تبليغاتX
آیینه انديشه ساری

آیینه انديشه ساری

مازندران . محمود زارع

بررسی اجمالی عقب ماندگی ما. قسمت اول

بنام خدا

ما نیز مقصریم

بررسی اجمالی عقب ماندگی ما

 E    محمود زارع

             www.mzare.ir  

            مازندران . ساری . سوربن

جامعه ای خودنساخته نمیتواند رشد کند. عدم بررسی علتهای درونی یک واقعه یا جریان موجب واپسگرایی و نیز نادیده انگاری یکی از مهمترین مجراهای ضعف خواهد شد. ترس از طرح ناشایستگی های درونی همواره ما را به نگاه یکسویه به بیرون هدایت کرده و افراد و اجتماعات را به بیراهه خواهد برد.

اما آنچه که در این رهگذر مهم است انصاف در داوری و باصطلاح نیفتادن از آنسوی بام است . بررسی متعادل این جریان دوسویه عقب افتادگی ها میتواند رهگشای ما در دستیبابی به رهیافتی مطمئن تر در رشد و توسعه باشد. تاکید بر بررسی عوامل درونی نباید تفسیری ناصواب از نادیده انگاری عوامل درونی و یا آنگونه که متمایلین به نظرگاههای چپ همواره میگویند که " تطهیر استعمار و استثمار " را در ما برانگیزاند! یا باعث برآشفته شدن تندروهایی در داخل شود که احیانا ما را متهم به دفاع از عملکرد تاریخی دشمنان بویژه دشمنان غربی نمایند!

البته تا حدودی بر این آتش مخالفتها ، نفت نظرگاههای استعماری که سعی داشتند بر  ملتهای توسعه نیافته بخصوص درس خوانده ها و ملاهای آن جوامع با دلائل علمی تجربی بفهمانند که مهمترین دلیلها را بایستی در عواملی مانند قهر طبیعت ؛ جغرافیا و نیز وجود برخی پاره فرهنگها و ...  جستجو نمایند ؛ را موثر دانست و باز گویا باید تا حدودی نیمه طبیعی انگاشت که باصطلاح مار گزیده احتمالا بایستی از ریسمان سیاه و سفید بترسد ولی بهرحال مخالفت با این نظر و یا آن دیدگاه دردی را دوا نخواهد کرد بلکه تلاش همه ما بایستی معطوف به بررسی تمامی عوامل و دلائل ذیمدخل در این پروسه تاریخی ، اجتماعی ، فرهنگی باشد!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم آبان 1386ساعت 7:9  توسط محمود زارع  | 

نوروز خوانی

بنام خدای نوروز کننده

www.mzare.ir

نوروز خوانی

          مراسم سنت ها و آیینی در پیشترها و قدیمترها بوده است که گویا تکنولوژی حال چندان روی خوشی با آنها نداشته و روند مدرنیزه شدن در دنیای امروز هر آنچه را میتواند به حق یا به ناحق با همکاری بشر از سر راه خود بر میدارد. این سنت ها در ورطه گرداب ایجاد شده بوسیله فن آوری ها نابود شد .

در زمانی که انسان به آسمانها نزدیکتر از حالا بود ، این آیین ها رواج بیشتری داشت . زیرا نزدیکی به آسمان ، ‌بیشتر ناظر به عالم غیر محسوس تر زندگی انسان میباشد ، نه این که غیر زمینی بودن .   

          راجع به یکی از این سنت ها که در هماهنگی با طبیعت بود مراسمی بود بنام عروس طبیعت یعنی نوروز و بالطبع نوروزخوانی که مربوط و ایسته به نوروز بود . در هم اواخر سنت هایی رواج داشت که بخاطر آوردنش در شرائط فعلی  از جهاتی موجب افسوس آدمی در ضایع کردن یا از بین رفتن آنها میشود. مع الاسف گهگاهی در گوشه و کنار این مملکت بویژه در مناطق دوردست تر و کوره دهات و روستاهها این مراسم برگزار میشود.

          حاجی فیروز فردی بود که در ایام نوروز سر وکله آنها پیدا میشد. این شخص با چهره ای سیاه و با لباسی الوان مرکب از رنگ سرخ و زرد و کلاه و کفش مخصوص و دایره بدست در کوچه پس کوچه ها با خواندن اشعار فولکوریک ، مردم را سرگرم میکرد. مایه اصلی اشعار او طنز و گاهی فکاهی و بیشتر برای خنداندن و شاد کردن مردم و یا بقول ملاها ادخال سرور بود. شعار معروف آنها : ¯


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم مهر 1386ساعت 9:52  توسط محمود زارع  | 

دیگران باید بما بگویند که ؛ " چه داریم " ؟!!

