دل گپ خصوصي ... از اينكه آيا مازندراني بمانم؟!!
18/9/1379
11/ رمضان 1421
جمعه اذان ظهر
… ميدانم حرف دل خيلي از شماها را زده ام اما….!!!
اما شما شايد بخواهيد مصلحت انديشانه تر عمل ميكنيد. عيبي نيست عين بلوغ است....
خدا ميداند كه اين مطلب را خصوصي براي فرزندانم نوشته بودم اما نميدانم چطور شد كه ... اينجوري فاش شد يا فاشش كردم... خدا رحم كند!..... بقول پدر مرحومم حال كه يك (1) داره ميلرزد ؛ بگذار دو (2) هم بلرزد...!!
***
هيچ لازم نيست آدمي براي دفاع از خودش از غريزه نفرت كمك جويد. با عشق هم ميتوان از خود دفاع كرد . سينه بايد از كينه تهي باشد تا آدميت چهره بنمايد . وقتي به فطرت مراجعه ميكني به عشق نزديكتر ميشوي يا وقتي به عشق رو ميكني در مسير فطرت گام مينهي .
من هر وقت آدم تر ميشوم عاشق تر ميشوم و هر وقت عاشق تر ميشوم آدم تر ! « عاشق تر » كلمه تركيبي شايد نا متجانسي باشد . صفت تفصيلي در عشق يا عاشق!؟!
***
داخل پرانتز ((( مدير اجراي شبكه گرگان - سيماي گرگان - در روز جمعه . يعني همين روز كه دارم اين سطور را رقم ميزنم [ 18/9/1379 ] . مرا به تحسين و شگفتي برانگيخت .خالصانه به شخصيت و تشخيص او درود فرستادم . آدمي با كفايت و با شعور و بدرد بخور بايد باشد . قطعا مجموعه عواملي در اين رابطه دخيل بوده تا ايشان از نيروهاي مفيد جامعه فرهنگي آن سامان، باشند. خيلي دلم ميخواهد شماره تماس آنها را بگيرم و قدرداني از آنها كنم . شايد خيلي درست نباشد كه تنها بگويم ؛ آدمي يا مجموعه اي از نيروهاي روان شناس و بدرد بخور در امور تلويزيوني و فرهنگي در آنجا مشغول هستند . اين نحوه بيان آدمها را محدود ميكند. خدا ميداند كه براي لحظاتي تصميم گرفتم كه اگر طوري ميشد كه از جهت زندگي ( كار و اشتغال و تحصيل و مسكن ) بجاي مازندران؛ در گرگان زندگي ميكردم چقدر خوب مي بود. الآن ذهنم روي اين موضوع متمركز شد كه كاش بروم گرگان . چرا:
1- از جهت تعاملات و خط و ربط سياسي؛ هم مسئولين و هم مردم گرگان سالم تر و واقعي تر و منصف تربنظر ميرسند . اينرا كرارا در بعضي از صحنه ها، در مقايسه با مازندران نشان دادند.به مازني ها بر نخورد كه اگر منصفانه بخودمان نگاه كنيم واقع بين تر خواهيم شد. ضمنا موارد استثناء بر اين قاعده شايد بسيار زياد هم باشند از لحاظ كميت و شماي مخاطب محترم هم جزء همان استثناها بوده باشيد ولي راسته حسيني شايد در طول عمرت چندين بار از نيش حسادتهاي همشهريهايت بهرمند شده باشي و...
2- اينطور مينمايد ( يعني خيلي ها اينطور احساس ميكنند ) كه در مازندران حسادت بيداد ميكند . بيداد! ولي در گرگان قطعا كمتر است يا باين اندازه نيست. ازبعضي از مديران دستگاههاي اجرائي مازندران ؛ آنهائي كه با سايه افكندن در مصادر مديريتي استان در جنبه هاي مختلف سياسي . اجتماعي . فرهنگي و اقتصادي و... جلوي هر گونه رشد و توسعه انسان و استعدادها و.. را گرفته اند! چه بايد گفت و چه نبايد گفت؟!
3- تعداد قابل ملاحظه اي از مديران مازندراني ؛ چاپلوس پرور ؛ تملق خواه ؛ مداهنه گر ؛ تنگ نظر و بدبين هستند. تحت اين شرائط وقتي در مقام مقايسه بر مي آئيم ؛ برايمان اين محيط گاها خاكستري و كمي تا قسمتي نفرت انگيز مي نمايد.
اي بابا...! سر از نفرت در آورديم ... كه ؟! آنهم بر خلاف مدعاي اين مقال ! خدايا! اين چه آفتي است ؛ تحمل ، تحمل . چرا بايد شرايط شخصيتي انسانها ي هم عصر بگونه اي باشد كه بايستي سراسر زندگي را به تمرين تحمل پرداخت ؟!
