تبليغاتX
آیینه انديشه ساری

آیینه انديشه ساری

مازندران . محمود زارع

شناخت خدا !!!

شناخت خدا

 Mahmood.zare@Gmail.com

 

     شناخت خدا بالاترين معرفتهاست و بايد خود را شناخت تا خدا را بشناسيم! علي ع چگونه خدا را شناخت؟ خدا را به :

1- گردانيدن تصميم ها( = يكي پيمان مي بندد و تصميم بر دوستي ميگيرد و مدتي بعد ميگرداند!)

2- گشودن پيمانها (= لازمه گردانيدن تصميم ها عهدشكني است!)

3- شكستن اراده ها( =..........................................)

شناختم . در مقام آدمي . همانطوريست كه گفتم. ولي در مقام خداوندي مصمم ميشوند كه .....بكنند. عزم و اراده و تصميم آنها را برميگرداند. پيمان مي بندند كه ..... مي گشايد. در پيمان . عقد و بستن وجود دارد . خدا اين عقد را مي گشايد و اراده هاي هر چند باصطلاح پولادين را مي شكند!

     از چه زاويه اي امام خدا شناسي دارد؟! نتيجه خداشناسي چيست؟ معيار صحت شناخت هم؟  فرمود: « سزاوار است كسي كه خدا را شناخت دلش از خوف و رجاء ( بيم و اميد ) خدا خالي نگردد! » همواره در بيم و اميد باشد . بي خيال نباشد.

     واقعا جاي شگفتي دارد حتي براي كسي مثل علي ع كه انسانهائي را مشاهده كند كه آنان مخلوقات خدا را مينگرند ولي در قدرت خدا ترديد دارند! قدرت ميراندن و زنده كردن و....

     يك استدلال ساده در توحيد خداوند در عين حال متقن و قوي . خدا را شناختي . بايد به توحيد بشناسي چون اگر شريك داشته باشد بايستي حدااقل در برابر 124000 فرستاده خدا به تعداد انگشتان دست هم فرستاده شريك خدا مي آمدند!

     لذا اساس خدا شناسي توحيد است و توحيد مايه حيات روح است! وقتي معرفت به مقام توحيد آنهم براساس شناخت حضرتش شوي . محبت او را در دل خواهي گرفت و لذا براي دوام و استمرار و اصالت اين محبت بايد حب دنيا را از دلت بيرون كني . چون اين دو تا محبت ( دقت شود  محبت !) در تنافر و تناقض با همند ! درست مثل شب و روز  كه نميشود در آن واحد هم شب باشد و هم روز! لذا در يك دل دو محبت را همزمان نميشود جاي داد! در غير اينصورت ادعاي محبت خدائي دروغي است بزرگ . و از چند حال خارج نيست :

1- يا دروغ ميگويد

2- يا دروغ ميگويد و ميداند كه دروغ است پس كذاب است!

3- و يا دروغ ميگويدو نمي داند دروغ ميگويد . چنانچه معرفت و خرد و دانش و تحقيق و مطالعه و نشست و برخاست با دانشمندان داشته باشد ميتواند اميد نجاتي داشته باشد.

4- در هر حال راست نمي گويد چون نميتوان همزمان در يك دل دو محبت را داشت آنهم محبت دو فرد يا نيروي مخالف هم در روش و منش و شخصيت و زندگي و طرز تفكر و....

     محبت اگر دو طرفه است يعني شما اگر خدا را دوست ميداريد خدا هم شما را دوست ميدارد بشرطي كه از گناهاندوري بجوئيد . پس اصل گناه انكار نميشود گناه چيزي هست كه وجود دارد و چون آدمي اختيار دارد . تنها بايد از گناهان دوري كرد و فاصله گرفت. نميتوان آنقدر بخود اعتماد داشت كه اي بابا من كه اهل اين حرفا نيستم و اين مال انسانهاي ضعيف است .

محمود زارع

http://bahoo.blogfa.com/

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم مرداد 1385ساعت 5:15  توسط محمود زارع  | 

نیایش . گفتگوی شبانی با حضرت دوست . محمود زارع. قسمت دوم

بسم الله الرّحمن الرّحیم

نیایش

 ( گفتگوی شبانی با حضرت دوست )

 فاتحه ای بروح مرحوم ابوی احمد آقای زارع قرائت فرمایید.

  Mahmood.zare@Gmail.com

*   خدايا ! دهان‌ دريده‌ عالمان‌ متهتّك‌ و انديشه‌هاي‌ تاريك‌ وزندگي‌ سوز جاهلان‌ متنسّك‌، بر هر چه‌ كه‌ پاكي‌ است ‌پرده‌ ناپاكي‌ كشيده‌اند و در اين‌ ميانه‌ پاكان‌ - در انديشه ‌و عمل‌ - پيتيم‌  مانده‌اند.

*   بارلهي‌ ! قرآن‌، اين‌ ماناترين‌ غزلهاي‌ ديوان‌ كريم‌ و شريفت‌ را يا برسر نيزه‌هاي‌ جهل‌ جاهلان‌ حرفه‌اي‌، پرچم‌ تزوير وتحميق‌ و دوئيت‌ كرده‌اند و يا در قرائت‌هاي‌ گوناگون‌ افواه‌ گندآلود مستمسك‌ تفسير به‌ رأي‌. كه‌ در نهايت‌ بايد به‌ ترجيع‌ بند آن‌ رجوع‌ كرد كه‌: و اكثرهم‌ لا يعقلون پس‌ اي‌ عزيز شكست‌ناپذير !  آن‌ عده‌ قليل‌ را درياب‌ ودستگيري‌ كن‌ !

*   خدايا ! دستگيريمان‌ كن‌ كه‌ ما همواره‌ در اين‌ آشفته‌ بازارظلماني‌ كه‌ براي‌ راه‌ يابي‌ بجز فطرت‌ دروني‌ كه‌ كورسوئي ‌از جوانب‌ نمي‌بينيم‌، بتو محتاجيم‌ و ما را تنها به ‌سرانگشت‌ اشاره ‌ات‌ اعتماد است‌ و بس‌.

*   يا رب‌ ! در زمان‌ امتزاج‌ حق‌ و باطل‌ و سره‌ و ناسره‌، كه‌ تفاوتي ‌بين‌ دوغ‌ و دوشاب‌ نمي‌نهند و اي‌ بسا كه‌ زاغ‌ و زغن‌،عزيزتر از بلبلان‌، قرب‌ دارند، رهامان‌ مكن‌ و دست‌ كوتاه‌ ما را از قرآن‌ شريفت‌ كه‌ فرقان‌  بين‌ حق‌ و باطل‌ است‌ ؛ كوتاه‌ مگردان‌." تبارك‌ الذي‌ نزل‌ الفرقان‌..."

