تبليغاتX
عزیزم همه مشکل دارند تو تنها نیستی

عزیزم همه مشکل دارند تو تنها نیستی

از مازندران ساری زارع یکی مثل تو هستم ولی می دونم همیشه یکی بفکرم هست که از همه قویتر و مهربونتره

 

 

نقش و سهم استان مازندران بصورت مقایسه ای در اقتصاد کشور با تاکید بر بخش کشاورزی

             بسمه تعالی

 

     نقش و سهم استان مازندران بصورت مقایسه ای در اقتصاد کشور با تاکید بر بخش کشاورزی

                   محمود زارع

                 مازندران . ساری

   Mahmood.zare@gmail.com

     ارزش افزوده بخش کشاورزی (کشاورزی, شکار,جنگداری و ماهیگیری ) در سال 1381 در کل اقتصاد کشور معادل رقمی بالغ بر 106136 میلیارد ریال (= 106136000000000 ریال) بوده است. این رقم برای بخش صنعت و معدن حدود   309535 میلیارد ریال  (= 309535000000000 ریال) در همین سال بود. با توجه باینکه مجموع ارزش افزوده بخشهای عمده اقتصادی  معادل 2/972341 میلیارد ریال بوده است لذا سهم درصدی هر یک از بخشهای مربوطه بصورت زیر میباشد:

     ارزش افزوده بخش کشاورزی در ترکیب اقتصاد ملی حدود .............................        11    درصد

     ارزش افزوده بخش صنعت و معدن           "                 .............................      8/31   درصد

     ارزش افزوده دیگر بخشها مجموعا           "                .............................      2/57   درصد

     سهم استان مازندران در زمینه ارزش افزوده ی بخش کشاورزی در کشور بیش از 9260 میلیارد ریال میباشد که معادل 73/8 درصد از مجموع ارزش افزوده این بخش را تشکیل میدهد.

     میتوان گفت که مازندران بهمراه استان پهناور خراسان ( قبل از تقسیم به سه استان ) از بالاترین سهم و نقش در ایجاد ارزش افزوده بخش کشاورزی در اقتصاد ملی برخوردار میباشد. زیرا استان خراسان ( قبل از تقسیم و کوچک شدن ) با تفاوت بسیار اندکی در مقایسه با مازندران ؛ یعنی با حدود 9/8 درصد سهم بری در برابر 73/8 درصد سهم بری مازندران در این رابطه ؛ در اقتصاد ملی نقش آفرینی کرده است. اما در شرائط کنونی بین استان مازندران با خراسان و دیگر استانها, تفاوت بسیار زیاد میباشد. و در واقع مازندران در راس اثرگذاری در اقتصاد ملی در این رابطه قرار دارد.  دیگر استانها بجز استان فارس ( با 6/7 % ) اصلا قابل مقایسه با استان مازندران نمی باشند.

  • مجموع ارزش افزوده مازندران در سال قبل ( سال 1381 ) معادل 4/27198 میلیارد ریال بوده است که در سال 1382 این رقم به 1/34789 میلیارد ریال رسیده است؛ یعنی حدود 28 % طی یکسال رشد داشته است.
  • نقش استان مازندران در ارزش افزوده بخش کشاورزی؛ به تنهائی برابر با هشت ( 8 ) استان کشور میباشد. یعنی اگر مجموع نقش و سهم استانهائی مانند کردستان ؛ سمنان؛ بوشهر؛چهارمحال و بختیاری؛ایلام؛ قم ؛ کهکیلویه و بویراحمد و... را یکجا درنظر بگیریم تازه به رقم سهم درصدی مازندران میرسند!!!
  • سرانه ارزش افزوده بخش کشاورزی در مازندران سالانه به رقمی نزدیک به 3400000 ریال میرسد. یعنی هر مازندرانی سالانه نزدیک به 3400000 ریال تنها از محل کشاورزی در اقتصاد ملی ارزش افزوده ایجاد میکند. تازه ما کل جمعیت مازندران (2796120 نفر)را اعم از شهری و روستائی در این محاسبه منظور داشته ایم و اگر واقعی تر بخواهیم به این محاسبه بپردازیم باید تنها جمعیت روستائی استان (1354497 نفر) را در اینجا ملاک قرار دهیم که در اینصورت ؛ سهم هر روستائی مازندران در ارزش افزوده بخش کشاورزی نزدیک به 6900000 ریال میگردد. تازه این رقم هم واقعی نیست چون بخشی از جمعیت روستائی را غیرکشاورزان هم تشکیل میدهند. با این حساب به جرات میتوان گفت که سالانه هر کشاورز مازندرانی تنها از محل بخش کشاورزی چیزی نزدیک به 10 میلیون ریال (=10000000 ریال ) به ارزش افزوده اقتصاد کشور می افزاید.
  • این در حالیست که دولت کمترین خدمات را به این مردم مظلوم و محروم میدهد. اگر بفرمان امام (ره) نهادهائی مثل جهادسازندگی تشکیل نمیشدند و این خدمات حداقلی را هم بدانها ارائه نمیداد , که ظلمی مضاعف بود. بحث استفاده از خدمات بیمه ای آنهم تنها بیمه درمانی از یکی دوسال اخیر شروع شده است که هنوز هم به نتایج موثری برای روستائیان نرسیده است. کمترین میزان استفاده از یارانه های با ارقام نجومی از جیب بیت المال را ( در واقع از جیب خود همین مردم ) آنها بهره مندند. اگر تنها به یارانه های سوخت نگاهی بیاندازید با آنهمه میزان ( میلیاردها آنهم با واحد دلاری , نه ریالی ) را کدام قشر استفاده میبرند؟!  میگویند که کشاورزی از مالیات معاف است! عجیب است مثلا ادارات آبیاری بدون کمترین خدمات ( درواقع بدون هیچ خدماتی ) سالانه با برگه های آنچنانی تحت عنوان آب بهاء به کشاورزان مراجعه میکنند؛ آیا این مالیات نیست؟! کشاورزانی که اکثرا با پول و امکانات خود با احداث آببندانها و استفاده از آب هائی که اگر در زمستانها با پمپاژ به ذخیره سازی نپردازند؛ این آبها بصورت هرزآبها تنها بدریا میریزند. آنهمه پول برق و... که همه اینها را باید مالیات بحساب آورد و دیگر چه بحث معافیت مالیاتی در بخش کشاورزی است؟! قیمت های گران تامین نهاده های کشاورزی مثل سم و کود و.بذر و... که جای بحث خود را دارد. از طرف دیگر هیچگونه خدمات ترویجی و آموزشی مناسب و متناسبی هم بدانها ارائه نمیشود!
  •  

 

     ما جمعبندی این موارد را در جدول ذیل نشان داده ایم. اطلاعات فیلدهای مختلف جدول را براساس گزارشات رسمی منتشره از سوی مراجع رسمی کشور اخذ و با محسباتی روی آنها بصورت زیر نشان داده ایم. نگاهی دقیق به جدول شما را از هر گونه توضیحی بی نیاز میدارد.

     

  نقش و سهم استانها در اقتصاد کشور                                                                               " مبالغ به میلیارد ریال"

 

استان

 

جمعیت

ارزش افزوده کشاورزی

ارزش افزوده

 

سهم در جمعیت کشور

 

جمعيت (1)

1383

ارزش افزوده بخش کشاورزی

1381

سهم از ارزش افزوده کشاورزی %

ارزش افزوده بخش صنعت

و معدن

1381

مجموع ارزش افزوده تمام بخشها(2)

 

سهم محصول ناخالص داخلی

%

 

   كل كشور

100

67477500

106136

100

854507

972341

100

 

آذربایجان شرقي

2/5

3482672

2/5673

5/5

4/8659

7/38684

4

 

آذربایجان غربي

2/4

2896657

8/4375

2/4

3/2303

9/20144

1/2

 

اردبيل

8/1

1247202

5/3018

9/2

8/770

3/10109

1

 

اصفهان

6/6

4395645

8/4785

6/4

6/16448

7/56471

8/5

 

ايلام

8/0

538877

797

7/0

4205

4/7788

8/0

 

بوشهر

2/1

808482

4/1411

1/1

1/2852

9/14751

5/1

 

تهران

8/17

11931656

7/6116

8/5

7/43469

7/251043

9/25

 

چهارمحال وبختیار

2/1

832945

3/1587

5/1

4/629

7/6097

6/0

 

خراسان

2/9

6444320

5/9503

7/8

5/8035

7/58998

1/6

 

خوزستان

9/6

4277998

2/6912

3/6

7/102506

8/139830

3/14

 

زنجان

4/1

963434

7/1941

8/1

8/1637

8/8109

8/0

 

سمنان

9/0

578910

7/1458

4/1

3/1086

2/7059

7/0

 

سيستان و بلوچستان

2/3

2219393

1942

6/1

2/905

2/10935

1/1

 

فارس

3/6

4323626

5/9156

8/8

4/6040

5/42595

4/4

 

قزوين

6/1

1133547

5/2554

5/2

5/4413

1/13835

4/1

 

قم

5/1

1038424

909

8/0

4/2010

9/9899

1

 

كردستان

3/2

1546256

7/1578

5/1

7/761

5/9732

1

 

كرمان

4/3

2380682

3/7134

8/6

3/5292

1/21914

6/2

 

كرمانشاه

3

1921284

2/2693

5/2

7/1452

2/14142

5/1

 

كهگيلويه و بويراحمد

1

674113

6/1105

1

2/32792

4/36744

7/3

 

گلستان

4/2

1613691

9/4049

7/3

7/874

8/14026

4/1

 

گيلان

5/3

2389195

3/4484

4

7/2665

6/23401

4/2

 

لرستان

6/2

1739644

1/2852

7/2

3/1450

12381

3/1

 

مازندران

2/4

2796120

2/9260

6/8

7/3566

1/34789

6/3

 

مركزي

2

1344920

5/2221

1/2

3/9671

4/22898

4/2

 

هرمزگان

9/1

1284925

8/2996

6/1

7/2256

5/17330

8/1

 

همدان

6/2

1732080

2/3924

8/3

7/1936

9/15579

6/1

 

يزد

4/1

940802

6/1691

6/1

8/3389

1/11922

2/1

 

فرامنطقه

-

-

-

 

1/37450

6/38122

9/3

 

(1)     . برآورد جمعيت بازسازی شده استانهای کشور در سال 1383                      طرح و تدوین : سروش زارع

(2)     . ارزش افزوده دیگر بخشهای عمده اقتصادی را در این جدول ذکر نکردیم. لذا میتوان با کسر ارزش افزوده کشاورزی و صنعت از مجموع ؛ رقم ارزش افزوده دیگر بخشها را محاسبه نمود.

 

  • جدول با استفاده از آمار و ارقام منتشر شده رسمی از سوی گزارشات سازمان مدیریت و برنامه ریزی و مرکز آمار ایران ؛ از طریق سایت اینترنتی رسمی این مراکز < http://www.sci.org.ir/  > تنظیم شده است.

 

 

 

 


یکشنبه بیست و پنجم دی 1384 |

 

جغرافيا ؛ جنبه اي ازعوامل توسعه نيافتگي

                           بسم الله الرحمن الرحيم

           جغرافيا ؛ جنبه اي ازعوامل توسعه نيافتگي

     بعضي ها اعتقاد دارند كه بعضي از تئوريسينهاي اقتصادي بنا به توافقات پشت پرده با دولتهاي استكباري و سلطه گر ؛ عواملي را به توسعه نيافتگي و عقب ماندگي كشورها نسبت داده و توجيهات مختلف بظاهر علمي هم براي آن مي آورند تا در واقع آدرس اشتباهي داده باشند و هم رفتار استعمارگران را توجيه و هم ذهنيت غالب متفكرين و مردم كشورهاي فقير در جهتي باشد كه در تزاحم با منافع استكباري قرار نگيرد.

