تبليغاتX
آیینه انديشه ساری

آیینه انديشه ساری

مازندران . محمود زارع

تفسیر سوره مبارکه فلق

 

     بسم الله الرحمن الرحيم

     قل اعوذ برب الفلق (1)

     من شر ما خلق (2)

     و من شر غاسق اذا وقب (3)

     و من شر النفاثات في العقد (4)

     و من شر حاسد اذا حسد (5)

 

          بنام خداوند بخشايشگر مهربان

     بگو پناه ميبرم به پروردگار صحبدم (1)

     از شر هر چه که او خلق کرده و داراي شر است (2)

     و از شر شب وقتي که با ظلمتش فرا ميرسد (3)

     و از شر زنان جادوگر که به گره ها مي دمند و افسون ميکنند (4)

     و از شر حسوديکه بخواهد زهر حسد خود را بريزد و عليه من دست بکار توطئه شود (5)

 

     سوره مدني است اگر چه بعضي آنرا مکي ميدانند.

     سوره شريفه با امر خداوند رحمن و رحيم و با بيان کلمه " قل " يعني " بگوي " به پيامبرش ميباشد. امر خداي تبارك و تعالي برسول گراميش، در صرف گفتار يک يا چند جمله؛ قطعا نيست. اينکه ميفرمايد " بگو " يعني ( از يک جهت ) : " اينگونه عمل کن " ! زيرا بلافاصله بعد از امر به گفتن با کلمه " قل "؛ ميفرمايد : " پناه ميبرم " ؛ " اعوذ " . پس پناه بردن في الواقع يک فعل است نه صرف يك قول تنها ؛ يک عمل است .

 

      در بادي امر، بذهن اينگونه متبادر ميشود که ؛ اين امر، که با کلمه قل شروع ميشود چند وجه بشرح زير داشته باشد:

 

     1 –  آنکه خداوند تبارك و تعالي در يک مکالمه دو طرفه ميخواهد برسولش دستوري داده باشد که تا منفعتي براي پيامبرش حاصل شود؛ يعني بيان يک تاکتيک و طرح يک استراتژي در موفقيت. بدينمعني كه در حال آموزش نبي خويش باينكه؛ حرف بزن و عمل کن.يعني اينگونه حرف بزن ؛ زيرا حرف مقدمه عمل است.

      از جهت روانشناسي اين يک گونه تلقين به نفس نيز ميباشد که يک وقتي يک کسي از آدمي ميخواهد که جمله اي را تکرار کنيم با اين هدف که تکرار اين جمله يا بيان آن باعث ثبات رواني ميشود ودر اينجا صرفا منظور آموزشي و تربيتي در کار است.

 

     2 – وجه ديگر آن اين است که خداوند برسولش ميفرمايد که چنين بگوي ؛ در برابر کساني که دارند با تو گفتگو ميکنند؛ يعني فرد يا افرادي مخاطب رسولش هستند و خداوند که مربي رسول است ميخواهد باو بياموزد که بديگران و در پاسخ ديگران چنين بگوي . اين مطلب نيز ميتواند يک زيروجه آموزشي داشته باشد بدين معني که خداي تبارك و تعالي غيرمستقيم از طريق رسولش ميخواهد به بندگانش بياموزد که بايد باو پناه برد.

     اما آنچه که اين حقير از سبک و سياق آيات شريفه ميفهمم ؛ خلاصه اش اين است که درست مثل سوره " ناس " امري آموزشي از سوي خداوند برسول گراميش است که از آنطريق نيز قصد هدايت ناس، براه راست در نظر است.

 

     قل اعوذ برب الفلق

 

     بگو پناه ميبرم ( حفظ ميکنم خويش را ؛ مي پرهيزم از شر ) به پروردگار صبحدم.

 

      فلق ؛ بنا بر قول مشهور و متواتر، يعني شکافتن و جدا کردن و لذا لحظه اي که نور صبح ؛ تاريکي را ميشکافد ؛ فلق ايجاد ميشود.

      گويا نور را بايد با شکاف تاريکي و ظلمت بوجود آورد. يک معني استعاره اي هم ميتوان در اين رابطه بيان کرد و آن اينکه اگر در تشبيه ؛ شب را ( در مثل ) شر بگوئيم يا حداقل پوشاننده و ساتر خير ؛ شکاف شب و آغاز نور و روشنائي را ميتوان شروع و آغاز خير تشبيه کرد.

      پس بايد بکسي پناه برد که ستر و پوشش و لايه اي را که بر روي خير کشيده شده بود ؛ با فلق برداشته و مي شکافد تا نور و روز و روشنائي و خير پديدار گردد.

     تعابير ديگري را هم ميتوان از فلق، منظور داشت که از سوي مفسرين بيان نيز شده است ؛ باينکه فلق ناظر به خلقت و وجود نيز ميباشد يعني هر چيزيکه از عدم به خلقت مي آيد ؛ فلق است. يعني بايستي عدم، شکافته شود تا وجود ؛ موجود شود. پس بقول مرحوم علامه طباطبائي صاحب تفسير الميزان " رب فلق " يعني " رب مخلوق " .

 

     هميشه اينطور فکر ميکنم که بيان يک صفت، براي حضرت احديت در طول آيه يا آيات بعدي و حتي در کل سوره ؛ بايد جستجوي معنوي کرد؛ يعني بايستي يک رابطه اي بين صفتي که پس وند  " رب " يا اسامي مشابه آن هست، مثل " رب الفلق " ؛ " رب الناس " ؛ " رب ... " با معاني ائي که بعدا مي آيد؛ يک ارتباط  معنائي  وجود داشته باشد.

     اينکه ميفرمايد : " خداي صبحدم " بايست با ديده بصيرت ؛ تامل و تعمق کرد که بعد از امر به پناه بردن به خداي صبحدم ؛ چه مطلبي آمده و چه چيزي امر يا تاکيد شده است؟! احتمالا نبايستي بي ارتباط با ماقبل خود باشد. بيان صفت قطعا متناسب با موضوع و متن ميباشد. درآيه بعدي ميفرمايد:

 

     من شر ما خلق

 

     از شر هر چه که او خلق کرده و داراي شر است.

 

     در اينجا شايد بتوان اين معني تفسيري فلق را نزديکتر به واقع دانست که فلق يعني خلقت و ايجاد ؛ چون بعدش ميفرمايد که؛ شر آنچه خلق شده است. والله اعلم

 

     ميتوان نتيجه گرفت که مخلوقات خداوند اعم از جن و انس و حيوان و... ميتوانند منشاء شر يا شرورات باشند. لذا مصدر شرورات را خداوند به مخلوقات نسبت ميدهد ؛ اگر شري هست ؛ اين شر ؛ العياذ بالله از سوي حضرت حق نخواهد بود، بلکه از سوي مخلوقات است . حالا منظوردر اينجا قطعا، مطلق مخلوقات نيست که في نفسه منشاء شرورات هستند؛ بلکه موجوداتي که داراي شرند ؛ يا موجوداتي که در بعضي مواقع از آنها شر صادر ميشود، در عين اينکه در غالب مواقع خير از آنها صادر ميشود.

 

      اينطور نيست که مخلوقات حضرت خالق، دائما داراي شر يا دائما داراي خير باشند. فرشتگاني هستند که مخلوق خدايند و خير مطلق اند و بالعکس ؛ اما مخلوقاتي هستند که مثل جن وانس ميتوانند خير و يا شر داشته باشند ؛ يا در بعضي مواقع ( بويژه در زمان غفلت از پروردگار ) شروراتي از آنها صادر ميشود. بويژه از ناحيه انسان که مختارهم آفريده شده است. بواسطه همين اختيار، ميتواند شروراتي را صادر نمايد و بالقوه امکان ايجاد شر را دارد.

     اما آيا خداوند مخلوقاتي خلق کرده است که بطور مطلق مصدر هيچ کاري ، جز شر نباشند؟!  قطعا بايد گفت: خير !

     اگردر اين موضع ، شيطان را بذهن آورديد ؛ بايستي گفت که، گرچه شيطان منشاء شرورات و في الواقع عدو مبين بني آدم است ، اما اين حالت براي شيطان از سر عملکرد خود اوست . شيطان بواسطه نافرماني از فرمان حق و از سر تکبر و غرور و خودخواهي براهي افتاد که منشاء تمامي شرورات بخصوص براي آدميزاده ميباشد.

 

     همين الآن يک موضوع ادبي و هنري در کلام قرآن بذهنم متبادر شده است . شما توجه بفرمائيد ؛ جداي از معني و متن قضيه ؛ وقتي که خداوند در سوره " ناس " ميفرمايد : " قل اعوذ برب الناس  " در آيات بعدي ميفرمايد؛ ... من شرالوسواس !

 

      شما وزن کلمات " ناس " و " وسواس " را در نظر بگيريد . در همين سوره فلق ميفرمايد : " قل اعوذ برب الفلق ..... من شر ما خلق " . و هموزني کلمات فلق و خلق را در نظر آوريد؛ صنعت موزون کلام خداوندي را در عين ارتباط معنوي توجه نمائيد!

 

     و من شر غاسق اذا وقب

 

     و از شر شب وقتي که با ظلمتش فرا ميرسد.

 

     قطعا شب في نفسه منشاء شرورات نيست و منظور خداوند رحمن نيز چنين نبوده است . شب در جاي خويش در آيات خداوندي به نيکوئي بيان شده است. فرش آرامش و بستر استراحت بشري است ؛ زماني است که خستگي پرطلاطم روز را در سکون و آرامش آن مرتفع مي کنيم. و زماني است که رابطه خاص و ويژه اي را با معبود و محبوب ميتوان برقرار کرد.

 

     از جهت لغوي " غاسق " از ريشه " غسق " يعني زماني که اولين مرحله از تاريکي و ظلمت فرا ميرسد. يعني وقتي که آن اندک سوسوي شفق در غروب ناپديد ميشود؛ ظلمتي فرا ميرسد که " غسق " است. معني " وقب " نيز يعني داخل شدن.

 

     پس معني ظاهري آيه شريفه اين است که ، از شر شب وقتي که ظلماني ميشود. يا از شر لحظه اي که روشنائي بطور مطلق رفته و ظلمت داخل ميشود. صاحب تفسير الميزان در تفسير اين آيه ؛ علت اينکه شر را به شب نسبت داده است مينويسد که ( نقل بمضمون ) بدو واسطه اين نسبت داده شده است :

      اول آنکه ؛ اغلب شرورات در شب واقع ميشود ؛ زيرا تاريکي شب ؛ فرد شرور را در شرارت ياري ميکند.

      دوم آنکه ؛ آدمي در زمان مواجه شدن با شرورات در شب توانائي کمتري دارد تا در روز.

 

     اگر در کلام بشري قرار بود تشبيهي در بيان لحظات خير و شر صورت پذيرد ؛ قطعا بالاتفاق شب ( بويژه در ظلمت مطلق شب ) به شر و روز به خير تشبيه ميشد. اما اينکه آيا در کلام الهي صرفا منظور اين تشبيه بوده يا خير ؟ بر ما معلوم نيست. در آيه قبل شر آنچه خلق کرده است را بطور مطلق و عام بيان فرموده است و در اين آيه خصوص شر را که ظلمت شب باشد ، به اشاره فرمود.

      شب نيز از مخلوقات الهي است و در حالت " غسق " داراي شر است! و يا اينکه در اين زمان امکان ايجاد يا صدور شر از سوي شرير يا شريران بسهولت بيشتري فراهم ميشود.

      اگر ما بعنوان خواننده تفسير كبير الميزان، ادله مرحوم طباطبائي در اينکه چرا شب را به شر تشبيه کرده اند، بويژه در توجيه ناتواني بشر در شب ؛ بهمين صورت ظاهر كه بيان شد ادراك نمائيم در آنصورت، خيلي نميتوان اين ادله را  نزديک به معني اصلي آن دريافت كرد. چرا که بشر در روز نيزحتي براي دفع شر، ناتوان است؛ بويژه آنکه آيه با فرمان خداوندي ، امر به پناه بردن به حضرت حق را ميدهد ؛ شري که بشر قدرت دفع آنرا داشته باشد؛ در روز يا اينکه امکان دفع آن در روز بيشتر باشد ( و در شب امکانش کم است ) با اين دستور اکيد که بايد به خدا پناه برد چندان تطابق معنوي ندارد.

 

      لابد شر از نوع شري است بزرگ که براي دفع آن مي بايستي به قدرت مطلقه خداوندي پناه برد ؛ منظورما اين است که : تصور ميشود ( منطقا ) استمداد و پناه جوئي از رب فلق براي دفع شر ؛ بايد ( منطقا ) شري باشد که دفع آن فوق طاقت بشري ( است ) باشد.

 

     و خلاصه منظور نهائي اين است که ، جمع آوري عده و عده براي دفع شر بايستي منطقا متناسب با تعداد و ميزان ؛ عمق تهديد، خطر يا شر باشد . يعني براي دفع شر يک گروه مثلا ده (10 ) نفره تروريست ؛ يک لشگر را با تجهيزات کامل نبايد اعزام كرد؛ يا به استمداد گرفت!