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم فروردین 1385ساعت 18:2  توسط محمود زارع  | 

نیایش . گفتگوی شبانی با حضرت دوست . محمود زارع. قسمت اول

بسم الله الرّحمن الرّحیم

نیایش

 ( گفتگوی شبانی با حضرت دوست )

 

  Mahmood.zare@Gmail.com

 

حكايت‌ آورده‌اند كه‌ حق‌ تعالي‌ مي‌فرمايد  :

     ‌اي‌ بنده‌ من‌، حاجت‌ تو را درحالت‌ دعا و ناله‌ زود بر آوردمي‌، اما در اجابت‌ جهت‌ آن‌تأخير مي‌افتد تا بسيار بنالي‌ كه‌ آواز و ناله‌ تو مرا خوش‌مي‌آيد، مثلا: دو گدا بر در شخصي‌ آمدند، يكي‌ مطلوب‌ ومحبوب‌ است‌ و آن‌ ديگري‌ عظيم‌ مبغوض‌ است‌. خداوندخانه‌ گويد به‌ غلام‌ كه‌ زود، بي‌ تاخير، به‌ آن‌ مبغوض‌ نان‌پاره‌ بده‌ تا از در ما زود آواره‌ شود، و آن‌ ديگر را كه‌محبوب‌ است‌ وعده‌ دهد كه‌ هنوز نان‌ نپخته‌اند، صبر كن‌تا نان‌ برسد.1

     حال خدايا ! نميدانیم‌ مبغوض‌ درگاهيم‌ يا مطلوب !

    ‌ به‌ چگونگي‌ اجابت‌ حاجات‌ كه‌ مینگریم ‌(چنانچه ملاك‌ را حكايت‌ فوق‌ بدانيم‌) شادان‌ ميشويم‌، اما‌ باز مي‌ترسيم‌ كه‌ نكند عدم ‌اجابت‌ دعايمان‌ بواسطه‌ بي‌ لياقتي‌ ما باشد، نه‌ اينكه‌ تودوست‌ ميداري‌ ما همچنان‌ با ناله‌ و لابه‌ بخوانيم‌ وبخواهيم‌. اما‌ عزيزا ! معبودا ! اميدواريم‌ به‌ كرمت‌ باينكه ‌فرصت‌ و مجال‌ و لياقت‌ گفتگو ونیز حال‌ خواستن‌ را بماداده‌اي‌ ؛ پس‌ بارالها! از اينكه‌ لياقت‌ خواستن‌ از خود را ؛ بما داده‌اي‌، ترا شاکریم، همينكه‌ قابل‌ دانستي‌ كه‌يك‌ بي‌ نهايت‌ كوچكي‌ همچو ما‌ از بي‌ نهايت‌ بزرگي‌ همچو تو؛ بخواهیم‌ ؛ خود بزرگترين‌ نعمات‌ و عطاياي ‌توست‌ !

*      يا رحمن‌ ! از دعائي‌ كه‌ تو يادمان‌ دادي‌ شروع‌ مي‌كنيم‌....

                                  امّن‌ يجيب‌ المضطرّ اذا دعاه‌ و يكشف‌ السّوء

 

    آيامعبودهاي‌ بي‌ ارزش‌ شما بهترند يا كسي‌ كه‌ دعاي‌ مضطر ودرمانده‌ را به‌ اجابت‌ مي‌رساند؟ و گرفتاري‌  و بلا رابرطرف‌ مي‌كند؟

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم فروردین 1385ساعت 17:58  توسط محمود زارع  | 

مرغان بهانه جوي عطاريم یا سالک راستین راه الی الله

                                                 بسم الله الرحمن الرحيم

                       مرغان بهانه جوي عطاريم ما ؟!!!

     هفت شهر عشق

     در تاريخ ادبيات و عرفان ما اين عنوان ( هفت شهر عشق ) بيشتر با نام شيخ فريدالدين عطار همراه است. وي يك منظومه شيوا و دلپذير كه در واقع با بن مايه هاي عرفاني و معنوي عجين شده است بنام " هفت شهر عشق " خلق و بيادگار گذارده است. در اين اثر سير بشر خاكي را از ابتداء تا انتهاي مسير سلوك بزبان نظم بتصوير ميكشد و در اين سير و سلوك مراحل هفتگانه اي را تشريح مينمايد. اين مراحل را بيشتر با واژه " منازل " كه پرمعني تر است در ادبيات عرفاني ايران زمين شناسانده اند. واژه هائي مانند : مرحله ؛ منزل ؛ وادي و... همرديف همين معاني هستند.

     اين منظومه يك مثنوي است كه با استفاده از تمثيل مرغان و طيور ، منازل مختلف و هفتگانه سلوك الي الله را بصورت داستاني تشريح و تبيين نموده است. هدف سالك رسيدن به معشوق كه به سيمرغ تعبير شده است ميباشد. در اين راه مرغان ، هدهد را رهبر راه پر پيچ و تاب خود مي نمايند، چونكه ميدانسته اند كه ؛

                                        طي اين مرحله بي همرهي خضر مكن

                                        ظلمات است بترس از خطر گمراهي

     رهبر ( در طي مسير سلوك ) در ادبيات عرفاني ما بعنوان پير ، مرشد ، خضر راه ، قافله سالار ، جلودار، مير و... تعبير و نامگذاري شده است. در اين تمثيلات كه مرغان براي رسيدن به سيمرغ ، انجمني تشكيل داده اند، پير، مرشد ، راهنما هدهد است.

     با اين وجود آنچنان اين راه پر مخاطره تصوير شده است كه بسياري از مرغان از راه باز ميمانند ( عمدا ) عده اي باز ميمانند چون بي تاب و توان و توش ميشوند و عده اي هم جان در راه رسيدن به هدف مطلوب در ميبازند و اندكي در آخر كار با استقامت و صبري خاص به سرمنزل مقصود ميرسند.

     عطار در بيان مراحل و منازل راه طريقت و توصيف هر مرحله و منزل، متناسب با موضوع حكايات و تمثيلاتي را نقل و روايت مي نمايد كه هر كدام حاوي دقيق ترين و ظريف ترين معارف عرفاني و گاها اجتماعي بوده كه النهايه بايد گفت در ضمن آن به رمز گشائي طريق معرفت مي پردازد.