4- فردي بنام..... مدير ... در يكي از مهمترين دستگاههاي اجرائي مازندران بود . برسبيل اتفاق در جريان پيگيري و ادامه كاركنگره اي استاني ( كشوري ) با او برخورد كردم . خدا ميداند پشيمان شدم از اينكه چقدر من قبل از ديدن اين آقايان از نزديك ؛ آنهمه تصورات مثبتي نسبت به آنها داشتم و در يك سادگي محض بسر ميبردم . كاش ..... آدم كه اين ها را ميبيند و حرف ها بويژه رفتارهاشان را در ... مي بيند تازه متوجه ميشود كه مردم چقدر بد بختند كه بعضي از اين حضرات را بعنوان مديران بعضي از بخشها در بعضي از دستگاهها دارند . نميدانم اين شهرستان ..... چه خاكي دارد ؟!!! ..... يكي در همان كنگره بمن ميگفت اين آقايان از هر چهره مرتب و آراسته اي ميرنجند و بهمين خاطر است كه به هر چه كه ؛ كجه ؛ كيه و يكوري است ؛ توجه خاصي مينمايند و اين آقا خصوصيت شخصيتي ايشان را داشت از موضع روانشناسي بررسي ميكرد . من البته نميخواهم برداشت اين آقا را بطور دربست تاييد نمايم ولي ميتوان گفت كه چنين برداشتهائي در باره ايشان هم وجود داشته و هم چندان دور از واقع نيست.
چرا بايد اينها بناحق خود را نماد انسانهاي صالح جلوه دهند ( حداقل در رفتارشان ). حال از اين آقاي محترم بگذريم كه بمصلحت نيست بيشتر كنكاش شود.
ولي يكوقتي اين موجودات صالح نما ( آنهائيكه خودشان مدعي اين صفت و شخصيت - نه صرفا در گفتار - بلكه در روش ومنش ؛ هستند. چون لازم نيست كه بگفتار ادعا نشان دهي بلكه رياكارهاشان لب مي بندند و در عمل مدعي هستند با چهره شان با لباس پوشيدنشان با ... ) را در دو دوره و در دو دهه زماني تقسيم بندي كرده بودم كه در اينجا عين آن مطالب را مي آورم . گرچه نسبت به اين نظر . فعلا جرح وتعديلهائي هم دارم ولي باشد تا وقت ديگر :
1- آدمهاي خوب دهه نخست انقلاب.
2- آدمهاي خوب ! دهه ثاني.
آدمهاي خوب دهه نخست :
ويژگي خط امامي داشتند.
غالب آنها صداقت داشتند .
بعضي از آنان در انجمنها و شوراهاي اسلامي هم حضور داشتند و الآن تازه بدوران رسيده ها آنها را - اغلب آنها را - توبه كرده و تجديد نظر طلب و... ميدانند . اينها بودند و هستند كه انواع صحنه هاي مهم و سرنوشت ساز را در دوره هاي مختلف انقلاب و نظام رقم زده و ميزنند !
آدمهاي خوب ( نماي ) دهه دوم كه ؛ يا جنگ نديده اند و در جريان انقلاب نبودند و وابستگان فكري و يا حتي قومي تفكري هستند كه در زمان امام ( ره ) خط ايشان را بر نميتافتند و....
اين آدمهاي باصطلاح خوب ( نماي ) دهه دوم انقلاب ؛ ويژگيهائي دارند كه اعم آنها عبارتند از :
( البته اينكه عنوان « آدمهاي خوب يا صالح » را براي شناسائي آنان انتخاب كردم از سر محذور است نه اينكه واقعا چنين دسته بندي ئي در خارج وجود البته تشكيلاتي داشته باشد ؛ بلكه سعي ما ناظر به آن افراد يا حتي گروهها ئي است كه در افواه عامه مردم ؛ چنين انگاشته ميشوند ، يعني علي الاطلاق... وگرنه آدمهاي صالح و واقعي ...؟؟!!! )
1- خود را طرفدار انحصاري و دو آتشه ارزشهائي مثل..... دانسته و پر آتش ترين آنها خود را ذوب شدگان در آن ارزشها ميدانند ؛ يا حداقل چنين طرح ميكنند؛ معمولا سبك ادبيات آنها بنحوي است كه گويا مردم جوري ديگرند و اين امتياز ويا... تنها اختصاص به آنها دارد.
2- بقول امروزيها اينها ، اغلب گفتمان خشونت دارند و كمتر اخلاق نرم و لين اسلامي دارند!
3- معمولا انحصار طلبند و گاهي حتي در حوزه تفكرنيز اين انحصارطلبي را گسترش ميدهند !