 

     اگر فرض مقابل را بگيريم ؛ آنوقت بايد گفت که در روز که امکان دفع شر از سوي آدمي بيشتر است ؛ خيلي نميتواند ارتباط داشته باشد که بگوئيم ؛ پناه ميبرم به خداوند ... !

 

      اما از اينجهت که تصور ميشود که در آيه نيامده است که " پناه ميبرم به خداوند صبحدم از شر روز " ( يا از شر زماني از روز که شياطين از همهمه و سرگرمي خلق الله در بازار سوء استفاده کرده و فراهم آوردن شر را موجب ميشوند) ميتوان توجيه ناتواني بشر در شب در مقايسه با روز براي دفع شر را پذيرفت (1)

 

     عقلا فرموده اند که ذکر خاص بعد از عام ؛ بقصد اهتمام بيشتر به خاص ميباشد؛ لذا در اين سوره شريف ، وقتي در آيه اول مطلق شر را ذکر و در آيه دوم شر غاسق را بطور خاص مي آورد ؛ لابد به قصد اهتمام بيشتر به شر خاص ميباشد. اما در سوره بعد از ذکر عام به سه (3) ذکر خاص که همان سه (3) شر خاص ميباشد تصريح دارد:

 

1-         شر شب وقتي که با ظلمتش داخل ميشود.

2-         شر افسونگران و دمندگان در گره ها بويژه از طايفه نسوان.

3-         شر حسودان.

 

     از بحث چگونگي ارتباط معنائي ( معنوي ) مستقيم اين شرورات خاص با آن شر عام ميگذريم.

     مرحوم علامه طباطبائي بعد از دسته بندي اين شرورات خاص ميفرمايد:

     " ..... و اهتمام بيشتر به اين سه نوع شر بخاطر اينستکه انسان از اين سه شر غافل است ؛ يعني اين سه نوع شر در حال غفلت آدمي حمله مي آورند ...... " تفسير الميزان ج 20 ص 898

 

     در بيان شرورات خاص سه گانه ؛ قسمت اول را توضيح داديم در ذيل آيه : و من شر غاسق اذا وقب . و اينک :

 

     و من شرالنفاثات في العقد

 

     و از شر زنان جادوگر که به گره ها دميده و افسون ميکنند.

 

      آيا مردان جادوگري نميكنند ؟!  شايد بدليل آنكه اين عمل دربين زنان رواج بيشتري داشته ( وشايد دارد) چنين آمده است.

 

      آيا سحر و جادو واقعيت دارد؟!  بحسب تصريح اين آيه و آيات ديگر مصحف شريف ؛ سحر و جادوگري وجود داشته و واقع شده و ميشود. في المثل در روايت حضرت موسي (ع) و فرعون اين بحث در قرآن كريم مفصلا آمده است.

 

     راستي آيا طبيعت و جوهره خلقت زن براي اعمال جادوگري و سحر مناسبتر از مردان است؟ آيا منظور اين نيست كه زنان با استفاده از طبيعت زنانه خويش و اداء و اطوارهاي خاص خويش ( كه معمولا مردان را افسون ميكنند و دامنه اين افسونگري باعث شيفتگي مردان و لذا نفوذ تصميمات و آراء زنان در مردان شده و ميشود) مردان را افسون ميكنند؟

 

      اگر افسونگري را از طايفه نسوان براحتي بتوان پذيرفت و آن وجه شيفتگي مردان در برابر آنها را نيز ،  يعني افسونگري آنها كه معمولا با ناز و اداء و كرشمه  و استفاده از جذبات زنانه ، مردان را فريفته خويش مينمايند؛ پس معني دميدن در گره ها يعني چه؟ آيا اين تعبير ناظر به انجام عملياتي خاص و تخصصي كه همان سحر و جادوگري است، نيست؟!

                                                  ***

     ضمائم اين بحث

 

     *   اسامي سوره:

                         1-  فلق ،  مينامند بدليل آنكه در اولين آيه سوره بكار رفته است.

                     2-  معوذه ؛ اين كلمه از ريشه " عوذ " بمعني پناه بردن است. ازنظرچون آدمي بوسيله اين سوره خويشتن را در برابر شرورات تعويذ ميكند و در پناه خدا قرار ميدهد، لذا معوذه ناميده ميشود.

 

·        سوره فلق داراي پنج (5) آيه و 23 كلمه و 73 حرف ميباشد.

·         قول مشهور بر مكي بودن سوره بوده كه بطور مجموع و يكجا نازل شده است، نه پراكنده و تدريجي!

·     بترتيب جمع آوري ( و شماره سوره در قرآن ) يكصد و سيزدهمين سوره قرآن  و به ترتيب نزول بيستمين سوره بوده كه قبل از " ناس " و بعد از " فيل " نازل شد.

·         سومين سوره از سوره هاي پنجگانه " مقولات " است كه با " قل " آغاز ميشود.

                                                   ***

     توجه شود كه اين قسمت تنها ضميمه شخصي ميباشد و بحساب توضيحات مربوط به سوره مباركه فلق منظور نفرماييد بلكه تنها دلمشغولي صاحب اين قلم بوده است.

 

   تعداد آيات ......................   5 = 3 + 2==== 23

   تعداد آيات......... 5=[5=(3+2)] – [10=(3+7)]  و 73 تعداد حروف سوره است.

   تعداد روزهاي سال   365 = 5 ( آيه ) ضربدر 73 ( تعداد حروف)

   1679 =  23 ( تعداد كلمات ) ضربدر 73 ( تعداد حروف )

   23 ( تعداد كلمات ) = 9+7+6+1 ( مجموع ضرب تعداد كلمات در تعداد حروف )

   ميانگين تعداد حروف هر كلمه === 17391304347/3 = 23 برتقسيم 73

   ميانگين حروف هر آيه  === 6/14 = 5 ( تعداد آيه ) بر تقسيم 73(تعداد حروف )

   ميانگين كلمات هر آيه  === 6/4 = 5 ( تعداد آيات ) بر تقسيم 23 ( تعداد كلمات سوره )

   بيستمين سوره بترتيب نزول ميباشد . 20 = 3 + 7 ( بمعني 73 تعداد حروف )+3+2 (23 بمعني تعداد كلمات سوره ) + 5 (    بمعني تعداد آيات ) ...   بطور خلاصه 20=3+7+3+2+5

   تعداد 45 نقطه بدون محاسبه تعداد نقطه هاي بسم الله الرحمن الرحيم و با محاسبه بسم الله الرحمن الرحيم تعداد 49 نقطه دارد.

   بيستمين سوره بترتيب نزول  ==== 20 = 5(تعداد آيات ) ضربدر 4    ==== 4 ضربدر5 از جمع دو عدد 4 و 5 ( يعني 45 ) تعداد نقاط استفاده شده است.

   365 = 5 ضربدر 73  ( 365 مركب از 3 و 6 و 5 ميباشد كه 3 و 6 را 36 انگاشته كه از ضرب 4 در عدد 9 حاصل كرديم و 5 را تعداد آيات سوره ).

  

...............................................................................................................

·    (1) تمام آنچه که از قرآن دارم فرا ميگيرم از برکت وجود تفسير شريف مرحوم علامه است ؛ روح آنمرحوم عاليقدر و فقيد سعيد والامرتبه همواره قرين قرآن باد. و دعاي خير ما هماره نصيب روح شريف و بلندش باد. به صاحب کتاب شريف سوگند که قصد اين قطره ( در توضيح و ايراد به آنچه نوشته شد ) صرفا توجه به جنبه هاي ديگر موضوع است. چون روحم گواهي ميدهد که روح آنمرحوم نيز نمي پذيرد که خواننده ؛ هيچ تلاشي را براي اصلاح ننمايد. حتي اگر اشتباه باشد؛ اين تلاش موافق طبع و روح آن بزرگوار است ( ولي گناه جسارت اين قطره را حضرت حق ببخشايد... ).

 

 

·    يك توضيح كوتاه : ماه مبارك رمضان آمد و در فرهنگ ديني ما اين ماه به بهار قرآن كريم هم ناميده شده است. خداوند رحمن و رحيم را شاكريم كه رخصتي عنايت فرمود تا اين بندگان عاصي نيز از روزنه اي هر چند باريك و تنگ به تماشاي گوشه هائي ازمناظر تماشائي اين بهار مبارك و فرخنده به نظاره و تماشا بايستد.

لازم بتوضيح است كه بر حسب تصميم جمعي خانوادگي كوچكمان در هر ماه رمضان؛ بعد ازتحقيق و مطالعاتي چند پيرامون آيات مصحف شريف ؛ نتايج مطالعه ، در همان جمع كوچك خانوادگي بيان و تشريح گردد. لذا در متن مقال گاها ملاحظه ميفرمائيد كه شيوه تدوين مطالب ، تا حدود زيادي بسبك گفتاري ميباشد كه ناشي از همين امر ميباشد. با وجود اينكه بعد از پياده سازي و ويرايش مطالب تا حدود زيادي سعي برآن است كه متن مورد نظر از حالت گفتاري ، بصورت نوشتاري تنظيم گردد، اما اين نقيصه همچنان باقيست كه بزرگان بر ما مي بخشند.

لازم ميدانم براساس قاعده شريف من لم يشكرالمخلوق ولم يشكرالخالق بدينوسيله از پسرم آقا سروش بخاطر پياده سازي واز همسر محترمم نيز بخاطر تنظيم مطالب و از دخترم فاطمه خانم نيز بخاطرزحمت تايپ اين مباحث ؛ تقدير نموده  كه آنها بويژه  بقصد اهداء ثواب اين متون بروح  ابوي گرامي مرحوم احمد زارع با علاقمندي بيشتري هم در پيگيري اين اقدام ، ساعي اند.

..........................................................................................................

 

                                                             محمود زارع

                                                   مازندران . ساري . سوربن

                                                     پنجم رمضان 1426 ه.ق

                                               http://bahoo.blogfa.com

   

                                        

  

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم مهر 1384ساعت 0:43  توسط محمود زارع  | 

خدا و ما و انتخابات

                                              بسم الله الرحمن الرحيم

              بنام خداي بخشنده  و مهربان

                            و بويژه

     بنام خداوند بسيار بردبار و صبور و شكيبا ! شكيبا بر چه ؟! صبور بر پلشتيهاي بشر !

 

     خدايا ! هيچ موجودي را نميتوان ( حتي بوسيله قياس مجازي براي تقريب اذهان آدميزادگان ) بتصور نشست كه شبيه تو صبر و تحمل داشته باشد . حقا كه خدائي تنها ترا سزاست. قهرت هم جز از روي مهر نيست.

 

     اما راستي چگونه تو ، خائن را متحملي و مجال و فرصت باو ميدهي ؟ و لابد از علم تست! ميداني چيزهائي را كه ما نميدانيم وگرنه ..... وگرنه چه ؟! ..... فلاني! بحث و جدل با خدا هم.....! عجبا در عين شيريني و لطف و مهر ؛ دشوار و هراساننده و سهمگين... تنها مقام در برابرت ؛ جز تسليم و رضا نيست. فضولي در كارتو ؛ موقوف ما!

     اما اي عزيز جليل ! خيلي مكاري ! نميدانم ! همين دانستن ندانستن ادعاي بزرگي است . مدعي حتي ندانستن هم نيستيم كه بينه اي براي اين مدعا نداريم. اصلا با تو نبايد حرف زد ؛ با تو بايد عشق كرد؛ گفتگوي با تو ؛ كلام عشق و شيدائي است. جز اين ؛ همه خواب و مستي است.

 

     با تو نيز بايد از تو گفت ؛ نه از خود كه خودي نيست! گفتم كه مكاري ! با ايماء و اشاره و حتي به تصريح گفتي كه چه بگوئيم ؛ بگوئيم ؟! ... بگوئي !

 

     الآن دارم كم كمك ميفهمم كه راست راستي تنهائي . فقط توئي ؛ كسي نيست . يگانه اي ؛ ما كشفت نكرديم؛ تو كشف كردي ؛ هم خود را براي ما ؛ اگر مائي و مني هم باشد كه نيست. كه اين هم اگر از سر اجبار نوشتن به كتابت رفت و گرنه .....! راستي تو نيز فهماندي ؛ ما نفهميديم.

      چرا اينهمه تنهائي ؟ تنهائي اينهمه چرا؟ اينهمه تنهائي چرا؟ حق داري ؛ اصلا حق هستي ؛ كس ديگري نيست. كس ديگري نميتواند باشد. همه جا از تو پر شده است؛ جاي خالي يي نيست كه كسي باشد؛ چه كسي جاي خالي و خلوت از تو ديد؟ آنكه ديد گناه كرد! هر جا كه تو نباشي ؛ گناه هست. همه جاي خالي و خلوت از تو ؛ همه جاي گناه و چرك و آلودگي است. عجب! آنقدر بزرگي و واضح كه از كثرت وضوح نمي بينيمت. همه غرق در تواند.

 

     آنكه دليل نمي جويد ؛ گناه هم نميكند. تو دليلي . تلاش بيهوده استدلاليان با پاي چوبين سخت بي تمكين ؛ كوششي است براي اثبات خود ؛ نه تو! تو دليل وجود همه ايي . همه هم توئي . تو همه ايي .

