مازندران . محمود زارع
تلاش شده است که سایت ساری محیطی بهتر از این وبلاگ باشد . آدرس آن در زیر درج شده است :
متن بخش دیگری از مصاحبه
س ) آقای زارع ! چرا قبلا اشاره کردی که نباید حقایق را گفت ؟!
ج ) بنده خدا چرا بفاصله کمتر از 5 دقیقه در نقل اینهمه ابژگونگی . ببین شما باید شان خویش را مشخص کنی . اگر مصاحبه گری . عینا نقل کن. ولی اگر تحلیلگری آن مقام دیگری است . تازه در تحلیگری هم باید به مستندات مراجعه کرد. ای بسا بسیاری از سوء تفاهمات از همین جاها ریشه بگیرد. که حرف همو نمی فهمیم یا مهمتر آنکه بد می فهمیم.
بنظرم باید دقت و وسواسی هم اگر باید باشد در همین نقل و قولها باید باشد . نباید برداشت خویش را از حرف دیگران عین حرف دیگران دانست و بدتر آنکه بهمین صورت هم به دیگران منتقل کنیم و بدترین آن این است که شنونده این نقل را عین سخن صاحب سخن بیانگارد و مبنای داوری خویش بخواهد قرار دهد . و خدا میداند در اثر همین عدم تعهد در نقل و قولها و بی توجهی سرهایی بر سر دار رفته باشد
اما اصل بحث شما . هر چیز را هر جا و نزد هر کس نباید گفت . لب ببند گرچه فصاحت داد دست . اصولا زبان را برای آن عرصه ها نساختند و قدم در آن وادی ها نباید گذاشت . بقول آن بزرگ :
زین سبب من تیغ کردم در غلاف
تا که کژ خوانی نخواند بر خلاف .
یک جاهایی تیغ را باید در غلاف کرد. چرا چون ؛ از بریدن تیغ را نبود حیاء ! همین قدر بپذیرد و از من قبول کنید و بس هست دیگه !
آخه بعضی جاها شاید حتی بزیان دوستان هم تمام بشه . مثلا آب که مایه حیات است و برکت و رحمت گاهی باید برای نفی ضرر بدوستان و احباء جلویش را گرفت و بست . گرچه شان والایی برای آدمیان هر چه که بزرگترند ؛ شان سقایی است و باید باشد اما برای مرض استثقاء کاملا مضر است !
البته مقاماتی و تفاوتهایی هم هست و ما نباید خلط و آمیزشهای بیربطی هم با مسائل پیدا بکنیم . بعضی موقع نمیتوان گفت زیرا که در منبع آب خشک شده و جوششی نیست . یا بقول مولوی آب تیره و کدر شده است و یا یک قبضی در آدمی می آید . حالا گذشته از دلیلش و علتیا علتهایش که البته مولوی آنرا از جانب خدا می بیند. لذا این ادب با آن ادب فرق دارد. اینجا میتوان گفت :
این سخن ناقص بماند و بیقرار
دل ندارم ، دیده بند ، معذور دار
می شمارم برگهای باغ را
میشمارم بانگ کبک و زاغ را
در اینجا دیگر حرف زدن کاری جز بیهوده گویی نیست . نمی آید و نمیشود. خلاصه اش اینه . لذا می بینیم که سخن یا قصه ناتمام می ماند . ولی باید منتظر ماند . مایوس نباید شد. تا بقول مولوی آب آب تیره بامر پروردگار ذلال شود. من در نکته های پیشین اینرا خواستم بگویم و گفتم نه آنرا که شما نقل فرموده اید. پدر آمرزیده . و خدا ترا رحمت کند!
س ) یعنی چه آدمی باید شان سقایی داشته باشد ؟
ج ) آب مهم است و مایه حیات . و تازه بنظر میرسد که آب عرش خداست . حتی در کلام شریف الهی هم داریم که : و کان عرشه علی الماء . عرش حضرت روی آب قرار دارد . یعنی تمام خلقت عالم وجود را میتوان همان آب نامید . اگر خداوند همین یک کار را میکرد و یعنی با خلق آب عالم را میساخت لذا تکیه او بر عرش را میتوان تسلط تامه اش بر کل خلقت دانست . البته این مطلبی راز آلود است . بیشتر عرفای متقدم ما از این ادبیات استفاده میکردند . آنها آب را مخلوقی بسیط ، یعنی غیر مرکب می دانستند ، و نیز امری واحد میتوان باشد بهمین جهت در نزد آنان شاید بدرستی این مخلوق ساده بسیط واحد لطیف نمادی بود از اصل هستی و می بینید که تمثیلی بی نهایت ظریف و زیباست . بی اندازه بیرنگ است و اصلا آب رنگی ندارد و خودش منبع و ماخذی برای نوع رنگ ، اگر بتوان رنگی فرض کرد ، میباشد . میتوان گفت فلان چیز برنگ آب است اما خود آب رنگی ندارد و برنگ خودش است !
س ) تعبیر لطیفی بود و تفسیری زیبا !
ج ) تازه این خود جنبه هایی دارد که نمیخواستم بحثش را بمیان آورم . تازه حالا که گفتیم آب و عرش خدا روی آب قرار دارد . در دل این آب موجوداتی هستند و مخلوقاتی . بخصوص ماهیان درون این آب ! البته کسانی هم میگویند که چنین تعبیر و تفسیرهایی در همنشینی فکری با مسیحیان بخصوص از سوی کسی همچون مولوی پیدا شده است . میگویند که در نزد مسیحیان ارتدکس ماهی سنبل عیسی مسیح است . وقوف مولانا بدلیل همنشینی اش با مسیحیان در قونیه بر این نکته که در زبان یونانی گاهی وقتی مینوشتند ماهی منظور همان عیسی بوده است و ... که بحثش مفصل است و قصد توضیح بیشترش را ندارم ، چنین دیدگاهی را برای مولانا هم پدید آورده است . حالا از صحت و سقم و درستی قضیه بگذریم اما در اصل چنین برداشتی از آب لطیف و بسیط بی رنگ و بی بو که تغییر ی ایجاد نمیکند . درسته ؟!
خود تمثیل ماهی در مثنوی بقول یم محقق گرانسنگی جای بسی تامل دارد . یعنی عرفای ما همین جوری از سر ذوق مستانه الکی نگفته اند ماهی . ماهی اولا هیچوقت نمیخوابد . چشماش همیشه باز است . گویا حتی زمانی که خواب هم هست چشماش بازه و لذا حاجتی برای پاسبانی ندارند. شیطان به بیداران نمیتواند حمله کند یا در صورت حمله به بیداران کمتر توفیقی می یابد .
گفت که :
پاسبان بر خوابناکان برفزود ماهیان را پاسبان حاجت نبود
( یا ماهیان را به پاسبان حاجت نبود و نباشد )
ثانیا همه چیز ماهیان همان آب است . ماهی عاشق آب است و حیات و ممات ماهی به آب وابسته است . لحظه ای ماهی را از آب بگیری میمیرد. بعدش هم خود ماهی چیزی ندارد مثلا همانند دیگر حیوانات مثل پرندگان و ... آشیان هم ندارد و همان آب همان لانه و خانه اش هست و می بینیم که همه چیزش آب است ! تعلقی بغیر از خود آب به چیزی دیگر ندارد . نونش آبه ، آبش هم آبه ، خونه اش هم آبه و .... و بنظر من آبروشان هم از آبه ! آنجا که میگه « ماهیان را نقد شد از عین آب .... » ، اشاره به همین معنی دارد ! اشارتی مهم در عدم وابستگی که جز مفاهیم عالیه کمالات دینی در تعالیم انبیاء بخصوص اسلام است که از علائق و دلبستگی ها و تعلقات آزاد باشد . خوب اینها صفات ممیزه بسیار مهم و رمزآلود و نمادینی است که فوق العاده مهم است . با این اوصاف در نزد عارفان ما آب پس چه شان و جایگاهی دارد . تمثیلی از حضرت حق میتواند باشد ( بلاتشبیه ) عرض کردم که اشارتی است و نمادی و رازی که اکثرا نمی یابند! حالا پس از ماهی که آب را بگیری چی میشود ؟! عین انکه از عارف مثلا خدایش را بگیری !!! حال اگر بر مولوی بقول آن محقق مرگ ماهی را هم بیافزاییم و بگوییم که مرگش هم در آبه ؛ میتوان تفسیر انا لله و انا الیه راجعون ماهیان دریای حق را نوشت !
س ) چقدر جالب ؟! واقعا جالبه! آقای زارع ، در خصوص همین مساله کمی بشتر توضیح دهید !
- کدام مساله ؟!
- همین مساله انا لله و انا الیه راجعون ؟!!
ج ) بله ! اگر چنین بررسی هایی را در تطبیق این صفات و ممیزات داشته باشیم به نکات لطیف و در عین حال عمیقی میرسیم که گاهی از فراست مولوی در شگفتی می افتیم که چگونه از کنار بسیاری از مسائلی که ظاهرا برای ما علی الاغلب پیش پا افتاده است ، بسادگی نمی گذرد و اصلا گویا چشمی دیگر دارد و به بصیرتی یدکی مجهز است . یدکی که چه عرض کنم بصیرتی اصیل و این دیده ما یدکی است و عکسش صادق است ! در واقع امرش .