 گويا تا ديگران نگفتند كه چكاره ايم و چه داريم ؛ باورمان نميشود!!!    

  چرا بايد نسبت به مفاخر علمي و ادبي و فرهنگي ايران اينهمه بي توجهي شود؟!!

 

     بنام آنکه فرمود ... فتبارک الله احسن الخالقین...
دیگران باید بما بگویند که ؛ " چه داریم " ؟!!

E.mail: mahmood.zare@Gmail.com
مدتی قبل که مطلبی تحت عنوان « زندگی بی تناسب با فهم » را نوشته بودم , و در آن نوشته بود که از چشمه سار زلال مکتب مولانا قطراتی را چشیده بودم ؛ خوشبختانه در ادامه نظراتی که بعضی از آشنایان مطرح فرمودند ؛ اینبار یکی از اینان بمن فرمود: فلانی! با شعر که نمیتوان زندگی کرد! نمیتوان دیندار شد و... ! در آن محفل ایستاده نتوانستم چیزی برایش بگویم و حداقل از محبتی که ابراز داشتند , تقدیری بعمل آورم. بقول امروزیها ؛ جو متناسب نبود. از طرفی او فرموده بود و گذر کرد... اما در اینجا غنیمتی شد تا در این باره توضیحاتی را عرض کنم. لذا بی مقدمه و ضمن تقدیر از تمام عزیزانی که این بنده را مورد لطف خویش قرار داده و آنقدر ما را قابل دانسته که مطالب ما را بخوانند و نظراتی را مطرح و ایضا نصایحی از سر شفقت و دلسوزی برای دین و دنیای ما بفرمایند؛ میرویم سر اصل مطلب , که « چرا مولوی ؟! »


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه دهم مرداد 1385ساعت 4:59  توسط محمود زارع  | 

عشق یا غریزه حیوانی / قسمت اول

                          هوالمحبوب

                   عشق ؟ ! يا غريزه حيواني !!

           آيا عشق تنها در داستانها بصورت نابش جلوه گر است؟!

           عده اي عشق را از روي علائم آن ميخواهند بشناسند؛ گفتند :

·        لطافتي ماندگار در روح و رفتار

·        اعتقاد عميق به اينكه تمام خوبيها در معشوق جمع ميباشد.

·        اطمينان به اينكه احدي تا حال چنين شيفتگي نسبت به مخلوق ديگر را تجربه نكرده است.

            تضاد را در عشق ، طرح و معتقدند ، مانند :

·        عشق ؛ نشاط و شادماني در عين عذاب و شكنجه است.

·        عشق آزادي است و در عين حال بردگي.

·        عشق زهري است و ترياق.

·        عشق درد است و درمان

            شعراء هم كه " بنياد جهان را بر عشق استوار مي بينند! "

 

     يكي نوشت كه ميخواهد عشق را توصيف كند(؟!) نه بصورت احساسي و ادبي و... مدعي است  بر اساس نظريات جامعه شناسي ، بيوشيمي ، روانشناسي به تحليل عقلاني (؟!) آنهم در نقطه مقابل  عقل (؟!!!) در فرهنگ شرقي ، يعني عشق ، مي پردازد!

     قصدم از اين مقال درج نظريات مربوطه و تحليل مختصر از آن مي باشد.

     عدم تمايل دانشمندان تا اين اواخر به بررسي قويترين احساس آدمي زاده را منوط به پيچيدگي هاي سر در گم كننده اسرار عشق در برابر ذهن كاوشگر آدمي دانسته. آنان ( دانشمندان )  احساسات ( پست تري به تعبير من ) غريزي مانند ترس ، خشم را با سنجش ضربان قلب ( مولوي در قرن هفتم در دومين تمثيل مثنوي به اين شيوه – نبض گيري و فهم اسرار درون دخترك كنيزي كه معشوقه پادشاه شد – پرداخته است !! ) شدت تنفس، انقباض عضلات ، مجموعه اي از عكس العملهاي غير ارادي ، اندازه گيري كرده و ميكنند( امروزه هم مدرنازسيون ابزارآلات بهتري را عرضه داشته است ) اما او مدعي است كه عشق اثري مشخص روي وسايل سنجش بجاي نگذشته. ياد آوريد كه ... : هان مپريشي صفاي ذلفكم را باد / هان مخراشي به غفلت گونه ام را تيغ / لحظه ديدار نزديك است... ديدار معشوقه منظور بوده حتما ... نه ؟! البته اثر دارد، كه خامان عالم را به اشتباه خواهد افكند و امر عشق [ (!!) – امر ؟! عشق؟! ] را بر ذهن ! آنان مشتبه مي نمايد. زيرا ممكن است با علائمي  مانند سوء هاضمه ، حمله عصبي ، شيزوفرنيا و... انواع و اقسام كوفت و زهر مار ديگر كه فارغ از نامهاي ياجوج ماجوجي خويش ، همگي حاكي از كم داشتن يك يا چند تخته از اعلا يا عليامخدره يا مخدرات و... ميباشد، اشتباه گرفته شده.