 

     راست گفت مولا كه : نديد چيزي را كه قبل و حين و بعدش ؛ درآن و برآن و... تو را ديد. عجب نگرشي است! و چه خوب نگاه كردني است و به چه جمال دل آرائي مينگرد كه خوش بحالش بادا و باد.

 

     همانگونه كه نگاه ميكنند؛ ميروند و همانطور كه مي بينند مي زي اند! و چه زيستن شيريني است با اين نگاه. راستي با اين نگاه چه كارها كه نميتوان كرد؟ با اين نگاه ؛ دنيا چگونه است؟ مردم چطور؟ خود خدا چطور؟! ...راستي انتخابات چطور؟! انتخابات يعني چه ؟ يعني انسانها ! مگر انسان هيچ ماموريت ديگري جز انتخاب دارد؟!

     فلاني ! ديگر طاقت نياورده اي كه كمي صبر كني و خود را ( لو) ندهي و از انتخابات نگوئي ! اصلا سبك و سياق نوشتنت را بهم ريخت ؛ از ثريا تا به ثري يكدفعه نزول كردي... ؛ و از افلاك تا خاك يك اسبه تاختي. تيپاي سنگيني را بر گفتارت زدي ؛ حلقه مفقوده اي را ايجاد كردي ؛ آنهم به بزرگي  نيستي. نيستي همان هستي است. بقول مترلينگ اگر نيستي وجود دارد ؛ يعني اگر نيستي هست ؛ پس هستي است و لذا نيستي وجود ندارد. مرز بين نيستي و هستي وجود ندارد. شما يك دايره رسم كنيد...خوب حالا اول و آخرش را پيدا كن... همان نقطه اي كه آغاز است؛ پايان هم ميتواند باشد و هست.

 

     علم بنظر من يعني يافتن و درك ارتباطات . اگر شما توانستيد رابطه اي را بين دو پديده بيابيد؛عالم شديد. مثلا چنانچه باين نتيجه دست يافتيد كه : بين ميزان شعور و انتخاب افراد ؛ رابطه اي وجود دارد؛ عالم باين موضوع شديد. البته جاي اين بحث باقي كه چگونگي اين رابطه مثبت است يا منفي يا اثر مستقيم دارد يا معكوس. اينها بماند كه اگر باين روابط نيز دست يافتيد بهمان ميزان كه روابط بيشتري را درك ميكنيد؛ سطح علم شما بيشتر خواهد شد.

 

     من فكر ميكنم كه يك موحد تمامي چيزهائي را كه مي بيند؛ درك ميكند و حتي شايد نمي بيند اما وجود دارد؛ در ارتباطي تنگاتنگ با هم مي بيند. لابد شنيده ايد ( اگر نشنيده ايد پس چه چيز را شنيده ايد ) كه سقراط جائي گفته بود كه اگر اين پر كاهي كه از بالاي درخت بر روي رودخانه افتاد و در حال جريان همراه با آب است ؛ نمي افتاد؛ في الحال نظم جهان بهم مي ريخت و ...! خوب اين آقا ديگر واقعا عالم است. چون رشته هاي ارتباط خيلي زياد و در عين حال نزديكتري  را بين همه چيز با همه چيز مي بيند.

 

     بلي برادر ! هيچ چيز با هيچ چيز ديگري بي ارتباط نيست. اصل ارتباط كه در آن حرفي نيست اما چگونگي اين رابطه ؛ دوري يا نزديكي آن ؛ و مسائلي از اين دست هست كه علم را بوجود مي آورد. بهمين سبب انسانها به نسبت درك رشته هاي ارتباطي عالمتر ميشوند. پس پر بيجا ننوشته بودم كه ... انتخابات...!!!

                                                             محمود زارع

                                                    مازندران . ساري . سوربن

                                                  www.bahoo.blogfa.com

 

                                              mahmood.zare@Gmail.com

 

    

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم مهر 1384ساعت 13:34  توسط محمود زارع  | 

چه چيزي را بعد از چه چيز مي خواهيم؟

 

                      چه چيزي را بعد از چه چيز مي خواهيم؟

     در دانشكده كه بودم ؛ درسي بنام « سازمان و مديريت » سه واحدي داشتيم كه يكي از مراجع درسي آن كتابي بهمين عنوان بود. مدرس ما در بخشي از اين درس – احتمالا برگرفته از همان كتاب – سلسله مراتب نيازهاي انسان را بر مبناي نظريه فردي بنام « مزلو » توضيح ميداد كه بصورت يك هرمي ترسيم شده بود و نيازهائي مانند : ايمني و تامين؛ خودشكوفائي ؛ احترام؛ اجتماعي؛ نيازهاي اساسي و فيزيولوژيكي  ..... را رد آن هرم به ترتيب خاصي الويت بندي كرده بود كه گويا نيازهاي فيزيولوژيكي مثل خوراك و پوشاك و مسكن و امثالهم الويت دارترين نيازهاي انساني در آن هرم ذكر شده است و قس عليهذا. بحث جالبي است ؛ بهرحال تحقيق و نظريه اي درخور توجه ميباشد. بويژه ؛ اصل موضوع  اين نظريه جداي از آنكه ما به صحت و درستي درجه بندي آنها كاري داشته باشيم؛ از اهميت بالائي برخوردار مي باشد .

     اما بنظر ميرسد كه آدمي در اولين برخورد فرد با هر چيزي ( منجمله در برخورد با خدا؛ با طبيعت؛ با دين و با ...) بدنبال تامين همين نيازهاي اساسي و اوليه خود مي باشد؛ درواقع تا آن نيازها مرتفع نشود؛ ديگر نيازها « شايد» شكوفا نشوند.

     مولوي ميفرمايد:

                             آدمي اول حريص نان بود............................... نيازهاي اوليه آدمي

                             زانكه قوت نان ستون جان بود..................................................

 

                             چون بنادر گشت مستغني ز نان....................... نيازهاي ثانويه آدمي

                             طالب نام است است و مدح شاعران...........................................

     اگر بدعاي عموم مردم توجه شود؛ غالبا از خدا نان ؛ پول ؛ اداي قرض و دين؛ سلامتي و امثالهم را طالبند. بعد از اين مرحله هست ؛ يعني بعد از تامين اين نيازاست ؛ كه به مرتبه باصطلاح لطيفتري ميرسد كه محب حق از بهر حق ميشود كه اين حب از اغراض و علتها ( بتعبير مولوي) جداست.

     دولتها بويژه دولت اسلامي وظيفه مستوفائي را در تامين نيازهاي اوليه شهروندان؛ داشته و بايستي براي رشد و شكوفائي و توسعه انسانها اين وظيفه را در راس امورات خويش قرار دهد.

     متاسفانه بر اثر بي تجربگي مسئولين و مديران ما در بعد از انقلاب ؛ از اين امر تا حدود زيادي غافل شده و هي در خطبه ها و سخنرانيها و... تلاش داشتند تا مردم را بسمت معرفتهاي لطيف سوق دهند اما نتيجه اي عكس گرفته اند.

     حالا اگر خداوند باري تعالي بخواهد ما در فرصتي و مجالي ديگر به مقايسه ديدگاه مولوي با ديگر نظريات خواهيم پرداخت.                                            پائيز 1383

                                                                           محمود زارع

                                                               مازندران . ساري . سوربن

                                                              WWW.BAHOO.BLOGFA.COM

                                                              Mahmood.zare@Gmail.com

 

      

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم مهر 1384ساعت 13:33  توسط محمود زارع  | 

بنام باقي

 

                                                          بنام باقي

     باقيمانده عمر « اين جهاني ما » شايد گرامي تر از آن باشد كه جز در تلافي ايام پيشين كه بتاراج رفته است؛ بگذرد! بقيه اين عمر كوتاه هرگز تكافوي مؤاخذه اين و آن را « به تقصيرات و اشتباهات» نخواهد كرد...

     حديث باقي و فاني در خلق و ايجاد

     ..... در هيچ بينشي ؛ در هيچ فلسفه اي ؛ در هيچ ديدگاهي ؛ در هيچ جهان بيني يي و در هيچ ماوراء جهان بيني يي ؛ نميتوان ردّ درست اين حقيقت را نشان گرفت كه ؛ مدعي شده باشند: از يك موجود« فاني»  يا جمع موجودات فاني ؛ حادثه اي « باقي » حادث شود!

     نمي توان از « فاني » انتظار ايجاد « باقي » را داشت . چون در « امكان » فاني نيست. مع الوصف آثاري هستند از همين موجودات فاني كه « ماندگار » شدند يا ميشوند و يا خواهند شد! چرا؟!

     بنظرم ميرسد ( يقينا بنظرم ميرسد ) كه؛ آن فاني موجد اثر( باصطلاح) باقي ؛ مويّد به تاييد باقي بوده است و تاييد باقي شامل آن فاني شده است.

     تا باقي لا قال كنُ ؛ فاني لا فيكون! اين ضروري است و منطقي ؛ والا خسّتي در كار ايجاد و خلق نبوده است بلكه اين سيستم چنين طراحي شده است.

     اينكه فاني ؛ نقش ابزار و واسطه را دارد؛ ابزاري كه در شموليت ابزار شدن؛ ابزار صرف ( ديگر ) نخواهد بود؛ بلكه ارزشمند حقيقي است و منشاء اين ارزش هم تآييد باقي است.

     از جهتي كه ابزار صرف است ؛ ارزشي در حد ابزار دارد و بس و از آنجهت كه دستي او را بحركت در مي آورد و اثري را موجد ميشود؛ ارزشي بمراتب بالاتر ( اولي تر ) از ابزار بودن صرف خواهد داشت.

     ارج و قرب فاني – بويژه در خلق و ايجاد – به اعتبار باقي است.

     اين مخلص كلام اين فاني بوده است.

     كل من عليها فان و يبغي وجه ربك ذوالجلال والاكرام فباي آلاء ربكما تكذبان.

                                 والسلام

                                 انا عبد الرّب المحمود

                                 زارع 12/12/83

                                 چهارشنبه . ساري

                                 WWW.BAHOO.BLOGFA.COM

                                 Mahmood.zare@Gmail.com

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم مهر 1384ساعت 13:32  توسط محمود زارع  | 

دل گپ خصوصي

دل گپ خصوصي

 

 18/9/79

11/ رمضان 1421

جمعه اذان ظهر

 

     هيچ لازم نيست آدمي براي دفاع از خودش از غريزه نفرت كمك جويد. با عشق هم ميتوان از خود دفاع كرد . سينه بايد از كينه تهي باشد تا آدميت چهره بنمايد . وقتي به فطرت مراجعه ميكني به عشق نزديكتر ميشوي يا وقتي به عشق رو ميكني در مسير فطرت گام مينهي .

     من هر وقت آدم تر ميشوم عاشق تر ميشوم و هر وقت عاشق تر ميشوم آدم تر ! « عاشق تر » كلمه تركيبي شايد نا متجانسي باشد . صفت تفصيلي در عشق يا عاشق!

 

     داخل پرانتز ((( مدير اجراي شبكه گرگان - سيماي گرگان - در روز جمعه . يعني همين روز كه دارم اين سطور را رقم ميزنم . مرا به تحسين و شگفتي برانگيخت .خالصانه به شخصيت و تشخيص او درود فرستادم . آدمي با كفايت و با شعور و بدرد بخور بايد باشد . قطعا مجموعه عواملي  در اين رابطه دخيل بوده تا ايشان از نيروهاي مفيد جامعه فرهنگي  باشند. خيلي دلم ميخواهد شماره تماس آنها را بگيرم و قدرداني از آنها كنم . شايد خيلي درست نباشد كه تنها بگويم ؛ آدمي يا مجموعه اي از نيروهاي روان شناس و بدرد بخور در امور تلويزيوني و فرهنگي در آنجا مشغول هستند . اين  نحوه بيان آدمها را محدود ميكند. خدا ميداند كه براي لحظاتي تصميم گرفتم كه اگر طوري ميشد كه از جهت زندگي ( كار و اشتغال و تحصيل و مسكن ) بجاي مازندران؛ در گرگان زندگي ميكردم چقدر خوب مي بود. الآن ذهنم روي اين موضوع متمركز شد كه كاش بروم گرگان . چرا:

 

     الف )  از جهت تعاملات و خط و ربط سياسي؛ هم مسئولين و هم مردم گرگان سالم تر و واقعي تر و منصف تربنظر ميرسند . اينرا كرارا در بعضي از صحنه ها، در مقايسه با مازندران نشان دادند.

 

      ب )  اينطور مينمايد ( يعني خيلي ها اينطور احساس ميكنند ) كه در مازندران حسادت بيداد ميكند . بيداد! ولي در گرگان قطعا كمتر است يا باين اندازه نيست. ازبعضي از مديران دستگاههاي اجرائي مازندران ؛ آنهائي كه با سايه افكندن در مصادر مديريتي استان در جنبه هاي مختلف سياسي . اجتماعي . فرهنگي و اقتصادي و... جلوي هر گونه رشد و توسعه انسان و استعدادها و.. را گرفته اند! چه بايد گفت و چه نبايد گفت؟!