البته در قرآن کریم چنین بینشی را بطرز واقع گرایی بخاک مربوط فرموده است که آن کلام خداوندی است و مشابهتی با کلام خالق ندارد . « ... منها خلقناکم و فیها نعیدکم و منها نخرجکم .... » - ... از آن بر آمدید و در آن فرو می بریدیمتان و ... که جریان قرآنی مستوفایی دارد - چنین سیکل یا جریانی را ما در چرخش زندگی انسانها می بینیم . « انا لله و انا الیه راجعون » ! همانا از خداییم همه ما و النهایة هم همه به او باز خواهیم گشت ! و بقول فلاسفه " النهایات هی الرجوع الی الابدایات " . انجام ؛ بازگشت به نقطه آغاز است. شما باید یک تصور دایره یا بیضوی گونه ای از این سیکل یا جریان داشته باشید . یعنی برای تسهیل درک ذهنی لزوما چنین تصور و تصویر سازی ذهنی را بصورت هندسی باید در ذهن داشته باشی. شما دایره ای را رسم کنید . یک نقطه را بعنوان نقطه شروع آن دایره بگذار ؛ حال همینطور ادامه بده تا انجام و پایان آن دایره ! بکجا میرسی ؟ به همان نقطه آغاز . و این هم از آن رازهای عالم معرفت وجود و هستی است که باید تاملاتی زیاد در زمینه آن داشته باشیم . و عجیب نیست که نقطه ای هم نقطه آغاز یک جریان باشد و هم نقطه پایان آن ! و این تنها از جریانی که بشکل دایره ای یا بیضوی باشد ساخته است و لاغیر. در یک خط راست شما نمیتوانید چنین فلسفه ای را بنا کنید . من واقعا هر وقت بخصوص در هر مراسم ختم و امثالهم که میروم و به این آیه مشهور و مهم که میرسم و تامل میکنم. از بدیهیاتی که در بادی امر بذهنم میرسد همین تصور دایره است . هر وقت که به انا لله و انا الیه راجعون که فکر میکنم خودبخود تصور دایره بذهنم تداعی میشود و همچنان ذهنم درگیر چنین مساله ای هست . همچنین ابیاتی مانند : « هر کسی کو دور ماند از اصل خویش / باز جوید روزگار وصل خویش ! » حالا ببینیم که خداوند حکیم چه مصلحتی را در پایان این دغدغه ذهنی و دیگر پایانها ، برای این بنده منظور داشته است !
ادامه دارد .....................
برای اطلاع از کل مصاحبه به آدرس سایت ساری مراجعه فرمایید.
بخشی دیگر از مصاحبه با محمود زارع
شخصیتها : و بررسی نظریاتشان
قسمت اول
س ) در باره شخصیتها ! شما به کدامیک از شخصیتها بیشتر علاقمندید ؟!
ج ) واضحتر بفرمایید . چون از نظر من هر موجودی دارای شخصیتی است . بعلاوه علاقمندی هم باید تفسیر مشخصی بگیرد . یعنی چه نوع علاقه ای ؟ در چه زمینه ای و در چه سطح و عمقی ؟ تازه کدام نوع از شخصیتها ؟ شخصیتهای انسانی یا غیر آن ؟! و ...
س ) منظورم شخصیتهای انسانی اند ؟ یعنی از شخصیتهایی مانند فردوسی و سعدی و ...
ج) گرچه پاسخ مرا بروشنی نداده اید ولی من بر اساس فهمم از نظرشما توضیحی میدهم . بنظر من با توجه به همین درک خویش از مافی الضمیر (پرسش) شما ؛ میگویم که حافظ را دوست دارم ؛ خیلی ؛ اما مولوی برای من یه چیز دیگه است !
س ) همین ؟!
ج ) بله همین !
س ) چرا ؟!
ج) خوب واقعا فعلا حوصله ندارم بیشتر توضیح دهم . در این نوع از پرسش این پاسخ کوتاه کافیست و خیلی هم کافیست. البته بقول طلبه ها " اثبات شئی نفی ما اعداء نمیکند " . یعنی علاقمندی من به حافظ و بخصوص مولوی لزوما بمعنی عدم مهر من به شخصیتهایی مانند شیخ محمود شبستری که من با توجه به سنی که او در آن سن و سال گلشن رازش را در قریب به هزار بیت معرفت سروده بود ، در شگفتم و بسیار برایم محبوب است . یا نظامی که من واقعا یکزمانی دریافتم که بیهوده و یا از سر مسامحه بهش حکیم نگفته اند . و از این دست زیاد هستند حالا گرچه کمتر سعادت همنشینین با این عزیزان را داشته ام اما همین مقدار اندکی که از واسطه هایی با آنها مرتبط بوده ام ، عجائبی دیده ام که نمتوانم تحسینشان نکنم و دوستشان نداشته باشم . شاید از سر بختیاری خاص من بوده است و یا بنا به دلائل عدیده ای من حافظ و بیشتر مولوی بقولی سر راهم سبز شده اند و بخصوص مولوی زیاد جلوی من پیچیده است .
باور کنید که آنقدر به این بزرگ مرد علاقه داشتم و دارم که کتابهایش بخصوص دو کتاب مهمترش مانند دیوان کبیر و بخصوص مثنوی اش را با گرفتاری و داستانی تهیه کرده ام . زمانی پول نداشتم و حرص در کنار داشتن مثنوی مرا می گداخت .
شبی بعادت دوران مجردی که اکثرا تا دیروقتها با هم بودیم و ول و رها ؛ در خانه آقای .... بودم . بهش گفتم که مثنوی ات را برای مدتی بمن بده . گفت باشه اما حالا نه . بعدا بیا بگیر . هر چه اصرار کردم نداد . من آنچنان شوقی برم داشته بود که آن شب جمعه نمیتوانستم بدون مثنوی سر کنم . این ناقلا رفیق من هم کمی خسیس تشریف داشتند. و نم پس نمی دادند . منم موقع رفتن مثنوی را زیر اورکت ( آنموقع تازه جهاد اوایل انقلاب سالی یکی دو دست اورکت کره ای بما میدادند که گشاد و جادارد هم بود ) پنهان کرده و با سرقت مثنوی کار را آغاز کردم.
س ) عجب ! پس لو رفتی ! باتهام دزدی هم که اعتراف کردی !
ج ) مهران جان ! بقولی ما که جامه مان از جلو چاک خورده حالا دزدی مثنوی هم برای حیای ریخته ما دریده جامگان اینجوری که سوژه ای نیست ؛ هست ؟! ... ! البته حضرتعباسی با این رفیق خویش ، جور دیگری جور بودیم و تعامل داشتیم که اگر بدانید اسمش را دزدی نخواهید گذاشت
س ) پس چی میشه گفت یا نامید ؟
ج ) بگویید مثلا ... رندی !
س ) خوب ...! مهم نیست بفرمایید
ج ) نه ! شاید بدآموزی داشته باشه . اگه خواستید این بخش را سانسورش کنید البته برای شما و باور شما بایست بگم که یعنی خیلی با هم جور بودیم . یعنی نوعی باصطلاح خانه محرم هم بودیم ولی کمی ناقلای ناتو بود . همش یکطرفه .. البته بیشترش یکطرفه . یعنی ماهم دست کمی از او نداشتیم. ولش کن بابا چرا بحث را باین جور جاها میکشانی ؟!!
س ) خودتون کشاندید ... حالا واقعا یعنی دزدی نبوده . !
ج) نه ! بوده ؟! شاید.. ! نمیدانم ولی واقعا آنشب او نمیخواست کتابش را بمن قرض بده . دیر وقت هم بود و من میدانستم که او نه تنها آنشب نمیخواهد مثنوی بخواند بلکه تا مدتها با مثنوی کاری ندارد . فقط اگه چیزی میخواست حتی بقرض هم بآدم بده انگار بخشی از جانش را داشت میداد.
س) پس خدا محمود را آفرید و محمود هم توجیه را .. !
ج ) نه ! تو هم حرفای تکراری بعضی ها را که داری میزنی . توجیه شاید ولی واقعا صادقانه عرض کردم . نمیخواستم اینهمه کش بدم و موضوع را تا اینجا برسونید. داشتم در پاسخ به پرسشتان به میزان علاقه ام به مولوی و مثنوی میگفتم . همین . درباره دزدی و سرقت و ... هم توجیه نمیکنم ما بالاخره نوعی تعاملات خودمانی اینجوری بین ما بود. یعنی بنا بر قاعده « بین الاحباب تسقط الآداب » ... !
منظورم اینه که خلاصه اگه او حتی می فهمید که مثنوی اش را من قاپیده ام ، من شرمنده نمی شدم که او می فهمید ولی او غیضش میگرفت که بالاخره این لعنتی کار خودش را کرد .. منم می دونستم که او بالاخره فردا یا حتی بعد از رفتن متوجه میشه ... یعنی اینجوری تعاملاتی بین ما بود . بارها او خودکارها و خودنویسهای مورد علاقه مرا بزور کش میرفت و ...
س ) بگذریم
ج ) بله حالا تو ببخش دیگه ! شاه بخشید و شاه قلی نمی بخشه .. بله حالا جالبه بدونی که اون همون تنها مثنوی ایی هست که هنوز دارمش . جلد قطور نارنجی رنگ و البته مقداری پاره پوره شده ... و او هم بالاخره گذشت و من مجبورش کردم در واقع یک کار ثوابی هم بکنه !
س ) پس من سوال خویش را جزء جزء میکنم !
ج ) ها بارک الله ! حالا آمدی سر ایستگاه ! بفرمایید .
س ) نظر مولوی درباره دیگر فرق دینی چه بوده است ؟!
ج ) من قرار نیست و نبود که در اینجا به این بحثها بپردازم . و شما با این ملاحظات با من قرار بود که گفتگو کنید . اولش که یک گفتگوی چندین مرحله ای است و بقول شما حتی تا هزار و یک سوال و پاسخ هم شاید بیانجامد . بیانجامد اشکالی ندارد و من نیز دوست دارم و گویا شبهای قدرم هم در چنین روزهاییست که با هم گفتگو میکنیم !