4- بعضي از آنها، طوري مشي دارند كه، گويا خداوند نعوذ بالله، طي حكمي مكتوب؛ صرفا به آنها ، وكالت انحصاري ، در دين و اظهارنظر نسبت به معارف ديني و برداشت از دين و... داده است !
5- معمولا بيشترشان اهل عبادات سطحي و قشري و نمايشي اند!
6- وابستگي به اجتماعات خاص دارند - نه البته همه آنها - و منظور اجتماعاتي نيست كه با حضور و خواست عامه مردم برپاشده است!
7- ثنا گويان در بين آنها و دست بوسان ؛ زيادند و بوفور يافت ميشوند!
8- بعضيهاشان نوعي برخورد طلبكارانه با مردم و ديگران دارند و از حقوق ديگران اطلاعي ندارند!
9- گويا حتي بعضيهاشان احساس نوعي مالكيت بر سرنوشت مردم دارند!
10 - بديگران - غير خودي هاشان - غالبا بديده تحقير مينگرند !
11- از توان فكري وعلمي وقدرت استعداد خدادادي و ... غير خودي هاشان؛ اكثرا متعجب و بعضا در آتش حسادتند!
12 - گاهي دروغگو ؛ هتاك ؛ بي منطق ؛ بي شعور و با گردنهائي پر رگ ( NeckRed ) و متورم و چشمهائي از حدقه بيرون آمده ؛ در برخورد حتي فكري و مباحث علمي و... و قس عليهذا !
13 - مورد حمايت بعض افراد از ما بهتران!
14 – بعضي هاشان هم عقده اي اند!
15 - پارتي باز و باند باز؛ در هبه موقعيتها و امكانات بيت المال ؛ البته در جمع خودي ها شان!
16 - اغلب نيروهاي غير كارآ . كم فكر و بي تامل و فاقد شعور نظام مند!
17 - بطرز عجيبي از نظر فنوتيپي ، چهر ه هاشان بهم شباهت خاصي دارد . يا للعجب !!
18 - خيلي ها شان بدون اينكه بدانند و بعضي هاشان بدون اينكه بخواهند ؛ خودمحورند! وبعضي مواقع ، خود را بجاي دين مي نشانند!
19 – باور كنيد ؛ بطرزشگفت آوري از جهات ژنتيكي و گروه خوني و حتي سطوح اجتماعي و اقتصادي و فرهنگي و خانوادگي و... مشابه هم هستند!
20 - در مسائل فكري و فرهنگي بسيار؛ قشري نگر هستند!
21- اهل كتاب و مطالعه نيستند ولي در همه زمينه ها اظهار نظر ميكنند!
22 - بقول مشابه يكي از آنها ؛ حتي بعضي از علوم مهمه اي را بجاي كلاسهاي رسمي درس و بحث ؛ در جاهاي ديگري آموخته اند! مثل آموختن علم اقتصاد يكي از آقايان در جائي خاص…!
23 - بد زبان و عبوس و بد اخلاق و...!
24 - در خلوتهاشان ... چه بگويم؟! ولي در جلوتها ... خود شاهديد !
25 - نسبت به پول حساسيت دارند . نبايد از پول حرف زد، چون آب دهانشان راه مي افتد و كلا " دينهم دنانيرهم و قبلتهم نساء... " اگر درست گفته باشم ؛ دينشان دينارها، و قبله هاشان زنانند؛ و جهانبيني آنها بقول يكي ؛ محدود است در دو اتاق و دو اتاقك ( دو اتاق يعني آشپزخانه واتاق خواب - و دو اتاقك يعني دستشوئي و حمام ) ولي در خيابانهاي فرهنگ و ولي عصر و پاركهاي عشق و لاله و دلدادگي هاي بعضي جوانان قرتي و ..... چه رگ غيرت جهنده اي دارند و فرياد ها دارند و آنچنان رگهاي خود را منقبض كرده و شعار مرگ بر .... ميدهند كه خونها را هم گاهي بجوش مي آورند ولي در خلوتهاشان....؟!
26 - بجز يزرگترهاي بالاي 50 سال سنشان ؛ اغلب اينها پس از دوران سن احساسي؛ به واقعيت برگشته و پشيمان ميشوند و باقي ماجرا...!
27 - زود فريب ميخورند!
28 - زود رسوا ميشوند !
29 - به سي جزء قرآن قسم كه دلم بحال همه آنها ميسوزد و اينهمه صفات مذموم ؛ تنها از سر درد بيان شد و نگران آزادي آنها از اينهمه قيود يم ؛ بخصوص آزادي عقيده آنها! ( وبيشتر از همه آنها حضرت رحمن باين بنده رحم فرمايد )
خلاصه اينها اگه به جاهائي برسند ؛ كه بعضي هاشان هم رسيده اند ؛ خدا ميداند كه ، چه استعدادكشي هائي بكنند و كردند! در اين صورت ؛
مملكت دو نوع فرار مغز و مهاجرت انديشه را خواهد داشت :
(1) فرار مغزهادر نتيجه مهاجرت جغرافيائي .