 

     ج )  تعداد قابل ملاحظه اي از مديران مازندراني ؛ چاپلوس پرور ؛ تملق خواه ؛ مداهنه گر ؛ تنگ نظر و بدبين هستند.  تحت اين شرائط وقتي در مقام مقايسه بر مي آئيم ؛  برايمان اين محيط گاها خاكستري و كمي تا قسمتي نفرت انگيز مي نمايد.

      اي بابا...!  سر از نفرت در آورديم ... كه ؟! آنهم  بر خلاف مدعاي اين مقال ! خدايا! اين  چه آفتي است ؛ تحمل ، تحمل . چرا بايد شرايط شخصيتي انسانها ي هم عصر بگونه اي باشد كه بايستي سراسر زندگي را به تمرين تحمل پرداخت ؟!

 

     د )   فردي بنام..... مدير ... در يكي از مهمترين دستگاههاي اجرائي مازندران  بود .  برسبيل اتفاق در جريان   پيگيري و ادامه كاركنگره اي استاني ( كشوري ) با او برخورد كردم . خدا ميداند پشيمان شدم از اينكه چقدر من قبل از ديدن اين آقايان از نزديك ؛ آنهمه تصورات مثبتي نسبت به آنها داشتم و در يك سادگي محض بسر ميبردم . كاش ..... آدم كه اين ها را ميبيند و حرف ها بويژه رفتارهاشان را در ... مي بيند تازه متوجه ميشود كه مردم چقدر بد بختند كه بعضي از اين حضرات را بعنوان مديران بعضي از بخشها در بعضي از دستگاهها  دارند . نميدانم اين شهرستان ..... چه خاكي دارد ؟!!! ..... يكي در همان كنگره بمن ميگفت اين آقايان از هر چهره مرتب و آراسته اي ميرنجند و بهمين خاطر است كه به هر چه كه ؛  كجه ؛  كيه  و يكوري  است ؛ توجه خاصي مينمايند و اين خصوصيت شخصيتي ايشان را داشت  از موضع روانشناسي  بررسي ميكرد . من البته نميخواهم برداشت اين آقا را بطور دربست تاييد نمايم ولي ميتوان گفت كه  چنين برداشتهائي در باره ايشان هم وجود داشته و هم چندان دور از واقع نيست.

 

     چرا بايد اينها بناحق خود را نماد انسانهاي صالح جلوه دهند ( حداقل در رفتارشان ). حال از اين آقاي محترم بگذريم كه بمصلحت نيست بيشتر كنكاش شود.  

 

     ولي يكوقتي اين موجودات صالح نما ‌‌( آنهائيكه خودشان مدعي اين صفت و شخصيت - نه صرفا در گفتار - بلكه در روش ومنش ؛ هستند ) را در دو دوره و در دو دهه زماني تقسيم بندي كرده بودم كه در اينجا عين آن مطالب را مي آورم . گرچه نسبت به اين نظر . فعلا جرح وتعديلهائي هم دارم ولي باشد تا وقت ديگر :

     1- آدمهاي خوب دهه نخست انقلاب.

     2- آدمهاي خوب ! دهه ثاني.

     آدمهاي خوب  دهه نخست ؛  ويژگي خط امامي داشتند. غالب آنها صداقت داشتند . بعضي از آنان در انجمنها و شوراهاي اسلامي هم حضور داشتند و الآن تازه بدوران رسيده ها آنها را  - اغلب آنها را - توبه كرده و تجديد نظر طلب و... ميدانند . اينها بودند و هستند كه انواع صحنه هاي مهم و سرنوشت ساز را در دوره هاي مختلف انقلاب و نظام رقم زده و ميزنند !

     آدمهاي خوب ( نماي )   دهه دوم كه ؛  يا جنگ نديده اند و در جريان انقلاب نبودند و وابستگان فكري و يا حتي قومي تفكري هستند كه در زمان امام ( ره )  خط ايشان را بر نميتافتند و....

 

     اين آدمهاي باصطلاح خوب ( نماي ) دهه دوم انقلاب ؛  ويژگيهائي دارند كه اعم آنها عبارتند از :

 

       ( البته اينكه عنوان « آدمهاي خوب يا صالح » را براي شناسائي آنان  انتخاب كردم از سر محذور است نه اينكه واقعا چنين دسته بندي ئي در خارج  وجود البته تشكيلاتي داشته باشد ؛  بلكه سعي ما  ناظر به آن افراد يا حتي گروهها ئي است كه در افواه عامه مردم ؛  چنين انگاشته  ميشوند ،  يعني علي الاطلاق... وگرنه آدمهاي صالح و واقعي ...؟؟!!! )

 

     1- خود را طرفدار انحصاري و دو آتشه  ارزشهائي مثل..... دانسته  و پر آتش ترين آنها خود را ذوب شدگان در آن ارزشها  ميدانند ؛ يا حداقل چنين طرح ميكنند؛  معمولا سبك ادبيات آنها بنحوي است كه گويا مردم جوري ديگرند و اين امتياز ويا...  تنها اختصاص به آنها دارد.

 

     2-  بقول امروزيها اينها ، اغلب گفتمان خشونت دارند و كمتر اخلاق نرم و لين اسلامي دارند!

 

    3- معمولا انحصار طلبند و گاهي  حتي در حوزه  تفكر !

 

    4- بعضي از آنها، طوري مشي دارند كه، گويا خداوند نعوذ بالله، طي حكمي مكتوب؛ صرفا به آنها ،  وكالت انحصاري ، در دين و اظهارنظر نسبت به معارف ديني و برداشت از دين و... داده است !

 

    5- معمولا بيشترشان اهل عبادات سطحي و قشري و نمايشي اند!

 

    6- وابستگي به اجتماعات خاص دارند - نه البته همه آنها - و منظور اجتماعاتي نيست كه با حضور و خواست عامه مردم برپاشده است!

 

    7- ثنا گويان در بين آنها و دست بوسان ؛  زيادند و بوفور يافت ميشوند!

 

    8-  بعضيهاشان نوعي برخورد طلبكارانه با مردم و ديگران دارند و از حقوق ديگران اطلاعي ندارند!

 

    9- گويا حتي بعضيهاشان احساس نوعي مالكيت بر سرنوشت مردم دارند!

 

   10 -  بديگران - غير خودي هاشان - غالبا بديده تحقير مينگرند !

 

   11- از توان فكري وعلمي وقدرت استعداد خدادادي و ... غير خودي هاشان؛ اكثرا متعجب و بعضا در آتش حسادتند!

 

   12 -  گاهي دروغگو ؛ هتاك ؛  بي منطق ؛ بي شعور و با گردنهائي پر رگ ( NeckRed) و متورم و چشمهائي از حدقه بيرون آمده ؛ در برخورد حتي فكري و مباحث علمي و... و قس عليهذا !

 

   13 -  مورد حمايت بعض افراد از ما بهتران!

 

   14 – بعضي هاشان هم عقده اي اند!

 

   15 - پارتي باز و باند باز؛  در هبه موقعيتها و امكانات ؛ البته  در جمع خودي ها شان!

 

   16 - اغلب نيروهاي غير كارآ . كم فكر و بي تامل و فاقد شعور نظام مند!

 

   17 - بطرز عجيبي از نظر فنوتيپي ،  چهر ه هاشان بهم شباهت خاصي دارد . يا للعجب !!

 

   18 - خيلي ها شان بدون اينكه بدانند و بعضي هاشان بدون اينكه بخواهند ؛  خودمحورند! وبعضي مواقع ، خود را بجاي دين  مي نشانند!

 

   19 – باور كنيد ؛ بطرزشگفت آوري از جهات ژنتيكي و گروه خوني و حتي سطوح اجتماعي و اقتصادي و فرهنگي و خانوادگي و... مشابه هم هستند!

 

   20 - در مسائل فكري و فرهنگي بسيار؛  قشري نگر هستند!

 

   21- اهل كتاب و مطالعه نيستند ولي در همه زمينه ها اظهار نظر ميكنند!

 

   22 - بقول مشابه يكي از آنها ؛ حتي بعضي از علوم مهمه اي  را بجاي كلاسهاي رسمي درس و بحث ؛ در جاهاي ديگري آموخته اند!

 

   23 - بد زبان و عبوس و بد اخلاق و...!

 

   24 - در خلوتهاشان ... چه بگويم؟!  ولي در جلوتها ... خود شاهديد !

 

   25 - نسبت به پول حساسيت دارند . نبايد از پول حرف زد، چون آب دهانشان راه مي افتد و كلا "  دينهم دنانيرهم و قبلتهم نساء... " اگر درست گفته باشم ؛  دينشان دينارها، و قبله هاشان زنانند؛ و جهانبيني آنها  بقول يكي ؛ محدود است در دو اتاق و دو اتاقك ( دو اتاق يعني آشپزخانه و خواب - و دو اتاقك يعني دستشوئي و حمام ) ولي در خيابانهاي فرهنگ و ولي عصر و پاركهاي عشق و لاله و دلدادگي هاي بعضي جوانان قرتي و ..... چه رگ غيرت جهنده اي دارند و فرياد ها دارند و آنچنان رگهاي خود را منقبض كرده و شعار مرگ بر .... ميدهند كه خونها را هم گاهي بجوش مي آورند ولي در خلوتهاشان....؟!

 

   26 - بجز يزرگترهاي بالاي 50 سال سنشان ؛  اغلب اينها پس از دوران سن احساسي؛ به واقعيت برگشته و پشيمان ميشوند و باقي ماجرا...!

 

   27 - زود فريب ميخورند!

 

   28 - زود رسوا ميشوند !

 

   29 - به سي جزء قرآن قسم كه دلم بحال همه آنها ميسوزد و اينهمه صفات مذموم ؛ تنها از سر درد بيان شد و نگران آزادي آنها از اينهمه قيود يم ؛  بخصوص آزادي عقيده آنها! ( وبيشتر از همه آنها حضرت رحمن باين بنده رحم فرمايد )

 

     خلاصه اينها اگه به جاهائي برسند ؛  كه بعضي هاشان  شايد رسيدند ؛  خدا ميداند كه ،  چه استعدادكشي هائي بكنند و كردند! در اين صورت ؛

      مملكت دو نوع فرار مغز و مهاجرت انديشه را خواهد داشت :

     (1) فرار مغزهادر نتيجه مهاجرت جغرافيائي .

     (2) فرار مغزها در نتيجه بي توجهي . كم توجهي . حسادت . جناحي گري . استخفاف.

 

      و... پس ؛  اينان فرعونهائي هستند كه شايد خودشان ندانند . در قرآن كريم داريم كه فرعون روشش اين بود كه براي به استضعاف كشيدن ديگران ،  اول آنها را استخفاف ميكرد، در مرحله بعد بود كه براحتي باستضعاف ميكشاند!

     اصلا تا فرد( يا ملتي) را خفيف و خوار نكني و ناتوان نكني و كوچك نكني و منزوي نكني ؛  نمي تواني سوارش بشوي و به ضعف بكشاني .

     آنها در نگاه كردن ؛ در بها ندادن ؛  در بي توجهي ؛  در جدي نگرفتن و در .... ؛  آنقدر پيش ميروند كه فطرتا ( فطرت ؟! ... نه...!  كلمه و واژه مقدس است. اين واژه اينجا مناسب نيست و نمي گويم و مناسب است كه بگويم ) غريزتا ( اين بهتر است و متناسب تر با شان آنان ) ؛  جز تخفيف استعدادها كاري ديگر ندارند!

     ........................  سانسور كردم...............سانسور كردم...................سانسور كردم ................................حدود چندين صفحه مطلب را سانسور كردم.................................................

     از جمله نعمتهاي ديگري كه خداوند بمن عطاء كرده ، بيان ، خط و استعدادهاي مختلف ذوقي و هنري بوده است. البته به اكثر مردم داده است ، ولي من با اصرار، لطف بيشتري آنهم بالنسبه و بمقدار تلاشم دريافت داشتم. الآن في المثل وقت ميگذارم و مطالعه ميكنم و يا مينويسم حتي تا حدودي نويسندگي - باز هم در مقايسه با همكاران دور و بري هايم و بالنسبه - هم دارم . خدا ميداند كه چه حب و بغضهائي كه ندارند . نمونه اش اين م ... ما در طرح و برنامه ميباشد. ديگر حكمش شده مثل آن فردي كه ميدانست 2+2 = 4 ولي ناراحت بود كه چرا؟! انواع و اقسام بهانه ها ، ايراد ، و... كه دارم كلافه ميشوم!

 

     من بجز كمتر از تعداد انگشتان دست ، نديدم كه كسي تشويقي كرده باشد. همه ناراحت بودند كه چرا من دارم از استعدادم كار بيشتري ميكشم !

 

     اين تنگ نظري در مازندراني ها مرا نسبت به آنها بدبين كرده است و بهمين دليل شايد ( يك دليل ) دلم براي گرگان در مقايسه با مازندران لك زده بود. البته داريم كه ميگويند كه : عليكم بالسواد الاعظم . براي راحتي خيال ،  رشد و توسعه و گشايش به محيطهاي بزرگتر برويد . گرگان از جهت جغرافيائي بزرگتر نيست ولي فكر ميكنم  در مقايسه با مازندراني ها مردمي بزرگوارتر دارد .