س ) عجب ! شب قدر ؟! چطور مگه ؟
ج ) خوب ؛ در چنین ایامی بعد از دهه ها از عمری که از خداوند کریم گرفتم بتجربه دریافتم که در ماههای اسفند و بهمن حال و هوای دیگری پیدا میکنم و تمامی تحولات روحی و تصمیمات بزرگ زندگی ام در این ماهها منعقد گشته و میگشته ! خلاصه وضع برای من طور دیگری میشود . حتی در گذشته یابی خودم وقتی که بررسی کردم دیدم متولد نیمه دوم ماه بهمن و اوایل اسفند بودم . برخلاف آنچه که در شناسنامه ام درج است ، مادرم میفرمود که در دهه سوم ماه مبارک رمضان آن سال دقیقا لحظاتی بعد از افطار بود که من متولد شدم . چون توصیفی که ایشان میفرمودند به اینکه مردم سر سفره بودند که و داشتند افطاری میخوردند که دنبال قابله فرستادند و ... من بعدها حساب کردم دیدم که بلحاظ ماههای قمری در ماه رمضان می افتد و از جهت شمسی به اواخر بهمن یا اوایل اسفند ! چون اختلاف حدود ده روزه را نمیتوان مشخص کرد. اما چون رسم بر آن بوده که مراسم دهه را بعد از زایمان زنان روستایی با رفتن به حمام که حمام دهه معروف است میگرفتند ؛ مادرم میفرمود که حمام دهه ترا در روزی برگزار کردیم که ماه روزه تموم شده بود یعنی ماه قمری شوال آغاز شده بود. با این حساب شک ندارم که تولدم بین 25 بهمن ماه تا 5 اسفند ماه شمسی بوده است و از جهت قمری هم که عرض کردم در یکی از روزهای دهه سوم ماه مبارک رمضان !
حالا مقصود من این است که در این ایام حالا بهر دلیلی برای من حال و هوای دیگری معمولا بطور مشخصی پیدا میشود و هر ساله هم چنین است .
حالا فکر میکنم که بر اساس قرار بین من و شما چندنفر؛ من بتوانم حتی به هزار و یک سوال شما هم پاسخ دهم اگر خدا بخواهد انشاء الله . ولی خواستم بگویم که این یک گفتگوی رو در روست . و شما قول داده اید که حتی در ویرایش آن اگر جای فعل و فاعل هم مثلا عوض شده ؛ تغییری ایجاد نکنید و حتی المقدور بگذارید عین گفتگو در نشر هم منتشر شود و بنظر من ایرادی ندارد که عین گفتگو و بقول امروزی ها دیالوگ نوشته شود . ولی در گفتگوی رودر رو من مشکلاتی دارم و در قبال بعضی از سوالات شما ضرورت دارد که به منابع و مآخذی مراجعه نمایم و می بینید که فعلا دست خالیم و ...
س ) ولی ماشاء الله ذهن فعال و حافظه خوبی دارید و ....
ج ) الحمدلله ، لطف دارید ! ولی شاید . بهمین دلیل باید در همین فرصت و مجال اندک بقول شما به خزانه ذهنی ام مراجعه نمایم و در این انبار شلوغ و پلوغ و بعضا نامرتب ؛ زمان زیادی میخواهد که سر سوزنی را که شما میخواهید پیدا کنم و ... بهمین دلیل از قبل اگر بعدها مخاطبی پیدا کردید و کردیم باید با همین ملاحظه بر ما ببخشایند . روی همین اصل من گاهی که برای بیان سندی بذهنم رجوع میکنم ، گاهی مصرعی از یک بیت یا بیتی از یک غزل را نمیتوانم بیاد بیاورم و می بینید که نیمه کاره میگویم و شما بعدها کامل کنید . بخصوص تعهد داده اید در خصوص آیات و روایاتی که نقل میکنم حتما به منبع مراجعه و احیانا اگر نکته ای از قلم افتاده و یا کلمه ای را پس و پیش گفته ایم اصلاح کنید و اگر نتوانستید بخود من بدهید تا اصلاح کنم .
خوب برگردیم سر سوال شما . گفته بودید ...
س ) گفتم که مولوی چه نظری درباره مسیحیان و یهودیان و ... داشتند ؟!
ج ) آهان ! درست با همین ملاحظاتی که عرض کردم و محدودیت ها نمیدانم ولی بر اساس مطالعات قبلی ام میتوانم بگویم که ..
س ) خلاصه هم بفرمایید قبول است !
ج ) بله ؛ حتما میدانید که مولوی ایرانی ایرانی است و زادگاهش در خراسان ایران بوده است ولی در طول زندگی اش بدلائل عدیده ای که غالبا اهل مطالعه و تحقیق میدانند مجبور به مهاجرت میشود و در قونیه مهاجری ایرانی است که موطن میگیرد. در قونیه آنزمان کلیساهایی بوده است ، دیر ها کنشت و کنیسا و ... هم بوده است و خود مولوی بدلیل اینکه بالاخره مفتی و عالم دینی بوده ، قطعا مراودات و رفت و آمدهایی هم با آنها داشته است .
آنچه که من در اینجا میتوانم بگویم اینکه مولوی با مسیحیان البته در مقایسه با دیگران بخصوص با یهودیان و گبری ها که چندان رابطه مناسبی نداشته و حتی لحن تندی در باره آنها داشته است و تندی هایی دارد اما بجز در موارد اندکی با مسیحیان روابط خوبی داشته است . گویا از برخورد صبورانه و گاها بیغرضانه تر مسیحیان هم خشنود بوده است و این موضوع در کنه اثار مولوی پیداست منتها باید اهل مطالعه مستمری باشی که بتوانی به این زوایا دست یابی .
در خصوص مسیحیان گرچه رفتار و تعاملات مناسبی داشته اند و حتی به بزرگان آنها حرمت می نهاد و بعضا همدلی هایی را هم میتوان پیدا کرد اما در رابطه با بعضی از اعتقادات آنها بخصوص باور آنها به بر سر دار کردن حضرت عیسی مسیح و مصلوب شدنش بروشنی مخالفت علنی کرده که که اگر درست یادم بیاید ابیاتی را هم در همین باره گفته است . مثلا در جایی میگوید که :
جهل ترسا بین امان انگیخته از خداوندی که شد آویخته
چون دل آن شه زایشان خون بود عصمت ...( عصمت .. حالا این کلمه اش یادم نمی آید ولی آخرش اینه که ) ..فیهم چون بود !
این همون جایی است که گفتم . خزانه ذهنی گاهی جواب نمی دهد
ولی خلاصه منظورم یعنی منظورش اینه که آنها یعنی ترسایان به خداوندی توکل میکنند و باور دارند و در اینجا از خدایی امان میخواهند که خودش در امنیت نیست و بدار آویخته شده است و لذا میخواهد این اعتقاد آنها را با این کلامش نفی کرده و بر اساس دیدگاه دینی خودش یعنی اسلام آنها را نقد کند . ترسایان یا همان مسیحیان را از این جهت جاهل میداند و بحق هم نظر میدهد .
اگر بخواهیم بهمین روال پیش برویم بحث ما خود باب دیگری را می گشاید و میدانید باصطلاح در حوصله این مجال و قال و مقال ما با شما نیست .
س ) درسته ؛ باشه ! خود مولوی در کدام اردوگاه مذهبی بوده است ؟! شیعه بوده یا سنی ؟!
ج ) شما مولوی را اینجوری به بررسی ننشینید که ، با این متد به بیراهه میروید . از اینکه خود مولوی از لحاظ فکری در چه اردوگاهی بوده ، سنی بوده یا شیعه و یا اگر سنی بود به کدام فرقه چهارگانه ؟ معتزلی بود یا گرایشات اشعری داشته و ... که بحث جداگانه ای را میخواهد . ولی دوست دارم بگویم که شما نباید و نمیتوانید شخص مولوی را در چنین قالبهایی بگنجانید زیرا بنظر من مولوی طایری بوده که در فوق و بالای چنین سطح و سطوح و دسته بندی هایی پرواز میکرده است . این یک جفا و ظلم مضاعفی به جناب ایشان است که او را یک سنی اشعری بدانیم که بنظر من چنین نبوده بلکه یک مسلمان معتقد متدین به خدا و رسول و نیز ائمه هدا بخصوص حضرت امیر (ع) و امام حسین (ع) ! که می بینیم رساترین و در عین حال زیباترین توصیفها را در آثار مولوی در رابطه با فرهنگ ائمه هدا (ع) میتوان بوضوح آفتاب دید .
گاهی می اندیشم که مثلا اگر یک آدم منصف و بیطرفی اگر در بادی امر بدون هیچگونه پیشداوری های معمولا غبارآلوده ذهنی به آثار مولوی که خودش و اعتقاداتش در آن مستتر است مراجعه کند وقتی به آنجا که در باب امام حسین (ع) و کربلائیان میگوید که :
کجایید ای شهیدان خدایی / بلاجویان دشت کربلایی و تا آخر و یا در آن داستان حضرت امیر (ع) که با کلید واژه شیر حق از او چه ستایشهایی میکند که بنظر من حتی هیچ عالم شیعی هم چنین معرفت بلند و بالایی را در شان حضرت امیرالمومنین علی (ع) نداشته و یا کمتر داشته و یا ما و من کمتر دیدم ، شاید عده ای فکر کنند که گویا یک شیعی متعصبی هم هست که چنین اثراتی بجای گذاشته . اما مولوی یک مسلمان فارغ از این دسته بندی ها بوده است که البته خود من مطالعاتی در این باب داشته ام و حتی به نتایجی هم رسیده ام که فعلا مصلحت نمی بینم که در بیان آن بکوشم . بیشتر این مطالعه ناظر به بررسی اوضاع و جو سیاسی مذهبی زمان مولوی و بخصوص در بررسی سیر تحول و تکامل اندیشه ها و باورهای مولوی از ابتداء تا انتهای حیات وی که مرور میکنیم می بینیم که ایشان در چند مرحله تغییراتی را داشته اند که مهمترینش در اواخر دهه سوم و اوایل دهه چهارم سنش بوده که البته باید در ظرف زمانی خودش این موضوع را بروشنی به بررسی و تجزیه و تحلیل نشست ! از این بحث بگذرم و شما هم بهمین مقدار رضایت بده !
س ) جایی در بین مباحثتان فرمودید که مولوی دورانها و تحولاتی داشته ، حالا وقتشه که بفرمایید موضع چیست ؟
ج ) میخواهم یک فرمول بشما بدم تا بر اساس آن شما در تجزیه و تحلیل شخصیت مولوی از آن استفاده کنید و آن اینست که تمامی تمثیلاتی را که مولوی در مثنوی می آورد و بخصوص نتایجی را که از آنها میگیرد دقیقا دارد احوالات خودش را معرفی میکند.