     هدهد راهنما و بلد اين قافله و كاروان شايد بدلايل معناداري ( از جمله نسبت انسي كه با حضرت سليمان نبي داشت و قاصد و پيك بين آنحضرت و بلقيس ملكه سبا بود كه كارش نقل خبر و مژده دهي بود و... ) برگزيده اين مسير مشكل شده است.

                                مرحبا اي هدهد هادي شده          در حقيقت پيك هر وادي شده

                               اي بسرحد سبا سير تو خوش      با سليمان منطق الطير تو خوش

                               صاحب سر سليمان آمدي           از تفاخر تاجور زآن آمدي

                               حلق داوودي بمعني برگشاي       خلق را از لحن حلقت ره نماي

     در اين چهار بيت فلسفه رهبري هدهد و امتيازاتش واضح هست. از جمله نكات اجتماعي در اين منظومه در ابتداي كار، ضرورت داشتن يك رهبر با مشخصات خاص رهبري در هر جامعه اي كه مي بايست بسوي كمال هدايت رهنمون شوند، ميباشد كه مرغان طي اجتماعي مصمم بر برگزيدن فرمانروا و رهبر ميشوند.

     ظرافت ديگر بعد از ضرورت تعيين رهبري؛ صفات مشخصه و وجه امتياز اين رهبر است كه عطار با برشمردن چندين مشخصه از زبان هدهد در اين خصوص مي فهماند كه رهبري در جامعه اولا متناسب با اهداف كلي جامعه و ثانيا داراي مشخصات و اختصاصات ( تخصص ها بمفهوم عام ) و ثالثا سوابق و تجربيات و كارآزمودگي و امتحان دادگي را داشته باشد، را بايد حائز باشد. از جمله اين مشخصات كه هد هد ميگويد :     1- قاصد و همدم بودن سليمان

               2- پيك غيبي بودن

               3- حامل كتاب و نامه سليمان

               4- نياز سليمان به هدهد بواسطه اين امتيازات

               5- مجرب در سير و سفر و عالم و عالم ديدگي او.

     بعد از رهبري شرط پيروزي از زبان رهبر چنين بازگفته ميشود : .....خود را از ننگ خودبيني نجات داده و جان بر سر رسيدن بمطلوب بگذاريد...

     شفاف و روشن از همان بدو و بادي امر شرط ميگذارد، قصد فريب ندارد نه بزرگنمائي ميكند و نه كوچكنمائي، آنچه شرط بلاغ بود با امتش گفت، خواه آنها پند بگيرند و خواه ملال!

     " سيمرغ " مطلوب و مراد و هدف است. جايش كجاست؟ انتهاي اين سفر مشروط به رهائي از خودبيني و از جان گذشتگي به كجا ختم ميشود؟ به كوه " قاف " ! عجب رمزي است! قاف جائي است كه اول شرط رسيدن به آن قله عرضه ارزان و بي منت جان؛ يعني گرانبهاترين گوهر وجود در ذيجود و موجودي است.

                        در حريم عزتت آرام او          نيست حد هر زباني نام او

                        هيچ دانائي كمال او نديد         هيچ بينائي جمال او نديد

                        چون نه سر پيداست وضعش را نه بن       نيست لايق بيش از اين گفتن سخن

                        هر كه اكنون از شما مرد رهيد      سر براه آريد و پا اندر نهيد

     ( ياد شب عاشورا نيفتاديد؟! )

     هدهد وظيفه توصيف مطلوب را بخوبي اداء كرد، آنچنان كه مرغان با جان اشتياق وصالش را در دل زنده كرده اند و بي قرار از هر آرامي گشته اند. ارزش و قداست هدف بايد در آن مرتبه از والائي و بالائي باشد كه شرط را قرينه باشد، شرط سنگين جانبازي! تبحر و اشراف هدهد بر كنه و ذات هدف و راه آن كه در چهره سيمرغ جلوه نموده است آنچنان در چند بيت قبلي عطار بزبان هدهد براي مرغان بيان شده است كه تمامي مرغان مشتاقانه و بلادرنگ رهنمائي او را براي رهنموني به سيمرغ از هدهد خواستند.

     هميشه در بين راه عده اي از قطار در مسير مراد در ايستگاههائي بدلائل مختلف پياده ميشوند، بعد مسافت و...                                  خوش بود گر محك تجربه آيد بميان

                                   تا سيه روي شود هر كه در او غش باشد

     تا ديكته نوشته نشود، غلطي معلوم نميشود، بايد مراحلي را راه رفت تا لنگان راه معلوم شوند. گراني راه موجب عذرتراشي لنگان و ناخالصان شده است.

     مرغان بريده در راه سيمرغ بترتيب تقدم و تاخر عبارتند از : بلبل –  طوطي –  طاووس –  بط –  كبك – هما –  باز –  بوتيمار –  جغد –  گنجشك ( صعوه ) بوده اند كه ما در زير خلاصه اي از اين ماجرا را نقل خواهيم كرد.

     اول كسي كه به افغان آمد ( عجب است ) بلبل شيدا بود! بلبلي كه هر عاشقي دوست دارد به نام او متصف شود و... همو گفت :

                        بر من ختم شد، اسرار عشق         جمله شب ميكنم تكرار عشق

                        زاري اندر ني ز گفتارمن است     زير چنگ از ناله زار من است

                        گلستانها پرخروش از من بود       در دل عشاق جوش از من بود

                                   .... در سرم از عشق گل سودا بس است   

                                          زانكه مطلوبم گل رعنا بس است.

     بلبل شيدا بعد از طي مسافتي اندك تاب نياورد و به هماني كه نقد در كيسه داشت قناعت كرد و بسنده چون گفت :                             در سرم از عشق گل سودا " بس " است

                                       ز آنكه مطلوبم گل رعنا بس است.

     او خود در قيد گل رعنا نهاد و عذر آورد.

     هد هد وظيفه رهبري را فراموش نكرد ، در پاسخ او گفت : ناز بر عاشقي خود مكن چونكه در حقيقت تو بازمانده راه عشق و حقي. معشوق تو يعني " گل " فاني و از بين رفتني است و حسن و زيبائي او پس از مدتي بزوال و نابودي ميرود. در خاتمه به اين نصيحت بسنده كرد كه از تعلق خاطر به گل كه فاني است دل بركن و خويش به معشوق جاويدان عقد كن !