     ترس ( فرار ) و خشم ( چمر ) باعث عكس العملهائي مفيد در جهت بقاء گونه ها بصورتهاي فرار، حمله و... ميشوند، منتها اينرا چكار كنيم كه آدميزاده مبهم تر از ابهام عشق، حتي بدون عشق هم ميتواند ... توليد مثل نمايد . تنها يك نتيجه مشخص تا حالا حاليم شده و آن اينكه همخوابگي و توليدمثل لزوما منوط به برقراري يا وجود رابطه عشقي نيست!! چنانچه خود نيز ميگويد 90 درصد – اين درصدها شاكيان اصلي پل صراط علم در قيامتند كه الكي ارزش و وزن آنها را هر كس بطور عشقي مي تراواند – ازدواجهاي سنتي و برنامه ريزي شده در كشور ما (؟!) كه متداول است، خالي از عشق است. خوب پدرآمرزيده ازدواج اولا سنت است، ثانيا اتفاقا برنامه ريزي ميخواهد ، ثالثا عشق نيست دقيقا يك قرارداد است، قرارداد! اشكالش چيست؟ عشق كه بالاش ديگه عشق است...!

     مشكل را شماها ايجاد ميكنيد كه انتظار از ازدواج را – صرفا نكاح ( بمعني عقد قرارداد ) – آنقدر بالا مي بريد كه با كمترين بگو و مگوئي درباره كمي روغن نباتيي و نمك در منزل، بين دو طرف ( زوجين ) احساس عشق را زير سئوال مي برند!! البته موضوع از آنطرفش بلااشكال است، يعني هر ازدواجي لزوما برپايه عشق نيست اما هر عشقي ميتواند مبناي ازدواج شود و ميتواند نشود و حتي سوپر عاشق ها هم ، ازدواج و وصال را خط قرمز و پايان راه عشق ( عجب واژه مسخره اي ... پايان راه عشق ) مي دانند.

     بودند متفكرين كم زحمت دهنده به فكرشان، هم وقتي اين معضلات را ديدند، فورا به اين نتيجه ( بديهي به ذهن آنان ) را گرفته اند كه ( همان حرف پرسشي اوليه خودمان در اين مقال ) عشق تنها مخلوق داستانسرايان و محصول شعراء بوده و دست بر قضا عاقلان معاش انديش براي پركردن جيب پرنيازشان و دست پرتمني خويش و وجود پرمستدعا و كم و كاستي دار خويش . از اين لطيفه مخلوق و محصول ( كه در تابع اقتصاد رياضي ) ، توليد، مولديني بنام هباء منثورگوها بوده  آنرا ترويج كرده اند و انصافا ليلي و مجنون و وامق و عذرا (  و حتي رمانيه و سومادا  )هم محصولاتي بسيار پرمنفعت و مستمر در طي قرون متمادي بوده اند.

     حالا من كه ترهاتي به مخيله ام خطور كرده است، پرانتزي باز كرده و بگويم كه عجيب رابطه اي وجود دارد بين حرفي بمانند " پ " مثل پيمانكار ، پول ، پارتي ، پرروئي ، پشتي ، پارو، پيمانه ، پري ، پر زوري ، پرخوري، پيمانه پر ، و پ و پ  كه دارم به ته ته پ ته مي افتم كه در همين جمله گنگ البته فوق العاده مفهوم و رسا هم بنگاهي ، شاه كليد حرف اين جمله همين حرف " پ " هست و گرنه همه اش ميشود، تتت ، كه سكته است و بي معني!

     من هم فكر ميكنم شاعرم. ولي بيشتر شاعر نثر نويس؛ نظم اصلا مال انسانهاي نظامي است؟؟!!! شاعر از همه تر دامن تر است و آبدار مثل هلوي پوست كنده و همانطوريكه  بعرضيدم تردامن تر. پس شاعر نثر نويس در واقع شاعر واقعي است؟!!