این فرمول در واقع برای تمامی شخصیتها و انسانها بنوعی میتواند صادق باشد . اگر مدحی گفته ، مادح خورشید مداح خود است . اگر ذمی رفته و اگر توصیفی درکار شده است و ... بر همین سبیل قاعدتا باید بگیرید. این اولین موضوع . موضوع دیگر که موضوع مهمی بوده است چرخش شخصیتی مولوی در دیدار و برخورد با شخصیتی همچون شمس بوده است . مولوی در دهه چهارم عمرش با کسی همچو شمس روبرو میشود که این برخورد در واقع نقطه عطف زندگی مولوی و سرآغاز تحول شخصیتی وی بوده است.
شما تصور کنید اگر مولوی همان مفتی و فقیه قبل از دیدار با شمس بود خیلی هم که بالا میرفت میشد یک غزالی دیگر و حتی شاید به غزالی هم نمیرسید . اما و هزار اما ... نمیدانم دنبال این بحث را مفصل بگیرم و یا با ذکر تیترهایی خلاصه کنم . خوب در ظرف یک مصاحبه این جوری و با این قرار و مدار ما مشکل هست اما با توجه به قاعده ذکر شده نخست بهتر است از زبان خود مولوی استشهادی برای بیان این تحولات روحی و شخصیتی عجیب وی طرح نماییم.
شما ببینید که خود آن بزرگوار میگوید که مثلا :
سجاده نشین باوقاری بودم
بازیچه کودکان کویم کردی
زاهد بودم ترانه گویم کردی
شروع برخورد خود با کسی چون شمس را که بنظر من چشم در چشم آفتاب دوخته بود را خود با این بیانات گاهی چه بگویم دردناک یا دردمند یا مظلومانه یا نه برعکس شورمندانه نه شوربختانه بزیبایی بیان میکند که همان حکایت تحولات درونی اش هست . خلاصه آنکه مولوی یی که می شناسیم و آنرا بخصوص در مثنوی و البته اوجش را در دیوان کبیر که به همین مناسبت به دیوان شمس هم شهره گشت ، می بینیم ، مولوی یی است که بعد از این دیدار مهمش با شمس و مواجهه اش با خورشید می بینیم .
س ) یعنی مولوی قبل از شمس کسسی دیگر بوده و اصلا اهل شعر و غزل نبوده و .. ؟!!
ج ) نه ! نه اینکه اهل شعر یا غزل نبوده بلکه داریم که دیوان شعری از یک شاعر عرب هم همیشه همراه داشته و با علاقه میخوانده است . اما مولوی قبل از شمس ظاهرا یک فقیه ، یک عالم دینی و فردی مشهور و محتشم بوده و مورد احترام و عزت هم مردم عادی و هم حاکمان و بلحاظ خانوادگی هم به بزرگی در مقامات عرفی و رسمی دینی شهرت داشته اند و محل مراجعه مردم و دارای درس و مکتب و مدرسه و خلاصه همانند بسیاری از علمای دینی کار عادی و معمولی خویش را انجام میداده است ولی بعد از دیدار و ماجرایی که با شمس داشته و نقل قولهای بعضا متفاوتی هم در اولین برخورد آندو بزرگ میشود دیگر کم کم مولوی دیگر آن فقیه ارام و محترم و محتشم نیست . کم کم مورد انتقاد دوستان و حتی داریم طلبه ها و شاگردانش هم قرار میگرفته است . او قبلا مرادی بوده که مریدانی چند هم داشته حالا کسی آمده و باو میگوید همه این مقامات را باید بیاندازی بکنار.
باز خود مولوی این احوالات را از زبان خودش بیان میکند . شمس به مولوی یک دنیایی را نشان میدهد و دعوتش میکند براهی که پایانش معلوم نیست و توفیق آن علیرغم شرط و شروطهای واقعا غلاظ و شداد تضمین شده هم نیست . اگر بخواهیم دقیقتر بگوییم ، باید گفت مولوی به قماری دعوت شده بود که معلوم نبود که حتما پیروزی در پایان بازی نصیبش شود . قماری با شرط تمامی داشته ها و اندوخته های 40 ساله نه تنها خود بلکه تمام سابقه خانوادگی اش بنظر من .
حتی جایی خواندم که شمس همواره بمولانا میگفت که آن کتاب شعر را هم که گویا از ترس شمس گاهی یواشکی بهمراه داشته و میخوانده ( از آن شاعر عرب ) سمش نهی و نهیب میزد که بکناری بیاندازش. حتی شنیده ام که خود آن شاعر عرب که فوت شده بود شبی بخواب مولوی آمد و به اصرار و به الحاح از جلال الدین محمد خواست که این دیوان را بکناری بیانداز چون شمس در آنجا یقه اش را گرفته و رهایش نمیکند و از او خواسته است که از مولوی بخواهد که دیگر دیوانش را نخواند. و تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل :
گفت که تو شمع شدی ، قبله این جمع شدی شمع نیم ، جمع نیم ، دود پراکنده شدم.
آنطوری که خود مولوی میگوید تمامی دستورات سنگین شمس را بالاخره در نهایت خضوع و فروتنی پذیرفته بود . حتی درس و مکتب و مدرسه را .
خلاصه ماجراهای زیادی اتفاق افتاده بود و حتی منجر به یکسری اختلافات خانوادگی علاوه بر اختلافات دوستی هم شده بود و چندین بار شمس با قهر از نزد مولوی و از قونیه رفته بود و مولوی در بیان این فراق چه سوز و گدازهایی که ندارد و تمام اینها در دیوان کبیرش در دیوان شمس درج است .
پس بزرگترین تحول شخصیتی مولوی را بعد از این جریانات و بعد از برخورد با شمس پیدا کرده بوده است . که مطلب مفصل است و مجالم کوتاه .
س) خیلی برایمان جالب است ، مهم نیست اگه میخواهید ادامه دهید ؟
ج ) نه دیگه گاهی احساس خستگی میکنم . گاهی نمیتوانم بگویم . گاهی هم اصلا ته میکشد و گویا چیزی ندارم که بگویم . اصلا بجای آنکه بیشتر گفتنی باشد ،بیشتر حس کردنی است باید حس مشترکی را با این وضعیت داشته باشی تا متوجه شوی . باید چشماها را روی هم گذاشت باید لبها را بست و باید شاید در خیال خویش آنقدر به عمق رفت که خود را همراه و همداستان با آن ماجرا ببینی و حتی خود را متاثر و در حالاتی تاثیرگذار در آن ببینی . نه دیگر نمیتوان بیشتر بگویم .
این سخن ناقص بماند و بیقرار دل ندارم ، دیده بند ، معذور دار
خود مولانا در اواخر دفتر اول مثنوی اش میگوید که دیگر نمیتوانم بگویم . دیگر همچو چاهی خشک شده ام و از چشمه درونم آبی دیگر نمی جوشد . اگر تلاش هم بکند دیگر حرف حسابی ( حرف حسابی ؟!! ) نمیتواند بگوید . بهمین خاطر نوشته اند که دو سال بعد از دفتر اول که تمام کرد حرفی نزد و شعری نگفت. تا بعد از 2 سال . خودش در بیان چرایی این موضوع که شاید سوالش در ذهن شما همین آلان آمده باشد گفته بود که :
سخت خاک الود می آید سخن
آب تیره شد سر چه بند کن
دهن باز نمیکند که چاه دهنش دیگر خاک آلوده شده و تیره و لاجرم سرش را باید بست
تا خدایش باز صاف و خوش کند
آنکه تیره کرد هم صافش کند.
رحمت خداوندی میخواهد که باید بانتظار و امید نشست و در این چاهی که به حکمتش فعلا بسته شد و آبی از آن نمی جوشد ، تا به رحمتش آنرا باز کرده و بجوشاند و یا آب تیره را صاف و قابل عرضه نماید . نکته مهم اینکه آدمی نباید در حالتهایی اینچنین که باصطلاح قبضی می آید ناامید شود و مایوس . بلکه باید با عصای صبر و حلم منتظر باشد و امیدوار زیرا که
صبر آرد آرزو را نی شتاب
صبر کن والله اعلم بالصواب
منتها پس از این صبر که اتفاقا بحساب حوصله دنیایی ما زیاد هم هست ، پس از دو سال تیره گی آب و انتظار و امید صافی آن بالاخره در ابتدای دفتر دوم ، آره فکر میکنم در همان شروع دفتر دوم بعد از آنجا که با
مدتی این مثنوی تاخیر شد مهلتی باید که تا خون شیر شد ، شروع میکند میگوید که :
تا نزاید بخت تو فرزند نو
خون نگردد شیر شیرین ( احتمالا ) خوش شنو یا خوب شنو
س ) بطور خلاصه باید مولوی را یک عارف کامل نامید تا یک شاعر !
ج ) من شخصا مولوی را که میخوانم اصلا شعر و شاعری را احساس نمیکنم و واقعا احساس نمیکنم و حتی در مقایسه با کسی چون حافظ ، در شعر مولوی را نمیتوان شاگرد حافظ هم نامید ولی نمیخواهم بگویم مولوی عارف بود یا شاعر بود یا ... !
مولوی خودش در فرهنگ لغت معرفت و شعور بشری خاص است و خودش و مولوی است . همین و بس .
گاهی فکر میکنم که آدمهایی که مولوی را نمی بینند یا همنشین با او نمیشوند چه خسرانی که میکنند. مثنوی باشد و حرص برای غور در آن نباشد ؟!!
اون بحثی که در باره عارف بودن و ... هم مطرح کردی تنها میتوانم بگویم که مولوی در درونش یک موجی داشته و دارد که رکودی در آن نبوده است . بقولی مولوی به تموج روحی و روانی رسیده بود. البته عرفان را چنین ضرورتی لازم است و عارف در واقع همین هستش که در کارش راکد نیست . باین نکته هم باید تفطن داشت که باید ظرفیتی بالا هم داشت که این امواج گاها سهمگین دیواره های بیرونی این وجود آدمی را نشکند و یا آن آرامشهای بیرونی عارف را در هم نریزد وگرنه ... !
... ادامه دارد ...........