     از جمله اين عوامل را ميتوان عوامل طبيعي توسعه نيافتگي ناميد. في المثل پرفسور راجرز آمريكائي ( ظاهرا ) " قهر طبيعت " را بعنوان يك عامل مهم در توسعه نيافتگي مطرح كرده است. در زير مجموعه اين علت؛ فاكتور جغرافيائي هم جاي دارد. البته از جهات مختلفي اين عوامل ديدگاههاي متفاوتي را بر مي انگيزاند كه نمي توان صددرصد گفت تمامي اين نظريه ها دربست استعماري بوده است. شايد آنها قصد پنهان كردن نقش دول استمارگر را در فقر كشورهاي فقير داشته باشند ولي عواملي را كه بيان ميدارند؛ خيلي بيراه و با آدرس عوضي نيست.

      عامل جغرافياكه بنظر من حتي تا در دين و اعتقادات هم از جهتي تاثير خودش را دارد – از جمله عواملي است كه امروزه مطرح ميباشد. شايد اين نظريه ابن خلدون در كتاب العبر يا همان عمران خود كه تاثير اقاليم را بر روحيات و خلقيات مردم را مطرح نموده است ؛ بهترين تحقيق بيطرفانه علمي در اين زمينه ميتوان برشمرد.

      زبان آمار و ارقام در بيان عمومي خود خيلي نميتواند جانبدارانه واقعيات را قلب نمايد. از طرف ديگر احتمال تصادف را نيز خيلي نميتوان در سطح گسترده و عمومي بالاي 50 درصد تعميم داد و گفت تصادفا آمار و ارقام در مناطق جغرافيائي وضعيت خاصي را بيان مي نمايد. بهر حال به چند اطلاع آماري زير توجه نموده و خود قضاوت كنيد كه آيا عامل جغرافيا تاثير دارد ؟ تا چه حد؟ و... ( من در صدد قضاوت آن نيستم ، فعلا ؛ صرفا تبيين مي نمايم و توصيف ).

     جان هوك گالوپ + جفري ساچس ، از موسسه توسعه بين المللي هاروارد طي گزارشي اظهار ميدارند كه متاسفانه نقش جغرافيا در توسعه ، بحث روز نمي باشد. آنها غفلت از اين عامل را براي كشورها از جهات متفاوتي خسران آميز بيان ميدارند. حال مقداري آمار و ارقام بدهيم تا به ريزتر مطالب مربوط به عامل جغرافيا در توسعه برسيم.

     بر اساس گزارش OECD ( سازمان توسعه و همكاري اقتصادي ) :

1-     در آمد سرانه اروپاي غربي در سال 1820 معادل 9/ 2 برابر آفريقا بود.

2-     درآمد سرانه اروپاي غربي در سال 1992 معادل 5/13 برابر آفريقا بود.

3-    درآمد متوسط سالانه يك آفريقائي در سال 1992 معادل 1284 دلار بود. ( برابر با درآمد متوسط سالانه يك شهروند اروپاي غربي در سال 1820 – يعني 82 سال قبل – ميباشد. بزبان ديگر يك اروپائي در 82 سال قبل معادل يك آفريقائي امروزه درآمد داشت . در واقع آفريقا در اين رابطه حداقل چيزي نزديك به يك قرن عقب تر از اروپاست )!

4-     درآمد متوسط سرانه آسيا از 1275 دلار در سال 1965 به 3252 دلار در سال 1992 رسيد.

     در مقايسه با آسيا ، شاهد نوعي توقف در آفريقا هستيم، چون: [ 1289 دلار در سال 1991 و 1292 دلار در سال 1992 ] .

     تا حدودي پيشرفت در آمريكاي لاتين در حوزه كارائيب زيرا [ 4521 دلار در سال 1974 و 4820 دلار در سال 1992 ميلادي ] .

     سوال اصلي : آيا بين موقعيت جغرافيائي و جمعيت كشورها از يك سو و ميزان توسعه نيافتگي آنها از سوي ديگر رابطه اي علي و معلولي يا دست كم نوعي ارتباط وجود دارد؟

     تهيه كنندگان آمريكائي گزارش بانك جهاني در گزارششان اشاره دارند كه : " كساني كه در اين باره ترديد دارند – وجود رابطه فوق الاشاره – كافي است به نقشه اي كه بر روي آن ميزان درآمد متوسط سالانه در تمام كشورهاي دنيا مشخص شده است نگاه نمايند. با مشاهده نقشه دو پديده جلب نظر ميكند:

     اول -  تقريبا تمام كشورهائي كه بين مدار راس السرطان ( 45/23 درجه عرض جغرافيائي شمالي ) و مدار راس الجدي ( 45/23 درجه عرض جغرافيائي جنوبي ) واقع اند، جزو كشورهاي فقير محسوب ميشوند. در حالي كه تقريبا تمامي كشورهائي كه داراي درآمد هاي سرانه بالا هستند در عرض جغرافيائي متوسط يا بالا واقع اند.

     دوم -  اينكه كشورهائي كه دسترسي بدريا دارند عموما درآمدهاي سرانه بالاتري نسبت به كشورهاي محصور را نشان ميدهد".

     از ميان 28 كشور محصور حتي يك كشور غير اروپائي نيست كه داراي درآمد سرانه نسبتا بالائي باشد. گفته اند حسب مطالعات موجود، تراكم درآمد در كشورهاي حاشيه درياهها ( كشورهاي غير محصور ) و داراي آب و هواي معتدل كه در نيمكره شمالي واقع اند، بالاترين تراكم درآمد در سطح جهان ميباشند. اگر تنها مناطق ساحلي ايالات متحده ؛ اروپا و بخشي از آسياي شرقي را كه از آب و هواي معتدل برخوردار است ، در نظر بگيريم متوجه ميشويم در اين مناطق كه 5 درصد كل مساحت زمين را دارند، 15 درصد جمعيت جهان را دارند. 37 درصد كل محصول ناخالص ملي كره زمين باين بخش تعلق دارد.

     تنها يازده (11) كشور زير كه تنها 14 درصد جمعيت جهان را دارند ، 88 درصد صادرات تجهيزات و ابزارآلات جهان را تشكيل ميدهند. يعني 88 درصد ابزار و امكانات ضروري براي تحقق توسعه اقتصادي . اين كشورهها عبارتند از : 1- آلمان 2- فرانسه 3- بريتانيا 4- ايتاليا 5- بلژيك 6- هلند 7- ايالات متحده آمريكا 8- كانادا 9- ژاپن 10 – كره جنوبي 11 – تايوان.

     در حالي كه متوسط درآمد سرانه 72 كشور حاره اي كره زمين بزحمت از سه هزار دلار فراتر ميرود ؛ متوسط درآمد سالانه 78 كشور غير حاره اي بمرز 9 هزار دلار نزديك است.

     بليه حاره اي + بليه محصور بودن ؛ از جمله ديگر عوامل و موانع توسعه هستند. علاوه بر اينها عوامل تكميلي زير را هم نميتوان از نظر دور داشت :

    -  بهاي حمل و نقل

    - بهداشت و سلامت

    -  ثروت كشاورزي

    - دسترسي به منابع خدادادي

    -  نظام اقتصادي سوسياليستي ( كره شمالي عليرغم اينكه در آبهاي آزاد راه دارد و معتدل است در مقايسه  با كره جنوبي چه وضعيتي دارد؟! )                                                  

    -  گردش اطلاعات

    -  تمدنهاي مهم گذشته در كنار رودهها و... بوده اند!!!

 

     خلاصه كلام اينكه :

1-   ساچس و گالوپ در گزارش خود نشان ميدهند يك كشور واقع در منطقه حاره اي اگر همه شرائطش با يك كشور خارج از منطقه حاره اي برابر باشد ، باز هم بطور متوسط رشد اقتصادي سالانه اش 7 درصد كمتر است.

2-     براي يك كشور محصور -  در مقايسه با كشوري كه به آبها راه دارد -  اين نقصان به 9 درصد ميرسد.

     پيرلاكوست، جغرافي دان ميگفت : " جغرافيا به درد جنگ ميخورد " حال آيا ما ميتوانيم از آن براي توسعه بهره ببريم؟!!

                                                                                                   والسلام

                                                                                               8/12/1380

                                                                                              محمود زارع

                                                                                         مازندران . ساري . سوربن

                                                                                http://bahoo.blogfa.com

 


سه شنبه سیزدهم دی 1384 |

 

تقویم تبری و دیلمی

                              بسم الله الرحمن الرحيم

        گفتاري اجمالي پيرامون گاهشماري فرهنگ مازندراني

        تقويم تبري با طبيعت همخواني بيشتري دارد و لذا از اينجهت واقعي تر است

                                                         17/2/1379

                                                    محمود زارع . ساري

     كوچكتر كه بودم اول بار از زبان مبارك مادر گرامي ام ، خانم شهربانو شفاهي ، كلمات كلمات و واژه هائي را در شمارش ماهها شنيده بودم كه عليرغم كودكي خيره خيره و از روي كنجكاوي ديدگانم را بدهانش دوختم و ضمن تعجب دلم ميخواست بيشتر توضيح دهد. بار دوم نيز پسرخاله ام حاج علي دهوندي با بيان يك واژه بنام " اون ماه " يا " اول ماه " مرا بازگرداند به خاطره دوران كودكيم و نزد صحبتهاي مادرم كه ماههاي سال را اين بار نه آنطور كه در فارسي اول دبستان با توصيف 4 فصل و 12 ماه آموخته بودم، بلكه با عناويني ديگر كه اصلا يادم نمي آيد كه چه گفت. ولي خيلي دلم ميخواست اطلاعاتي پيرامون اين قضيه پيدا كنم، تا اينكه اين اواخر با هديه اي كه آقاي قنبري مدير تازه معزول جهاد شهرستان آمل بمن داد ( سالنامه 1379 ) براي بار چندم و احتمالا بار سوم دو خاطره دوره كودكي و نوجوانيم برايم تداعي شد.

     فرهنگ هاي بومي و منطقه اي كه در ادبيات علوم اجتماعي از آنها به خرده فرهنگ يا پاره فرهنگ يا معادل واژه لاتين فولكوريك ( فلكلوريك) نام ميبرند؛ در روياروئي با جريان مدرنيته ؛ عمدا يا سهوا ، رو بفراموشي ميگذارند؛ حتي بيم آن ميرود كه امكان ثبت و درج آن در تاريخ و حفاظت آن بعنوان ميراث گذشتگان – حالا نگوئيم مفاخر ملي – نيز فراهم نشود. شايد چندان مورد اقبال و يا حتي منطقي نباشد كه اصرار بورزيم كه اين سنتها را احياء و ترويج نمائيم ولي عقل حكم ميكند، متناسب با مقتضيات روز با تحقيق و بررسي دقيق و گزينش منطقي و متناسب عناصر مثبت و سازنده اين خرده فرهنگ ها در هر چه غني تر كردن فرهنگ نسل نوين و نسلهاي آينده اقدامي مسئولانه نمائيم.