     از اين چرنديات در لابلاي مطالب ؛ بدليل اينكه از قوه تخيل شاعرانه ام؟! استمداد ( كه چه عرض شود…) هر دم آيد به مباركبادم… كه اگر من نروم او به طلب مي آيد، اصلا خود من شده ام تخيل و يك پارچه شاعر كامل پر و پيمانه. خواهم شعريد! منتظر بمانيد در خماري! راستي خماري هم عجيب رابطه اي با تخيل و شاعري دارد. ولي انصافا اگر شعراء هيچ كاري نكرده باشند بجز همين صدور يك فقره محصول لطيف و آبدار و گرانقدري بنام عشق؛ شيدائي ، براي هر چند جدشان تا آخر دنيا بس كه بالاي بس بود درست مثل بست بالاي بست و هي بست يالاي بست و…شكر … !

     اين طايفه پر بيراه هم نرفته و نگفته اند، زيرا به خيالم ، مسخره ترين چيز، در دنياي علم و ادب و فرهنگ و اين جور چيزا؛ ادبيات بدون عشق است. آنوقت ديگر، ادبيات نتوان ناميدش شما مختاريد هر چه كه به مخيله تان رسوخ نموده بارش كنيد، درست مثل بارش تگرگ!

     دارم بيراه ميروم. مگر عشق به بيراهه نمي برد! آخه مومن به عشق !!! راه را كه روندگان با چراغ عقل و… مي پويند؛ راه عشق را، راهي نيست ، چون مقصدي جز همين راه نيست، پاياني ندارد. خود راه هدف است، پس راه نيست بلكه بيراهه است.

     آقا! خماري عجيب استعدادي را در شعر و شاعري بر مي انگيزاند ، البته خماري  كه شايد خمارتان كند پس قماري بهتر است، منظورم" مثل بچه خوبها بگم " ، خلسه است، نشئه است، صفاتو…! اند مرامي !

     خوب پس اين داستانها و نمايشنامه ها را شعرها و امثالهم را  را بعضي ها جدي گرفته اند و بهمين دليل منفعت ، محصول كار اين جديت آدمهاي غير جدي در دنياي خلسه و خيال بوده است.

     خوب اين آقايان هنرمندند، اصلا بنظر من اصلي ترين مشخصه يك هنرمند اين است " كه بجاي آرزو كردن ، آرزو ميسازد " . و آنها ساختند و من و ماها هم آرزو كرديم و بعضا هزينه هائي را پرداختيم كه در دنياهاي ديگر هم شور و غوغاهائي در افكند. در دنياي سياست ، روحانيت ، حكومت، روابط عمومي و خصوصي و هر دنياي ديگري كه اهلش ، آرزومند عشق بوده اند و خواهان اين راه بيراهه، كه حتي آنقدر دود خلسه گي آرزوسازان، فضاي آنان را وهم آلود كرد كه بدون هيچ گونه ظرفيتي ، بدون هيچگونه آلت و ابزاري؟! در راستاي تحقق اين آرزو ، نهايتا به تنها دارائي خويش بعنوان وسيله، تكيه كرده و كردندآنچه را كه نخورده مست شده بودند و البته مستان را بدليل ناهشياري در برابر ترازو و حكمي نيست، مگر اينكه به آلتي هشياريشان ساخت. كه اين ابزار در دست محتسب به تكرار 20 لغايت 80 و حتي تا 100 شماره ( از كبائرش بدليل كوچكي مان مي گذريم ) بر ابدانشان هست كه شايد از خواب وهم و خيال و نشئه خويش به راه آيند!

     راستي تا از خيالم در نرفته اينرا هم بگويم كه مضحك ترين قيافه ها را تاكنون برايم كساني داشته اند كه فكر ميكنند از ديگران برترند و بدتر اينكه ميپندارند ديگران در اين توهم با او يا آنها هم عقيده اند و يا لااقل … ( هيچي از خيالم دررفت) عجب دنياي قراري است دنياي خيال . چون خيال اندر خيال شد، داشتم به آنهائي مي تخيليدم كه رئيس جائي هستند و مصداق اين قيافه هاي مشروحه اند…

     اي بابا اين بنده خدا آمد يك حرفي زد كه در اسرار عشق كاوشي از سر عقل و علم نمايد! حالا ما ولش نمي كنيم و با اين شخصيت سيال گويا خود در جرگه آنهائي شديم كه فكر مي كنيم ديگران از ما و خط ما و سخن و قلم ما … بعله … ديگه ماييم و تجسم آرزوي مخاطبين و خلق اللهي كه احسنت ميگويند و آرزو دارند كه مثل ما شوند…!!