      از خدا ميخواهم شرايط آبرومندانه اي فراهم شود تا در گرگان اسكان نمائيم. خيالم راحتتر شايد بشود . از هرچه در اينجاها هست دلم تنگ شده است . شايد امكاناتي در اينجا برايم فراهم باشد ولي مزاحمتهائي هم بواسطه بدخواهان و حسودان حرفه اي و ثابت من وجود دارد.

     سعايت كنندگان من زيادند . خار چشم خيليها شده ام . غالب افراد بقول روستائيان « ...وري قهرنه مجه » بيخود و بي دليل! من هميشه يك نفرين را خواهم كرد - گرچه همه را ميبخشم - ولي اينرا نميبخشم و آن اينكه : خدايا ! اگر من از حق خودم بگذرم . چطور از حق زن و بچه ام بگذرم . از خدا ميخواهم تقاص اطفال معصوم مرا از همه آنها بگيرد. ولي با اين همه من همه آنها را دوست دارم . آرزو دارم خوشبخت واقعي شوند . از اين كينه توزيها و نفرتها رهائي يابند . زندگي زيباست و زيبائي را ميتوانند انسانها ببخشند./.

 3 عصر 18/9/79

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم مهر 1384ساعت 14:31  توسط محمود زارع  | 

حزب خران

بسم الله الرحمن الرحيم

     ديشب در بازتاب مطلبي را با عنوان  « اظهارات خواندني رئيس «حزب خران» در كردستان!» مطالعه ميكردم.اولين چيزي كه بذهنم خطور كرد اين بود كه مصاحبه كننده اصلا زبان و كنه مطلب مصاحبه شونده را نفهميده است!

      بعد هم بياد آيه شريفه قرآن كريم افتادم كه ميفرمايد « ..... كالانعام بل هم اضل..... » واقعا بعضي از انسانها مثل چهارپايانند و بلكه پست تر از آن ؛ كه مصحف شريف از آن با واژه « اضل » كه بيانگر عمق پستي چنين انسانهائي است ؛ ياد ميكند.

      نكات بسيار ريز و دقيقي در متن گفته هاي رئيس حزب خران بود كه جاي تعمق و تامل دارد. جداي از آنكه ما به نام و ظاهر اين حزب و يا حتي اهداف و افراد و.... آن فعلا كاري داشته باشيم؛ بايد اعتراف كنيم كه در خيلي از جاها اين آقا رئيس بيجا حرف نزده اند.

    مثلا شما به اين جمله او نگاه كنيد « اگر شما فقط يك لقمه نان به سگي بدهيد، تا آخر عمرش شما را فراموش نمي‌كند و آزاري هم نمي‌رساند. ولي متاسفانه آدمهايي هستند كه بارها، نان و نمك شما را مي‌خورند، اما به شما خيانت مي‌كنند. » آيا واقعا چنين نيست و تاريخ بشر مشحون از اين نمك نشناسيها و خيانتها نيست كه ما براحتي بتوانيم بپذيريم كه در چنين وضعيتي ؛بايد زندگي سگي يا خري را بر زندگي چنين انسانهائي ترجيح داد؟!

     بهتر آن بود كه سايت بازتاب بجاي لحن تمسخرآميز به موضوع ؛ حداقل در مقام مقايسه با انسانهائي مثل صدام وامثالهم ؛ محتواي بعضي از سخنان اين باصطلاح خر را به تعمق مي نشستند.

     آيا بهتر نبود كه واقعا بازهم در مقام مقايسه ؛ بين محتواي سياست اين حزب ( كه از لابلاي بعضي از سخنان اين رئيس حزب خران ، معين ميشود؛ ) با محتواي سياست دولتمردان انگليسي كه بلحاظ تاريخي ثابت كرده اند كه چقدر پلشتي دارند و خيانت به ملتهاي مظلوم ؛ واقعا سياستهاي اعلام شده از سوي رئيس حزب خران بسي پيشرفته تر و انساني تر و دمكراتيزه تر از سياست عملي انگليسي هاست؟! خدا ميداند كه من سياست حزب خران را بر سياست انگليسيها از جهات بسياري بسي پيشرفته تر و همانطوريكه عرض كردم انساني تر ميدانم.

     باز شما به اين اظهار نظر رئيس حزب تازه تاسيس خران توجهي بفرماييد: «... اولين برنامه، مي‌خواهيم مردم مانند خر زندگي كنند و همديگر را نكشند، سپس، صبر و قناعت را در ميان مردم رواج دهيم. اين‌ها جزو صفات خر اند، بعداً بتوانيم از اشتباهات خود درس بگيريم.
وقتي خري امروز پايش در چاله‌اي فرو رفت، اگر بعد از پنج سال ديگر، از آن مكان بگذرد، دوباره پايش را در چاله فرو نمي‌كند. ولي ما ده‌ها بار اشتباه كرديم و متاسفانه از آن پند نگرفتيم.
... »  حال آيا اين سياست كه مردم را نكشند ، انساني تر از سياست آمريكائيها در عراق و افغانستان و... نيست؟! آيا بسيار پيشرفته تر و خواستني تر از سياست يهوديان صهيونيست نيست كه هر لحظه از زندگي و تفكر و تصور و آمال و آرزوي آنها ؛  جز به نابودي نسل بشر بجز عده اي صهيونيست ، به چيزي ديگر نمي انديشند؟!

     اينجانب معتقدم كه تنها در مقام مقايسه هست كه ميتوان ارزش و بالطبع برتري يك ديدگاه ، رفتار و مرام را باز يافت و داوري كرد و بر اين اساس معتقدم كه ؛ اگر في المثل ( بر فرض حتي محال ) شرايطي بوجود بيايد كه بر اساس آن  قرار باشد ، بر خلاف هدف خلقت ( يعني عبوديت حق ) انسانها زندگي و ارتباطاتشان را نظم و نسق ديگري بدهند ونخواهند انساني و در راستاي تعاليم انبياء عظام الهي مشي و مرام داشته باشند ؛ آيا بهتر نيست كه زندگي خري را بر ديگر انواع زندگي بمفهوم اعم آن ترجيح دهيم؟!

     با صرفنظر از واژه هاي بكار رفته در مصاحبه در مقايسه با محتواي آن ؛ و با در نظر گرفتن شرايط دنياي موجود و بويژه رفتارها و سياستهاي دول باصطلاح دمكراتيك و پيشرفته در تعاملات بين المللي ؛ ميتوان براحتي نتيجه گرفت كه سياستهاي اعلام شده  حزب خران از سياستهاي عمل شده اكثر احزاب سياسي و داراي قدرت دنياي غرب ، بسيار خواستني تر ميباشد! 

     اعم  نكات جالب توجه و قابل تعمق از اين سياستها و نظرات را بشرح زير فهرست ميكنم تا بيطرفانه و البته در مقام مقايسه به بررسي آن بنشينيد:

1-     كشتار مخلوقات خداوندي ممنوع: اولين برنامه ... زندگي كردن ... و خودداري از كشتن يكديگر .... !

2-      دوري از خيانت : ...شعار خريت و ناسيوناليستي و نه شعار خيانت  ...!

3-     ترويج صبر و قناعت : ... صبر و قناعت را در ميان مردم رواج دهيم...!

4-     بهبود مستمر با استفاده از تجربات گذشته :... از اشتباهات خود درس بگيريم....

5-     صلح و آشتي : ... خر، سمبل صلح و آشتي است....

6-     كار بي انتظار پاداش : ... خر، خيلي قانع است. منتظر پاداش شما نيست....

7-     زيركي  : تحقيقات جديد، نشان داده‌اند كه خر، زيرك‌ترين حيوان است و احمق‌ترين حيوان، گاو است نه خر....

8-     بي ادعائي : ..... خر، بدون ادعا و چشمداشت به شما خدمت مي‌كند....

9-     فداكاري براي محرومين : .... خود را قرباني مردم فقير و نيازمند كرده‌ايم...

10-  ؟؟؟!!! : ... خيلي‌ها فكر مي‌كنند كه خر حيوان ابلهي است. ولي در حقيقت گاوها و بوقلمون‌ها هستند از همه كم‌عقل‌ترند. لطفاً به آدم‌هاي بي‌شعور و ابله، نگوييد خر.....

11- ...رعايت قانون : خرها غير از كنار جاده، از راه ديگري عبور نمي‌كنند. ولي رانندگاني هستند كه عمداً اين كار را مي‌كنند و يا وسط جاده، توقف مي‌كنند. پس به راستي خرها از آنان باشعورتر و محترم تر نيستند؟...

12-  ... عمل معييار است نه اقرار: مسلماني به عادت و رفتار است، نه به عبادت....

13- صلح نماد و شعار پرچم : صلح، كار، حيوان، جنگل. اين شعار ما است. ما صلح طلبيم،...

14-  كار زياد، مهرباني،رعايت محيط زيست و... :  مانند خر كار مي‌كنيم و با تمام حيوانات با عطوفت رفتار مي‌كنيم. از جنگل‌ها محافظت مي‌كنيم و از تمام پرندگان مانند كبك و غيره، محافظت خواهيم كرد....

15-  خود داوري كنيد : ... لازم است كه ما شرم و حياي گوسفند، وفاي سگ و قناعت خر را رعايت كنيم. اگر شما فقط يك لقمه نان به سگي بدهيد، تا آخر عمرش شما را فراموش نمي‌كند و آزاري هم نمي‌رساند. ولي متاسفانه آدمهايي هستند كه بارها، نان و نمك شما را مي‌خورند، اما به شما خيانت مي‌كنند. بنابراين بنده، به دليل اين اعمال و رفتار مردم، مي‌خواهم مانند يك نره خر زندگي كنم.....

16-  عدالت در حقوق و دستمزد : خرها زحمت بكشند و گاوها محصول آن را بخورند...؟! .... ولي شعار  ما اين است: «بايد خرها كار كنند و خرها بخورند».

     حال شما قضاوت كنيد كه اين ساستها بهتر است يا سياستهاي انگليسي ؛ صهيونيستي و امثالهم...در اين توضيح سعي ام بر آن بوده تا با نگاه كردن به نيمه پر ليوان آنهم در مقام مقايسه ؛ تنها توضيحاتب بدهم كه بجاي تمسخر و توهين و خنده ؛ باين نكته هم فكر كنيم كه .... كالانعام بل هم اضل ....

     در ذيل متن مصاحبه را عينا براي اطلاع بيشتر مخاطبين محترم درج ميكنيم.

                                                                     محمود زارع

                                                            مازندران . ساري . سوربن

                                                  منبع : http://sorbon.blogfa.com

 

با تأسيس رسمي ‌«حزب خران كردستان»، يكي از آخرين حلقه‌هاي تثبيت دمكراسي در عراق محقق شد و قرار است در آينده اين حزب با جامعه خران بريتانيا و فرانسه نيز ارتباط برقرار كند.

به گزارش سرويس بين‌الملل «بازتاب»، مؤسس و دبير حزب خران كردستان در اظهارات جالب توجهي، اهداف مهم خود از تشكيل اين حزب را تشريح كرد.

وي اولين برنامه خود را زندگي كردن مردم مانند خران و خودداري از كشتن يكديگر عنوان كرده است.

به نوشته هفته‌نامه «مديا»، در مورخه 22/8/2005، حزب خران كردستان از سوي وزارت كشور مجوز قانوني خود را دريافت كرد. آقاي عمر كلول، فرزند حسين قادر موسس اين حزب است. گروه خران كردستان از سال 1979 تشكيل شده است.

عمر كلول، متولد سال 1952 ميلادي است و داراي زن و پنج فرزند دختر و دو فرزند پسر است. وي بازنشسته وزارت كشاورزي است و در سال 1973 دانشكده كشاورزي را به پايان برده است.

سؤال: نظر تاسيس گروه خران كردستان، چگونه در شما شكل گرفت؟
جواب: از سال 1979 حزب خران وجود داشت. من به برنامه‌هاي اتحاديه ميهني كردستان اعتقاد داشتم. در شهر كفري زنداني بودم، و از سال 1977 در زندان با گروهي از هواداران حزب خران آشنا شدم. در سال 79 با وساطت شخصي كه با پدر زنم آشنايي داشت، توانستم از زندان آزاد شوم. بعداً به شهر كلار رفتم. من شنيده بودم كه عده‌اي مي‌خواهند حزب خران را تاسيس كنند. بنابراين من هم ترغيب شدم كه شعار خريت و ناسيوناليستي و نه شعار خيانت و فرماندهي را علم كنم. در آن زمان، مسلك خيانت و قدرتمداري خيلي رواج داشت. خيلي از مردم، مرا مسخره مي‌كردند و حالا هم كه توانسته‌ام مجوز تاسيس اين حزب را بگيرم، هنوز هم عده‌اي، فكر مرا باور ندارند.