محمود زارع
برای اطلاع از کل مصاحبه به آدرس سایت ساری مراجعه فرمایید.
بنام خدا
مصاحبه با آقای محمود زارع
( قسمت دوم )
¤ آقای زارع نظر شما در خصوص ارتباط با فرانسه چیست ؟
¯منظور چه نوع ارتباطی است ؟!
¤ارتباط دیپلماتیک !
¯ چون قرار بر اختصار بوده پس مختصرا عرض میکنم که ، بنظر من یا نمی بایست کار باصطلاح روابط دیپلماتیک با آن کشور بدینجا میکشید و حالا که وضعیت بدینصورت شده که رئیس آن کشور با کمال ... ( چه عرض کنم شاید پیشوند کمال مناسب نباشد ) یعنی با نهایت تعجیل و نوعی عصبانیت , حالا , در چندین مرحله هم در سخنانی که اظهار داشته اند و هم در مرحله عمل و کلا تعاملاتی که پس از روی کار آمدن در خصوص موضوع روابط با ایران داشته بهتر هست که مسئولین ما فعلا ارتباط سیاسی را با آن کشور قطع نمایند !
¤ چگونه و چرا ارتباط را قطع نماییم ؟!
¯ یعنی اینکه طی یک اعلامیه رسمی با ذکر دلائل آن بصورت سرگشاده ! حتی اگر من بودم مردم فرانسه را خطاب میکردم که بدلیل خصوصیاتی که رئیس جمهور خاص شما داشته و بدلیل پیروی مقلدانه از سیاستهای آمریکا و بخصوص همداستانی محض و خاصی که با رژیم صهیونیستی دارند , مجبوریم که روابط دیپلماتیک را با فرانسه قطع کرده تا بلکه ایشان خلاصه بسر عقل آمده و در صحنه های معادلات سیاسی بین المللی بنظر من مودبانه تر برخورد نمایند یا آنکه مستقل باشند و سیاست ایشان را در واقع خواست ملت آزادیخواه فرانسه تشکیل بدهد !
¤ خلاصه پیچیده و تند نظر دادید !
¯ نه خیلی روشن عرض کردم . راستش به آدم خیلی برمیخورد . خلاصه ما مسلمانیم و اعتقاداتی داریم و ارزشها و باورهای دینی ما در رفتارهای ما بنوعی بایستی تجلی یابد . راستش حالا وقت آن است زیرا بنظر من نوعی غیرت آزمایی هم درکار است و با اینهمه ... چی عرض کنم با اینهمه سعی دغارم ادبیات نامناسبی را صرفا باحترام ملت فرانسه بکار نبرم ، با اینهمه لاطائلاتی را که ایشان بعنوان سیاست خویش در قبال ایران تاکنون در گفتار خویش نمود یا بروز دادند ، و نیز در رفتار خویش ، اصلا با عزت ما بنظرم نمیسازد که با ایشان ارتباط باصطلاح دیپلماتیک داشته باشیم. باید بایشان بفهمانیم که ما قوی ، عزیز و مستقلیم و از تهدیدهای بزرگتر از تو نیز تاکنون نترسیدیم حالا تو که ... !
¤یعنی شما به مسئولین توصیه میکنید که روابط دیپلماتیک را با فرانسه قطع بکنند!
¯ بله ! بعنوان یک ایرانی و شهروند ایرانی که حق دارم نظر خویش را داشته و اعلام دارم چنین اعتقادی را دارم.
¤آقای زارع شما مکث زیادی در بخش از صحبتهای خویش بویژه آنجایی که خواستید کلمه ای را برای توصیف شخصیت سارکوزی اختیار کنید داشتید ... !
¯ ببینید ، راستش خواستم بگویم که من ایشانرا بنوعی خاص شاید دارم نگاه میکنم و اصلا بنظر من ایشان شایسته شان ملت فرانسه نیستند .
¤ چطور ؟
¯ خوب با سابقه ای که من از تاریخ و فرهنگ مردم فرانسه سراغ دارم چنین نظری را دارم.
¤ فکر میکنید مردم فرانسه هم همین نظر را دارند؟!
¯ نمیدانم . شاید! شاید احتمالا اگر الآن یک رای گیری روشن از مردم فرانسه در باره شخصیت ایشان بگیرند اولا هم از نظر فراوانی بنظرم بسیار در مقایسه با چند ماه پیش سقوط کرده اند و هم ....
¤ یعنی منظور شما اینست که اگر ایشان الآن کاندیدا بشوند مردم بایشان رای نمیدهند ؟!
¯ نه چرا حرف تو دهن من میگذارید ! خواستم بگویم که قطعا نظر مردم در مقایسه با زمان انتخابات تغییراتی در مجموع داشته ؛ یعنی طبیعتا باید داشته باشند و این تغییرات میبایست منفی بوده باشد و حتی مدتی قبل از یکی از رسانه های خارجی شنیده ام که محبوبیت ایشان بشدت نزول کرده است
¤ یعنی چون با ایران مخالف است مردم جنین مخالفتی را دارند با ایشان ؟!
¯ باز سوال را به جای دیگری دارید می کشانید . یعنی تفسیر مناسبی از توضیح من ندارید . منظور من این نبود که چون سیاست سارکوزی در خصوص ایران اینچنین است ایشان از چشم مردم افتاده اند ، بلکه ...
¤ پس به چه دلیلی ...؟!
¯ همین را داشتم میگفتم. مجموعه سیاستهای ایشان در واقع بایستی دلیل کاهش مقبولیت ایشان در بین مردم شده باشد میگویم مقبولیت و از واژه محبوبیت استفاده نمیکنم که بنظر من ایشان بدلائل عدیده ای چندان محبوب نمیتوانند باشند .
¤ به چه دلیلی ؟
¯ بنظرم بار مفهومی کلمه محبوبیت ؛ تا حدود زیادی به جنبه های خاص شخصیتی یک فرد میتواند مرتبط باشد . سارکوزی در فرانسه بنظر من محبوبیت ندارد حتی آنموقع که انتخاب شد بیشتر میتوان گفت که ایشان مقبولیت لابد بیشتری نسبت به رقیبش داشت آنهم در همان حد تقریبا ضعیف . محبوبیت صفتی است که به جنبه های دیگر خصوصیات یک فرد هم برمیگردد.
¤ چه جنبه هایی ؟!
¯ ایشان برای همان خانم محترمی که فعلا در کاخ الیزه با ایشان عروسی کردند ، شاید محبوب باشند ولی برای مردم میتواند مقبول باشند . نه مثل من فنوتیپ جالبی دارند و نه نماینده ارزشهای خاصی مانند ارزشهای علمی یا معنوی یا هنری و ... هستند . ونه ......
¤ یعنی جاذبه ندارند !
¯ من در مجموع عرض کردم . با رفتارهای فردی خاصی هم که نشانگر ماهیت درونی ایشان بود بخصوص در بعد از ریاست جمهوری نشان دادند و همین امر مردم را تا حدود زیادی نسبت بایشان یعنی خیلی خوشبین به آینده نیستند . بلی حتی حساسیتهای زیادی را هم رفتارهای فردی ایشان برای اقشار زیادی از مردم فرانسه برانگیخته ...
....ادامه دارد ..............
این بخشی از مصاحبه در قسمت دوم بود ..
منبع : سایت ساری
بنام خدا
قطعا مردمانی در دوران نوسنگی در فلات ایران زندگی میکرده اند. آیا ما از بازماندگان این مردمان هستیم ! در تاریخ میخوانیم که حتی پیش از مهاجرت آریائیان به فلات ایران این مردمان در آنجا میزیسته اند و آیا ما از نسلهای آریایی های مهاجر هستیم و اصولا شاخصه ها و معیارهای شناخت در اینخصوص چه چیز میتواند باشد آیا میتوان مشخصه های ژنتیکی را در این خصوص پیدا کرد؟
بالاخره آنچه که مسلم است این است که اقوامی با تمدنهای متفاوتی در فلات ایران تا قبل از این مهاجرت زندگی میکرده اند. زیرا در بررسی تاریخی به آثاری از دست یافته اند که بیانگر وجود تمدنهایی در مناطق مختلف این فلات پر خاطره می باشد. مثل آنکه گفته اند در منطقه کرمان کنونی تمدنی بنام تمدن جیرفت آثارش کشف شده و نیز در جاهای دیگر مانند منطقه سیستان و بلوچستان ( شهر سوخته ) ، یا تمدن تپه سیلک در کاشان کنونی ، تمدن اوراتو و ماننا در آذربائیجان ؛ تپه گیان نهاوند ، تمدن کاسی ها در لرستان فعلی و ... که گفته شده است که همه این تمدنها در تمدن قوم تازه مهاجر آریایی ها مستحیل شده است !
اینکه از این تمدنها نام برده شده است ما را از شناخت تمدنهای دیگری که عمدتا در آسیای غربی وجود داشتند بی نیاز نمی کند و اتفاقا برای شناخت درست تر تاریخ ایران ضروری است تا از این تمدنها مانند تمدن بابل ، سومر ، کلده ، اکد ، آشور و .... نیز اطلاعاتی در دست داشته باشیم.
یکی از تمدنهایی که در طول مدتهای مدیدی در بخشهای بزرگی از ایران یعنی در مناطق جنوبی و غربی ایران ، حاکم بود یعنی از هزاره سوم پیش از میلاد تا هزاره نخست ؛ تمدن عیلامی یا ایلامی ( هر دو صورت آنرا نوشته اند ) . میتوان از لحاظ جغرافیایی بویژه جغرافیای سیاسی امروزه ، قلمرو تمدن عیلامی ها را در منطقه ایران اینچنین برشمرد؛ در جنوب به خوزستان ، فارس و بوشهر و در بخش غربی آن به کرمان و لرستان و کردستان و ایلام !
خلاصه ای از تاریـخ جنگهای ایـران (1)
مازندران . ساری . سوربن
Aکوروش و خلاصه جریان جنگها و توسعه قلمرو ایران
در تاریخ ایران چند نام و نیز چند واژه از اهمیت و اعتبار ویژه ای برخوردار شده است . در تاریخ مدون ایران کهن اولین این نامها و واژه ها ؛ کوروش ؛ داریوش و در ادامه به اسامی دیگری مانند رستم و ........ میرسیم .