     بعد از اين واقعه ، طوطي خويش در ميانه افكند .عذر طوطي هم شنيدني است. مهم اين است كه اين معذوريتها را غالبا انسانها متناسب با شان و شخصيت شان براي خويش يا اجتماعشان بانواع مختلف ميگويند؛ براي توجيه خود يا اجتماع اين بهانه ها را براي مخاطبين ( حالا يا نفس خود يا ديگران ) مي تراشند.

     نمونه هاي زيادي را در تاريخ قيامها و... سراغ خواهيد داشت يك نمونه جالبش ، يك سرباز پيامبر(ص) كه براي نرفتن به جهاد با روميان بهانه و عذر آورده بود كه شنيده ام دختران رومي زيبارويند و من در تقوي خويش بيم دارم ... و خواست او را معذور دارد!!

     طوطي گفت : در بين طيور من خضر ايشانم؛ خضر بمفهوم سبزي و چون طوطي خويش را سبزپوش ميدانست و براي كفايت راه خويش از نوشيدن جرعه اي از چشمه آب بقاء كه خضر نوشيد براي خود سخن گفت و عذر خويش در تاب نياوردي محضر سيمرغ بگفت.

     هدهد در پاسخ، به اين معتذر به ارزش جان اشاره كرد كه صرفا كاركردش تا زماني كه در صرف و صلاح دوست و راه درست باشد، معني دارد.

                             جان چه خواهي كرد؟ بر جانان فشان

                              در ره جانان چو مردان جان فشان

     در پس طوطي ؛ طاووس در ميانه بريد.

                             بعد از آن طاووس آمد زرنگار         نقش پرش صد چه بل كه صد هزار

                             چون عروسي جلوه كردن سازكرد            هر پر او را جلوه اي آغاز كرد

     بعد از تعريف و تمجيد از خويش با اين نمايشهاي عملي به سخن گفت كه من مرغ بهشتي ام و جبرئيل مرغانم. آري درست مانند آدمهائي كه در همين دنيا در پشت ميز و دخل و پاچالشان احساس آدمهاي بهشتي را دارند. او پيشاپيش تلاش كرد عذر پاي زشتش را نيز ( كه خوب ميدانست موجب انتقاد ديگران است ) به افسانه و افسون مار وصل كرد كه آري او موجب اخراجم از بهشت شد. او راحت كرد خودش را كه بلي آرزوي من بازگشت به همانجائي است كه در آن بودم، يعني بهشت و لذا مشتاق رسيدن به سيمرغ نيستم.

                         (  راستي مگر خدا با بهشت يكي است؟! من ميگويم: نه! شما چي؟!)

     پاسخ هدهد روشن بود كه اي طاووس تو به خانه بند كردي و بند شده اي و صاحبخانه را فراموش كرده اي                      هركه داند گفت با خورشيد راز        كي تواند ماند از يك ذره باز

                                                چون به دريا مي توان راه يافت

                                                  سوي يك شبنم چرا بايد شتافت

     زياد كلام را طولاني نكنم كه اصل ماجرا در اصل منظومه ، در صورت سعادت ديدار، قابل دسترس است، القصه..... پس از طاووس ، بط ( مرغابي ) با بهانه اي آمد. بهانه بط ، زهد و پاكدامني او بود كه دائم در آب غسل بود. نيك دريافتيد به هد هد ( مظلوم ) هر يك را متناسب با عذرش پاسخي درخور همي داد، به بط نيز گفت :

                        در ميان آب خوش خوابت ببرد          قطره هاي آب آمد و آبت ببرد

                        آب هست از بهر هر ناشسته روي     گر تو بس ناشسته روئي آب جوي

                        چند باشد همچو آب روشنت             روي هر ناشسته روئي ديدنت

     كبك خرامان تلاش بيهوده خويش در زمين براي يافتن گوهر مطلوب علي رغم رنج و شفقت ها را گفت و عاذر خويش در ناكاميابي خويش دوباره در اين راه ديگرگونه و سخت گونه تر شد.

                        من به سيمرغ قوي دل كي رسم        دست بر سر پاي در گل كي رسم ؟

     هد هد نهيبش زد كه گوهر مگر سنگ رنگ كرده در دل خاك است كه عمري خويش در مرارت براي حصولش مي افكني.

                        گر نماند رنگ او سنگي بود          هست بي سنگ آنكه در رنگي بود

                        هر كرا بويست او رنگي نخواست    زانكه مرد گوهري سنگي نخواست

     پس از كبك ، هما بميدان عذر آمد. اين ديگر خيلي عجيب و باورناكردني بود، راهي كه شرط فهمش همت بود، همت در صبر و پايداري بر مصائب، هماي همايون سعادتبخش با همت ، لنگ اين راه شد. عجب واقعه دردناكي شده است . همائي كه نه خود بلكه در ضل و سايه اش؛ ديگران به سعادت ميرسند، را در سعادت همرهي اين راه را از كف بزمين مينهد.

                        زان هماي بس همايون آمد او          كز همه در همت افزون آمد او

                        گفت: اي پرندگان بحر و بر            من نيم مرغي چو مرغان دگر

     همه از من بخت و اقبال را طالبند و نفس خويش را به عزلت و انزوا و شكم را نيز به تكه استخواني قانع كرده ام، مرا به محضر سيمرغ چكار؟ ! شايد جا داشت كه رهبري ( هدهد ) ديگر كمر همتش تا بشود و پشتش به لرزه و رعشه افتد كه عالي همت مرغان چنين رفيق مانده در نيمه راه گشته، ديگر چه جاي تكيه بر دگر مرغان!! ولي هدهد بيدي نيست كه باين بادها بلرزد در پاسخش از غرور بي جاي همائي و تفاخر نفس كشي اش داد سخن داد.

     ديگر باز ، باز بلندپرواز؛ در ادامه بازي بازماني ؛ بزبان باز شد كه :

                        ...  سينه ميكرد از سپه داري خويش     لاف ميزد از كله داري خويش

     ميگفت مرا كه در شانه شاهان و دست اميران جايگاه رفيعي است، در منازل حيرت و سرگرداني چه كار؟!

     هدهدش گفت ، شاه مرغان ، سيمرغ بوده اي خودبين...

                        پس درآمد زود بوتيمار پيش        گفت اي مرغان من و تيمار خويش

                        بر لب درياست خوشتر جاي من    نشنود هرگز كسي آواي من

                    ... ز آرزوي آب دل پر خون كنم       چون دريغ آيد بخويشم چون كنم؟

     بو تيمار برلب دريا از بيم تهي شدن دريا؛ قطره اي نيز نمي نيوشد و تنها يار غار غم و مدام در تيمار است و مسمي به " بوتيمارش " كرده اند.