سؤال: برنامه حزب شما چيست؟
جواب: اولين برنامه، مي‌خواهيم مردم مانند خر زندگي كنند و همديگر را نكشند، سپس، صبر و قناعت را در ميان مردم رواج دهيم. اين‌ها جزو صفات خر اند، بعداً بتوانيم از اشتباهات خود درس بگيريم.
وقتي خري امروز پايش در چاله‌اي فرو رفت، اگر بعد از پنج سال ديگر، از آن مكان بگذرد، دوباره پايش را در چاله فرو نمي‌كند. ولي ما ده‌ها بار اشتباه كرديم و متاسفانه از آن پند نگرفتيم.

سؤال: چه چيزهايي در دست چاپ و انتشار داريد؟
جواب: ما روزانه، لگدهايي مي‌پرانيم، همين بهار گذشته صدها لگد زده‌ايم. حالا، نسخه‌هاي چاپ‌شده‌اي در دست داريم. ما به نسخه‌هاي چاپ شده، اصطلاح لگدپراني مي‌گوييم. در سال 2000 دو مقاله را تحت عنوان «لگد دو» و «لگد سه» منتشر كرديم. فعلاً دو لگد هم در دست چاپ داريم و «لگد پنج» هم در وزارت روشنفكري، زير چاپ است. ولي هنوز روزنامه‌اي نداريم. فقط لگدهاي روزانه داريم كه بنده از (عمر كلول) آن‌ها را شخصاً منتشر مي‌كنم.

سؤال: شما با چه ديدگاهي به خر نگاه مي‌كنيد؟
جواب: تحقيقات جديد، نشان داده‌اند كه خر، زيرك‌ترين حيوان است و احمق‌ترين حيوان، گاو است نه خر. خر، سمبل صلح و آشتي است. متأسفانه هنرمند بزرگ آقاي پيكاسو، اشتباهاً به جاي خر، كبوتر را به عنوان مظهر آزادي و صلح معرفي كرده است. خر، خيلي قانع است. منتظر پاداش شما نيست.
خر، بدون ادعا و چشمداشت به شما خدمت مي‌كند. تمام صفات نيكو و زيبا در خران جمع شده است. محسنات خر، غير قابل توصيف است.

سؤال: به طور كلي روابط شما با احزاب خران در دنيا چگونه است؟
جواب: راستش رابطه رسمي‌هنوز نداريم، ولي از وزارت كشور درخواست كرده‌ايم تا اجازه دهند از طريق اينترنت در داخل و در خارج ـ با جامعه خران بريتانيا و فرانسه ـ ارتباط برقرار كنيم.

سؤال: تعداد اعضاي حزب شما، چقدر است؟
جواب: هنوز دقيقاً معلوم نيست، بيشتر افراد، بصورت شفاهي، هوادار ما هستند. با افسار و آخور و نعل و بار بردن مردم شهر و روستا را رنج مي‌دهيم، خود را قرباني مردم فقير و نيازمند كرده‌ايم. تا زماني كه، مجوز رسمي‌ نداشته باشيم، نمي‌توانم اسم افراد را فاش كنم و يا برايشان كارت عضويت صادر كنم. من يك خر افسار شده هستم، نه يك خر ولگرد.
ولي به طور تقريبي، طرفداران خيلي زيادي داريم. بعد از گرفتن مجوز، كار پر كردن فرم‌ها را شروع مي‌كنيم.

سؤال: در ميان خانم‌ها هم هوادار داريد؟
جواب: بله خيلي زياد اند. ولي چون سطح فرهنگ ما، در كردستان ـ به نسبت ساير كشورهاي جهان ـ پايين است، همه فكر مي‌كند هدف ما، قابل دسترسي نيست. هدف اصلي ما از تشكيل حزب خران، مهرباني و عطوفت به تمام حيوانات و در راس آنان، خرها مي‌باشد. خانم‌ها هم كه ذاتاً آدمهاي رئوف و مهرباني هستند، پس مي‌بايست تعداد هواداران ما از ميان خانم‌ها بيشتر از اين‌ها مي‌بود. ولي متاسفانه فرهنگ شرقي و مخصوصاً ما كردها، در اين زمينه‌ها، بسيار پايين است.

سؤال: در ميان مسئولان كردستان، كسي هست كه عضو حزب شما باشد؟ يا با شما رفاقت داشته باشد؟
جواب: بله، خيلي زياد اند. وقتي كه دولت محلي به ما مجوز داد، هيچكدام از آنان، مخالفتي با ما نكردند. ولي عضو رسمي، بايد شناسايي شوند و كارت شناسايي دريافت دارند، هنوز اين كار صورت نگرفته است.

سؤال: اصطلاح و يا نام فاميل اعضاي حزب شما، چيست؟
جواب: برادر بزرگ. مردم مي‌گويند رفيق، دوست، برادر جان. ولي ما مي‌گوييم برادر بزرگ.

سؤال: نظر شما درباره كساني كه به ديگران فحش مي‌دهند و آن‌ها را مانند خر قلمداد مي‌كنند، چيست؟
جواب: خيلي‌ها فكر مي‌كنند كه خر حيوان ابلهي است. ولي در حقيقت گاوها و بوقلمون‌ها هستند از همه كم‌عقل‌ترند. لطفاً به آدم‌هاي بي‌شعور و ابله، نگوييد خر.

خرها غير از كنار جاده، از راه ديگري عبور نمي‌كنند. ولي رانندگاني هستند كه عمداً اين كار را مي‌كنند و يا وسط جاده، توقف مي‌كنند. پس به راستي خرها از آنان باشعورتر و محترم تر نيستند؟

سؤال: نظرتان درباره خرهايي كه مرتباً در جاده‌هاي خارج از شهر، از بين مي‌روند، چيست؟
جواب: بيشتر افرادي كه اين حيوانات را مي‌كشند، رانندگان كاميون‌ها هستند. بنده شعري در همين زمينه سروده‌ام كه: الهي كاميون‌هايتان واژگون شوند، خانواده‌تان، به شيون بيفتند و.... تا آخر. مسلماني به عادت و رفتار است، نه به عبادت. اين‌ها افرادي هستند كه به هيچ چيز و هيچ كس رحم نمي‌كنند. كردها اصطلاحي دارند كه مي‌گويد: نان براي خودم. جو براي خرم. ولي افرادي هستند كه مي‌گويند نان و جو ـ هر دو ـ براي من.

من، نمي‌دانم گناه اين خرهاي بيچاره چيست؟ من مطمئنم كه اگر صدام و خري را در كنار هم بنشانند، اين آدم‌ها، خر را مي‌كشند و صدام را آزاد مي‌كنند. بنده ده‌ها اطلاعيه در اين باره چاپ و منتشر كرده‌ام.

سؤال: آيا درصدد هستيد دفتر كار خود را در سليمانيه افتتاح كنيد؟
جواب: ما در شهر سليمانيه «خان» تشكيل مي‌دهيم. طويله و آخور هم مي‌بنديم. ولي «خان» از بزرگترين مراكز ما است. در مركز استان‌ها طويله تشكيل مي‌دهيم و در شهرك‌ها هم آخور. قرار است اعتباري به ما داده شود و يك اتومبيل هم در اختيارمان بگذارند.

سؤال: رابطه شما با قاطر و اسب چگونه است؟
جواب: اين‌ها، همه از يك طايفه و جنس‌اند. از يك خانواده‌اند. قاطر فرزند خر است، اسب و ماديان با قاطر خواهر و برادرند. يعني، خر پدر خوانده آنان است. يعني افتخار و عزت فقط براي برادر بزرگ است. يعني ابوصابر، نقش اصلي را بر عهده دارد.

ما، اعضايي به نام اسب هم داريم. من به ثروتمندان مي‌گويم، شما اسب هستيد ولي فقرا خرند. بنابر فلسفه خودم، به آنان عناوين متناسب مي‌دهم و به آنان جفتك مي‌اندازم.

سؤال: آيا مي‌خواهيد در انتخابات آينده كردستان، شركت كنيد؟ يعني خود را براي پارلمان كردستان كانديدا كنيد؟
جواب: اين، آرزوي من است. اميدوارم بتوانم خود را ثبت نام كنم. بنده خودم را به عنوان يك نره خر و برادر بزرگ جفتك‌انداز به نام عمر كلول، كانديدا مي‌كنم. مطمئنم راي خواهم آورد، در انتخابات شهرداري‌ها – هر چند انصراف دادم- ولي آراي زيادي كسب كردم.

سؤال: آيا در جريان انفال و بمباران شيميايي، خرهاي زيادي كشته شدند؟
جواب:
بله، خرهاي زيادي از بين رفتند. در منطقه كاني قادر، 6 هليكوپتر در تاريخ 15 / 3 / 1998 به خرها تير اندازي كردند و هشتاد راس از آن‌ها را ژنوسايد كردند. ما، اين روز را به عنوان روز عزاداري گرو همان، اعلام كرده و در نظر گرفته ايم. يعني، يك روز قبل از بمباران شيميايي حلبچه.

سؤال: شما، به برادري ميان اعراب و كردها، چگونه نگاه مي‌كنيد؟
جواب: اسلام مي‌گويد كردها و عرب‌ها برادر همديگرند. ولي من چنين اعتقادي ندارم. در ميان اعراب، افراد بدي وجود دارند. خوب، خوب و بد، همه جا هست. اما به عنوان يك قدرت، بي وفا و نمك نشناس اند. تا حال، فارس‌ها، عرب‌ها و ترك‌ها، همگي داراي دولت خود هستند، ولي اگر من چنين خواسته اي داشته باشم، از نظر آنان كفر
گفته ام. بنابراين، بنده به آنان جفتك مي‌اندازم و ما هم حق داريم، دولت و كشور خود را داشته باشيم.

سؤال: استقلال كردستان، از نظر شما به چه مفهومي‌است؟
جواب: آرزوي من، وجود يك كردستان مستقل است. اميدوارم كه كردستان مهد و جايگاه نره خرهاي خوب بشود. من، كلمه شير را به كار نمي‌برم، چون شير حيواني درنده است. من از پدران و مادران خواهش مي‌كنم كه اسم فرزندان خود را شيرزاد يا شير كوه نگذارند، بلكه نام‌هاي خرزاد و خركوه را روي فرزندان خود بگذارند.
شما ديده ايد كه شير چه بلايي به سر ساير حيوانات مي‌آورد، ولي خر، حيواني بي آزار است و براي ما بار بري مي‌كند. شيرها مردم را مي‌كشند و از بين مي‌برند.

سؤال: شما به قانون اساسي جديد عراق، چگونه نگاه مي‌كنيد؟
جواب: من اميدوارم كه در اين قانون و ماده شماره 11 به نحو مطلوب اجرا شود، چونكه اين ماده قانوني نه تنها از حقوق خران بلكه از حقوق تمام جانوران و پرندگان دفاع مي‌كند. اميدوارم اين ماده قانوني، همچنان پابرجا بماند.

سؤال: بطور كلي، روابطتان با ساير احزاب چگونه است؟
جواب: فقط با اتحاديه ميهني روابط حسنه داريم. احزاب ديگر به ما نزديك نمي‌شوند. چون، ما هم دوستدار بهار و سبزه هستيم.

سؤال: شما پرچم هم داريد؟ اگر داريد، چه رنگي است.
جواب: به رنگ خاكستري است. نعل خري در آن ترسيم شده و يك خر هم در وسط آن قرار گرفته است با ميخ روي آن نوشته شده است: صلح، كار، حيوان، جنگل. اين شعار ما است. ما صلح طلبيم، مانند خر كار مي‌كنيم و با تمام حيوانات با عطوفت رفتار مي‌كنيم. از جنگل‌ها محافظت مي‌كنيم و از تمام پرندگان مانند كبك و غيره، محافظت خواهيم كرد.

سؤال: شما چه پيامي‌داريد؟
جواب: من آرزو دارم مانند خر عرعر كنم، اميدوارم بتوانيم خرها را از اذيت و آزار كودكان نجات دهم. خرها كمك زيادي به كردها كرده اند، ولي كردها، بي وفا و نمك نشناس اند و اين همه زحمت خرها را از ياد برده اند. آنان دروغ و دزدي و برادر كشي را ياد گرفته اند.

هيچكس در كردستان، زبان مرا نمي‌فهمد. ولي از وزارت كشور و مردم شرافتمند سليمانيه خيلي تشكر مي‌كنم. از تلويزيون «كرد سات» هم خيلي گلايه دارم. چون، هنوز با بنده مصاحبه اي به عمل نياورده اند. اگر اجازه دهند بنده از طريق آن تلويزيون، چند بار عرعر كنم و جفتك بياندازم، مطمئنم كه از سراسر دنيا به كمكم خواهند آمد.

سؤال: آيا كشوري وجود دارد كه گوشت خرها را بخورند؟
جواب: بله، دوستي دارم كه از خارج برگشته، مي‌گويد در انگلستان و استراليا، آن را مي‌خورند و غذاهاي لذيذي هم از آن درست مي‌كنند.
گوشتي كه حرام شمرده نشده. بنده – عمر كلول- اصلاً دوست ندارم كسي گوشت خر را بخورد. مردم مي‌توانند بجاي گوشت خر، گوشت گاو و گوسفند و بز بخورند. لازم است كه ما شرم و حياي گوسفند، وفاي سگ و قناعت خر را رعايت كنيم. اگر شما فقط يك لقمه نان به سگي بدهيد، تا آخر عمرش شما را فراموش نمي‌كند و آزاري هم نمي‌رساند. ولي متاسفانه آدمهايي هستند كه بارها، نان و نمك شما را مي‌خورند، اما به شما خيانت مي‌كنند.
بنابراين بنده، به دليل اين اعمال و رفتار مردم، مي‌خواهم مانند يك نره خر زندگي كنم.