درباره کوروش ( پسر کمبوجیه ) و افتخار ایران و ایرانی ؛ گفته شده است که وی در جوانی در اندیشه آن بود تا پارسیان که آنموقع قومی متفرق بوده اند را متشکل و متحد نماید. بویژه در فکر جنگ بر علیه پادشاهی بنام آستیاگ در راه عملی نمودن اتحاد قوم پارس تلاش وافری نمود.
همانند اغلب پادشاهان ، آستیاگ نیز در داخل خویشاوندان و نزدیکان خویش ناراضیان و دشمنانی را داشت و کوروش با استفاده از انگیزه دشمنی فردی موثر بنام هارپاک که از خویشاوندان و نیز از جمله درباریان آستیاگ بود کمکهای زیادی را دریافت کرده تا بالاخره آستیاگ با گذشت سی و پنج (35) از عمر پادشاهی دچار شکست شده و باسیری کوروش درآمد.
مادها ؛ از جمله دیگر اقوام ایرانی بودند که دارای دولت بوده و اکباتان ( همدان ) را
بنام خدای علیم و حکیم
اســــرار رمــل (1)
﷼ شرایط اشکال
﷼ قواعد متفرقات
﷼ صفت اشکال
﷼ احکام خانها و طریق احکام گفتن رومیان و.....
بعنوان مقدمه :
گفته شده است شرائط نخست رمل آنستکه وقت آنرا بدانیم و با اعتقاد کامل به آن به عمل بدان پرداخته شود نه آنکه به قصد تست و آزمایش آن . ذهن و ضمیر و خاطر از اشتغالات دیگر پاک ساخته و با توسل به حضرت رب العالمین خواستار کشف حقائق شود ! در تمامی علوم غریبه تاکید بر ایمان و باور بدان از ارکان اصلی آموزش و اشتغال بدان ذکر شده و میشود و گویا از این جهت این فنون و علوم بیشتر به ادعیه ماند که برای اجابت بایستی ایمان و ایقان کامل بروا شدن آن داشت!
سعد و نحس هفته و ساعات
چنانکه میدانید یک هفته ، هفت روز می باشد و هر روز نیز متعلق به کوکبی می باشد. و هر روز ساعاتی سعد و نحس دارد و هر روز از اول ساعت او که ساعت یک بعدازظهر میشود شروع میگردد. با این وصف :
روز شنبــــه ، ساعت اول یک بعدازظهر؛ زحل نحس اکبر می باشــد.
روز یکشنبـه ؛ ساعت اول یک بعدازظهر؛ شمس سعد اکبر می باشــد.
روز دوشنبــه ، ساعت اول یک بعدازظهر؛ قمر سعد اصغر می باشـــد.
روز سه شنبه ، ساعت اول یک بعدازظهر؛ مریخ نحس اصغر می باشـد.
روز چهارشنبه ، ساعت اول یک بعدازظهر؛ عطارد سعد اصغر می باشد.
الحمدلله رب العالمین و صل الله علی سیدنا محمد بن عبدالله ص و آله الاجمعین الی الآن الی قیام یوم الدین
مقدمه
اینکه آدمی همواره در جستجوی کشف و پی ریزی قوانینی بوده است که بر اساس آن قوانین نسبت به اسرار عالم ( عالمین ) در حد مقدوراتی را خداوند حکیم بالاستعداد در بشر قرار داده است ؛ امری روشن و غیر قابل انکار میباشد ولی آیا در این راه تا چه میزان موفق بوده است و یا خیر و اینکه چه روشها و متدهایی در اینخصوص مناسبتر و صحیح تر بوده است ، امری قابل مباحثه میباشد. و مهم آنکه آیا راهی غیر از آن راهی را که از طریق علوم تجربی بشر تاکنون رفته و اتفاقا به نتایج بسیار روشن و درخشانی هم رسیده است ، وجود دارد یا خیر موضوعی قابل تامل میباشد که بنظر میرسد که در این باره موضوع دسته بندی موضوعات عالم هستی امری لازم و ضروری است .
قطعا موضوعات تجربی را میتوان از راه علوم تجربی و قوانینی که از راه این علم کشف شده است ، کشف و تجربه کرد ولی آیا تمامی مسائل عالم و یا ساختار عالم هستی را تنها امورات تجربی تشکیل میدهد و اینکه آیا استفاده از فنون و متدها و قوانین علوم تجربی میتوان به امورات فرا حسی و فراتجربی دست یافت هم از مسائل قابل بحث و تاملی بوده است . خلاصه بسیاری را عقیده بر آنست که از راه علوم تجربی تنهامیتوان به کشف پدیده های تجربی دست یافت و با این وصف برای کشف مسائل فرا تجربی بایستی از قوانین و متدهای فراتجربی استفاده کرد که بحث ظریف و عمده و مورد اختلاف در همین گلوگاه نهفته است که آن روش یا متد و یا قوانین فرا تجربی چه قوانینی است و تاکنون چه دستاوردهایی را برای بشر داشته است !
شستشوی مغزی
از دیگر روشهای بسیار شناخته شده و معمول در سیستم جاسوسی شستشوی مغزی می باشد. خود این موضوع نیز بطرق و روشهای مختلفی اعمال میشود. نخستین باری که این لفظ ( شستشوی مغزی ) در مطبوعات مطرح شد برمیگردد به سپتامبر سال 1950 که مقاله ای در میامی نیوز با عنوان روشهای شستشوی مغزی بقلم ادوارد هانتر بچاپ رسیده بود . این نویسنده یعنی ادوارد هانتر مسئول تبلیغات سازمان جهنمی سیا بود. خود هانتر این لفظ را از لفظ چینی " هسی – مائو " گرفته بود که معنی آن پاکسازی فکر است که البته در چین اصلا کاربرد سیاسی نداشت ! معنی و مفهوم این واژه در نزد هانتر بطور خلاصه این بود که افکار یک شخص را طوری
بنام خدا
ما نیز مقصریم
بررسی اجمالی عقب ماندگی ما
مازندران . ساری . سوربن
جامعه ای خودنساخته نمیتواند رشد کند. عدم بررسی علتهای درونی یک واقعه یا جریان موجب واپسگرایی و نیز نادیده انگاری یکی از مهمترین مجراهای ضعف خواهد شد. ترس از طرح ناشایستگی های درونی همواره ما را به نگاه یکسویه به بیرون هدایت کرده و افراد و اجتماعات را به بیراهه خواهد برد.
اما آنچه که در این رهگذر مهم است انصاف در داوری و باصطلاح نیفتادن از آنسوی بام است . بررسی متعادل این جریان دوسویه عقب افتادگی ها میتواند رهگشای ما در دستیبابی به رهیافتی مطمئن تر در رشد و توسعه باشد. تاکید بر بررسی عوامل درونی نباید تفسیری ناصواب از نادیده انگاری عوامل درونی و یا آنگونه که متمایلین به نظرگاههای چپ همواره میگویند که " تطهیر استعمار و استثمار " را در ما برانگیزاند! یا باعث برآشفته شدن تندروهایی در داخل شود که احیانا ما را متهم به دفاع از عملکرد تاریخی دشمنان بویژه دشمنان غربی نمایند!
البته تا حدودی بر این آتش مخالفتها ، نفت نظرگاههای استعماری که سعی داشتند بر ملتهای توسعه نیافته بخصوص درس خوانده ها و ملاهای آن جوامع با دلائل علمی تجربی بفهمانند که مهمترین دلیلها را بایستی در عواملی مانند قهر طبیعت ؛ جغرافیا و نیز وجود برخی پاره فرهنگها و ... جستجو نمایند ؛ را موثر دانست و باز گویا باید تا حدودی نیمه طبیعی انگاشت که باصطلاح مار گزیده احتمالا بایستی از ریسمان سیاه و سفید بترسد ولی بهرحال مخالفت با این نظر و یا آن دیدگاه دردی را دوا نخواهد کرد بلکه تلاش همه ما بایستی معطوف به بررسی تمامی عوامل و دلائل ذیمدخل در این پروسه تاریخی ، اجتماعی ، فرهنگی باشد!
﷼ چرا هدف اپوزسیون تلویزیونی در ایران نمیگیرد؟!
یکی میگفت چرا این آقایان و خانمها اینقدر عصبانی و خشن هستند و کرارا زبان به توهین و فحش و ناسزا باز میکنند و بطور آشکاری نیش دار و تمسخر آمیز سخن میگویند . در صورتی که معمولا در بین اهل ادب و فرهنگ و در بین اکثر تحصیلکردگان هنگام سخن گفتن حتی سخنان انتقادی و مخالفت ورزانه نیز زبانی نرم و با نزاکت دارند؟
راستش بنظر من پرخاشگریها و یا خشونت گفتاری آین آقایان و خانمها را از یک جهت بایستی طبیعی دانست. چرا که اکثر روانشاسان و متخصصین علوم رفتاری باین نکته اذعان دارند که وقتی شخص در رسیدن باهداف خود دچار ناکامی میشود این ناکامی محرک اصلی پرخاشگری و رفتارهای خشن در او خواهد شد. (1)
حال چنانچه پاداشهایی را هم اگر تصور کنیم که برای این نحوه از رفتارها و گفتارها منظور بدارند و مثلا دولتی مانند آمریکا برای چنین نقش آفرینی از سوی آنها به آنها پاداشهای مادی و معنوی هم بدهد ؛ دیگر این وضعیت استمرار یافته و تقویت شده و در نهایت آن فرد دیگر در زندگی و اهداف زندگی خویش هیچ نقشی را بجز آنچه در حال انجام آن است در نظر نمیگیرد ! یعنی این افراد برای چنین گفتارهایی اگر پاداشهایی در قالب پاداشهای مادی و غیر مادی ( مادی مانند پول بصورت مزد و حقوق و غیر مادی بصورت مطرح شدن و نمایش درآمدن در تلویزیون و اسم و رسم دار شدن ولو با مخالف خوانی هم باشد ) در اینصورت چنین نقشهایی در آن تقویت میشود!