                        گرچه دريا ميزند صدگونه جوش            من نيارم كرد ازو يك قطره نوش

                        گر زدريا كم شود يك قطره آب              زآتش غيرت دلم گردد كباب

                        چون نيم من اهل دريا؛ اي عجب             بر لب دريا بميرم خشك لب

                                          چون مني را عشق دريا بس بود

                                          در سرم اين شيوه سودا بس بود

     لذا قيد وصال " سيمرغ " را بدين بهانه بزد.

     هدهد چه ميبايست بگويد؛ او را سرزنش كند يا دريا را، دريائي كه اگر كسي در عمقش دهان گشاده دارد، در رويش جسدي بمانند خس شناور شود، همگان كام يابي از او را چشم پوشيده و دهان بسته اند و...

                   گر تو از دريا نيايي بر كنار              غرقه گرداند ترا پايان كار

                   مي زند او خود زشوق دوست جوش     گاه در موج است و گاهي در خروش

                   ... هست دريا چشمه اي از كوي او       تو چرا قانع شدي بي روي او

پس آنگه خراب خرابه نشين ، جغد ، در بيان عذر خويش جهد كرد كه :

                   در خرابي جاي مي سازم به رنج          زانكه باشد در خرابه جاي گنج

                   عشق گنجم در خرابي ره نمود             سوي گنجم جز خرابي ره نبود

متمني گنج در خرابه ها چه آرزوي لقاي سيمرغ؟!

                   من نيم در عشق او مردانه اي              عشق گنجم بايد و ويرانه اي

پايان كار جغد ولو با حصول مرادش يعني يافتن گنج ، دستمايه پاسخ هدهد شد و گفت : بايد بهلي و بروي  ولو به آرزويت هم برسي!

                   عشق گنج وعشق زر از كافري است     هر كه از زر بت كند او آذري است

                  ... هر دلي از عشق زر گيرد خلل          در قيامت صورتش گردد بدل

صعوه ، گنجشكي كه ضعف روحي و جسماني خويش را بهانه ي نا تواني در ادامه ي راه قرار داده و ...

                   صعوه آمد دل ضعيف و تن نزار          پاي تا سر همچو آتش بي قرار                  

ملزومات اين راه را توان داري دانست و از توانگر بطور ضمني گلايه اي ابراز كرد كه در توانا سازيش ، با تمام توان مايه نگذاشت و باقي ماجرا و حتي خويش را بر فرض رسيدن به سيمرغ لايق محضرش ندانست .

گرچه عذري بود بهانه تمام ولي ادب گفتارش در ظاهر مثال زدني است ! و تنها سالوسان زيرك بر مي آيد .                            

                   گر نهم رويي بسوي درگهش              يا بميرم يا بسوزم در رهش

هدهدش ريايش آشكار ساخت و گفت :

                   پاي در ره نه مزن دم، لب بد وز         گر بسوزند اين همه تو هم بسوز

                   گر تو يعقوبي بمعني في المثل             يوسفت ندهند كمتر كن حيل

                   مي فروزد آتش غيرت مدام                عشق يوسف هست بر عالم حرام

النهايه ، عطار در عطاري خوشبوي منظومه ي منطق الطيرش پس از بر شماري بهانه هاي اين مرغان و ديگر طيور بطور يكجا مي سرايد كه :

                   گر بگويم عذر يك يك با تو باز          دار معذ ورم كه مي گردد دراز

                   هر كسي را بود عذري تنگ و لنگ    اين چنين كس كي كند عنقا به چنگ

                   هر كه عنقا راست از جان خواستار    چنگ از جان باز دارد مرد وار

                    چون نداري ذره اي را گنج وتاب      چون تواني جست گنج از آفتاب ؟

حوصله ، صبر، تحمل و پاسخهاي منطقي ، بجا و درست هدهد و وظيفه شناسي و گذاردن حق رهبري در حق پيروان خويش ؛ كار خودش را كرد و بالاخره كليه مرغان پس از شنيدن اين پاسخ ها تسليم شدند كه :

الاسلام هو التسليم . بالاخره از هدهد خواستند كه رهبري آنها را تا رسيدن به آستان سيمرغ بر عهده بگيرد

                   هدهد آنگه گفت : اي بي حاصلان       عشق كي نيكو بود از بد دلان

                   اي گدايان چند ازاين بي حاصلي         راست نايد عاشقي و بد دلي

                   هر كه را در عشق چشمي باز شد       پاي كوبان آمد و جانباز شد

                   تو بدان كانگه كه سيمرغ از نقاب       آشكارا كرد رخ چون آفتاب

                   صد هزاران سايه بر خاك او فكند       پس نظر بر سايه  پاك او فكند

هدهد نيكو سرشت به مرغان فهماند از راه اشراق كه شماها در واقع سايه هاي همان مطلوب يعني (سي مرغيد) ! اين ما و مني كردن ها ، اين تو و او كردن ها و اين دور و نزديكي ها معني ندارد ، سيمرغ در خور شما با خود شما هست و از شما دور نيست ونحن اقرب من حبل الوريد ! اگر شما ديده ي دل باز كنيد ، قطع و يقيين بدانيد او را مشاهده خواهيد كرد !

                   ديده سيمرغ بين گر نيستت               دل چو آينه منور نيستت

                   با جمالش عشق نتوانست باخت           از كمال لطف خود آينه ساخت

                   هست از آئينه دل ، در دل نگر           تا ببيني روي او در دل مگر

اين سخنان، راز پر پيچ و رمزمطلوب طلبي را فاش ساخت و در واقع كليدي بود ( اين سخنان هدهد) براي كشف رمز ارتباطي سايه ها با وجود .

مهم در مسير سالك ، درك و باور اين نكته است كه سالك بايد در كنه ذات خود باور كند كه با مطلوب و معشوق خويش نسبتي خويشاوندي دارد و بيگانه نيست ، اين احساس خويشاوندي كارها بكند !!!

... در پس اين يقيين و اعتماد ، كه اشتياقي جانسوز پديد آرد عده اي با شناخت بر ضعفهاي خويش ، صادقانه ترس خود را از احتمال عدم موفقيت بيان داشتند و از هدهد چاره ي كارخواستند ، ايمان داشتند ، يقيين مي خواستند ، يقيين داشتند ، باور مي خواستند ، سؤال داشتند ، استهفامي نبود، بل نمي دانم چي بود ، خواستند با چشم ببينند كه وقتي مرغها را در هم مي كوبند و پس از قاطي كردن روي چند نقطه ي كوه قرار داده و پس از خواندن آنها چگونه هر كدام پرواز كرده بسوي خواننده در طيران مي شوند .