(2) فرار مغزها در نتيجه بي توجهي . كم توجهي . حسادت . جناحي گري . استخفاف.
و... پس ؛ اينان فرعونهائي هستند كه شايد خودشان ندانند . در قرآن كريم داريم كه فرعون روشش اين بود كه براي به استضعاف كشيدن ديگران ، اول آنها را استخفاف ميكرد، در مرحله بعد بود كه براحتي باستضعاف ميكشاند!
اصلا تا فرد( يا ملتي) را خفيف و خوار نكني و ناتوان نكني و كوچك نكني و منزوي نكني ؛ نمي تواني سوارش بشوي و به ضعف بكشاني اش !
آنها در نگاه كردن ؛ در بها ندادن ؛ در بي توجهي ؛ در جدي نگرفتن و در .... ؛ آنقدر پيش ميروند كه فطرتا ( فطرت ؟! ... نه...! كلمه و واژه مقدس است. اين واژه اينجا مناسب نيست و نمي گويم و مناسب است كه بگويم ) غريزتا ( اين بهتر است و متناسب تر با شان آنان ) ؛ جز تخفيف استعدادها كاري ديگر ندارند!
من و قطعا شماي مخاطب محترم اگر مقداري كنكاش كه چه عرض كنم مقداري توجه بفرماييد؛ در طول زندگي همواره مورد بغض و حسادت اينجوربشرها بوده ايم. ولي ... بگذار توضيح دهم ؛ آنهم اينجوري كه :
اول - اينرا نقل كنم كه بخداي رحمن و رحيم قصد ريا و خودنمائي وخودبزرگ بيني ندارم. خالصانه ميگويم كه ... وانتظار دارم شما اينطور تصور كنيد ؛ لااقل تا مطلب من را بشنويد و قضاوت كنيد .
واما بعد - اينكه گفتم همواره مورد بغض و نفرت بوده و در جريانهاي اجتماعي هميشه محروم از حق خدادادي خويش بوده ام و هميشه در حد و اندازه اي ؛ قرارم داده اند كه ؛ با استحقاقم تطابقي نداشت ؛ لاقل در مقايسه ؛ و تو بگو كه اين حتي حق اجتماع بوده و هست كه از استعدادهاي خداداده فرزندانش استفاده موثري را داشته باشند. چون در جريان انواع تعاملات اجتماعي ؛ صفات ؛ ويژگيها و استعدادهائي را كسب ميكنيم كه در يك نگاه تحليلي و منطقي ؛ بعنوان زكاه ميبايستي مديون جامعه بوده و كاركرد خويش را حسب وظيفه و اداي دين ميبايست دارا مي بوديم .
از طرف ديگر مشخصاتي مثل ديگر انسانها بعنوان خصوصيات خدادادي داشته ايم كه في المثل دست دادار رزاق بما ثروت مادي وافري نداد ؛ اما قطعا چيزهائي داد كه .... مثلا در مقايسه با ميانگين اجتماعي ( به لحاظ جغرافيائي كه در آن زندگي ميكرديم ) از نظرصفات باطن و ظاهر؛ چندان نا زيبا نبوديم . اگر براي اين صفات، بطور نسبي يك خطي بعنوان ميانه و يا ميانگين اجتماع فرض كنيم مثلا حد نهائي اجتماع فعلي را صد بگيريم ؛ شايد ما حدود بالاي آنرا را داشتيم و اين نعمات خداداده ؛ چه آفتي شد برايمان، از مورد بغض و حسادت قرار گرفتن ها بگير و تا....!
در طول اين سي و چند سال زندگي، هيچگاه از اين مشخصه ها و در واقع نعمات خدادادي؛ سوء استفاده نكردم و آنرا وسيله عيش و ثروت وپول و پست و... قرار نداده ايم، بلكه؛ يا بهره برداري نكرده ايم از سر بي عرضگي و يا... !
واقعيت اين بود كه ما .....تر از خيلي ها بوديم - درست مثل كسي كه ميگويد من ثروتمند تر از خيلي ها بودم - حتي فقر و فلاكت اقتصادي با آن چهره مردمگريزانه اي كه به آدمي ميدهد ؛ خيلي نتوانست اين جاذبه و نعمت را از ما بگيرد. همواره و بطرز شگفت انگيزي و به لطف خداوندي از اين آفت ....جان يا شخصيت سالم بدر بدر برديم . لذا ميديدم كه بي بهره گان از حداقل اين استعدادها ؛ چه جانهائي را شيفته خويش ميكردند و ما، عليرغم توانائي هاي فوق العاده ؛ البته در مقايسه با آنها " شايد البته حكم دارائي ما در اينجا همانند حكايت شخصي باشد كه در ده كدخداست ولي در شهر سيپور هم شايد نشود .... خوب فهميديد كه منظورم چيست ؟ شايد مقداري شكسته نفسي ؛ احتمالا مخاطب را كم تحمل فرض كردم كه مجبور شدم اينگونه مثال بزنم و وسواس داشته باشم چون آخر، اعتقاد دارم كه اگر ميخواهي دشمن خود را زياد كني از خودت تعريف كن " اصلا استفاده اي نكرده ايم . بر حسب و سبيل اتفاق ( بقول ضرب المثلي مازني : همه تله اوويا كفنه؛ امه تله كافني وگ! ) موضوع گاهي برعكس ميشود!