بنام خدا
روشــهای جاسوسی بمنظور کنترل مغزها
از سوی سازمان CIA آمـــــــــریکا
مقدمه :
رمز اصلی جاسوسی این است که چگونه میتوان شخص را وادار کرد به خواستهای شما عمل کند. پول ، لذت جنسی ، ترس و تمایل به انتقام همه موثر است اما نه به خودی خود و بطور کامل.
اعتقاد ایدئولوژیکی شاید از همه بهتر باشد ، اما آن هم نادرست است و بعلاوه دشواریهای دیگری بباور میآورد .
جاسوسی یک هنر باستانی است . سان تسو ، نویسنده نظامی چینی در قرن پنجم قبل از میلاد ، فصلی از کتاب بزرگ خود ؛ هنر جنگ ؛ را به ماموران مخفی اختصاص داد.
تحت کنترل قرار دادن مامور جاسوس یک هنر است نه یک علم. اما سیا ( CIA) از سال 1947 که عملیات خود را آغاز کرد ، تنها رویای " گلوله سحرآمیز " را در سر پرورانده است. میلیونها دلار برای یک برنامه مهم تحقیقاتی خواسته یا ناخواسته خرج کرده است تا به داروی مخدر یا روشهای سری دیگری برای به انقیاد درآوردن کامل افراد عادی – عملشان ، صحبت شان و افشای اسرار با ارزش ، حتی فراموش کردن الزامی – دست یابد. برجسته ترین پزشکان و دانشمندان برای حصول چنین هدفی بکار گرفته شدند. همانگونه که رمز خوانان سازمان امنیت ملی در توسعه کامپیوتر نقش داشتند ؛ سیا نیز احتمالا در تحقیقات و تولید داروهای مخصوص بیمارهای روانی نقش مهمی را ایفاء کرده است.
اما با تمام این تلاشها آن داروی سحرآمیز مورد نظر حاصل نشد و داروهای مخدر هم میتواند افراد را گیج کند ، بوحشت اندازد و آرام کند ، یا تحریک کند ، بکشد یا فقط بخواباند ؛ اما هیچ دارویی ظاهرا وجود ندارد که انسان را بطور کامل تحت انقیاد درآورد یا به یک برده تبدیل کند .
مسئولان امور جاسوسی در جستجوی داروی مخدری بودند که تمام کلمات رمز ،دستورات ، هویت افسرانی را که روی یک پرونده مشابه کار میکردند و حتی کل عملیات را از خاطر محو کند.
مرغ همسایه غازه یا ....؟!
تعجب میکنیم که ایرانیهای خارج نشین و بخصوص تحصیلکرده هایی که باصطلاح اپوزسیون سیاسی و حتی فرهنگی کشور ما را تشکیل میدهند و مرتب حجاب و زنان باحجاب را بتمسخر و استهزاء میگیرند و آزادی زن را در رهایی از قید روسری و یا چادر میدانند و حتی معتقدند که مردان مسلمان ایرانی با این رفتار و خواسته خود از زنان ، آنها را تحقیر کرده و نیز موضوع کتک کاری و ضرب وشتم زنان را از سوی مردان مسلمان نقطه ضعف فرهنگ اسلامی تلقی کرده ( البته بناصواب ) و بدتر آنکه در برابر ؛ نحوه تعامل با زنان را در فرهنگ آمریکایی ( بعنوان نماد فرهنگ غربی همواره مورد ستایش قرار میدهند ) را به ادامه نظر یک بانوی دانشمند آمریکایی ارجاع میدهیم که ببینند که خانم ماریا روی ( را اصلا کمترین شباهتی با مثلا خانم دکتر زهره طلوعی کرد نژاد ما یا الهه بقراط و امثالهم نیست که از آزادی زن تنها عریانی را مورد ستایش - البته در عمل - قرار دهد و ... ) منصفانه و محققانه به نقد رفتار خشونت آمیز با زنان در فرهنگ آمریکایی می پردازد .
خانم ماریا روی یکی از نویسندگان آمریکایی در مقدمه کتاب زنان کتک خورده می نویسد (1) : " ضرب و شتم زنان در منزل از ناحیه همسرانشان موضوع جدیدی نیست ؛ اما جدید این است که جوامع غربی بتازگی میروند تا آنرا بعنوان یک معضل مهم اجتماعی تلقی کنند."
وی ( خانم روی ) در ادامه می افزاید که : " باستناد بررسی اخیر هریس ، 20 درصد از آمریکائیان اعتراف کردند که در مواقعی همسرانشان را کتک زده اند ! "
بسم الله الرحمن الرحیم
قسمت دوم
خاطرات و خطرات روزنامه نگاری
تو با این هیکل نحیف و لاغر این مقاله های تند را می نویسی ؟!
در آغاز نهضت مشروطیت مخبرالسلطنة وزارت علوم را داشت . در آن زمان میرزا قاسم خان صوراسرافیل و میرزا جهانگیرخان شیرازی روزنامه معروف سوراسرافیل را منتشر میکردند. در این روزنامه مقالات تند بسیاری علیه دولت وقت و محمدعلی شاه منتشر می شد و همین امر شاه مستبد را سخت بخشم درآورده بود. مخبرالسلطنة از سوی دولت مآمور شد که در مورد این روزنامه تحقیق کند.
چند رو زبعد مخبرالسلطنه ، جهانگیرخان را احضار کرد. جهانگیرخان اندامی ریز و جثه ای نحیف داشت ( مثل اکثر آنهایی که اسمشان در بی تناسبی با فیزیکشان هست . بقول ضرب المثل معروف هر که کچله اسمش ذوالفعلی است )! مخبرالسلطنه با دیدن وی با لحنی تحقیرآمیز گفت : عجب ! تو با این هیکل نحیف و لاغر این مقاله های تند را می نویسی ؟!
بسم الله الرحمن الرحیم
هـو ا لـبا قـــــی
این اثر را تقدیم میکنم بروح مطهر مرحوم پدر " احمد آقای زارع " که عمری تلاش کرد و رنج فراوان ببرد تا فرزندانش روزی بتوانند مفید فائده و مثمر ثمر بحال اجتماع بویژه در حوزه علم و اندیشه و قلم باشند.
از خداوند تبارک و تعالی عاجزانه میخواهم که چنانچه خیر و ثوابی از این اثر صادر شود بروح مرحوم آن عزیز سفر کرده نثار و ایثار بفرمایند. غفرالله لنا و لکم
محمود زارع
مازندران . ساری . سوربن
زمستان 1378
شب نشینـی با خود یا گـاهنوشتـهای سحـری
از مرادم بوالحسن خرقانی بگویم
[ .....هر کس که در این سرای درآید نانش دهید و از ایمانش مپرسید ، چه آنکس که بدرگاه باری تعالی به جان ارزد ، بر خوان ابوالحسن به نان ارزد!
علم بامداد برخیزد و طلب علم کند و زاهد طلب زیادتی زهد کند و ابوالحسن دربند آن بود که سروری بدل برادری رساند!
اگر به ترکستان تا به در شام کسی را خاری در انگشت شود آن از آن نیست . همچنین از ترک تا شام کسی را قدم در سنگ آید زیان آن مراست و اگر اندوهی در دلی است آن دل از آن من است!
کاشکی بدل همه خلق ، من بمردمی تا خلق را مرگ نبایستی دید ... کاشکی حساب همه خلق با من بکردی تا خلق را به قیامت حساب نبایستی دید!
کاشکی عقوبت همه خلق مرا کردی تا ایشان را دوزخ نبایستی دید ، بهترین چیزها دلی است که در وی هیچ بدی نباشد!
اگر سروری بگوید و به آن حق را خواهد بهتر از آن بود که قرآن خواند و بدان حق را نخواهد . هر چه برای خدا کنی اخلاص است و هر چه برای خلق کنی ریا ؛ هر که عاشق شد خدای را یافت و هر که خدای را یافت خود را فراموش کرد ...... ]
بنام خدای نوروز کننده
نوروز خوانی
مراسم سنت ها و آیینی در پیشترها و قدیمترها بوده است که گویا تکنولوژی حال چندان روی خوشی با آنها نداشته و روند مدرنیزه شدن در دنیای امروز هر آنچه را میتواند به حق یا به ناحق با همکاری بشر از سر راه خود بر میدارد. این سنت ها در ورطه گرداب ایجاد شده بوسیله فن آوری ها نابود شد .
در زمانی که انسان به آسمانها نزدیکتر از حالا بود ، این آیین ها رواج بیشتری داشت . زیرا نزدیکی به آسمان ، بیشتر ناظر به عالم غیر محسوس تر زندگی انسان میباشد ، نه این که غیر زمینی بودن .
راجع به یکی از این سنت ها که در هماهنگی با طبیعت بود مراسمی بود بنام عروس طبیعت یعنی نوروز و بالطبع نوروزخوانی که مربوط و ایسته به نوروز بود . در هم اواخر سنت هایی رواج داشت که بخاطر آوردنش در شرائط فعلی از جهاتی موجب افسوس آدمی در ضایع کردن یا از بین رفتن آنها میشود. مع الاسف گهگاهی در گوشه و کنار این مملکت بویژه در مناطق دوردست تر و کوره دهات و روستاهها این مراسم برگزار میشود.
حاجی فیروز فردی بود که در ایام نوروز سر وکله آنها پیدا میشد. این شخص با چهره ای سیاه و با لباسی الوان مرکب از رنگ سرخ و زرد و کلاه و کفش مخصوص و دایره بدست در کوچه پس کوچه ها با خواندن اشعار فولکوریک ، مردم را سرگرم میکرد. مایه اصلی اشعار او طنز و گاهی فکاهی و بیشتر برای خنداندن و شاد کردن مردم و یا بقول ملاها ادخال سرور بود. شعار معروف آنها : ¯
دشمنان جاهل و وجوب شکرانه
راستی آدمی با چه چهره هایی که مواجه نمیشود؟! من تعجب میکنم که چرا دولت ایران تلاش نمیکند تا حرفها و عقاید این باصطلاح اپوزیسیون را مردم بسهولت بشنوند! والله من اگر بودم حتی تلاش میکردم که مردم بدانند که چهره های مخالف سیستم را چه کسانی و با چه شخصیتها و عمق و محتوایی تشکیل میدهند؟!!