     هدهد ، مشكل را چنين گفت كه ؛ " اگر عاشقيد از صعوبت و دشواري راه نپرسيد! ... از پاي فتاده ، سرنگون بايد رفت !...

                   عشق را با كفر و با ايمان چه كار           عاشقان را لحظه اي با جان چكار

               ... ساقيا خون جگر در جام كن                   گر نداري درد ؛ از ما وام كن

               ... ذره اي عشق از همه آفاق به                  ذره اي درد از همه عشاق ، به

               ... قدسيان را عشق هست و درد نيست         درد را جز آدمي در خورد نيست

     آقا ؛ وقتي از عشق عاشقانه حرف بزني ، چنانكه هد هد كرد، شيفتگي پديد مي آيد؛ وصف آن چنين شوري آرد ؛ وصلش را چه بگويم؟!!

                   برد سيمرغ از دل ايشان قرار                شق در جانشان يكي شد صدهزار

                   عزم ره كردند عزمي بس درست            ره سپردن باستادند چست

     پس از اينهمه كش و قوسها براي راهبري نهائي، متفق القول بر قرعه كشي شدند؛ قرعه انداختند؛ از قضاء قرعه نيز بر رهبري بنام هدهد افتاد! حق به ذيحق و يا در واقع كلمه به لايق رسيد. آري اين صحيح تر است كه حق به لايق ميرسد و بايد برسد. چه بسا مستحق كه ...!

     آنها پس از تعيين رهبر براه افتادند، راهي كه بي ردپا مي نمود! سكوت و تنهائي و وحشت. اين خوف و رجاها، بيم و اميدها، گويا در طبيعت راههاي نرفته است!!و...

                   هيبتي زان راه بر جان اوفتاد                  آتشي در جان ايشان اوفتاد

     در اين هنگام مرغكي فرياد زد ؛ چرا اين راه اينهمه ساكت و بي رهرو است و خالي مي نمايد؟! هد هد ضمن نهيب بر او دال بر خاموشي او؛ گفت : اين خلوت ، بدليل غوغا و فرياد شما مرغان است!!!

     عطار در ستايش سكوت و آرامش ، حكايتي از بايزيد در اين مقطع از منظومه خويش مي آورد: ... بايزيد بسطامي وقتي در شب سير ميكرد و خلوت و سكون را ديد سر بر آستان پروردگار كرد و گفت؛ بارلهي چرا با چنين رفعت و والائي اي كه در آستانت هست، درگاهت چرا اينهمه خاليست؟! و كس در تكاپوي آن نيست و همه در خوابند و در خوابند و در خوابند ...

                   هاتفي گفتش كه اي حيران راه                هر كسي را راه ندهد پادشاه

                   عزت اين در چنين كرد اقتضاء               كز در ما دور باشد هر گدا

                   چون حريم عز ما نور افكند                   غافلان خفته را دور افكند

     مرغان در اين مرحله از وحشت و هراسي كه در مراحل اوليه راه به آنها دست داد به هدهد شكايت كردند؛ راه خلوت و آرام و حتي صداي بال پشه اي هم نمي آيد؛ اينهمه سكوت فوق العاده دهشت بار مي آمد. يكي گفت من توان ندارم تا حتي اين نزديكيها همراهي كنم. قطعا خواهم مرد و جان خواهم باخت. هدهد گفت ؛ تو چون دوستي دنيا در دل داري ميترسي. كسي كه عاشق اين سير است ، مرگ و زندگي در اين راه يكي است، هر دو حالت براي او حيات است. نمي ميرند، زنده اند بلكه روزي هم ميخورند! درست مانند شهيدان . عاشقان نيز مانند شهيدانند؛ يا شهيدان هم مانند عاشقانند!

     يكي ديگر از مرغان از گناهان خويش دچار ترس و وحشت شده بود. وقتي ديد موضوع جدي است، با خود گفت: چگونه با اين آلودگي در محضر سيمرغ شرفياب شوم، لياقت ندارم! هدهد اگر نبود آنها راه مي بريدند؛ رهبر ضرورتي حياتي دارد در مسير رشد و تكامل و هدايت بسوي كمال. گفت : لطف او از گناه تو خيلي بيشتر است؛ چنانچه صدق بر دوش گيري ، مي بخشدت!!

     مرغ ديگري از تلون مزاج و روح خود شكوه كرد كه هر آينه مثل كاهي هستم كه باين طرف و آنطرفم، چگونه نجات مي يابم؟!

                   گاه رندم گاه زاهد گاه مست                   گاه هست و نيست گاهي نيست هست

                   من ميان هر دو حيران مانده اي              چون كنم در چاه و زندان مانده اي

     باز رهبري " هدهد " به ياري اش شتافت ؛ كه تو در اين حالت تنها نيستي ؛ اكثر افراد مانند تواند، ظاهرا اگر فردي خود را در يك امر مشكله اي غريب و يا يك حالت بحراني تنها حس نكند، بنوعي قدرت مقاومت در برابر اين حالت و مصيبت پيدا ميكند. اين پاسخ هدهد روحيه اي دوباره به اين مرغ داد.

     دليل ديگري كه هدهد مي آورد جالب است و آن برميگردد به فلسفه بعثت انبياء :

                   گر همه كس پاك بودي در نخست                        انبياء را كي شدي بعثت درست

     چنانچه تمام مردم از اول خوب بودند ديگر ارسال رسل از سوي حضرت حق شايد دليلي نداشت كه آنهم براهنمائي انسانها بپردازند!

     مرغ ديگري از نفس سگي خويش كه ظاهرا قدرت خلاصي از دستش ندارد، شكوه كرد. آن ديگري از ابليس شكايت كرد كه سخت رهزني در ره طاعتش ميكند؛ هدهد ابليس را در وجود او تشخيص داد و آرزوها و اميال بي پايانش را ابليس دانست

                   عشوه ابليس از تلبيس تست                   در تو يك يك آرزو ابليس توست

     مرغ ديگر از وابستگي خود به زر كه در وجودش عجين شده بود از هدهد پرسيد و عذر سفر خويش خواست.        عشق دنيا و زر دنيا مرا             كرد پردعوي و بي معني مرا

     پرنده ديگري از عشق و وابستگي خود به يار و دلداري در اين ديار گفت و از محبت سختي كه باو دارد و نمي تواند دل از او بركند.