     در بررسي تحليلي خرده فرهنگها يك نكته همواره ميتواند عطف توجه قرار بگيرد و آن اينكه وجود ساختارهاي اساسي و رافع نياز همه جانبه زندگي اجتماعي در خرده فرهنگها ؛ ميتواند ما را به غنا و حتي استقلال آن خرده فرهنگ ها و بويژه تبديل آن به فرهنگهاي مستقل رهنمون شود. بديگر بيان اينكه وقتي در برخورد با يك پاره فرهنگ مشاهده و ملاحظه ميكنيم كه تمامي عناصر سازنده يك فرهنگ كامل در اين خرده فرهنگها وجود دارد؛ خودبخود متوجه ميشويم كه در زمانهاي گذشته؛

      اولا: اين بوم ، گذشته دارد، گذشته هاي دور.

      ثانيا: خود، يك ملت يا امت مستقلي بوده است.

      ثالثا: ضرورت بررسي همه جانبه علمي و تحقيقاتي را در اين باره گوشزد و بيان ميكند.

     چنانچه قوم يا اقوامي طفيلي نبوده و داراي گذشته ، آداب، رسوم، آيين ها و سنتهاي روشن و كاملي بوده باشند درست بمانند يك ملت تمامي عناصر سازنده يك فرهنگ را دارند وگرنه نميتوان به يك قوم طفيلي و تابع و دست چندم دست يافت كه آنها فرصت يا امكان تاريخي لازم را داشته باشند تا حتي ماهها و فصول و احيانا روزهاي خاص و مشخصي كه لزوما تابع جغرافياي مادر نباشد را خلق نموده باشند.

     خلاصه قصد اينجانب در اين مقال اجمالي بحث و بررسي پيرامون تمامي جوانب اين موضوع نيست، بلكه تلاشم ( با توجه به اينكه به يك منبع وماخذ تازه اي دست يافتم ) اين است كه حداقل در اين مرحله يا در اين فرصت به نقل تحليلي بخشي يا عنصري از عناصر يك فرهنگ بپردازم . فرهنگ مازندراني و عنصر گاهشماري يا سالنامه اين فرهنگ.

     قبل از بيان يا نقل باقي ماجرا ، ذكر اين نكته را لازم ميدانم كه فرهنگ مازندراني ها ، داراي وجوه تشابه فراواني با فرهنگ گيلاني ها يا گيلك ميباشد، بنحوي كه اگر لهجه ها را از عناصر فرهنگي جدا كرده و بطور فرضي بعنوان يك متغير ثابت كنار بگذاريم ميتوان گفت كه نزديك به صد در صد تشابه بين اين دو فرهنگ ( اگر دوفرهنگ جدا بتوان ناميد ) وجود دارد البته نبايد گفت دو فرهنگ – با توجه به تحليل فوق – بهتر است بگوئيم يك فرهنگ با دو وجه . تنها تفاوت باز البته تفاوت كه نميتوان گفت؛ بطور طبيعي ، تفاوتي است كه جغرافيا ايجاد ميكند. چنانچه ملاحظه شود از شرق مازندران از منطقه استان گلستان ( كه سال قبل استان مستقلي شد ) همينطور كه بمركز مازندران و از آنجا به سمت غرب استان حركت ميكنيم، تفاوتهائي را در لهجه ها و حتي شكل و ظاهر و قالب مراسم و جلوه هاي نموداري سنتها و فرهنگ بر ميخوريم كه اين تفاوت از جهت جغرافيائي طبيعي مي نمايد. در واقع در يك ديد كلي ميتوان استانهاي گلستان ، مازندران و گيلان را داراي يك فرهنگ – فرهنگ مادر – با سه پاره فرهنگ در نظر گرفت. تازه استان گلستان را نيز نميتوان حتي بسان استان گيلان حتي از جهت ظاهر متفاوت دانست ، در واقع دو جلوه را در اين فرهنگ داريم:

1-     جلوه تبري ( در مازندران  و گلستان )

2-     جلوه ديلمي ( در گيلان )

     با اين مقدمه مجمل ميرويم روي اصل اين مطلب يا در واقع اصل منظور راقم اين سطور! در اينجا ما برابر با سال 1379 هجري خورشيدي بصورت جدول ماههاي سال را با هم مقايسه و برمي شماريم:

     لحظه تحويل سال 1379 هجري خورشيدي ( شمسي ) ساعت 11 و 5 دقيقه و 14 ثانيه بود كه برابر با روز دوشنبه يكم فروردين 1379 هجري خورشيدي و تطابق آن با 20 مارس سال 2000 ميلادي و نيز برابر با 13 ذي حجه سال 1420 هجري قمري. اين زمان ، همزمان بود با : نخستين روز از پتك سال 1511 باستاني تبري ( مازندراني ) و مطابق با 17 اول ماه سال 1573 ديلمي ( گيلاني ).

 

     ماههاي سال باستاني تبري يا طبري ( مازندراني ) و قرينه ديلمي آن عبارتند از :

 

    

رديف

ماههاي تبري ( مازندراني )

ماههاي ديلمي ( گيلاني )

1

فردينه ماه

نوروز ما

2

كرچه ماه

كورچ ما

3

هر ماه

اريه ما

4

تير ماه

تيرما

5

ملاره ماه

مردال ما

6

شروينه ماه

شرير ما

7

مير ماه

امير ما

8

اونه ماه

اول ما

9

اركه ماه

سيا ما

10

د ماه

ديا ما

11

وهمنه ماه

ورفنه ما

12

نوروز ماه

اسفندارمز ما

 

بين ماههاي 8 و 9 ( يعني بين اونه ماه و اركه ما مازندراني و نظير آن براي ماههاي ديلمي هم همينطور ) شيشك مازندراني يك روز و پتك مازندراني 5 روز ، ناميده ميشود. معادل و نظير آن در ماههاي ديلمي پنجيك ديلمي ( معادل 5 روز) نام دارد.

     نكته جالب توجه آنكه :

1-   در فرهنگ مازندراني 5 روز اول فروردين ماه خورشيدي يا همان 5 روز اول نوروز را " پتك " مينامند و اركه ماه بعد از اين 5 روز پتك شروع ميشود يعني از 6 فروردين به بعد.

2-     آخرين روز سال يا در واقع چنانچه اسفندماه 30 روز باشد؛ روز 30 اسفند را " شيشك " مينامند. كما اينكه اونه ماه خود 30 روز ميباشد.

     پس دو واقعه جالب توجه داريم:

          5 روز اول سال   =  پتك

          يك روز آخر سال =  شيشك

     تمام روزهاي ماههاي ياد شده 30 روز ميباشد كه مجموعا 360 روز در سال ميباشند . باين عدد اضافه ميشود 5 روز شيشك و يك روز پتك ؛ كه با اين حساب مجموع روزهاي سال 366 روز ميشود.

     چنانچه سال 365 روز باشد؛ ديگر ( ظاهرا ) روز آخر سال يا همان سي ام اسفند كه شيشك مازندراني ناميده ميشود را نداريم. اينم از كبيسه يا غير كبيسه بودن سالهاي مازندراني.

     در ماههاي سال ديلمي ( گيلاني ) بجاي پتك 5 روزه مازندراني آنها " پنجيك " 5 روزه ديلمي را دارند ( اين 5 روز قبل از سيا ما و بعد از اول ما ميباشد ). در واقع پنجيك ديلمي ( گيلاني ) بين دو ماه ، سيا ما و اول ما قرار گرفته است. درست مانند پتك 5 روزه مازندراني كه بين " اونه ماه " . " اركه ماه " قرار گرفته است. ( يعني قبل از شروع اركه ماه و در انتهاي اونه ماه ).

     مطلب ديگر كه ضرورت دارد بدان توجه شود، از باب تفاوت بين روزها و زمان شمارش  ماهها بين اين دو زبان ( مازندراني – گيلاني ) اين است كه :  معادل 15 روز ( نصف يك ماه ) بين زمان شمارش ماه تفاوت وجود دارد. بطوريكه روز اول فردينه ماه مازندران برابر است با روز 16 اسفندارمزما گيلان.

     با توجه باينكه 5 روز پتك مازندران درست قبل از شروع اركه ماه واقع شده و در آخر اونه ماه مازندران و اين ماه برابر است با اول ماه گيلان ؛ لذا همين 5 روز پتك باعث اختلاف در برابري ( يا تفاوت ) 15 روزه بين دو ماه شده است بطوريكه اول اركه ماه مازندران ( كه بعد از 5 روز پتك آغاز ميشود ) برابر است با 21 اول ما گيلان ، اين تفاوت 5 روزه ( 5 = 16 – 21 ) مربوط به همان پتك ميباشد.

     در گاهشماري گيلاني نيز 5 روز را بنام " پنجيك " داريم ولي زمان اين 5 روز پنجيك با 5 روز پتك مازندران برابري زماني ندارد بطوريكه پنجيك بعد از اول ماه گيلاني و قبل از سياما آن قرار دارد كه برابر است با اركه ماه مازندران يعني :

          اول پنجيك  =  11 اركه ماه مازندران

          پنجم پنجيك =  15 اركه ماه مازندران

     در واقع درست 15 روز بعد از پتك مازندران ، پنجيك گيلان شروع ميشود و راز تفاوت 15 روزه در برابري زماني ( روز – زمان ) اين دو گاهشمار در همين است.

     نوروز مازندران يك نصفه ماه يا معادل 15 روز زودتر از نوروز گيلان شروع ميشود.

     مطلب ديگر نزديكي و تشابه اسامي ماههاي اين دو فرهنگ  ميباشد كه تنها تفاوت در لهجه ها ( غالبا ) ميباشد. از جهت ديگر ميتوان گفت كه ( از يك نظر ) گاهشماري گيلاني يا ديلمي از جهت تطابق با تقويم رسمي كشور  همزماني با گاهشماري رسمي كشور ميباشد. از جهت ترتيب اسمي چون نوروز ، در اول سال است ولي براي مازندران فردينه ماه كه شايد همان فروردين ماه باشد در اول قرار دارد.

     اگر گاهشماري ديلمي را داراي تطابق بيشتري با تقويم رسمي بدانيم در عوض گاهشماري تبري را ميتوان واقعي تر دانست؛ چرا كه 15 روز قبل از عيد مطابق زمان هجري خورشيدي ، شكوفه ها شروع به پديدار شدن مي نمايد. نوعي پيشواز رفتن است.

     مطلب ديگر در خصوص اين موضوع، واقعي بودن نامگذاري اين ماهها ميباشد؛ بطوريكه در نامگذاري از وضعيت و كيفيت طبيعت استفاده شده است. وقتي ميگويند ، ورفنه ما ؛ يعني ماهي كه برف ميبارد يا برف مي آيد. ورف = برف

     اينكه در گويش مازندراني بعنوان مثال ورفنه ماه را بنام وهمنه ماه ناميده اند، احتمالا نوعي سهو يا اشتباه يا در واقع نوعي تساهل و تسامح در گويش و هجي و تلفظ درست واژه بوده است. نگارش اسم مطابق با گويش عمومي تدوين شده است در حالي كه بمرور زمان گويش ها تغييرات جزئي مي يابد و چنانچه ريشه يابي  شود و به عقب تر و گذشته مطلب برگرديم ، در مي يابيم كه گويش موضوع يا مطلب چيز ديگري ( مشابه آن ) بوده است. مثل اينكه از سر تسامح و تساهل به اسماعيل ؛ اسمال يا اسي ميگويند و يا به سارويه در طول زمان به جهت خلاصه كردن در گفتگو و محاوره ، ساري گفته اند و قس عليهذا. لذا وهمنه ماه در واقع همان ورفنه ما ميباشد يعني ماهي كه برف مي آيد. يا ماه پنجم كه در مازندران ملاره ماه و در گيلان مردال ماه ميگويند، كه در واقع با توجه به معني و كيفيت و وضعيت آب و هوائي آن ماه ، همان مردال ماه يعني ماهي كه در آن مردار = مردن = هلاك شدن ، واقع ميشود. چون از بسكه هوا گرم ميشود، آدمي و جانداران بحالت مردار ( = مردال ) يا ملار در مي آيند.