اوج جواني ما مصادف شد با جريان انقلاب و آن ديدگاههاي بعضا آنچناني كه گاهي اگر فردي ميخواست سلام كند و احوالپرسي ؛ اول ميگفت: بسمه تعالي ... سلام عليكم و رحمه الله و بركاه.... يعني كتابي برخورد و تعارف ميكرد تا بقول خودش حزب اللهي شود. واقعا راست هم ميگفتند و ريائي در كار نبود بلكه سطح معرفت چنين بود . خوب تحت اين شرائط شما حساب كنيد ديگر چه بر سر بدبخت هائي مانند ما مي آمد!!
خداوند نعمتي داد و در عوض مكافاتي اينچنين ؟! ميگويند خدا عادل است! تا يكي از نمادهاي مذهبي بودن در اين دوره شانه نكردن موهاي سر؛ ژوليده بودن و ژنده پوشي و... بود .
چند چيز ديگه اضافه كنم :
1- من در روستا بدنيا آمدم و در محيط روستائي زندگي ميكردم. شعر مولوي يادتان آمد تداعي معاني نشد! از يك جهت مولوي درست گفت . با اعتراف به حقانيت و مظلوميت روستائيان شريف و متواضع و خوب و بندگان گرامي خدا بايدگفت كه مولوي گفت : ده مرو ده مرد را احمق كند .......
البته اديبان ميگويند و يا خواهند گفت كه اين نويسنده! قشري مدعي روشنفكري . ده در اينجا از نظر مولوي شايد همان مكان جغرافيائي فعلي در ايران نباشد. منظور از ده در شعر مولوي يك مفهوم به معني جايگاهي كه از علم و معرفت و دانش و.... دور و بعيد است ... وگرنه ... بلي ميدانم ...بگذريم.
2- همانطور كه گفتم در شرائط انقلاب با همان تعريف و توضيفي كه كرده ام از فرهنگ جاري و ساري به اوج جواني رسيده ام.
3- بطور طبيعي بشر در حسرت نداشتن نعمتهاست . سالم ترين آدمها اگر نگوئيم حسادت ميكنند. بلكه غيطه خواهند خورد . وقتي معرفت داران وسالم ها در برابر امتياز يا نعمتي كه ديگران دارند غبطه ميخورند ديگر جاي افراد عادي آنهم در شرائط اول انقلاب با آن فرهنگ ؛ آنهم در سازماني كه يك تعداد دهاتي مثل من؛ سوخته ، پوخته ، جمع شده اند در جايگاهي بنام ... .. فكر ميكنيد در برابر اين نعمت خدادادي و امتياز چه موضعي ميگرفتند؟!! بطور خودبخودي تنها ميشدم .
دليل ؟ اينها را يكي از همكاران بمن گفت : ....تو ( يعني من ) كت وشلوار ميپوشي !...رنگ پيراهنت سفيد است !...موهات مقداري بلند و در عين حال شكل خاصي دارد!... تو كيف در دست داري ...! خدا شاهد است اين عين اتفاقاتي است كه افتاد و بي كم و كاست دارم نقل ميكنم .اين چالش فكري و رواني براي خيلي ها بود و لذا آنها سعي ميكردند صورت مسئله را كه من بودم ، پاك كنند! و قيد رابطه با مرا بزنند ؛ علي الخصوص همان باصطلاح آدمهاي صالح ؟ غيوري كه ....! بهتر با يك جمله دامنه اين بحثي كه دارد بسمت بدي كشيده ميشود را كوتاه كنم و آن اينكه : ... يك نگاه به افرادي همچو من و چهره ما كافي بود كه در عين معصوميت و مظلوميت :
1- خيلي ها از ادامه دوستي با من منصرف شوند!
2- بويژه دوستي كه منجر به رابطه عميقتري شود!