     راستي تا يادم نرفته است يك تعجبم را هم بگويم. مدتي است كه اين عجب مثل خوره اين ذهنم را بخود مشغول كرده است كه آقاجان ! مگه دست دوم شدن هم براي آدمي افتخار دارد؟! بيشتر در دنياي اداره جات مي ذهنم! تازه دست دومي كه اولي اش… چه بگم؟! باز شدم تيره دل و بدزبان! تازه دست دومي كه اولي اش … چه بگم؟! باز شدم تيره دل و بد زبان! اين چه مشي ومرام است كه هم مدعي باشيم كه چنين آرزوسازانيم و در عوض ره پويان راه آرزومندي و آزمندي را ( حالا هر چند دست دوم و دست چندم هم باشد …كه ) به سخريه ميگيريم ولي راستش من دارم تعجب ميكنم بطوريكه دارم شاخ در مي آورم. مسخره نمي كنم واقعا! اصلا بعد از دست دوم شدن ، اون اخلاق ديگرش را درآورده ( منظور اخلاق دومش را ) چون طفلك دست دوم است ديگه! البته نسبت به مادونش ، فرد حالا دست اول است، اگر نه اين مسائل در حيطه كار ما نبود( ببخشيد بود ) – نميدانم شايد هم اگر بود ، بهتر بخورد، قاطي كردم – ( چون اينها ديگه مسائل اداري و پرسنلي و مديريتي و… است كه صد البته در راهند و ما بيراهه روانانيم كه چه نسبتي  است شاعر جفنگ گوئي چو من را كه حتي نثرش را نيز – بعنوان مدعي شاعر نثر نويس – بلد نيست، با عقلائي كه عقل و تدبير و تذكير و تبشير و… دارند و همان به كه كار قيصر به قيصر سپاريم و ما في الحال به همان شاگردي در مكتب جفنگ گوئي خويش ، - حالا شاگرديش را هم در اثبات كم ادله ايم – بعنوان شاعر نثر نويس ، به خلسيم و … پ پ پ بريم سر مقال بررسي كننده عشق در منظر عقل!

     آقاي آقا محمود! شما در اثبات ادعاي اين فرقه شريف ! كه عشق را اينگونه تفسير كرده اند، چه جاي شك داريد كه همه روزه شاهد يد كه دنياي صنعت و سينما، هنر و موسيقي و سرگرمي و حتي همه چي ( چون وقتي خوب روابط بين پديده ها را بررسي كني ، نهايت مي رسي كه همه به راه همان مقصدند؟! و اين همه براي يك چيز است كه حالا بالاخره " چيز" است ، يعني تخيل نيست. گر چه " چيز " است ولي خلسه واقعي ولو زودگذر را ، خود آنها دارند ) اگر بر پايه اتفاقات رمانتيك عاشقانه نباشد، شكست خويش را پيشاپيش بوضوح آفتاب خواهد ديد!!. آقاي فرويد تنها كشش جنسي را واقعيتي اصيل در تمامي اين نزاعها ، صلحها  و باقي ماجرا ها ميداند، خوب راه روشن، صاف و صد البته معلوم است و مثل راه دنياي خلسه روانان مبهم و پيچيده و بي خود نيست ؟!! عشق ، پس ، پديده اي موهوم  و ابزاري است كه حالا محصول تخيل فلان شاعر عارف و... شده ، پول و باز هم پ پ پ و... از بس حالا پ پ كردم ، ياد پف پفي ، پفك نمكي و... افتاديم و القصه ... بگذريم! چون شايد ( رويم براه ) عده اي اين مطالب را مودبانه نخوانند، هر چند كه مودبانه نوشته شده باشد، حالا...! ول كن بابا! آره قربونش!...

     پس عشق تنها واكنش ذهنهاي ساده لوح به توهمات تبليغ شده اين شركتهاي تجاري است!! تقريبا تمام فيلمهاي هاليودي و تا حدود زيادي غير هاليودي يك يا چند فقره داستان رمانتيك موازي با ماجراي اصلي را در بطن خويش حتي در ظاهر خويش دارند و آنهائي كه همين توليد ، محصول يا همان " عشق " شعراء موضوع اصلي باشد كه واويلا ( مثل تايتانيك ) ميشوند پر ( فراموش نكنيد پ را ) پر فروش ترين هاي دنياي هنر و سينما. نوشته كه تجارت چند ميليارد ( نه ميليون بلكه ميليارد ) دلاري ( نه ريالي ) موسيقي غرب بدون موضوع و سوژه هاي عشقي بالكل سقوط خواهد كرد. پس عشق ميشود ابزار منفعت ! و لذا از آنجائيكه در تكامل بشر نقشي ندارد، لذا با طبيعت حيواني! بشر سنخيتي ندارد. و ايضا سريالهاي پياپي سيماي ما و فيلمهاي سينماي ما ، هم كه البته بدبختها پول گيرشان نمي آيد ، مردم ندارند كه بدهند. از كجا بيارند، مگه پول مفت نفت را دارند! مثل عرب ها و بعضي از دول پيشرفته تر! لذاست كه بدبختند.