     يا مثلا ماه ششم (6) كه در زبان رسمي – شهريور – بمعني خاصي است و تشابه لفظي خاصي هم بين اين ماه با اسامي مازندران و گيلاني اين ماه وجود دارد – كه عبارتند از شروينه ماه يا شرير ماه شايد هم اين تشابه در لفظ ( شهريور – شروينه – شرير ) در مفهوم مشترك نباشند و صرفا تصادفي بوده باشد ولي اگر از جهت مفهومي با توجه بوضعيت آب و هوائي اين ماه – كه در نامگذاري ماهها در زبان مازندراني و گليلكي وضع اقليمي هر ماه يا آب و هواي هر ماه و يا در واقع صفت هر ماه را بنام آن ماه ناميده اند ( مثل ورفنه ماه = ماهي كه برف مي آيد ) شايد بتوان شهريور ماه يا شروينه ماه يا شرير ماه را همان ماه شرور ناميد كه از جهت وضع آب و هوائي خاصي بنوعي شرارت دارد. اگر دقت شود سه ماه مربوط به تابستان از جهت نامگذاري وضع خاصي دارند ( نگاه كنيد كه ) ؛

     ( تير ماه = تير ما ) – ( ملاره ماه = مردال ما ) – ( شروينه ماه = شرير ما ) حكايت از ناسازگاري اين فصل با طبيعت وجود آدمي دارد.

     تيرماه يعني ماهي كه به بشر تير مي اندازد.

     مردال ماه – ماهي كه در آن جانوران بحالت مردار در مي آيند.

     شرير ماه – ماهي است كه شرارت دارد از جهت گرما و.......

     البته اين تفسير منفي ، چندان مناسب نيست ولي از جهت سنخيت و تطابق طبيعي موضوع ميتواند واقعيت داشته باشد يعني در فرهنگ بومي هر ماه را متناسب با وضع آب و هوائي همان ماه نامگذاري كرده اند كه مثال روشنش همان ورفنه ماه – يا ماهي كه برف مي آيد كه منظور بهمن ماه هست . اگر بر اين قياس بقيه اسامي ماهها را در گويش يا فرهنگ مازندراني و گيلكي ارزيابي كنيم، تفسير فوق پر بيراه نيست! كما اينكه اگر به سه ماه فصل بهار و اسامي آنها نگاه كنيد، متوجه ميشويد كه اين نامگذاري نيز متناسب با حال و اوضاع آب و هوائي همان فصل و ماه ميباشد. فروردين ؛ فردينه ؛ نوروز ماه در فصل بهار نشان از فر و شكوه و شكوفه و... ميدهد. يا كرچه ماه يا همان كورچ ماه گيلاني يعني ماهي كه مرغان كرچ ميشوند و بنوعي حكايت از فعلگي جانوران و طيور دارد.

     در هر حال گذشته اين مباحث ريز و تخصصي تر، بحث كلان و كلي موضوع حكايت از اين دارد كه خطه مازندران ، طبرستان و... كه از استانهاي فعلي گلستان – مازندران و گيلان ( نواحي درياي مازندران ) داراي فرهنگي غني و مستقل بوده كه حتي عناصر ريز و خاص و مهم اين فرهنگ ( كه گاهشماري از اهميت حياتي نيز براي حساب و كتاب و... برخوردار بود ) نيز بطور روشن و واضح وجود دارد.

     اهميت گاهشماري بويژه براي مردم 1-  مسلمان ( كه داشتن حساب و كتاب زمان از جهات مختلفي اهميت دارد بويژه ماههاي قمري ) 2-  حيات اقتصادي و كشاورزي و دامداري منطقه و... خيلي مبرهن بوده است.

     من نميدانم آيا چنين چيزي در ديگر مناطق كشور ايران مثلا منطقه خراسان يا سيستان و بلوچستان و ديگر استانها وجود دارد يا خير؟ اگر بلي آيا اقتباس و استقراض از ديگر فرهنگهاي مادر بوده يا خير؟ يعني مستقل بوده است يا خير؟ چون احتمال دارد در خطه خراسان ( البته احتمال دارد – بنده هيچ اطلاعي ندارم فقط بعنوان مثال عرض كردم ) وضعيتي مشابه وجود داشته باشد ولي اين وضعيت بنوعي  همانند پاره فرهنگ يا خرده فرهنگ زيرمجموعه يك فرهنگ معروف به عراقات باشد و... كه جاي بحثش و تحقيقش باز و بجاي خود ضرورت و اهميت دارد.

     در ذبل طي جدولي برابر يا تطابق سه گانه گاهشماري را كه اعم از مازندراني – گيلاني – فارسي – ميلادي – ترسيم نمايم. البته ماه قمري را بدليل اينكه هر سال 10 روز كسر دارد نميتوان در اين جدول براي طولاني مدت و ثابت آورد. ولي ماههاي يادشده بدليل اينكه همگي در گاهشماري خورشيد را ملاك قرار ميدهند نه ماه را ميتوان با هم مقايسه مستقيم نمود.

 

        جدول نام و اسامي ماهها :

    

رديف

خورشيدي

ميلادي

صورفلكي

قمري

تبري ( مازندراني )

ديلمي ( گيلاني )

1

فروردين

ژانويه

حمل

محرم

فردينه ماه

نوروزماه

2

اردي بهشت

فوريه

ثور

صفر

كرچه ماه

كورچ ما

3

خرداد

مارس

جوزا

ربيع الاول

هر ماه

اريه ما

4

تير

آوريل

سرطان

ربيع الثاني

تير ماه

تيرما

5

مرداد

مه

اسد

جمادي الاول

ملاره ماه

مردال ما

6

شهريور

ژوئن

سنبله

جمادي الثاني

شروينه ماه

شرير ما

7

مهر

ژوئيه

ميزان

رجب

مير ماه

امير ما

8

آبان

اوت

عقرب

شعبان

اونه ماه

اول ما

9

آذر

سپتامبر

قوس

رمضان

اركه ماه

سيا ما

10

دي

اكتبر

جدي

شوال

د ماه

ديا ما

11

بهمن

نوامبر

دلو

ذيعقده

وهمنه ماه

ورفنه ما

12

اسفند

دسامبر

حوت

ذيحجه

نوروز ماه

اسفندار مز ما

 

يك مبنا براي محاسبات:

     اول خرداد برابر است با :

1-     يك خرداد 1379 هجري خورشيدي – يكشنبه

2-     21 مه 2000 ميلادي.

3-     16 صفر 1421 هجري قمري.

4-     28 د ما 1511 تبري ( مازندراني )

5-     13 ديا ما 1573 ديلمي ( گيلاني )

6-     جايگا ماه  -  جدي

 

     اين مطلب را در تاريخ 17/2/1379 نوشته بودم كه بدليل سياستي كه از سوي سايت مازند نومه اعلام شده است بنظرم آمد كه مورد استفاده و شايد اقبال مسئولين محترم سايت واقع شود. بهرحال ممكن است و قطعا هم همينطور است كه نقائصي در اين يادداشت وجود داشته باشد كه محققين و منتقدين  محترم را پذيراي نظراتشان هستم.

                                                                            محمود زارع

                                                                    مازندران . ساري. سوربن

                                                                  http://bahoo.blogfa.com

     


سه شنبه سیزدهم دی 1384 |

 

مرحوم غلامرضا تختي و قصه پهلواني در ايران

                                       بنام داناي اسرار

                       مرحوم غلامرضا تختي و قصه پهلواني در ايران

     يكي گفته بود؛ خيلي از آدمهاي مشهور طوري ميميرند كه ملت را سر كار ميگذارند... وقتي صحبت از تختي و پهلواني ميشود؛ غالب ايرانيها ذهنشان متوجه جوانمرديها و فتوت ميشود تا قدرت بازو. ولي بودند كساني هم كه گفته اند ؛ سابقه پهلوانان در ايران را خيلي هم جوانمردانه نمي توان شمرد!

     پهلوانان خاص مثل رستم و حتي پورياي ولي را عده اي افسانه ميدانند اما پهلوان اكبر خراساني كه در دوره ناصرالدين شاه ؛ پهلوان اول ايران يا پهلوان پايتخت بود واقعيت داشت. گفته اند كه او جوانمردي نداشت؛ با حريفش چنان كشتي ميگرفت كه ضايع و ناكارش كند. مثلا پهلوان كاظم كاشي را چنان در كشتي معيوب كرد كه بدبخت در راه بازگشت به موطن خود فوت كرد...

     پهلوان حسين كله پز و هم چنين پهلوان حسين گلزار كساني بودند كه بطرز مرموزي قبل از كشتي مسموم شدند. پهلوان جعفر قمي را هم در راه امامزاده داوود پرت كردند ته دره و رفت...

     بهر حال مرگ مرحوم تختي هم عليرغم اينكه تا حدود قابل ملاحظه اي روشن بود و هست ( باينكه بدست عوامل رژيم بود ) هنوز هم رمز و رازهائي دارد.

     گفته اند تختي سه روز قبل از مرگ خود بدلائلي ( احتمالا قهر از همسرش ؛ بگفته خيلي ها ) در هتلي بنام آتلانتي اقامت داشت. حتي گفته اند كه او تنها بدليل ضعفي كه در مسائل خانوادگي داشت و صرفا بدليل رابطه بد با زن خود يا بالعكس دست به خودكشي زد – خودش را مسموم كرد – ( والله اعلم ) . همسرش گويا از جهت طبقاتي با او اختلاف داشت. تختي بچه جنوب شهر تهران در خاني آباد بزرگ شده بود ولي زنش ( احتمالا سهيلا ) از بچه هاي شمال شهر و از خانواده اي مرفه بود! خدا ميداند كه آيا اين دليلي درست است؟ ولي گاهي يك واقعه اصلي مصادف ميشود با يك يا چندين وقايع فرعي...

     عده اي گفته اند كه آن هتل محل بازجوئي هاي غير رسمي ساواك بود كه صرفا براي بازجوئي افراد خاص – افرادي كه بازداشت آنها در محلهاي رسمي بدليل محبوبيت يا شرائط خاصشان به مصلحت نظام نبود – مد نظر بوده است.

     او متولد تهران و منطقه جنوب شهر ( خاني آباد ) در سال 1309 ه.ش بود. در شناسنامه اش 5/6/1309 درج شده است. نام پدرش رجب و مادرش احتمالا صغري خانم نام داشت. وي طي سالهاي 37- 1335 صاحب بازوبند پهلواني ايران بود و نيز صاحب ضرب و زنگ ايران.

     ظاهرا در سال 1329 ه . ش در وزن ششم آزاد و هفتم فرنگي قهرمان ايران شد ( شهرت اولين بار او ).

در سال 1950 ميلادي در مسابقات ارتشهاي جهان و در سال 1951 ميلادي هم در هلسينكي مدال نقره گرفت و سال بعد در المپيك هلسينكي ( 1952 ) هم گويا طلا گرفت.