تعدادی از مجریان برنامه های مختلف شبکه های ایرانی زبان را که چیزی جز بغض و کینه را بنمایش نمیگذارند. شاید نباید به آنان ایراد گرفت که آنها البته کارمند دم و دستگاه بیگانگانند و دارند حقوق میگرند اما تعدادی از آنها بلحاظ ماهیت شخصیت فردی احیانا قابل توجه باشند که چون مدعی ایرانی بودن و ادعای فرهنگ دوستی و میهن پرستی را دارند ، چنانکه اشاره شد بایستی مورد توجه قرار داد. بعضی از این کاراکترها را که دیگر عتیقه ای هستند که بایستی مردم ببینند و به درون باصطلاح دموکراتیزه آنان پی ببرند. آنها معمولا بنحوی سخن میگویند که بهشت موعود و وعده داده شده خداوندی را USA دانسته و فرهنگ یانکی ! خوب اگر واقعا اینگونه است خوش بحال شماها دیگر چه مرگتان هست !
فاحشه مداری
و شوربختانه تر از همه سرسپردگی ها آنکه ؛ نمونه زن باشرف این فرهنگ از نظر آنها را سوپر استارهای فاحشه ای مانند سوزان سامرز که در برنامه های مکرری که خود چندین بار گواهی به روابط نامشروع و فاحشه گری خود در عین داشتن شوهر آنهم با کمال پرروئی و بی حیایی داده ، تشکیل میدهد و وقتی که آنان از زن امروز و آزادی زن از قید و بند اسارت دینی و حجاب را میگویند، تازه متوجه میشویم که آنها چه گونه میخواهند که زنان ما را آزاد کنند ؟!! آنها در تحلیلهای فمینیستی خود تنها با نشان دادن دل و جگر هنرپیشه های آمریکایی میخواهند آزادی زنان جامعه ما را برای ما نقش بزنند!
محمود زارع
مازندران . ساری . سوربن
بجای مقدمه :
در دنیای نقد و انتقاد ( و حتی مخالفت و مبارزه ) اصولی بدیهی و پذیرفته شده – هر چند شاید نانوشته – وجود دارد. یکی از مهمترین اصولی را که در این باره میتوان بدان اشاره کرد " اصل بی طرفی " [01] است .
اصولا نقد یک مساله یا موضوع بقصد تحقیق پیرامون آن و درباره اصل آن موضوع صورت می گیرد و مفهوم درست تحقیق نیز یعنی ؛ به حقیقت رسیدن ، و اصولا معنی واژه تحقیق هم یعنی به حقیقت رسیدن و یا کشف حقیقت میباشد. حال برای کشف حقیقت یک امر نیز بایستی انصاف علمی و تحقیقی داشته و از هر گونه پیش داوری که معمولا از مواضع فکری تعصب آلود منشاء میگیرد ، امتناع ورزید! [02]
بنظر من برای بررسی و تحقیق باید متد مشخص و معینی را بعنوان چارچوب و روش کار همواره بکار بست ؛ در غیر اینصورت نتایجی علمی و مقرون به صحتی را در تحقیق نخواهیم داشت. در همین جا باید باین نکته نیز یادآور شد که برای تحقیق در مسائل مختلف ،متدها نیز فرق کرده و باید با موضوع آن بررسی تناسب معقولی را داشته باشد.
بنام خدای رحمن و رحیم
مه فشاند نور و سگ عوعو کند !
سروش زارع
طی یکی دوهفته اخیر یکی دو اظهارنظر ؟! باید گفت اظهارکین از طرف یکی دو نفر از کینه توزان بین المللی درباره کشور عزیزم ایران سرفراز باعث شده است که بقول بچه های خوب و باشرف و باغیرت ایرانی " بهم برخورد " ! خیلی هم برخورد!
این یارو سارگوزی و آن وزیر خارجه و درواقع از ترمز خارج شده اش حرفی را زده اند که جدای از هر مسئله سیاسی و جدای از اینکه من در چه فکر و جناح و چه عقیده دینی و مذهبی و سیاسی که باشم و صرفا بعنوان یک جوان ایرانی بسیار ناراحت شدم و بسیار تاسف و افسوس خوردم که چه کسانی آرزوی جنگ با ایران را داشته و خواهان بمباران ایرانند و بعدش هم بگویند که جهانیان بیایند جمع شوند تا با ایرانی که اگر نوکر غرب نشد بجنگند!
بنام خدا
هفتاد وچهار ميليارد تومان، هزينه سفرهاي خارجي مسئولان
در سال 1385 مجموع سفرهاي سران سه قوه، وزرا و معاونان قواي سهگانه و هيأتهاي پارلماني كه به عنوان سفرهاي كاري به خارج از كشور رفتهاند، حدود 74 ميليارد تومان از بودجه كشور را صرف کرده است....
....
و اما نظر مختصر من درباره این موضوع :
دولت اگر راست میگوید که صرفه جویی بشود باید از خودش و بخصوص از سران و مسئولین رده اول شروع کند وگرنه ما مردم باور نمیکنیم.
از یک کارشناس عمران که در کار ساخت و ساز مسکن هست پرسیدم که اگر بخواهیم خانه های تقریبا با قیمتهای متوسط آپارتمانی بسازیم برای هر واحد 70 متری حدودا برای دولت یا یک شرکت دولتی واحدی چند تمام میشود؟ وی پاسخ داد اگر بصورت مجتمع بسازند هزینه های بالاسری نخواهند داشت و لذا میتوان با 150 میلیون ریال یک واحد را جمع و جور کرد و حتی گفت در شرایط دولتی میتوان واحدهایی با متراژ بیشتر از 70 متر مربع هم ساخت.
خوب حالا من حساب سرانگشتی کردم که با این هزینه دولت میتوانست برای 25000 نفر سرپناه درست کند. یعنی تقریبا میتوانست حدود 5000 واحد مسکونی بسازد.
توجه داشته باشید که این رقم و حساب و کتاب تنها برای یکسال هزینه های دولت اصولگرا بود. حالا اگر دولت اصوالگرا و عدالت محور ؟! در طول 4 سال حکومتش بخواهد که جلوی این هزینه ها را بگیرد آنوقت چند واحد مسکونی و برای چند نفر میتوانست سرپناه بسازد ؟ حدود 20000 مسکن و تقریبا برای 100000 نفر !!
مـــزایای فوق العـــــاده ٔ بی شعـــــوری
|
مقدمه بی ارتباط : این بخش در برنامه کنفرانس نبوده است همینجوری اینجا اضافه شده است. واگویه ای بود و بس... بسم الله الرحمن الرحیم مـــزایای فوق العـــــاده ٔ بی شعـــــوری ٱثار مسبط ! ( تلفظ کنید مثبت ) چاپلوسی در معیشت ( وانعکاس آن در فیش حقوق و مزایا - فوق العاده ها ) یکی در حسرت فهم درست مُرد و در تب و تاب است و میگوید و مینالد که : مردم اندر حسرت فهم درست ! این یکی مزایای بی شعوری را لابد نمیدانست. حسن کم دانستن در رگ و پی اش رسوخ نکرده بود. وه که در چه بهشتی است آنکس که نمی فهمد !! ﷼ بیا تا یکسری موضوعات را برایت ردیف کنم ؛ همینجور تیتری . که اغلب همان موضوعاتی است که قلقلکم میدهند تا بنویسمشان و به تصویر در آرمشان ؛ مثل مثلا : - درد سرهای زیاد دانستن یا گرفتاری های زیاد فهمیدن یا آنکه - حسن کم دانستن - محاسن بیشعوری - مزایای چاپلوسی در سیستم های ( اگر واقعا بتوان این ادارَک ها (درست تلفظ کنید = اداره ها ) را دارای سیستم دانست ) اداری و دستگاههای اجرایی مملکت |
در این بحث ما قصد آنرا داریم که تا به این سوال پاسخ دهیم که :
|
آیا شما بعد از مردن باز برمیگردید؟! میخواهیم به این سوال در اینجا پاسخ بگوییم... |
بسم الله الرحمن الرحیم
بررسی مختصری پیرامون مساله :
تنـاســـخ
معنی عادی و بدیهی تناسخ " بازگشت ارواح بعد از مرگ به ابدان انسانهای دیگر " است.
این مسئله در تاریخ مخالفین و طرفدارانی را برانگیخته و هر دسته باصطلاح ادله هایی را بر تایید یا رد آن آورده اند.
بسمه تعالی
ملقمه ای از ورزش و سیاست و بازی
الف - درباره مقاله قبلی:
قصد دارم کوتاه و مختصرتر بنویسم واز تطویل کلام بپرهیزم که حوصله مخاطبین را بسر نیاورم و اما بعد...
من بنا به پیشنهاد یکی از دوستانم ( آقای دکتر رنجبر ) بفکر افتادم در حوزه ورزش نیز در حد بضاعت خویش بفعالیت بپردازم و خوشبختانه دیدم که با اقبال خوبی هم مواجه شدیم و فکر میکنم که اگر خوب و با قلمی شیواتر به این موضوع پرداخته شود با رویکرد مناسبی بخصوص در قشر جوان جامعه ما مواجه خواهیم شد. در همینجا از ایشان که طی یک مقاله ای جداگانه به موضوع مربوط به مقاله ام پرداخته اند تشکر میکنم و از نظرات ایشان هم استفاده کردم.
اینکه در مقاله قبلی تعداد قابل ملاحظه ای از مخاطبین محترم اعلام نظر کردند برایم جالب بود و از همه آنها تشکر میکنم و حق آنها میدانم که برداشتهای خویش را داشته باشند و اعلام نظر نمایند و حالا در موافقت یا مخالفت یا هم که خود نظر مستقلی مانند آن برادری که نظرات بسیار خوب و متینی هم داشته اند . ( منظور نظر دومی که با ببری مال مسلمان و ... شروع شده بود ) .