سؤال: خانواده و زن و بچه‌هايت از اين كه شما اين زندگي را برگزيده‌ايد، ناراحت نيستند؟
جواب: خيلي به من انتقاد مي‌كنند و ناسزاهاي زيادي شنيده ام. در سال 2000 قطعه شعري سرودم و آن را براي اكثر افراد خانواده ام فرستادم.
من، كسي را ندارم دنيا، همه كس من است دست ندارم پاهاي من، دستان من‌اند چيزي ندارم، اما ثروتمندم پس در واقع بنده بي‌نيازم.

وقتي در كوچه و خيابان قدم مي‌زنم، مردم مرا مي‌بينند، اظهار لطف و محبت مي‌كنند، ولي بيشترِ ثروتمندان مرا دوست ندارند و كم لطفي مي‌كنند.

سؤال: آيا در مدرسه و در اماكن عمومي، زن و بچه‌هايت را مسخره نمي‌كنند؟
جواب: اوائل، بچه‌هايم از اين وضعيت من خيلي ناراضي بودند و مي‌گفتند: در مدرسه بچه‌ها ما را مسخره مي‌كنند و مي‌گويند پدرتان خر است. گاهي اوقات حتي خود مرا هم اذيت مي‌كردند.
عده‌اي از مردم به من مي‌گويند كه شما به خاطر پر كردن جيب‌هايت، اين دم و دستگاه را به راه انداخته‌اي. ولي من مي‌گويم اگر اين نظر را داشتم، مي‌توانستم راه خيانت و مزدوري را پيشه كنم. من راه خريت را انتخاب كردم، تا از دست استثمار و ظلم و ستم بعثي‌ها نجات پيدا كنم. ولي حالا، كردستان آزاد است و من هم مي‌توانم آزادانه عرعر بكنم. ولي چرا، گاوها همه چيز را بخورند، ولي چيزي گير خر نيايد. يعني خرها زحمت بكشند و گاوها محصول آن را بخورند.

شعار سابق ما اين بود: «با لگد زانوي گاو را مي‌شكنم» ولي شعار تازه ما اين است: «بايد خرها كار كنند و خرها بخورند».

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم مهر 1384ساعت 5:32  توسط محمود زارع  | 

نظری به سوره مبارکه ناس

                                                         بسم الله الرحمن الرحیم

                                                  قل اعوذ برب الناس               (1)

                                                             ملک الناس               (2)

                                                               اله  الناس               (3)

                                               من شرالوسواس الخناس             (4)

                                        الذی یوسوس فی صدورالناس              (5)

                                                       من الجنه والناس                (6)

 

   ترجمه :                     بنام خدای بخشنده و مهربان    (1)

                        بگو پناه می برم به پروردگار مردم       (2)

                                                    پادشاه مردم      (3)

                                                    معبود مردم      (4)

                       از شر وسوسه کننده نهانی – مخفی –  (5)

                           آنکه در دل مردم وسوسه می کند    (6)

                                               از اجنه و مردم     (6)

 

     این سوره دارای شش آیه و در مدینه بر رسول اکرم (ص) نازل شده است.

     آغاز این سوره شریف با < قل > به معنی < بگو > می باشد؛ بنظر میرسد این کلمه یک <  امر > از سوی خداوند باشد ؛ امری که تنها در لفظ نبوده بلکه مفهوم عمل را میرساند؛ یعنی مخاطب صرفا به < گفتن > اکتفا نکرده و برای رسیدن به مقصود می بایست عمل یا اعمالی را مرتکب شود.

     اگر صرف بیان یا گفتن یک کلمه  یا جمله ای در میان بوده باشد؛ گویا بایستی از واژه دیگری استفاده میشد؛ چنانچه خداوند در اولین آیه نازل شده بر پیامبرش ؛ آنجا که می فرماید: < اقرا باسم ربک الذی خلق > از کلمه < اقرا > استفاده شده که بمعنی ( بخوان ) ؛ امر به خواندن و در واقع < گفتن > چیزی می کند. چون امر خداوند بر خواندن مخاطبش در کلمه یا جمله ای واقع شده و مخاطب صرفا می بایست با زبانش این جمله را قرائت کند و بگوید از < اقرا > استفاده شده ؛ گفتنی که باید گفت و پس از آن عملی نیست باین مفهوم که تنها فعل < خواندن و گفتن > باید از سوی مخاطب صادر شود ولی در جائی که امر با واژه < قل > می باشد؛ صرف < گفتن > واژه ای ؛ ظاهرا؛ مدنظر نیست؛ بویژه آنکه بلافاصله عمل پناه بردن از او خواسته میشود؛ یعنی در بعد از این گفتن و همراه با این گفتن عملی از مخاطب برای رسیدن به مقصودی خواسته میشود که همان < پناهنده شدن > می باشد. یعنی اینکه نمیتوان از کسی خواست که : < اقرا اعوذ برب الناس > مگر در شرائطی خاص و متناسب با موضوعی خاص. پس واژه < قل > در بادی آیه امری عملی و دستوری فعلی برای مخاطب می باشد.

     قل اعوذ برب الناس؛ ملک الناس؛ اله الناس

     پس از امر که با واژه < قل > آغاز میشود؛ خداوند تبارک و تعالی ؛ با بیان سه صفت از رسول گرامی میخواهد که باین موجود ( که در واقع خود حضرتش میباشد ) پناهنده شود. این سه صفت عبارتند از:

     1 – رب   2 -  ملک   3 – اله

     چرا چنین دستوری صادر شده است؟ دستور پناهندگی؟ و اصولا چرا و چه موقع آدمی بایستی پناهنده شود؟ به چه کسی باید پناهنده شود؟ و آنکس باید دارای چه شرائطی باشد؟!

     در بدو امر چنین بنظر میرسد که چنانچه آدمی قدرت دفع شری را نداشته باشد و توان مقابله با این شرورات را در خویش کامل نبیند؛ لامحاله و بطور طبیعی تن به پناهندگی میدهد؛ اما در دیدگاهی وسیعتر نیز میتوان گفت ؛ نه تنها برای دفع شر بلکه برای استفاده از قدرت و توانی برتر و ایجاد محیطی مساعدتر در راه پیگیری  و بفعلیت درآوردن اهداف خود نیز؛ عمل پناهندگی واقع میشود. ولی تنها تفاوت این دو نوع پناهندگی در این است که در اولی گویا اصل پناه بردن ؛ امری است طبیعی و غریزی و در دومی امری است اختیاری. بحث ما فعلا در زمینه پناهندگی نوع اول آن است. یعنی وقتی در برابر وضعیت و موقعیتی قرار میگیری که قدرت دفع مضرات و شرورات آن موقعیت ایجاد شده را در خود نمی بینی ؛ بطور طبیعی و غریزی به موقعیت یا وضعیت یا حتی موجودی پناهنده میشوی که بتوانی با تغییر شرائط از موجودیت خویش دفاع کنی. حال باید باین نکته عطف توجه کرد که به چه کسی پناهنده  شویم؟ در اینجا بایستی به اصل و موضوعیت ضرر؛ شر و خطری که آدمی را تهدید میکند, نگاه کرد؛ چنانچه در رویاروئی مستقیم با دشمنی در جبهه جنگ مسلحانه هستی ؛ خوب , طبیعتا متناسب با این خطر – که خطر اصابت گلوله میباشد – به جان پناهی

 

بنام سنگر , پناهنده می شوی ولی در این سوره شریف موضوع موقعیت بد ( ضرر؛ شر ؛ خطر ) وسوسه میباشد. آنهم وسوسه در دل و باطن و ضمیر آدمی ؛ که ما در تفسیر آیات بعدی بدان خواهیم پرداخت.

     پناه دهنده در آیات ابتدائی با سه صفت مشخصه ؛ تبیین شده است که آدمی بایستی در مواقع خطر ؛ خطری که قدرت دفع آنرا ندارد ؛ بدات پناه ببرد. اینجا یک بحث پیش می آید و آن اینکه در مبداء پناه آیا باید این صفات یکجا در موجودی که یکی از صفات سه گانه مطرح شده را داشته باشد دفع شر کرد؟

     حضرت علامه طباطبائی در تفسیر شریف المیزان میفرماید:

     ..... و انسان در اینگونه موارد ( موارد تهدید وخطر ) به یکی از سه پناه پناهنده میشود.....( المیزان / جلد

     20/ ص 904 )

     گرچه هدف آن بزرگوار در بیان موضوع  ذیل تفسیر سه آیه نخست سوره این نبوده که داشتن یک صفت از سه صفت مطروحه برای دفع شر کفایت میکند ( بزعم راقم این سطور ) ؛ ولی میتوان اینگونه گفت که موجودی که میتواند و قدرت دفع خطرات و تهدیدهای طرح شده در آیات بعدی را دارد؛ بایستی یکجا و بطور جمع هر سه صفت را در خود داشته باشد. یعنی اینکه موضوعیت تهدید چنان است که ضرورت وجود صفات مطروحه بطور یکجا در موجودی واجب است. بهتر است به اصل این صفات توجهی نیز بشود , همان صفاتی که دارنده آن واجد اصل پناه دادن به آدمی در مواقع مورد لزوم میباشد. در غیر اینصورت ؛ مآمن فاقد صفات ممیزه مطروحه سه گانه فابلیت اصل پناه دادن را برای آدمی نخواهد داشت.

     صف نخست ؛ صفت " رب " می باشد؛ به معنی مربی – مدبر امر آدمی – در موارد مختلف.

     دومین صفت " ملک " بمعنی سلطان ؛ پادشاه ؛ دارای قدرت و قوت کافی و حکمی نافذ می باشد.

     سومین صفت " اله " و بمعنی " معبود " موجودی پرستش شدنی و قابل و شایسته پرستش ؛ موجودی که دیگران " عبد " او باشند.

     ترتیب تقدم و تاخر این صفات نیز قابل توجه می باشد ؛ ربوبیت خداوند برای بندگان ؛ فی الواقع عام تر از مالکیت و الوهیت اوست.

     ربوبیت خداوند ولایتی خاص برای انسانهاست. مرحمت حضرت باری تعالی در تربیت آدمی ؛ بیشتر از سایر موجودات میباشد. تمامی عوامل موجود و تمامی پدیده ها ؛ گویا از سوی حضرتش مقرر گردیده تا در خدمت آدمیان باشند , از ابر و باد و مه و خورشید و فلک ؛ همه و همه را حضرت حق در کار تربیت انسانها کرده است و در خدمت تربیت آدمیان. و لذا از این جهت خداوند ولی خاص آدمی است و از این جهت نیز می باشد که آدمی بر خویش افتخار می کند که گل سرسبد موجودات هستی است.

     صفت رب را ما غالبا مقدمتر از دیگر صفات در آیات الهی مشاهده میکنیم. ؛ در سوره کلید قرآن شریف نیز در اولین آیه می خوانیم – الحمدلله " رب " العالمین – و بدین لحاظ حکمت کار در آن است که در بادی مواجهه با خطر و به جهت دفع شرورات ؛ از عمق ضمیرت ( قل یا رب ) ؛ مالکیت و پادشاهی خداوند نیز همیشه ساری و جاری است ولی ما طفلان هستی وجود به اولین کسی که در مملکت هستی پناهنده می شویم ؛ پادشاه ملک نیست ؛ بلکه به پدر هستی و مربی هستی پناهنده میشویم, چنانچه از پدر صغیر شدیم ( مفهوم استعاره ای است – بی پدری - ) آنگاه به پادشاه رجوع می کنیم ؛ گرچه با وجود پدر ؛ حکم پادشاه نیز نافذ باشد؛ تقدم مراجعه به مربی است؛ پس از آن آدمی بیاد رابطه مالکیت و سلطنت می افتد و بدنبال ( ملک ) و پادشاه میگردد و میخواهد بدلیل قدرت و سلطنت و نفوذ حکم و قدرتش ؛ دفع شر از خویش کند ؛ لذا میگوید: ( یا ملک ) و در نهایت در عالی ترین درجه رابطه ؛ به الوهیت رجوع میکند؛ دیگر این مراجعه ؛ مراجعه برای دفع حوائج عمومی او نیست , او در این مراجعه بقول مرحوم علامه طباطبائی کاری به ولایت خاص و عام او ندارد؛ بربوبیت و مالکیت او در این مرحله ربطی ندارد؛ بلکه با تمامی اخلاص و وجودش در درون خویش نیاز به رابطه با معبودی دارد که " اله الناس " است و شایسته مقام الوهیت.