     تا قبل از 15 خرداد هوادار جبهه ملي بود و با مرحوم طالقاني و مرحوم بازرگان در ارتباط بود. معلوم نيست كه بعد از 15 خرداد از جبهه ملي بريده باشد ؛ آنطور كه بعد از انقلاب گفته اند. يكي از همقطارانش كه ( كشتي گير بود ) گفته كه تختي دو تا اشتباه داشت: اول آنكه 4 سال اضافه كشتي گرفت و دوم آنكه در سياست وارد شد!

     يكي هم گفت كه تختي را مصدقي ها و حتي توده ايها و... بزرگ كرده اندو گرنه او آنچنان قهرمان هم نبود چرا كه تعداد مدالهاي موحد از او بيشتر بود ولي تختي شهرت بيشتري يافت.

     بهرحال مرحوم تختي در بين ايرانيان بويژه ورزشكاران از محبوبيت خاصي برخوردار است و بنظرم اين محبوبيت هم حق تختي بود و هم حق جامعه ورزشي كشورمان و درست بجاست.

     من فكر ميكنم كه مرحوم تختي مظلومي بود كه هم :

     مشكلات خانوادگي داشت.

     مشكلات شخصي داشت.

     مشكلات اجتماعي داشت.

     مشكلات سياسي داشت.

     و مورد حسادت واقع ميشد؛ خيلي هم زياد. بنظرم حتي گاهي آرزوي مرگ ميكرد اما نه آنچنان كه خودكشي نمايد. مجموعه عوامل ، شرائطي فراهم كرده بود كه تا عفريته هاي مرگ آور از اين شرائط براي حذف يك عنصر بدرد بخور و خوب براي ملت ، سوء استفاده نمايند/.

                                                                                    19/10/1380

                                                                                                                چهارشنبه . ساري

                                                                                   محمود زارع

                                                                            http://bahoo.blogfa.com

 

 


سه شنبه سیزدهم دی 1384 |

 

نیچه و شمس و من؟!!!

نيچه و شمس

نميدانم چه نسبتي را با نيچه و شمس و... دارم؟!!

     در اين ميانساليهايم ( خودم تصور ميكنم كه ميانسالم! ولي معلوم بر عالم مطلق است كه ؛ ميانه ام در تصور ؛ نهايه ام در واقع باشد يا خير؟ خود اعلم است و صاحب و مالك و يحيي و يميت ) در مواجهه با افكار انديشمنداني همچو نيچه و شمس و... گاهي احساس ميكنم كه ؛ در طول زندگي ام بدون اينكه بدانم آنان كيانند و چه در سر داشتند، عجيب نسبتهائي را با ايشان داشتم!

     شما را بخدا مثل ما مازني ها ( البته انشاء الله مثل بعضي از ما مازندراني ها ! ) زود ي با خواندن اين ادعا (و بويژه هنگاميكه كاشف بعمل آورديد كه از بخت بد مدعي ،خود مدعي يك مازني است ) شمشير تيز و برّان حيثيت زني و شخصيت زني را از رو نبنديد و ... زيرا ما دست تسليم بر بالاي سرداريم... و اصلا پيرهن در وادي ادعامان از جلو چاك است ... و خود خويش بر خاك بي اعتباري افكنيم و خود تخريب خويش كنيم و... تا كه شما را حاجتي بزحمت نباشد كه...! من و چه به اينگونه ادعاها ... كه به پسر عمو " نيچه " شما و خالو زاده " شمس " تان نسبتي برقرار كنم... و بالاخره حل و معلوممان نشد اين معماي ديرين و دل چركين كن ما كه راستي ما را چه سبب و علت است كه اينگونه خير خداوند خبير را محدود انگاشته و بمحض مشاهده  جوانه اي ، بجاي تماشاي محظوظانه به ديده كين  و نفرت آلودي مينگريم و گويا به دستخطي از خدا ماموريم و مسئول كه ريشه از بن جوانه بركنيم و ناشكفته پرپرش بينيم و سرشار از كيف و خوشي و نشاط شويم از آنكه غنچه اي را پژمرده بينيم!!! باز بدوا بخويش ميگويم و در اين بساط ، تردامنتر از شمايانم و صد البته از اين جهت مازندراني تر از همه شماها منم! حتما!! في الحال اين ماجرا بگذاريم و بگذريم كه گويا كس نگشود و نگشايد بحكمت اين معما را ...!

     من دهه هاي عمر گذراندم و خيلي باور نميكردم كه اينگونه ايم  تا آنكه از پوست خودبيني و حب و بغض بيرون آمدم و سعي كردم حتي براي لحظاتي هم كه شده و حتي در نقش يك فيلم باز و بظاهر هم كه شده از خود بدر آيم و از فاصله اي، خويش را نگاهكي بياندازم و ديدم كه چه جاي حاشاست كه ؛ خود بخدائيش كه ؛ ما البته كم اينگونه نيستيم!

     چه فرقي ميكند كه ما بنكوهش از چاپلوسي بديگران رنجه شويم و خود غافل از آن باشيم كه شايد دائم در كار چاپلوسي (نفس) خويشيم و اين حتي ميتواند بتر از مداهنه بديگران هم باشد. فكر ميكنم كه بايستي خودانتقادي هركس قدم اول كمال خواهي راستين وي باشد.

     همينكه بدين صفتمان خوانند ، ناراحت ميشويم و ... اگر بدين صفت واقعا باشيم ... چه؟!! جاي تامل ندارد؟!!

      

 سنجش ميان «نيچه» و  " شمس " با وجود همه ي تفاوت هايشان در مساله ي سنت شكني و واژگونگري، خالي از سود و فايده نيست.

نيچه مي خواهد شورش و انقلابي در ارزش ها پديد آورد و رسالت و كار بزرگ خود را واژگونگري ارزش ها ، مي نامد و از اينرو  ، تازيانه بر كف ، بر پيكر ابرمردان مي تازد. حتا ، هنگامي كه در « چنين گفت زرتشت » خويش ، از زبان «زرتشت» سخن مي گويد ، پيشاپيش مي آگاهاند (اعلام مي دارد) كه زرتشت را نه به خاطر ستايش وي برگزيده است ، بلكه از آنجا كه او را نخستين آموزگار اخلاق انسان در تاريخش مي شمارد ، از اينروي مي خواهد ، نخستين ضربه هاي تازيانه را نيز ، بر پيكر وي فرو كوبد !

شمس نيز ، كم و بيش ، چنين است. از هيچ غولي ، از هيچ بتي ، از هيچ ابر مردي، بي نيش نقد و نكوهش ، بي تازيانه ي طنز ، بي پرخاش رك و رو راستانه ، در نمي گذرد. درست در هنگاميكه مي پنداريم ، او ابرمردي را برگزيده است ، بايد در چشم به راه شلاق وي ، بر پيكرش باشيم. « شمس » بت شكن است. هيچ بتي را در بست و براي هميشه نمي پذيرد. حتا ، با همه ي خودستايي ها و خود برتر بيني هاي خويش ، به  خويشتن خويش  نيز رحم نمي كند. شمس ، خويشتن را نيز نمي پذيرد.

     «رومن رولان» (1868-1944) در تفسير موسيقي «واگنر» به خاطر روشن داشت كيفيت ويژه ي رابطه ي نيچه با واگنر مي نويسد :

 « به نيچه ي بينوا مي انديشم كه ديوانگي اي داشت ، تا هر آنچه را كه پرستيده بود، نابود كند . و هميشه نشانه اي از نابودي را كه در خود او وجود داشت در ديگران بجويد.‌»

اين ديوانگي يا نبوغ نابودي خدايانِ خود گزيده را ما به بسياري و فراواني ، شمس نيز مي يابيم.


سه شنبه سیزدهم دی 1384 |

 

آیا هنوز بمازندرانی بودنم افتخار کنم؟!!

دل گپ خصوصي ... از اينكه آيا مازندراني بمانم؟!!

 

 18/9/1379

11/ رمضان 1421

جمعه اذان ظهر

 

                         … ميدانم حرف دل خيلي از شماها را زده ام اما….!!!

         اما شما شايد بخواهيد مصلحت انديشانه تر عمل ميكنيد. عيبي نيست عين بلوغ است....

خدا ميداند كه اين مطلب را خصوصي براي فرزندانم نوشته بودم اما نميدانم چطور شد كه ... اينجوري فاش شد يا فاشش كردم... خدا رحم كند!..... بقول پدر مرحومم حال كه يك (1) داره ميلرزد ؛ بگذار دو (2) هم بلرزد...!!

 

                                                           ***

     هيچ لازم نيست آدمي براي دفاع از خودش از غريزه نفرت كمك جويد. با عشق هم ميتوان از خود دفاع كرد . سينه بايد از كينه تهي باشد تا آدميت چهره بنمايد . وقتي به فطرت مراجعه ميكني به عشق نزديكتر ميشوي يا وقتي به عشق رو ميكني در مسير فطرت گام مينهي .

     من هر وقت آدم تر ميشوم عاشق تر ميشوم و هر وقت عاشق تر ميشوم آدم تر ! « عاشق تر » كلمه تركيبي شايد نا متجانسي باشد . صفت تفصيلي در عشق يا عاشق!؟!

                                                          ***

 

     داخل پرانتز ((( مدير اجراي شبكه گرگان - سيماي گرگان - در روز جمعه . يعني همين روز كه دارم اين سطور را رقم ميزنم [ 18/9/1379 ] . مرا به تحسين و شگفتي برانگيخت .خالصانه به شخصيت و تشخيص او درود فرستادم . آدمي با كفايت و با شعور و بدرد بخور بايد باشد . قطعا مجموعه عواملي  در اين رابطه دخيل بوده تا ايشان از نيروهاي مفيد جامعه فرهنگي آن سامان، باشند. خيلي دلم ميخواهد شماره تماس آنها را بگيرم و قدرداني از آنها كنم . شايد خيلي درست نباشد كه تنها بگويم ؛ آدمي يا مجموعه اي از نيروهاي روان شناس و بدرد بخور در امور تلويزيوني و فرهنگي در آنجا مشغول هستند . اين  نحوه بيان آدمها را محدود ميكند. خدا ميداند كه براي لحظاتي تصميم گرفتم كه اگر طوري ميشد كه از جهت زندگي ( كار و اشتغال و تحصيل و مسكن ) بجاي مازندران؛ در گرگان زندگي ميكردم چقدر خوب مي بود. الآن ذهنم روي اين موضوع متمركز شد كه كاش بروم گرگان . چرا:

1- از جهت تعاملات و خط و ربط سياسي؛ هم مسئولين و هم مردم گرگان سالم تر و واقعي تر و منصف تربنظر ميرسند . اينرا كرارا در بعضي از صحنه ها، در مقايسه با مازندران نشان دادند.به مازني ها بر نخورد كه اگر منصفانه بخودمان نگاه كنيم واقع بين تر خواهيم شد. ضمنا موارد استثناء بر اين قاعده شايد بسيار زياد هم باشند از لحاظ كميت و شماي مخاطب محترم هم جزء همان استثناها بوده باشيد ولي راسته حسيني شايد در طول عمرت چندين بار از نيش حسادتهاي همشهريهايت بهرمند شده باشي و...

2- اينطور مينمايد ( يعني خيلي ها اينطور احساس ميكنند ) كه در مازندران حسادت بيداد ميكند . بيداد! ولي در گرگان قطعا كمتر است يا باين اندازه نيست. ازبعضي از مديران دستگاههاي اجرائي مازندران ؛ آنهائي كه با سايه افكندن در مصادر مديريتي استان در جنبه هاي مختلف سياسي . اجتماعي . فرهنگي و اقتصادي و... جلوي هر گونه رشد و توسعه انسان و استعدادها و.. را گرفته اند! چه بايد گفت و چه نبايد گفت؟!