                   شد خيال روي او رهزن مرا                  وآتشي زد در همه خرمن مرا

                   يك نفس بي او نمي يابم قرار                  كفرم آيد صبر كردن زان نگار

                   چون دلم در پس بود در خون خويش         راه چون گيرم من سرگشته پيش

               ... من زماني بي رخ آن ماهروي                چون توانم بود هرگز راه جوي

                   دردم از دارو و درمان درگذشت             كار من از كفر و ايمان درگذشت

                   كفر من ، ايمان من از عشق اوست          آتشي در جان من از عشق اوست

               ... عشق او در خاك و در خونم فكند زلف او از پرده بيرونم فكند

                   خاك را هم، غرقه در خون چون كنم         حال من اينست اكنون چون كنم؟

     هدهدش گفت كه :

                   هر حسابي را كه نقصاني بود                مرد را از عشق ، تاواني بود

                   چند گردي گرد صورت عيبجوي حسن در غيب است ، حسن از غيب جوي

                   محو گردد صورت آفاق كل                   عزها كلي بدل گردد به ذل

     مرغ ديگري كه هراسناك از مردن و مرگ بود پيش آمد و از ترس زياد خويش نسبت بمرگ بدو گفت ؛ من از فنا ونيستي هراسناكم. هدهد گفت ؛ عمر را دو دم بيش نيست؛ دمي كه مي آئيم و دمي كه ميرويم؛ هركس كه زاده شد بايد بميرد!

     مرغ ديگر از رنج و غم و اندوه هاي بيشمار خويش كه زندگي را برايش پريشان كرد ناليد . هدهد گفت:

                   نامرادي و مراد اين جهان                      تا بجنبي بگذرد در يك زمان

     يك مرغ ديگر نزد هدهد آمد و داد سخن بداد كه من آماده فرمان سيمرغ هستم و هرچه آن سيمرغ بگويد آن كنم و هدهد رضايت خويش را از اين موضع اعلام كرد.

                   هر كه فرمان كرد از خذلان برست          از همه دشواريي؛ آسان برست

                   كار ، فرمان راست در فرمان گريز         بنده اي تو در تصرف برمخيز

     بعد از آن مرغي پاكباز پيش آمد و از ثبات قدم خويش در راه هدف گفت و مال را بسان كژدمي در دست خويش دانست كه آزارش ميدهد و بدين جهت آنرا مي بخشد و اعلام آمادگي براي پاكبازي در راه معشوق نمود، هدهد را اين موضع نيز ستودني شد.

     مرغ ديگر با وجود كوچكي اندام و جثه خويش اما گفت همتي والا دارم آيا رهرو اين راه خواهم بود؟ هدهد همت والا را توشه ي عاشقان روز ازل دانست و قابل!

     جالب تر از همه ؛ شايد ، بميدان آمدن مرغكي ديگر بود كه عذرش ، عذري خاص بود؛ از سنخ و جنس عذرهاي مرغكان قبلي نبود. او گفت :

     " من در عشق سيمرغ همي سوزان و در گدازم. از همه جهان بريده ام و خويش به عشق او سپرده ام ، جان بر كف گرفته و نارفته در اين راه همينجا جان در قدمش نثار ميكنم و لذا محتاج طي اين طريق نيستم. "

     هدهد ، در ميان تعجب همگان ( شايد ) ، اين ادعاي مرغك را تقبيح كرد و لاف گزاف دانست ونوعي خودبيني و خودپرستي ، چرا كه دم از عشق زدن بجاي خود نوعي خودخواهي است.

     مرغ ديگري گفت من رياضتهاي بيشماري كشيده  و اينك به كمالي رسيده ام و مي پندارم كارم اينجا پايان يافته است و ديگر حاجتي به ادامه مسير ندارم.

     هدهد اين روحيه او را روحيه شيطاني ناميد كه مغرور و خودبين شده است و او را مطيع نفس خويش دانستكه خود نميداند.

     مرغ ديگري از هدهد دليل سفر خواست يعني خواست تا آشفتگي او بواسطه يك دلخوشي آرام گيرد و ميل سفر در او پديدار شود. مرغ ديگر هم گفت ؛ بعد از وصال سيمرغ از او چه طلب كنم ؟!

     هدهد جوابي بس نيكو بداد كه تو جاهلي ؛ مگر از سيمرغ غير از خود او چيزي ديگر نكوتر هست كه بخواهي!!!

                                    در هم عالم گر آگاهي از او

                               زو چه به داني كه آن خواهي ازو ؟!

                                  هركه در خلوتسراي او شود

                                     ذره ذره آشناي او شود.

 

                                                                                     محمود زارع

                                                                           مازندران . ساري . سوربن

                                                                          http://bahoo.blogfa.com

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم دی 1384ساعت 3:44  توسط محمود زارع  | 

تاويل نماز

                                                   بسم الله الرحمن الرحيم

                                                         تاويل نماز

                                             روايت به بيان اميرالمومنين (ع)

        *  تاويل تكبيرات هفتگانه :

     مستحب است شش تكبير قبل از تكبيرةالاحرام واجب نماز بجاي آورده شود.

1-     الله اكبر اول – در دل خطور داده و اعتراف كرده اي كه؛ خدا والاتر از آناست كه به قيام و قعود توصيف گردد.

2-     الله اكبر دوم -  در دل خطور داده و اعتراف كرده اي كه خداي را برتر از توصيف؛ حركت و سكون دانسته اي.

3-   الله اكبر سوم -  در دل خطور داده و اعتراف كرده اي كه او را از توصيف به جسم بودن و شبيه داشتن و يا مقايسه كردن بالاتر شناخته اي.

4-     الله اكبر چهارم -  در دل خطور داده و اعتراف كرده اي كه اعراض بر حق تعالي عارض نشود و يا آنكه امراض رنجوريش دهد.

5-     الله اكبر پنجم -  در دل خطور داده واعتراف كرده اي از آنكه جوهر يا عرض باشد يا آنكه چيزي در او حلول كند بالاتر دانسته اي.

6-     الله اكبر ششم -  در دل خطور داده و اعتراف كرده اي كه حالت زوال يا انتقال كه بر موجودات حادث عارض ميشود، او بالاتر است.

7-   الله اكبر هفتم -  در دل خطور داده و اعتراف كرده اي او را از آنكه حواس پنجگانه را در ذات مقدس او راهي باشد برتر و بالاتر خوانده اي.