     و بهارا بهار ! چون تنها داوري در امورات ديگر است فعلا اينها مهم نيست از سر سيري مردم است! پول پفت بر وزن مفت ؛ تنها با پ كار داريم ؛ ( نفت ) زيادي گرفتند، مست شدند ( حالا مست را نميتوان بر پ ابتدا كرد كه "م" را در اينجا به پ مبدل كردن ، از شان ادبي مان بدور است ، چون ناسلامتي ما داعيه ارتقاء فرهنگ و ادب را داريم. حتي اگر شده با تظاهرات، پظاهرات!) راستي نقش ديگه پ را بگم و از اسرار حرف پ! اين آقا از اسرار عشق ميگويد و من از اسرار پ . شما وقتي صحبت ميكنيد، متوجه نيستيد، چون اصلا قرار نيست كه گوش بدهيد. آمديد (يم ) كه نگوشيم، حرف زدن هنري است پرتر اما گوش دادن هنري است مرتر ! طبايع هم به مر و مرارت و درشتي ، خو ندارند. تقصير مخلوق كه نيست، طبيعت است ديگه، چكارش ميشه كرد!

     شما براي ارتقاء سطح فرهنگ مگه از قبل از عيد امسال نديديد و يا حتي نشنيديد كه ، حاملان علم و دانش و ادب ، دست به تظاهرات و پظاهرات مي زنند، حتي تظاهرات هم پسوندش يك كلمه مركب پظاهرات دارد. " پزاهرات " هم اصلا ميتوان نوشت. باز هم پك و پز و پ . كي به كيه؟! عالمان و اديبان كه مشغول تظاهرات و پظاهراتند براي پول و بدپختي ( بله بخوانيد بد پختي، فرقي نميكند ، كيه به كي) تازه، ميدانستسد كه ميتوان در گويش ، پوينده تر بود، مي نويسي "ف" ميخواني "پ" ! مي نويسي تظاهرات، ميگوئي پظاهرات، يا "ظ" را هم "ز" تلفظ ميكني، البته ميشود گفت تلپظ ( يا تلپ پز!).

     پله، صحبت از پرح آپاد ، كه همان فرح آباد است و خواستم بگويم كه وقتي گفتم ، "ف" ، حتما تو به پرح آپاد رفتي! يعني ذهن و پهن را فعال پعال ميخواهيم بكنيم.

     اما، حالا اللهيون، ( عده اي پررو – پ را درياب – و بي ادب ميخوانندش هپروتيان ) با همين استدلال ، عشق را جز لاينفك انسانيت ميشمارند. از نظر اينها ( حالا با كمي سردي و داغي كم و بيش متفاوت ) اساسا ( حتي ) عشق به جنس مخالف ، نيز موهبت و عطيه اي است از عالم بالا و متاثر از ميل اصيل ( درست بخوانيد مثل اصيل ) انسانها به تعالي و تكامل ميباشد.

     احسنت! خوب حالا اين يك حرفي از گونه ديگر شد. پيشترها با آن ديدگاهها داشتيم " جنبلي " مي شديم و دنيا را با آخور و طويله و آدمي را با تنها كاسب ( حالا هرچي ) و عشق را با قرتاس بازي براي دنيا خواهي صرفا سودمندانه و آزمندانه يكسان داشتيم مي خياليديم. بالخره داشتيم رنگ زمان خود را مي گرفتيم . داشتيم مقداري عاقل ميشديم. البته عاقل با عقل معاش ( والا شان و مرتبه عقل، شريف تر از آن است كه سود جويان را عاقل بدانيم ) تازه سودجوئي هم ضمنا كار خوبي است ولي هر چيزي آدابي دارد و هر مكاني ادب خاص خويش را ..... رفتي فرح آباد ديگه ! ها !! پرح آباد ! نه ! ها ! فرح آباد ! البته ميدانيد چون شاعرم و نثر نويس يعني شاعر نثر نويس و ادبيات را فول م و كلاس دارم و حتي آنقدر دارم كه كلاس ميزارم، حتي زيادي دارم و هاي كلاس ... توپ توپ، ميدانم كه " ف " در فارسي همان " پ " در پارسي است. فرقي نميكند، سپيد ، مثل سفيد است، اصلا عين همند. عجيب حرفي است اين پ ! ها درسته ؟!! پس برو دنبال فلسفه ، پلسپه " پ "! پي در پي برو، حتي پياده هم شده يا با پا چيرو، فرقي نميكند. پاييز باشد يا پهار. تازه " پا بستان " هم ميشه رفت! ادبيات را بالاخره بايد از جائي به سمت ارتقاء ، تغيير داد ديگه فرقي نميكند، كي به كيه؛ كجا يقه ترا ميگيرند كه تابستان را نوشتي پابستان!