3- تعداد قابل ملاحظه اي از مديران مازندراني ؛ چاپلوس پرور ؛ تملق خواه ؛ مداهنه گر ؛ تنگ نظر و بدبين هستند.  تحت اين شرائط وقتي در مقام مقايسه بر مي آئيم ؛  برايمان اين محيط گاها خاكستري و كمي تا قسمتي نفرت انگيز مي نمايد.

      اي بابا...!  سر از نفرت در آورديم ... كه ؟! آنهم  بر خلاف مدعاي اين مقال ! خدايا! اين  چه آفتي است ؛ تحمل ، تحمل . چرا بايد شرايط شخصيتي انسانها ي هم عصر بگونه اي باشد كه بايستي سراسر زندگي را به تمرين تحمل پرداخت ؟!

4-  فردي بنام..... مدير ... در يكي از مهمترين دستگاههاي اجرائي مازندران  بود .  برسبيل اتفاق در جريان   پيگيري و ادامه كاركنگره اي استاني ( كشوري ) با او برخورد كردم . خدا ميداند پشيمان شدم از اينكه چقدر من قبل از ديدن اين آقايان از نزديك ؛ آنهمه تصورات مثبتي نسبت به آنها داشتم و در يك سادگي محض بسر ميبردم . كاش ..... آدم كه اين ها را ميبيند و حرف ها بويژه رفتارهاشان را در ... مي بيند تازه متوجه ميشود كه مردم چقدر بد بختند كه بعضي از اين حضرات را بعنوان مديران بعضي از بخشها در بعضي از دستگاهها  دارند . نميدانم اين شهرستان ..... چه خاكي دارد ؟!!! ..... يكي در همان كنگره بمن ميگفت اين آقايان از هر چهره مرتب و آراسته اي ميرنجند و بهمين خاطر است كه به هر چه كه ؛  كجه ؛  كيه  و يكوري  است ؛ توجه خاصي مينمايند و اين آقا خصوصيت شخصيتي ايشان را داشت  از موضع روانشناسي  بررسي ميكرد . من البته نميخواهم برداشت اين آقا را بطور دربست تاييد نمايم ولي ميتوان گفت كه  چنين برداشتهائي در باره ايشان هم وجود داشته و هم چندان دور از واقع نيست.

     چرا بايد اينها بناحق خود را نماد انسانهاي صالح جلوه دهند ( حداقل در رفتارشان ). حال از اين آقاي محترم بگذريم كه بمصلحت نيست بيشتر كنكاش شود.  

     ولي يكوقتي اين موجودات صالح نما ‌‌( آنهائيكه خودشان مدعي اين صفت و شخصيت - نه صرفا در گفتار - بلكه در روش ومنش ؛ هستند. چون لازم نيست كه بگفتار ادعا نشان دهي بلكه رياكارهاشان لب مي بندند و در عمل مدعي هستند با چهره شان با لباس پوشيدنشان با ... ) را در دو دوره و در دو دهه زماني تقسيم بندي كرده بودم كه در اينجا عين آن مطالب را مي آورم . گرچه نسبت به اين نظر . فعلا جرح وتعديلهائي هم دارم ولي باشد تا وقت ديگر :

1- آدمهاي خوب دهه نخست انقلاب.

2- آدمهاي خوب ! دهه ثاني.

آدمهاي خوب  دهه نخست :

      ويژگي خط امامي داشتند.

      غالب آنها صداقت داشتند .

      بعضي از آنان در انجمنها و شوراهاي اسلامي هم حضور داشتند و الآن تازه بدوران رسيده ها آنها را  - اغلب آنها را - توبه كرده و تجديد نظر طلب و... ميدانند . اينها بودند و هستند كه انواع صحنه هاي مهم و سرنوشت ساز را در دوره هاي مختلف انقلاب و نظام رقم زده و ميزنند !

آدمهاي خوب ( نماي )   دهه دوم كه ؛  يا جنگ نديده اند و در جريان انقلاب نبودند و وابستگان فكري و يا حتي قومي تفكري هستند كه در زمان امام ( ره )  خط ايشان را بر نميتافتند و....

 

     اين آدمهاي باصطلاح خوب ( نماي ) دهه دوم انقلاب ؛  ويژگيهائي دارند كه اعم آنها عبارتند از :

 

       ( البته اينكه عنوان « آدمهاي خوب يا صالح » را براي شناسائي آنان  انتخاب كردم از سر محذور است نه اينكه واقعا چنين دسته بندي ئي در خارج  وجود البته تشكيلاتي داشته باشد ؛  بلكه سعي ما  ناظر به آن افراد يا حتي گروهها ئي است كه در افواه عامه مردم ؛  چنين انگاشته  ميشوند ،  يعني علي الاطلاق... وگرنه آدمهاي صالح و واقعي ...؟؟!!! )

 

1- خود را طرفدار انحصاري و دو آتشه  ارزشهائي مثل..... دانسته  و پر آتش ترين آنها خود را ذوب شدگان در آن ارزشها  ميدانند ؛ يا حداقل چنين طرح ميكنند؛  معمولا سبك ادبيات آنها بنحوي است كه گويا مردم جوري ديگرند و اين امتياز ويا...  تنها اختصاص به آنها دارد.

 

2-  بقول امروزيها اينها ، اغلب گفتمان خشونت دارند و كمتر اخلاق نرم و لين اسلامي دارند!

 

3- معمولا انحصار طلبند و گاهي  حتي در حوزه  تفكرنيز اين انحصارطلبي را گسترش ميدهند !

 

4- بعضي از آنها، طوري مشي دارند كه، گويا خداوند نعوذ بالله، طي حكمي مكتوب؛ صرفا به آنها ،  وكالت انحصاري ، در دين و اظهارنظر نسبت به معارف ديني و برداشت از دين و... داده است !

 

5- معمولا بيشترشان اهل عبادات سطحي و قشري و نمايشي اند!

 

6- وابستگي به اجتماعات خاص دارند - نه البته همه آنها - و منظور اجتماعاتي نيست كه با حضور و خواست عامه مردم برپاشده است!

 

7- ثنا گويان در بين آنها و دست بوسان ؛  زيادند و بوفور يافت ميشوند!

 

8-  بعضيهاشان نوعي برخورد طلبكارانه با مردم و ديگران دارند و از حقوق ديگران اطلاعي ندارند!

 

9- گويا حتي بعضيهاشان احساس نوعي مالكيت بر سرنوشت مردم دارند!

 

10 -  بديگران - غير خودي هاشان - غالبا بديده تحقير مينگرند !

 

11- از توان فكري وعلمي وقدرت استعداد خدادادي و ... غير خودي هاشان؛ اكثرا متعجب و بعضا در آتش حسادتند!

 

12 -  گاهي دروغگو ؛ هتاك ؛  بي منطق ؛ بي شعور و با گردنهائي پر رگ ( NeckRed ) و متورم و چشمهائي از حدقه بيرون آمده ؛ در برخورد حتي فكري و مباحث علمي و... و قس عليهذا !

 

13 -  مورد حمايت بعض افراد از ما بهتران!

 

14 – بعضي هاشان هم عقده اي اند!

 

15 - پارتي باز و باند باز؛  در هبه موقعيتها و امكانات بيت المال ؛ البته  در جمع خودي ها شان!

 

16 - اغلب نيروهاي غير كارآ . كم فكر و بي تامل و فاقد شعور نظام مند!

 

17 - بطرز عجيبي از نظر فنوتيپي ،  چهر ه هاشان بهم شباهت خاصي دارد . يا للعجب !!

 

18 - خيلي ها شان بدون اينكه بدانند و بعضي هاشان بدون اينكه بخواهند ؛  خودمحورند! وبعضي مواقع ، خود را بجاي دين  مي نشانند!

 

19 – باور كنيد ؛ بطرزشگفت آوري از جهات ژنتيكي و گروه خوني و حتي سطوح اجتماعي و اقتصادي و فرهنگي و خانوادگي و... مشابه هم هستند!

 

20 - در مسائل فكري و فرهنگي بسيار؛  قشري نگر هستند!

 

21- اهل كتاب و مطالعه نيستند ولي در همه زمينه ها اظهار نظر ميكنند!

 

22 - بقول مشابه يكي از آنها ؛ حتي بعضي از علوم مهمه اي  را بجاي كلاسهاي رسمي درس و بحث ؛ در جاهاي ديگري آموخته اند! مثل آموختن علم اقتصاد يكي از آقايان در جائي خاص…!

 

23 - بد زبان و عبوس و بد اخلاق و...!

 

24 - در خلوتهاشان ... چه بگويم؟!  ولي در جلوتها ... خود شاهديد !

 

25 - نسبت به پول حساسيت دارند . نبايد از پول حرف زد، چون آب دهانشان راه مي افتد و كلا "  دينهم دنانيرهم و قبلتهم نساء... " اگر درست گفته باشم ؛  دينشان دينارها، و قبله هاشان زنانند؛ و جهانبيني آنها  بقول يكي ؛ محدود است در دو اتاق و دو اتاقك ( دو اتاق يعني آشپزخانه واتاق خواب - و دو اتاقك يعني دستشوئي و حمام ) ولي در خيابانهاي فرهنگ و ولي عصر و پاركهاي عشق و لاله و دلدادگي هاي بعضي جوانان قرتي و ..... چه رگ غيرت جهنده اي دارند و فرياد ها دارند و آنچنان رگهاي خود را منقبض كرده و شعار مرگ بر .... ميدهند كه خونها را هم گاهي بجوش مي آورند ولي در خلوتهاشان....؟!

 

26 - بجز يزرگترهاي بالاي 50 سال سنشان ؛  اغلب اينها پس از دوران سن احساسي؛ به واقعيت برگشته و پشيمان ميشوند و باقي ماجرا...!

 

27 - زود فريب ميخورند!

 

28 - زود رسوا ميشوند !

 

29 - به سي جزء قرآن قسم كه دلم بحال همه آنها ميسوزد و اينهمه صفات مذموم ؛ تنها از سر درد بيان شد و نگران آزادي آنها از اينهمه قيود يم ؛  بخصوص آزادي عقيده آنها! ( وبيشتر از همه آنها حضرت رحمن باين بنده رحم فرمايد )

 

     خلاصه اينها اگه به جاهائي برسند ؛  كه بعضي هاشان  هم رسيده اند ؛  خدا ميداند كه ،  چه استعدادكشي هائي بكنند و كردند! در اين صورت ؛

 

      مملكت دو نوع فرار مغز و مهاجرت انديشه را خواهد داشت :

     (1) فرار مغزهادر نتيجه مهاجرت جغرافيائي .

     (2) فرار مغزها در نتيجه بي توجهي . كم توجهي . حسادت . جناحي گري . استخفاف.

 

      و... پس ؛  اينان فرعونهائي هستند كه شايد خودشان ندانند . در قرآن كريم داريم كه فرعون روشش اين بود كه براي به استضعاف كشيدن ديگران ،  اول آنها را استخفاف ميكرد، در مرحله بعد بود كه براحتي باستضعاف ميكشاند!

     اصلا تا فرد( يا ملتي) را خفيف و خوار نكني و ناتوان نكني و كوچك نكني و منزوي نكني ؛  نمي تواني سوارش بشوي و به ضعف بكشاني اش !