3 - اكثر آنهائي كه اخلاق ناجوري داشتند ، كه بر سبيل اتفاق غالب افراد در... جمع شده بودند ؛ كساني بودند كه بدليل انواع محروميتها جزء همين آدمهاي باصطلاح صالح ، شده بودند . مسلمان بودند ، شرايط ايماني را به نسبت داشتند ولي اينكه در بين اجتماع مسلمانان و مومنين ، آدم صالح مارك دار عضو انجمن يا شوراي اسلامي بشوند ، انگيزه هاي بالاتري ميخواهد يا معرفت بالاتر؛ كه غالبا هم چنين بود اما در عين حال محروميتهاي گوناگون بويژه محروميتهاي ظاهري هم بدليل اصل نبودن در اسلام پاك ، عاملي بود - خوب همين افراد آمدند در...! در اين ميدان اگه فردي مقداري با آنها حتي در شمايل ظاهري تفاوت ميكرد ....!
خدا ميداند گاهي براي پذيرفته شدن در اجتماع آنها چه حقوقي را كه از خود ضايع نميكردم؛ لباسهاي متناسب با آنها مي پوشيدم ؛ موهايم را شانه نميكردم و عمدا آنها را خراب ميكردم تا ... !
خدايا تو خود ميداني كه چه روزهاي سختي بود . من لحظه لحظه هاي عمرم را در دوران جواني از اين طايفه طلبكارم. اين بشرها آنقدر با خودشان مشكل داشتند كه مرا محروم حتي از حسن ظن و دوستي و... ميكردند.
بهانه هاي زياد ، نق زدنهاي زياد ؛ سوءظن هاي آنچناني؛ كاش از همان ابتداء وضع جور ديگري ميشد كه از اين محيط ... ذهني و معرفتي دور شده و فرار ميكردم...شما را بخدا اين حرفا را بدل نگيريد چون از پهلوهام در زد.
4- غالب اين نيروها در كشورهاي جهان سوم . بويژه روستائيان جهان سومي به مفهوم افراد كمتر توسعه يافته فرهنگي ، وجهه نظرات و پاره فرهنگهائي دارند كه از جمله آنها اعتقاد - اعتقاد عملي - به خير محدود يا نعمت محدود مي باشد. لذا بودن يك امتياز يا خير يا نعمت را دليل يا عاملي براي محروميت ديگري مي پندارند. يعني اينطور كه مثلا : يك جفت كفش يك نعمت است . حال اگرعلي اين كفش را بگيرد ، حسن محروم از آن ميماند! متاسفانه اين تبديل به يك روحيه شده است و حتي در صفات وراثتي و امتيازات خدا دادي هم بنوعي تسري ميدهند . يعني يك رسوب فرهنگي در لايه هاي كمتر سواد دار اجتماع وجود دارد . عقايد ياجوج ماجوجي درهم وبرهم.... آسمان به ريسمان بند كردنها ....!
5 - يك بحثي را مرحوم دكتر شريعتي در احتمالا در كتاب « علي حقيقتي بر گونه اساطير » يا كتاب ديگري داشت كه : ...علي (ع) كه اينهمه مورد تهمت ، سوء ظن ، حمله ، نيرنگ و نفاق و مخالفت افراد و گروهها قرا ر گرفت ؛ بخش اعظم آن بواسطه شخصيت خود علي بود. ...
هر كس در برابر عظمت خويش بايد تاوان بزرگي خويش را بپردازد . سينه ستبر يك كوه بلند كه چون بلند و با عظمت است تاوان (ش ) هجوم كولاك ، برف و بوران و... ميباشد! علي گناهي نداشت ، گناه علي؛ بزرگي علي بود. با وجود علي ، معاويه و بقيه ، خودبخود تحقير ميشدند . وقتي پيامبر( ص) آنهمه، مستقيم و غير مستقيم، از علي تعريف و تمجيد ميكرد ؛ اين موضوع خود بخود در طول زمان بصورت عقده اي در درون آنهائي كه دور و بر پيامبر با علي بودند ، نمود پيدا ميكرد. اين عقده ها بعد از پيامبر سر باز كرد .
حالا من اين بحث را نه براي شاهد مثال آوردم ؛ نه! چرا كه قطره اي از اقيانوس علي هم بحساب نمي آيم. بلكه براي تقريب به ذهن، يك فرمول اجتماعي روانشناسي را بيان كردم، كه من گناهكار نبودم كه مورد بغض و حسد و كينه و بدخواهي واقع شدم بلكه اين نعمت خدادادي بود مورد حسادت واقع ميشد. من مگر به سرمايه و تلاش آنها براي جمع مال و پست و پول - حالا بهر قيمتي كه تلاش ميكردند - غبطه اي حتي برده ام كه اينها براي آنها يك صفت نبود كه آنها...!!!.
ديگه خيلي طولاني شد. منهم گويا اميال سركوفته دروني زيادي دارم كه دارد سر باز ميكند و گاهي هم مرا از جاده اعتدال بيرون ميبرد.