     تازه نترسيد، توجيه هم داريد ، ميگوييد كه از فرط سيري و رفاه ( رپاه ) زبانم خوب نمي چرخد و ف را پ ميگويم. شما شايد دوران طفوليت يا همان تپوليت را يادتان باشد كه " ر " را " ل " و " ف " را " پ " مي تلفظيد!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم آبان 1384ساعت 4:14  توسط محمود زارع  | 

عشق یا غریزه حیوانی / قسمت دوم

     خوب اين آقايان هم بند كرده اند به حرفهائي از آنجور حرفها و حرپها؛ به اين تغيير و تحولات كاري ندارند. فارسي را يا همان پارسي را  كه پاس ( فاس ) بداريد كافي ( كاپي )  است. اينقدر دگر انديش و غير خودي و دشمن هست كه وقت نمي كنيم به اينها كه ف را پ ميكنند، بفردازيم، حالا شايد " بفردا" زيم.

     شما فعلا ( پعلا ) از اين ف ف هاي من ناراحت نشيد، پدري از اين پ يا ف دربيارم كه تازه آخرش متوجه خواهيد شد و مي پهميد كه جريان " پ " چيست؟ منتظر باشيد!

     حتي اگر اين ف ف ها به فيس و افاده هم رسيد، صبر كنيد، تا من يه چند خطي پدر آمريكا و اروپا و اسرائيل و... را در بياورم تا بموقع ماجراي ف را برايتان تپسير كنمو شرح نمايم. پعلاوه در خماري و خلسه و خيال بمانيد، تجربه بد نيست، عالمي دارد. خوب عالمي است تجربه! همچنان در حال آنيم. لابد ميدانيد كه تجربه غالبا نامي است كه ما بر روي اشتباهاتتمان مي گذاريم!! بله همچنان در حال آنيم و درآنيم... در اشتباه غرقه ايم...آقا...!

     برگرديم سر عشق و جدي بگيريم داستان عشق را! چنانكه مستضعفان جديش انگاشتند. آخرش و عشقه! ( راستي تا اينم از خيالم نخليد بگم كه اگه دوباره از همين الآن برگردم به عقب تمام " ف" ها و يعني اكثرش را حذپ ميكنم. چون خيلي لوس شده است و بي مزه، ما كه قصد مطايبه نداشتيم. شوخي كه نداريم. لطفا همه ف هاي اضافي را خودتان حذف كنيد. زحمت دادم، پوزش... البته ميدانم كاري نبايد كرد كه منجر به عذر خواهي شود ولي مگه قرار است كه هر چه را ميدانيم عمل كنيم چون اولا خيلي به آنچه كه خود ميدانيم باور نداريم، يعني عميق بود، گل توش ريختند، ديگه از هر چه دانسته اي خود ميدانيم... حتي از داشته هاي خود داريم...البته نداريم... خودتان ميدانيد ديگه...! تازه عشق، اينه كه ديگران هستند و خوب ميسازند و حسابي فكر ميكنند و كار و ما هم هي رابطه برقرار ميكنيم، انواع و اقسام رابطه ، بويژه در مديريت سازمانها و دستگاهها، اداره و نهاد و... رابطه خوبي داريم و دست اندر كار سركار آوردن مديراني هستيم كه هزاران سروگردن از زير دستانشان زير سر ترند. صد البته همه مادونها را عقده اي كرده ايم. البته مادونهاي معرفت دار و فهميده را ، و مشكل از همين فهم و معرفت است. كاش مديران بيشتر مي فهميدند و اين برتري در فهم و دانش و فكر و ايده براي مادون ها اولين محصولش تمكين است به يقين و به جان ، ولي در غير اينصورت تمكين است به درد و سازش و منجر شدن به خودسانسوري و نهايتا پفيوزگري، ( رويم بديوار البته )!

     البته اگه نبودند بهتر از اينا كه دردي نبود ، حرف ( كه مدتهاست، سكوت پيشه كرديم ) خون دل و مرض اعصاب و قرصهاي مسكن اعصاب هم چه پيري زودرسي را توليد ميكنند، اين است كمال مستخدمين دولت اسلامي زير لواي مديريت ايراني!! بقال و چغال، خياط، برنج فروش و بزاز باش ! مهم نيست، با نماينده و فرماندار و فرمانبرو... رابطه بده و بستاني خوبي داشته باش، حالا تنها پول در دادوستد نبايد حتما باشه كه چيزهاي ديگه اي رو هم ميشه داد كه داريد ميديد!!