     آنها در نگاه كردن ؛ در بها ندادن ؛  در بي توجهي ؛  در جدي نگرفتن و در .... ؛  آنقدر پيش ميروند كه فطرتا ( فطرت ؟! ... نه...!  كلمه و واژه مقدس است. اين واژه اينجا مناسب نيست و نمي گويم و مناسب است كه بگويم ) غريزتا ( اين بهتر است و متناسب تر با شان آنان ) ؛  جز تخفيف استعدادها كاري ديگر ندارند!

 

     من و قطعا شماي مخاطب محترم اگر مقداري كنكاش كه چه عرض كنم مقداري توجه بفرماييد؛  در طول زندگي همواره مورد بغض و حسادت اينجوربشرها بوده ايم. ولي ... بگذار توضيح دهم ؛ آنهم اينجوري كه :

 

اول - اينرا نقل كنم كه بخداي رحمن و رحيم قصد ريا و خودنمائي وخودبزرگ بيني ندارم. خالصانه ميگويم كه ...  وانتظار دارم شما اينطور تصور كنيد ؛  لااقل تا مطلب من را بشنويد و قضاوت كنيد .

 

    واما بعد - اينكه گفتم همواره مورد بغض و نفرت بوده و در جريانهاي اجتماعي هميشه محروم از حق خدادادي خويش بوده ام و هميشه در حد و اندازه اي ؛  قرارم داده اند كه ؛ با استحقاقم تطابقي نداشت ؛ لاقل در مقايسه ؛ و تو بگو كه اين حتي حق اجتماع بوده و هست كه از استعدادهاي خداداده فرزندانش استفاده موثري را داشته باشند. چون در جريان انواع تعاملات اجتماعي ؛  صفات ؛  ويژگيها و استعدادهائي را كسب ميكنيم كه در يك نگاه تحليلي و منطقي ؛  بعنوان  زكاه ميبايستي مديون جامعه بوده و كاركرد خويش را حسب وظيفه و اداي دين ميبايست دارا مي بوديم .

 

      از طرف ديگر مشخصاتي مثل ديگر انسانها بعنوان خصوصيات خدادادي داشته ايم كه في المثل دست دادار رزاق  بما ثروت مادي وافري نداد ؛  اما قطعا  چيزهائي داد كه .... مثلا در مقايسه با ميانگين اجتماعي ( به لحاظ جغرافيائي كه در آن زندگي ميكرديم ) از نظرصفات باطن و  ظاهر؛ چندان نا زيبا نبوديم . اگر براي اين صفات، بطور نسبي يك خطي بعنوان ميانه و يا ميانگين اجتماع فرض كنيم مثلا حد نهائي اجتماع فعلي را صد بگيريم ؛ شايد ما حدود بالاي آنرا را داشتيم و اين نعمات خداداده ؛ چه آفتي شد برايمان، از مورد بغض و حسادت قرار گرفتن ها بگير و تا....!

 

        در طول اين سي و چند سال زندگي، هيچگاه از اين مشخصه ها و در واقع نعمات خدادادي؛  سوء استفاده نكردم و آنرا وسيله عيش و ثروت وپول و پست و... قرار نداده ايم، بلكه؛ يا بهره برداري نكرده ايم از سر بي عرضگي  و يا... !

 

      واقعيت اين بود كه ما .....تر از خيلي ها بوديم  - درست مثل كسي كه ميگويد من ثروتمند تر از خيلي ها بودم -  حتي فقر و فلاكت اقتصادي با آن چهره مردمگريزانه اي كه به آدمي ميدهد ؛  خيلي نتوانست اين جاذبه و نعمت را از ما بگيرد. همواره و بطرز شگفت انگيزي و به لطف خداوندي از اين آفت ....جان يا شخصيت سالم بدر بدر برديم . لذا ميديدم كه بي بهره گان از حداقل اين استعدادها ؛ چه جانهائي را شيفته خويش ميكردند و ما، عليرغم توانائي هاي فوق العاده ؛ البته در مقايسه با آنها "  شايد البته حكم دارائي ما در اينجا همانند حكايت شخصي باشد كه در ده كدخداست ولي در شهر سيپور هم شايد نشود .... خوب فهميديد كه منظورم چيست ؟  شايد مقداري شكسته نفسي ؛  احتمالا مخاطب را كم تحمل فرض كردم كه مجبور شدم اينگونه مثال بزنم و وسواس داشته باشم چون آخر،  اعتقاد دارم كه اگر ميخواهي دشمن خود را زياد كني از خودت تعريف كن "  اصلا استفاده اي نكرده ايم . بر حسب و سبيل اتفاق ( بقول  ضرب المثلي مازني :  همه تله اوويا كفنه؛ امه تله كافني وگ! ) موضوع گاهي برعكس ميشود!

 

     اوج جواني ما مصادف شد با جريان انقلاب و آن ديدگاههاي بعضا آنچناني كه گاهي اگر فردي ميخواست سلام كند و احوالپرسي ؛  اول ميگفت:    بسمه تعالي ... سلام عليكم و رحمه الله و بركاه....       يعني كتابي برخورد و تعارف ميكرد تا بقول خودش حزب اللهي شود. واقعا راست هم ميگفتند و ريائي در كار نبود بلكه سطح معرفت چنين بود . خوب تحت اين شرائط شما حساب كنيد ديگر چه بر سر بدبخت هائي مانند ما مي آمد!!

      خداوند نعمتي داد و در عوض مكافاتي اينچنين ؟!  ميگويند خدا عادل است! تا يكي از نمادهاي مذهبي بودن در اين دوره شانه نكردن موهاي سر؛  ژوليده بودن و ژنده پوشي و... بود .

      چند چيز ديگه اضافه كنم :

1- من در روستا بدنيا آمدم و در محيط روستائي زندگي ميكردم. شعر مولوي يادتان آمد تداعي معاني نشد! از يك جهت مولوي درست گفت . با اعتراف به حقانيت و مظلوميت روستائيان شريف و متواضع و خوب و بندگان گرامي خدا بايدگفت كه مولوي گفت : ده مرو ده مرد را احمق كند .......

    البته اديبان ميگويند و يا خواهند گفت كه اين نويسنده! قشري مدعي روشنفكري . ده در اينجا از نظر مولوي شايد همان مكان جغرافيائي فعلي در ايران نباشد. منظور از ده در شعر مولوي يك مفهوم به معني جايگاهي كه از علم و معرفت و دانش و.... دور و بعيد است ... وگرنه ... بلي ميدانم ...بگذريم.

 

2- همانطور كه گفتم در شرائط انقلاب با همان تعريف و توضيفي كه كرده ام از فرهنگ جاري و ساري به اوج جواني رسيده ام.

 

3- بطور طبيعي بشر در حسرت نداشتن نعمتهاست . سالم ترين آدمها اگر نگوئيم حسادت ميكنند. بلكه غيطه خواهند خورد . وقتي معرفت داران وسالم ها در برابر امتياز يا نعمتي كه ديگران دارند غبطه ميخورند ديگر جاي افراد عادي آنهم در شرائط اول انقلاب با آن فرهنگ ؛  آنهم در سازماني كه يك تعداد دهاتي مثل من؛ سوخته ،  پوخته ، جمع شده اند در جايگاهي بنام ... .. فكر ميكنيد در برابر اين نعمت خدادادي و امتياز چه موضعي ميگرفتند؟!! بطور خودبخودي  تنها ميشدم .

 

     دليل ؟ اينها را يكي از همكاران بمن گفت :  ....تو ( يعني من ) كت وشلوار ميپوشي !...رنگ پيراهنت سفيد است !...موهات مقداري بلند و در عين حال شكل خاصي دارد!... تو كيف در دست داري ...! خدا شاهد است اين عين اتفاقاتي است كه افتاد و بي كم و كاست دارم نقل ميكنم .اين چالش فكري و رواني براي خيلي ها بود و لذا آنها سعي ميكردند صورت مسئله را كه من بودم  ، پاك كنند! و قيد رابطه با مرا بزنند ؛  علي الخصوص همان باصطلاح آدمهاي صالح ؟ غيوري كه ....! بهتر با يك جمله دامنه اين بحثي كه دارد بسمت بدي كشيده  ميشود را كوتاه كنم و آن اينكه : ... يك نگاه به افرادي همچو من و چهره ما كافي بود كه در عين معصوميت و مظلوميت :

 

1- خيلي ها از ادامه دوستي با من منصرف شوند!

2- بويژه دوستي كه منجر به رابطه عميقتري شود!

3 - اكثر آنهائي كه اخلاق ناجوري داشتند ، كه بر سبيل اتفاق غالب افراد در... جمع شده بودند ؛  كساني بودند كه بدليل انواع محروميتها جزء همين آدمهاي باصطلاح صالح ،  شده بودند . مسلمان بودند ، شرايط ايماني را به نسبت داشتند ولي اينكه در بين اجتماع مسلمانان و مومنين ، آدم صالح  مارك دار عضو انجمن يا شوراي  اسلامي بشوند ،  انگيزه هاي بالاتري ميخواهد يا معرفت بالاتر؛  كه غالبا هم چنين بود اما در عين حال محروميتهاي گوناگون بويژه محروميتهاي ظاهري هم بدليل اصل نبودن در اسلام پاك ، عاملي بود - خوب همين افراد آمدند در...!  در اين ميدان اگه فردي مقداري با آنها حتي در شمايل ظاهري تفاوت ميكرد ....!

 

      خدا ميداند گاهي براي پذيرفته شدن در اجتماع آنها چه حقوقي را كه از خود ضايع نميكردم؛  لباسهاي متناسب با آنها مي پوشيدم ؛  موهايم را شانه نميكردم و عمدا آنها را خراب ميكردم تا ... !

 

     خدايا تو خود ميداني كه چه روزهاي سختي بود . من لحظه لحظه هاي عمرم را در دوران جواني از اين طايفه طلبكارم. اين  بشرها آنقدر با خودشان مشكل داشتند كه مرا محروم حتي از حسن ظن و دوستي و... ميكردند.

      بهانه هاي زياد ،  نق زدنهاي زياد ؛  سوءظن هاي آنچناني؛ كاش از همان ابتداء وضع جور ديگري ميشد كه از اين محيط ... ذهني و معرفتي دور شده و فرار ميكردم...شما را بخدا اين حرفا را بدل نگيريد چون از پهلوهام در زد.

 

4- غالب اين نيروها در كشورهاي جهان سوم . بويژه روستائيان جهان سومي به مفهوم افراد كمتر توسعه يافته فرهنگي ،  وجهه نظرات و پاره فرهنگهائي دارند كه از جمله آنها اعتقاد - اعتقاد عملي - به خير محدود يا نعمت محدود مي باشد. لذا بودن يك امتياز يا خير يا نعمت را دليل يا عاملي براي محروميت ديگري مي پندارند. يعني اينطور كه مثلا : يك جفت كفش يك نعمت است . حال اگرعلي اين كفش را بگيرد ، حسن محروم از آن ميماند! متاسفانه اين تبديل به يك روحيه شده است و حتي در صفات وراثتي و امتيازات خدا دادي هم بنوعي تسري ميدهند . يعني يك رسوب فرهنگي در لايه هاي كمتر سواد دار اجتماع وجود دارد . عقايد ياجوج ماجوجي درهم وبرهم.... آسمان به ريسمان بند كردنها ....!

 

5 - يك بحثي را مرحوم دكتر شريعتي در احتمالا در كتاب « علي حقيقتي بر گونه اساطير » يا كتاب ديگري داشت كه : ...علي (ع) كه اينهمه مورد تهمت ،  سوء ظن ، حمله ، نيرنگ و نفاق و مخالفت افراد و گروهها قرا ر گرفت ؛  بخش اعظم آن بواسطه شخصيت خود علي بود. ...