     شاید در یک نظر یک سلسله نیاز را مرتبه بندی کرد ؛ بدینصورت که در نیازهای دوران ابتدائی اش به پدر ؛ مربی و رب مراجعه میکند ؛ در نیازهای دوران متوسطه اش و برای حفاظت و بقاء خویش و احقاق حقش به ملک و پادشاه مراجعه میکند و در نیازهای دوران عالی و نهائی اش ( که دوران طفولیت و نوجوانی را گذرانده ) از دوره جوانی به بعد به رابطه عشقی و معبودی می اندیشد و بدنبال معبودی میگردد که تنها رابطه درونی – آنهم رابطه ای خاص و ناب و خالص – با او برقرار کند؛ چرا که او یک " عبد " است و لامحاله نیازهایش را تنها یک معبود به تمام معنا مرتفع میسازد. شاید این فرزند دیگر کمتر به پدر و پادشاه در این مرحله می اندیشد ؛ بلکه سر در کار عشق و عاشقی دارد. گرچه عاشق را هم خورد و خوراک و پوشاک و ماواء و مسکنی میخواهد!

 

  خلاصه اینکه از یک دیدگاه هر کسی در بادی امر " مربوب " هست و نیز " مملوک " ولی عابد را راهی است دراز تا سر در کار " معبود " شود. ( اطفال ؛ گرسنه و تشنه میشوند ؛ زود زود ؛ پدر و مادر را می طلبند ؛ شکم باید ساکت بود ؛ رافع در اینجا پدر و مادرند . در نوجوانی یا نوجوانان سر در کار تثبیت خویش دارند و جوانان ؛ دل در گروه معشوق دارند , این هنگام گاها از پدر و مادر و حاکم غافل میشوند. آنچنانکه طفل تمام هم و غمش شکم است و مآمن و ملجآیش ؛ پدر و مادر, جوانان , همشان دل است و مامنشان معشوق و معبود . )

     البته اینکه عنوان کرده ایم که موجودی که باید بدان پناه برد میبایست واجد صفات سه گانه بطور یکجا و جمع باشد؛ نافی این مطلب نخواهد بود که آدمی نمیتواند خالق هستی را به یکی از صفات و اسماء حسنی بخواند و اگر چنین کند خواندنش بیفائده است ؛ بلکه هدف ما در بیان این موضوع آن بود که آن ضرورتی که بیان این سه صفت را برای خداوند در سوره موجب شد؛ بنحوی است که قطعیت بیان و ذکر داشت در غیر اینصورت لزومی بر ذکر هر سه صفت آنهم بترتیب تقدم و تاخر آن نبود ؛ از طرف دیگر آیات بعدی – شاید – لزوم این مطلب را وضوح بخشد. خلاصه اینکه مطلوبیت نهائی آدمی در دفع شر و وسوسه خناسان از جن و انس که در دل وسوسه میکنند؛ در مرحله پناه بردن بموجودی است که هر سه صفت را در خود جمع داشته باشد؛ که خدای تعالی واجد تمامی صفات حسنی است.

     البته بعضی از مفسرین اشاره داشتند که بدلیل اینکه چون آیات مربوطه بدون حرف " واو " ( بعنوان حرف عطف ) در آیات آمده است ؛ پس هر یک از صفات بعنوان سببی مستقل در دفع شر؛ می باشند و بویژه آنکه کلمه " ناس " در پس هر صفتی تکرار شده است لذا کفایت میکند هر صفتی بتنهائی برای پناه پناهنده در وجود مامن. ضمن احترام باین آراء ؛ صرفا بدین اعتقاد که ؛ قطعا ذکر صفاتی خاص در آیات یا سوره هائی بدین مضمون آنهم برای موضوعات آیات بعدی در کلام الهی دارای حکمتی مرتبط به هم می باشند ؛ بدین نتیجه رسیدم که بایستی کلام اضافی در حکمت الهی نباشد و شرط بلاغت قرآن و مصحف شریف ایجاب میکند در ایجاز و اختصار در بیان مفاهیمی عالی و متعالی.

     با ذکر یک مثال منظور خویش را وضوح بیشتری میدهیم : فی المثل وقتی تو به کسی خطاب میکنی که ؛ برای آنکه از باران خیس نشوی برو زیر آن سقف! این جمله به دلیل آنکه هدف خیس نشدن مخاطب بود ؛ صرفا با بیان و نشان دادن یک سقفی ؛ کامل میشود و دیگر نیازی نیست که بگوئی : برای آنکه از باران خیس نشوی برو زیر آن سقف زیبا! صفت زیبا ؛ گرچه زیباست ولی برای اینکه کسی خیس نشود از باران ؛ ضرورتی ندارد که سقف زیبا باشد یا نباشد ؛ همینکه جائی باشد که فرد خیس نشود ؛ کافی است لذا یک گوینده و دعوت کننده یا دستور دهنده حکیم کافی است که بگوید : ..... برو زیر آن سقف ! و این کفایت میکند ؛ صفت زیبائی برای سقف برای امر خیس نشدن ضرورتی ندارد؛ مگر آنکه بخواهیم بگوئیم که : برای اینکه خیس نشوی از باران و از سکونت خویش هم لذت بیشتری ببری ؛ برو زیر آن سقف زیبا!

     چنانکه ملاحظه میفرمایید؛ ضرورت لذت بردن از یک جایگاه ضمن خیس نشدن , بیان صفت زیبائی را برای سقف حکیمانه می نماید. لذا بکار بردن واژه یا صفت " زیبا " در اینجا ضرورتی حکمی داشت که بیان شد. بدین جهت احساس میکنم که ذکر سه صفت در آیات اول تا سوم این سوره شریف ؛ برای کل مفهوم سوره و دعوت یا دستور و انجام امر ؛ بطور یکجا ضروری است.

          من شرالوسواس الخناس

     دو معنی عمده را میتوان از این آیه استخراج کرد که ضرورت پناه بردن به موجودی که بایستی دارای صفات ربوبیت و مالکیت باشد را مشخص میکند. یکی شرالوسواس و دیگری الخناس میباشند.

     " شرالوسواس " ضرر و خسران و زیانی است که نتیجه یک عمل میباشد و عامل این شر " خناس " میباشد.

     آن حدیث نفسی که " وسوسه " نام دارد موجبات شر را برای آدمی مهیا میکند برای دفع این شر که وسوسه است باید به رب پناه برد و برای عامل این شر که موجودی است عامل باید کاری کرد , شکایتی کرد ؛ عریضه ای نوشت و لذا باید پناه برد ؛ به کی؟! به کسی که دارای مقام سلطنت و پادشاهی و حکومت باشد ؛ با حکم نافذ حاکم است که " خناس " عامل شری بنام " وسوسه " را میتوان دفع کرد.

     خناس چون پس از ظهورش ؛ امکان مخفی شدن دارد؛ آدمی را بلاواسطه قدرت مقابله با آن نیست و لذاست که به " ملک الناس " پناهنده میشود. جالب است که ادامه دهیم در آیه بعدی :

 

        الذی یوسوس فی صدورالناس

     دقیقا به مکان و محل وسوسه خناس اشاره صریح دارد که همان جایگاه " صدورالناس " است. یعنی در دل مردم هست که وسوسه میکند. رابطه دل بیشتر با مقام الوهیت خدای تبارک و تعالی است و لذا چون این وسوسه در دل آدمی است باید به صاحب دل ؛ به کسی که با دلها سرو کار دارد پناه برد . پس باید به " اله " پناه برد.

     این است که میگوئیم ذکر صفات سه گانه مورد بحث در سوره ناس برای موضوعات مربوطه ضرورتی حکیمانه دارد و برای دفع شر وسواس خناس وسوسه گر در دل , آدمی باید به رب و ملک و اله مردم پناه برد. و به موجودی پناهنده شد که هر سه صفت را جمعا یکجا در خود داشته باشدو وقتی مشکل و درد در دل تو باشد به حکیمی مراجعه میکنی که در مکتب عشق درس خوانده باشد و املاء و انشای دل را خوانده و دانسته باشد. برای مشکلات ناشی از دل به مفهوم قلبی که در قرآن کریم به " صدر " تشبیه شده است به پدر ؛ حاکم ؛ و امثالهم مراجعه نمیکنی و تنها به معشوق و معبود نیازمند و حاجتمند میشوی .

          من الجنه والناس

     شرورات قلبی یعنی وسوسه هائی که در دل مردم واقع میشود از دو ناحیه یا از دو عامل ایجاد کننده میتواند باشد که فی نفسه این وسوسه کار شیاطین از اجنه میباشد ولی گاهی انسانها نیز بدلیل شدت انحراف ( بقول مرحوم علامه ) خود شیطانی شده که در زمره دیگر شیاطین قرار میگیرند و وسوسه گر میشوند. غالب آنهائی که بسمت مدیریت و ریاست ومقامات دنیوی میل دارند بسیار نزدیکتر به خاصیت تبدیل شدن به شیاطین مد نظر را دارند.

 

     نکات سوره ناس

    {} چرا نام سوره " ناس " می باشد؟

     اولا؛ بیش از پنج (5) بار ؛ یعنی بیشترین تکرار را در کل سوره داشته است. یعنی از بیست (20) کلمه کل این سوره پنج کلمه " ناس " است.

     ثانیا ؛ اشاره دارد باینکه تمامی این آیات و کلمات الله برای " مردم " است ؛ تمامی ادیان ؛ اولیاء ؛ پیامبران ؛ ائمه و فرشتگان و..... در این رابطه برای " مردم " و هدایت آنها در مسیر خواسته الهی در کارند.

     ثالثا ؛ باید اشاره باین معنا هم باشد که قرآن برای یک طبقه خاصی از مردم – فی المثل برای روحانیون – نازل نشده است و تنها آنها نیستند که مخاطب خدایند و اینجا واسطه ای بین خدا و مردم نباید ساخت  بلکه تمام مردم از هرنژاد و طبقه خاصی که باشند؛ از سیاه وسفید و زرد و سرخ  و از عرب و عجم و ترک و لر و... و از شرقی ترین انسانها تا غربی ترین آنها از شمالی ترین نقاط تا جنوبی ترین مناطق و در یک کلام ؛ قرآن برای تمامی انسانها و در تمامی اعصار تا ابدیت آمده است.

    {} اسامی دیگر سوره ناس :

     1 – معوّذه : به معنی پناه دهنده ؛ مامن ؛ ملجاء و پناه. درست مانند سوره فلق برای پناه بردن و تعویذ آمده است.

     2 – مشقْشه : از ریشه شقشه و بمعنی حالتی است که در مواقع حساس و خطر بانسان دست داده و بر اثر آن چیزی از زبان و دهان بیرون می آید . لذا برای امنیت با خواندن این سوره به ناجی پناهنده میشوند.

     3 – سوره ناس و فلق را با هم « معوّذتین » و نیز « مشقْشقتین » میگویند.

     {} این سوره دارای شش(6) آیه – بعضی گفته اند هفت آیه – و بیست(20) کلمه و 87 حرف است.

     {} سوره ناس آخرین سوره از سوره های پنجگانه « مقولات » است. مقولات یعنی سوره هائی که با کلمه قل آغاز میشوند.

     {} این سوره بترتیب یکصدو چهاردهمین سوره در قرآن است ؛ یعنی آخرین سوره بترتیب جمع آوری اما به ترتیب نزول بیست و یکمین سوره میباشد.

     {} سوره ناس  به ترتیب نزول قبل از سوره اخلاص و بعد از سوره فلق میباشد.

 

    

     نکات خارج از موضوع اصلي :

     بیست و یکمین سوره به ترتیب نزول میباشد:

     6 آیه دارد و 78 حرف که ؛ 21= 8+7+6

     عدد 20 که تعداد کلمات میباشد ؛ فرض ما بر این است که چون رقم صفر در آن هست ؛ لذا در شمارش جمع ساقط باید فرض شود.

     25 نقطه در متن + 4 = 29 نقطه

     یک سوره با 5 بار کلمه ناس ..... 15 = 8+7

     تعداد آیات .............................6   = 5+1

     9/3 = 20 / 78

     4/23 = 6 * 9/3

     6/0   = 4/23 – 24

     بصورت تصاعد حسابی افزایش می یابد...........................468 = 6 * 78

18     = 8 + 6 + 4

192 = 8 * 6 * 4

12  = 2 + 9 + 1

72 = 6 – 78

9   = 2 + 7

1560 = 20 * 78

12     = 0 + 6 + 5 + 1

6       = 5 + 1

104   = 78 + 20 + 6

     5 بار کلمه ناس                                                          5       = 4 + 0 + 1

                                                                                  9360  = 78 * 20 * 6

                                                                                  18      = 0 + 6 + 3 + 9

                                                                                 468    = 6 * 78

                                                                                 18      = 8 + 6 + 4

 

                                                

     این قلم در ساعت 5 بامداد شنبه 27/7/1381 باین مطلب خاتمه داده و برای طلب عفو و مغفرت جهت مرحوم مغفور ابوی عزیز آقای احمد زارع از درگاه یگانه رب ناس و ارحم الراحمین استدعا گردید.

                                                                                                     محمود زارع

                                                                                                    مازندران – ساری

     نشانی پایگاه اینترنتی        http://bahoo.blogfa.com/

   

    منبع :                             http://sorbon.blogfa.com

 

 

  

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم مهر 1384ساعت 2:14  توسط محمود زارع  |