 

·        تاويل گردن كشيده تو هنگام ركوع :

آنستكه بزبان دل مي گوئي؛ خداوندا بتو ايمان دارم، گرچه گردنم را به تيغ جدا كنند.

·        تاويل سر برداشتن از ركوع : ( گفتن ذكر سمع الله لمن حمده )

آنكه خداوند را سپاس كه از عدم به وجودم آورده است.

·        تاويل نخستين سجده :

در قلب خود خطور دهي كه خداوندا مرا از اين خاك آفريده اي و در سر برداشتن از سجده در دل خود ميگوئي پروردگارا مرا از اين خاك بيرون كشيده اي .

·        در تاويل سجده دوم :

در دل گوئي مرا در اين خاك باز خواهي گرداند. و در سر برداشتن از سجده دوم در دل خود خطور دهي خداوندا؛ تو مرا دوباره از اين خاك بيرون خواهي كشيد.

·        تاويل نشستن به جانب چپ بطوريكه پاي راست را بر پاي چپ خود قرار ميدهي:

آنستكه در باطن خود ميگوئي؛ خدايا حق را زنده و باطل را مي ميرانم.

·        تاويل تشهد :

همانا تجديد ايمان و اظهار مكرر اعتقاد به اسلام و تسليم در برابر امر حق متعال و اقرار به بعث پس از مرگ است.

·        تاويل تحيات نماز :

عبارت از اذعان به مجد و عظمت پروردگار سبحان و تعظيم و تكريم و تنزيه وجود اقدس اوست از آنچه ستمكاران گفته اند و ملحدان و كافران درباره او توصيف كرده اند.

·        تاويل جمله " السلام عليك و رحمة الله و بركاة "

ترحم از سوي خداوند پاك و در حقيقت؛ امان نمازگزار است از آتش دوزخ و عذاب روز بازپسين. در آخر امام فرمود : هر آنكس بدينگونه تاويل نماز خويش نداند، عملش ناقص و ناتمام خواهد بود.

                                                                                  محمود زارع

                                                                        مازندران. ساري سوربن

                                                                      http://bahoo.blogfa.com

 

+ نوشته شده در  جمعه دوم دی 1384ساعت 21:2  توسط محمود زارع  | 

امام و نماز:

امام و نماز:
قرآن كريم: نماز را براي ياد من بپا داريد. پيامبر(ص): اول عملي كه از انسان در محشر سئوال ميشود. نماز است. شايد اگر بگوئيم كه امام خميني با نماز توانست به اين مدارج بالا دست يابد و تمام اين پيروزيها را بدست آورد . سخني به گزافه نگفته باشيم! اهميتي را كه نماز در اسلام دارد در حدي است كه بدون آن مابقي اعمال پذيرفته نخواهد شد. تازه خود نماز خواندن هم ملاك نيست بلكه اولا قيام به نماز مهم است نه صرفا خواندن آن . در ثاني اينكه . بايستي براي نماز اهميت قائل شد و بهيچ وجهي آنرا سبك نشمرد. و سبك شمردن نماز هم به اين است كه كارهاي ديگر را به آن ترجيح دهيم و در اول وقت آن آنرا بپا نداريم. امام خميني به نماز از همه چيز بيشتر اهميت قائل ميشد. در اينجا به ذكر چند نمونه در همين ارتباط اشاره خواهيم كرد كه مبين اهميت اين موضوع بطور عملي در نزد ايشان ميباشد: 1- ايشان (امام خميني ) هفتاد سال نماز شب خود را به صورت متوالي خواندند! نماز شبي كه در قرآن . خداوند ميفرمايد كسي كه چنين تهجدي داشته باشد او را به مقام بسيار شايسته اي مي رسانم .(يكي از مراجع ) 2-برخي مواقع كه ما شبها بالاي سر امام بوديم جهت اينكه ايشان را براي نماز شب بيدار كنيم . همين كه موقع نماز شبشان فرا مي رسيد خودشان به حالت عجيبي از خواب بيدار مي شدند . آنچنان كه گوئي كسي ايشان را صدا كرده است.( آقاي انصاري كرماني ) 3-اين كه امام اهل عبادت بودند به اين معنا نبود كه بعضي ها فكر كنند ايشان افراط كاريهاي علن تجويد را در نماز اعمال ميكردند. خير نماز ايشان يك نماز عادي بود و اما اين كه ميگويند امام هميشه با طهارت بودند به اين معنا نيست كه وسواس در وضو و اسراف در آب داشته باشند.( آقاي توسلي ) 4-روزي كه سران كشورهاي اسلامي براي قضيه صلح ايران و عراق خدمت امام آمده بودند وسط جلسه بود كه اذان ظهر گفته شد. امام بلند شده و فرمودند : من ميخواهم نماز بخوانم. ( اقاي توسلي)
  تاريخ ثبت : پنجشنبه 4 تير 1383

      محمود زارع
http://bahoo.blogfa.com

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم آبان 1384ساعت 2:57  توسط محمود زارع  | 

عدالت

                                         عدالت

     اولين ذهنيت شما از شنيدن اين واژه چيست؟

     با شنيدن واژه ، اولين چيزي كه بذهن ميرسد ، عدالت قضائي است و نمونه بارز آن، ماجراي امام علي ، و يهودي است كه ذره ( پيراهن جنگي ) حضرت را تصاحب كرده بود. امام از قاضي انتقاد كرد كه چرا جلوي پاي آن حضرت بلند شد و فرمود كه در مقام قضا بايد با ايشان كه حاكم جامعه اسلامي است، مانند ساير شهروندان رفتار شود و در پايان هم قاضي بضرر امام ع حكم داد و امام بدون كوچكترين اعتراضي پذيرفتند. اين يعني همان حاكميت قانون و اينكه حتي امام علي ع نيز از قانون فراتر نيست.... امام علي ع در وصاياي خود جمله زيبائي دارد: به شما توصيه ميكنم در مورد قرآن! مبادا غير مسلمانان در عمل به آن از شما سبقت بگيرند.... شنيده ام كه در امريكا بالاترين شخص مملكت يعني رئيس جمهور كلينتون بخاطر تخلف از قانون محاكمه ميشود و دادگاه با او مانند شهروند عادي برخورد ميكند. يعني دادگاه ويژه ندارند. ....!!

                                                                                  23/1/83

                                                                                محمود زارع

                                                                    http://bahoo.blogfa.com

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم آبان 1384ساعت 4:59  توسط محمود زارع  |