     هر كس در برابر عظمت خويش بايد تاوان بزرگي خويش را بپردازد .  سينه ستبر يك كوه بلند كه چون بلند و با عظمت است تاوان (ش ) هجوم كولاك ، برف و بوران و... ميباشد! علي گناهي نداشت ، گناه علي؛ بزرگي علي بود. با وجود علي ، معاويه و بقيه ، خودبخود تحقير ميشدند . وقتي پيامبر( ص) آنهمه، مستقيم و غير مستقيم، از علي تعريف و تمجيد ميكرد ؛ اين موضوع خود بخود در طول زمان بصورت عقده اي در  درون آنهائي كه دور و بر پيامبر با علي بودند ،  نمود پيدا ميكرد. اين عقده ها بعد از پيامبر سر باز كرد .

      حالا من اين بحث را نه براي شاهد مثال آوردم ؛ نه! چرا كه قطره اي از اقيانوس علي هم بحساب نمي آيم. بلكه براي تقريب به ذهن، يك فرمول اجتماعي روانشناسي را بيان كردم، كه من گناهكار نبودم كه مورد بغض و حسد و كينه و بدخواهي واقع شدم بلكه اين نعمت خدادادي بود مورد حسادت واقع ميشد. من مگر به سرمايه و تلاش آنها براي جمع مال و پست و پول - حالا بهر قيمتي كه تلاش ميكردند - غبطه اي حتي برده ام كه اينها براي آنها يك صفت نبود كه آنها...!!!.

     ديگه خيلي طولاني شد. منهم گويا اميال سركوفته دروني زيادي دارم كه دارد سر باز ميكند و گاهي هم مرا از جاده اعتدال بيرون ميبرد.

 

     از جمله نعمتهاي ديگري كه خداوند بمن عطاء كرده ، بيان ، خط و استعدادهاي مختلف ذوقي و هنري بوده است ( البته توجه كنيد كه در مقايسه با دور وبري هايم و نه اجتماع ). البته به اكثر مردم داده است ، ولي من با اصرار، لطف بيشتري آنهم بالنسبه و بمقدار تلاشم دريافت داشتم. الآن في المثل وقت ميگذارم و مطالعه ميكنم و يا مينويسم حتي تا حدودي نويسندگي - باز هم در مقايسه با همكاران دور و بري هايم و بالنسبه - هم دارم . خدا ميداند كه چه حب و بغضهائي كه ندارند . نمونه اش اين ..... ما در ..... ميباشد. ديگر حكمش شده مثل آن فردي كه ميدانست 2+2 = 4 ولي ناراحت بود كه چرا؟! انواع و اقسام بهانه ها ، ايراد ، و... كه دارم كلافه ميشوم!

 

     من بجز كمتر از تعداد انگشتان دست ، نديدم كه كسي تشويقي كرده باشد. همه ناراحت بودند كه چرا من دارم از استعدادم كار بيشتري ميكشم !

 

     اين تنگ نظري در مازندراني ها ( كه منهم از جمله آنهايم ) مرا نسبت به آنها بدبين كرده است و بهمين دليل شايد ( يك دليل ) دلم براي گرگان در مقايسه با مازندران لك زده بود. حالا گرگان يا جاي ديگر مهم نيست بقولي گاهي شرائط آنقدر غيرقابل تحمل ميشود كه آدمي بايد برود! كجا؟ ... به هر جائي كه غير از اينجا باشد!!! البته داريم كه ميگويند كه : عليكم بالسواد الاعظم . براي راحتي خيال ،  رشد و توسعه و گشايش به محيطهاي بزرگتر برويد . گرگان از جهت جغرافيائي بزرگتر نيست ولي فكر ميكنم  در مقايسه با مازندراني ها مردمي بزرگوارتر دارد .

      از خدا ميخواهم شرايط آبرومندانه اي فراهم شود تا در گرگان اسكان نمائيم. خيالم راحتتر شايد بشود . از هرچه در اينجاها هست دلم تنگ شده است . شايد امكاناتي در اينجا برايم فراهم باشد ولي مزاحمتهائي هم بواسطه بدخواهان و حسودان حرفه اي و ثابت من وجود دارد.

     سعايت كنندگان  زيادند . خار چشم خيليها شده ايم بي تقصير . غالب افراد بقول روستائيان « ...وري قهرنه مجه » بيخود و بي دليل! من هميشه يك نفرين را خواهم كرد - گرچه همه را ميبخشم - ولي اينرا نميبخشم و آن اينكه : خدايا ! اگر من از حق خودم بگذرم . چطور از حق زن و بچه ام بگذرم . از خدا ميخواهم تقاص اطفال معصوم مرا از همه آنها بگيرد. ولي با اين همه من همه آنها را دوست دارم . آرزو دارم خوشبخت واقعي شوند . از اين كينه توزيها و نفرتها رهائي يابند . زندگي زيباست و زيبائي را ميتوانند انسانها ببخشند./.

 

     يك زماني داشتم پيش خودم يك مطلبي را مينوشتم كه ببينيد كار خودم حتي در پنهانيهاي خودم به كجاها كشيد .....موضوع اين بود :  نيچه و شمس

نميدانم چه نسبتي را با نيچه و شمس و... دارم؟!!

     در اين ميانساليهايم ( خودم تصور ميكنم كه ميانسالم! ولي معلوم بر عالم مطلق است كه ؛ ميانه ام در تصور ؛ نهايه ام در واقع باشد يا خير؟ خود اعلم است و صاحب و مالك و يحيي و يميت ) در مواجهه با افكار انديشمنداني همچو نيچه و شمس و... گاهي احساس ميكنم كه ؛ در طول زندگي ام بدون اينكه بدانم آنان كيانند و چه در سر داشتند، عجيب نسبتهائي را با ايشان داشتم!

     شما را بخدا مثل ما مازني ها ( البته انشاء الله مثل بعضي از ما مازندراني ها ! ) زود ي با خواندن اين ادعا (و بويژه هنگاميكه كاشف بعمل آورديد كه از بخت بد مدعي ،خود مدعي يك مازني است ) شمشير تيز و برّان حيثيت زني و شخصيت زني را از رو نبنديد و ... زيرا ما دست تسليم بر بالاي سرداريم... و اصلا پيرهن در وادي ادعامان از جلو چاك است ... و خود خويش بر خاك بي اعتباري افكنيم و خود تخريب خويش كنيم و... تا كه شما را حاجتي بزحمت نباشد كه...! من و چه به اينگونه ادعاها ... كه به پسر عمو " نيچه " شما و خالو زاده " شمس " تان نسبتي برقرار كنم... و بالاخره حل و معلوممان نشد اين معماي ديرين و دل چركين كن ما كه راستي ما را چه سبب و علت است كه اينگونه خير خداوند خبير را محدود انگاشته و بمحض مشاهده  جوانه اي ، بجاي تماشاي محظوظانه به ديده كين  و نفرت آلودي مينگريم و گويا به دستخطي از خدا ماموريم و مسئول كه ريشه از بن جوانه بركنيم و ناشكفته پرپرش بينيم و سرشار از كيف و خوشي و نشاط شويم از آنكه غنچه اي را پژمرده بينيم!!! باز بدوا بخويش ميگويم و در اين بساط ، تردامنتر از شمايانم و صد البته از اين جهت مازندراني تر از همه شماها منم! حتما!! في الحال اين ماجرا بگذاريم و بگذريم كه گويا كس نگشود و نگشايد بحكمت اين معما را ...!

     من دهه هاي عمر گذراندم و خيلي باور نميكردم كه اينگونه ايم  تا آنكه از پوست خودبيني و حب و بغض بيرون آمدم و سعي كردم حتي براي لحظاتي هم كه شده و حتي در نقش يك فيلم باز و بظاهر هم كه شده از خود بدر آيم و از فاصله اي، خويش را نگاهكي بياندازم و ديدم كه چه جاي حاشاست كه ؛ خود بخدائيش كه ؛ ما البته كم اينگونه نيستيم!

     چه فرقي ميكند كه ما بنكوهش از چاپلوسي بديگران رنجه شويم و خود غافل از آن باشيم كه شايد دائم در كار چاپلوسي (نفس) خويشيم و اين حتي ميتواند بتر از مداهنه بديگران هم باشد. فكر ميكنم كه بايستي خودانتقادي هركس قدم اول كمال خواهي راستين وي باشد.

     همينكه بدين صفتمان خوانند ، ناراحت ميشويم و ... اگر بدين صفت واقعا باشيم ... چه؟!! جاي تامل ندارد؟!!

     چرا ما مازندراني ها در زير آب زدن همديگر و حسادت ورزيدن و... داريم تبديل به مثال و تمثيل ميشويم و يا كه شده ايم و خودهامان را خبري نيست؟!! چرا ؟!! ...

                                                                                        محمود زارع

                                                                              مازندران . ساري . سوربن

                                                                             http://bahoo.blogfa.com

 

   ادامه مقال اين بود كه از قيدش گذشتم:   ....

" ... سنجش ميان «نيچه» و  " شمس " با وجود همه ي تفاوت هايشان در مساله ي سنت شكني و واژگونگري، خالي از سود و فايده نيست.

نيچه مي خواهد شورش و انقلابي در ارزش ها پديد آورد و رسالت و كار بزرگ خود را واژگونگري ارزش ها ، مي نامد و از اينرو  ، تازيانه بر كف ، بر پيكر ابرمردان مي تازد. حتا ، هنگامي كه در « چنين گفت زرتشت » خويش ، از زبان «زرتشت» سخن مي گويد ، پيشاپيش مي آگاهاند (اعلام مي دارد) كه زرتشت را نه به خاطر ستايش وي برگزيده است ، بلكه از آنجا كه او را نخستين آموزگار اخلاق انسان در تاريخش مي شمارد ، از اينروي مي خواهد ، نخستين ضربه هاي تازيانه را نيز ، بر پيكر وي فرو كوبد !

شمس نيز ، كم و بيش ، چنين است. از هيچ غولي ، از هيچ بتي ، از هيچ ابر مردي، بي نيش نقد و نكوهش ، بي تازيانه ي طنز ، بي پرخاش رك و رو راستانه ، در نمي گذرد. درست در هنگاميكه مي پنداريم ، او ابرمردي را برگزيده است ، بايد در چشم به راه شلاق وي ، بر پيكرش باشيم. « شمس » بت شكن است. هيچ بتي را در بست و براي هميشه نمي پذيرد. حتا ، با همه ي خودستايي ها و خود برتر بيني هاي خويش ، به  خويشتن خويش  نيز رحم نمي كند. شمس ، خويشتن را نيز نمي پذيرد.

     «رومن رولان» (1868-1944) در تفسير موسيقي «واگنر» به خاطر روشن داشت كيفيت ويژه ي رابطه ي نيچه با واگنر مي نويسد :

 « به نيچه ي بينوا مي انديشم كه ديوانگي اي داشت ، تا هر آنچه را كه پرستيده بود، نابود كند . و هميشه نشانه اي از نابودي را كه در خود او وجود داشت در ديگران بجويد.‌»

اين ديوانگي يا نبوغ نابودي خدايانِ خود گزيده را ما به بسياري و فراواني ، شمس نيز مي يابيم...."

 

 3 عصر 18/9/79

                                                                        .......  اين مقال هم نيمه كاره ماند.....


سه شنبه سیزدهم دی 1384 |

 

لفظ و معني

  

 

       هر حرفي را حقيقتي است كه لزوما در لفظ به تمام نمي آيد. الفاظ در واقع پرسش است .