از جمله نعمتهاي ديگري كه خداوند بمن عطاء كرده ، بيان ، خط و استعدادهاي مختلف ذوقي و هنري بوده است ( البته توجه كنيد كه در مقايسه با دور وبري هايم و نه اجتماع ). البته به اكثر مردم داده است ، ولي من با اصرار، لطف بيشتري آنهم بالنسبه و بمقدار تلاشم دريافت داشتم. الآن في المثل وقت ميگذارم و مطالعه ميكنم و يا مينويسم حتي تا حدودي نويسندگي - باز هم در مقايسه با همكاران دور و بري هايم و بالنسبه - هم دارم . خدا ميداند كه چه حب و بغضهائي كه ندارند . نمونه اش اين ..... ما در ..... ميباشد. ديگر حكمش شده مثل آن فردي كه ميدانست 2+2 = 4 ولي ناراحت بود كه چرا؟! انواع و اقسام بهانه ها ، ايراد ، و... كه دارم كلافه ميشوم!
من بجز كمتر از تعداد انگشتان دست ، نديدم كه كسي تشويقي كرده باشد. همه ناراحت بودند كه چرا من دارم از استعدادم كار بيشتري ميكشم !
اين تنگ نظري در مازندراني ها ( كه منهم از جمله آنهايم ) مرا نسبت به آنها بدبين كرده است و بهمين دليل شايد ( يك دليل ) دلم براي گرگان در مقايسه با مازندران لك زده بود. حالا گرگان يا جاي ديگر مهم نيست بقولي گاهي شرائط آنقدر غيرقابل تحمل ميشود كه آدمي بايد برود! كجا؟ ... به هر جائي كه غير از اينجا باشد!!! البته داريم كه ميگويند كه : عليكم بالسواد الاعظم . براي راحتي خيال ، رشد و توسعه و گشايش به محيطهاي بزرگتر برويد . گرگان از جهت جغرافيائي بزرگتر نيست ولي فكر ميكنم در مقايسه با مازندراني ها مردمي بزرگوارتر دارد .
از خدا ميخواهم شرايط آبرومندانه اي فراهم شود تا در گرگان اسكان نمائيم. خيالم راحتتر شايد بشود . از هرچه در اينجاها هست دلم تنگ شده است . شايد امكاناتي در اينجا برايم فراهم باشد ولي مزاحمتهائي هم بواسطه بدخواهان و حسودان حرفه اي و ثابت من وجود دارد.
سعايت كنندگان زيادند . خار چشم خيليها شده ايم بي تقصير . غالب افراد بقول روستائيان « ...وري قهرنه مجه » بيخود و بي دليل! من هميشه يك نفرين را خواهم كرد - گرچه همه را ميبخشم - ولي اينرا نميبخشم و آن اينكه : خدايا ! اگر من از حق خودم بگذرم . چطور از حق زن و بچه ام بگذرم . از خدا ميخواهم تقاص اطفال معصوم مرا از همه آنها بگيرد. ولي با اين همه من همه آنها را دوست دارم . آرزو دارم خوشبخت واقعي شوند . از اين كينه توزيها و نفرتها رهائي يابند . زندگي زيباست و زيبائي را ميتوانند انسانها ببخشند./.
يك زماني داشتم پيش خودم يك مطلبي را مينوشتم كه ببينيد كار خودم حتي در پنهانيهاي خودم به كجاها كشيد .....موضوع اين بود : نيچه و شمس
نميدانم چه نسبتي را با نيچه و شمس و... دارم؟!!
در اين ميانساليهايم ( خودم تصور ميكنم كه ميانسالم! ولي معلوم بر عالم مطلق است كه ؛ ميانه ام در تصور ؛ نهايه ام در واقع باشد يا خير؟ خود اعلم است و صاحب و مالك و يحيي و يميت ) در مواجهه با افكار انديشمنداني همچو نيچه و شمس و... گاهي احساس ميكنم كه ؛ در طول زندگي ام بدون اينكه بدانم آنان كيانند و چه در سر داشتند، عجيب نسبتهائي را با ايشان داشتم!
شما را بخدا مثل ما مازني ها ( البته انشاء الله مثل بعضي از ما مازندراني ها ! ) زود ي با خواندن اين ادعا (و بويژه هنگاميكه كاشف بعمل آورديد كه از بخت بد مدعي ،خود مدعي يك مازني است ) شمشير تيز و برّان حيثيت زني و شخصيت زني را از رو نبنديد و ... زيرا ما دست تسليم بر بالاي سرداريم... و اصلا پيرهن در وادي ادعامان از جلو چاك است ... و خود خويش بر خاك بي اعتباري افكنيم و خود تخريب خويش كنيم و... تا كه شما را حاجتي بزحمت نباشد كه...! من و چه به اينگونه ادعاها ... كه به پسر عمو " نيچه " شما و خالو زاده " شمس " تان نسبتي برقرار كنم... و بالاخره حل و معلوممان نشد اين معماي ديرين و دل چركين كن ما كه راستي ما را چه سبب و علت است كه اينگونه خير خداوند خبير را محدود انگاشته و بمحض مشاهده جوانه اي ، بجاي تماشاي محظوظانه به ديده كين و نفرت آلودي مينگريم و گويا به دستخطي از خدا ماموريم و مسئول كه ريشه از بن جوانه بركنيم و ناشكفته پرپرش بينيم و سرشار از كيف و خوشي و نشاط شويم از آنكه غنچه اي را پژمرده بينيم!!! باز بدوا بخويش ميگويم و در اين بساط ، تردامنتر از شمايانم و صد البته از اين جهت مازندراني تر از همه شماها منم! حتما!! في الحال اين ماجرا بگذاريم و بگذريم كه گويا كس نگشود و نگشايد بحكمت اين معما را ...!
من دهه هاي عمر گذراندم و خيلي باور نميكردم كه اينگونه ايم تا آنكه از پوست خودبيني و حب و بغض بيرون آمدم و سعي كردم حتي براي لحظاتي هم كه شده و حتي در نقش يك فيلم باز و بظاهر هم كه شده از خود بدر آيم و از فاصله اي، خويش را نگاهكي بياندازم و ديدم كه چه جاي حاشاست كه ؛ خود بخدائيش كه ؛ ما البته كم اينگونه نيستيم!
چه فرقي ميكند كه ما بنكوهش از چاپلوسي بديگران رنجه شويم و خود غافل از آن باشيم كه شايد دائم در كار چاپلوسي (نفس) خويشيم و اين حتي ميتواند بتر از مداهنه بديگران هم باشد. فكر ميكنم كه بايستي خودانتقادي هركس قدم اول كمال خواهي راستين وي باشد.
همينكه بدين صفتمان خوانند ، ناراحت ميشويم و ... اگر بدين صفت واقعا باشيم ... چه؟!! جاي تامل ندارد؟!!
چرا ما مازندراني ها در زير آب زدن همديگر و حسادت ورزيدن و... داريم تبديل به مثال و تمثيل ميشويم و يا كه شده ايم و خودهامان را خبري نيست؟!! چرا ؟!! ...
محمود زارع
مازندران . ساري . سوربن
http://bahoo.blogfa.com
ادامه مقال اين بود كه از قيدش گذشتم: ....
" ... سنجش ميان «نيچه» و " شمس " با وجود همه ي تفاوت هايشان در مساله ي سنت شكني و واژگونگري، خالي از سود و فايده نيست.
نيچه مي خواهد شورش و انقلابي در ارزش ها پديد آورد و رسالت و كار بزرگ خود را واژگونگري ارزش ها ، مي نامد و از اينرو ، تازيانه بر كف ، بر پيكر ابرمردان مي تازد. حتا ، هنگامي كه در « چنين گفت زرتشت » خويش ، از زبان «زرتشت» سخن مي گويد ، پيشاپيش مي آگاهاند (اعلام مي دارد) كه زرتشت را نه به خاطر ستايش وي برگزيده است ، بلكه از آنجا كه او را نخستين آموزگار اخلاق انسان در تاريخش مي شمارد ، از اينروي مي خواهد ، نخستين ضربه هاي تازيانه را نيز ، بر پيكر وي فرو كوبد !
شمس نيز ، كم و بيش ، چنين است. از هيچ غولي ، از هيچ بتي ، از هيچ ابر مردي، بي نيش نقد و نكوهش ، بي تازيانه ي طنز ، بي پرخاش رك و رو راستانه ، در نمي گذرد. درست در هنگاميكه مي پنداريم ، او ابرمردي را برگزيده است ، بايد در چشم به راه شلاق وي ، بر پيكرش باشيم. « شمس » بت شكن است. هيچ بتي را در بست و براي هميشه نمي پذيرد. حتا ، با همه ي خودستايي ها و خود برتر بيني هاي خويش ، به خويشتن خويش نيز رحم نمي كند. شمس ، خويشتن را نيز نمي پذيرد.
«رومن رولان» (1868-1944) در تفسير موسيقي «واگنر» به خاطر روشن داشت كيفيت ويژه ي رابطه ي نيچه با واگنر مي نويسد :
« به نيچه ي بينوا مي انديشم كه ديوانگي اي داشت ، تا هر آنچه را كه پرستيده بود، نابود كند . و هميشه نشانه اي از نابودي را كه در خود او وجود داشت در ديگران بجويد.»
اين ديوانگي يا نبوغ نابودي خدايانِ خود گزيده را ما به بسياري و فراواني ، شمس نيز مي يابيم...."
3 عصر 18/9/79
....... اين مقال هم نيمه كاره ماند.....