     مگه واقعيت شاخ و دم دارد. خائنين به فرزندان آتيه ما نبايد مورد ملامت قرار گيرند. باش ( باشيد ) تا صبح ... بدمد! اندكي صبر ! سحر نزديك است. حتي اگه تقدير خداي براي خلق الله اين باشد كه امام زمان ( عج ) در اين عصر ظهور نفرمايند، قطع بدانيد كه خداي را حتما امت زمان به ظهورش ، در كنه ذاتمان در تك تك سلولهايمان گواه گرفته است. به آينده اميدواريم به لطف خداي اميدبخش كريم و صد البته جبار و منتغم!

     برگرديم، " عودت " رجعت كنيم، انسان موجودي مرجوع ، رجعت كننده نيز خواهد بود. ادامه دهيم كه: هر موجودي چون از نظر جنسيت به تنهائي داراي نقض ميباشد كمال خود و آنچه را كه ندارد، در جنس مخالف مي بيند، و لذا شيفته او ميشود. و اين احساس بطور كل با كشش جنسي متفاوت است.

     يك بحثي هم ميتوان بابش را اينجا حداقل باز كرده  و آن اينكه نگاه شرط است. همه تك جنسي اند ( دو جنسيان مستثني هستند ) همه نقص دارند، يا حداقلش احساس نقص دارند. پس براي ارضاء حس كمال طلبي ناچار از پيوند با ديگري. حالا نوع رابطه متفاوت است، حالا ديگري را با دو موضع ميتواند بصورت انتخابي ( از لحاظ باطن ) نظر نمايد. يا كشش به طرف مقابل براي رفع نقص كه اصل اين كشش در كش و قوس زمان و مكان و موقعيت با درجات متفاوتي از حب به عشق وشيدائي و... منجر ميشود. يا چنانچه چنين كششي را بر اثر تمايلات القائي  شيطاني نخواهد يا نتواند ، پيش مي آيد كه دچار حقد و حسد و كينه خواهد شد و براي همين است كه گناهان كبيره اي از اين دست به وفور يافت ميشود و در واقع رسالت ، يا يكي از رسالتهاي انبياء عظام الهي بعد از دعوت به توحيد و... به قسط و عدل بوده است چون تنها با جوهره عدل ميتوان شخصيت تعديل شده اي را داشت و مزاحم ديگران نشد، يا دوستي – مورد تاكيد است – يا تعديل . يا ايثار يا عدل ، در جنبه هاي فردي ايثار تقدم خواهد يافت ، يعني توان تقدم را دارد، در جنبه هاي اجتماعي عدل ، معيار و مقوم است و ايثار عليرغم شانيت خويش موخر بر عدل ميباشد!

     كششها را بايستي با توجه به انگيزه آنان مورد ارزيابي قرار داد ، كشش هاي جنسي ، غريزي اند و پست ( البته وقتي ميگوئيم پست منظور در مقايسه با كشش عشق و عرفان از لحاظ رتبه ماهوي است نه پستي از جهت اخلاقي كه آن بحث جداگانه اي است، چون در كشش جنسي، انسان وجه مميزه اي با حيوان ندارد، بلكه از غالب حيوانات حتي خروس و مگس و خرس و شغال هم از جهت رتبه پايين تر است ، بلكه كشش غيرجنسي از نوع ماورايي است كه لاهوت ، ملكوت و... ) كشش از ضمير عشقي، تمايلي است ماورائي و باصطلاح آسماني . البته بودند انسانهاي شريف و وارسته و با معرفتي كه حتي كششهاي تناني ، بويژه كشش و تمايل جنسي و ميل به دوستي به جنس مخالف از اين منظر كه در نهايت ميتواند به تمايل يه ملكوت منجر شود غنيمت شمرده و مي ستوده اند. اما راهي بس خطرناك هم هست كه كار هر كسي نيست و از جهتي بقول شمس : " اگر دمل پشت گردن نداري ( اي صوفي ) چرا عكس ماه را در آب پياله ميبيني ؛ خوب سر را بالا كن و ماه را در آسمان و بي واسطه  ببين!" .

     در آثاري كه از بزرگاني مثل سعدي و حافظ و... عطار و.. بجاي مانده، سمبلهاي عشق زميني و آسماني را گاهي آميخته بهم مي بينيم. پذيرش و گزينش دو ديدگاه مطروحه درباره عشق از سوي شما بستگي به تجربه يا تجربيات و حتي تعصبات شخصي و اجتماعي تان ( تا حدود زيادي ) وابسته مي باشد.

     البته در بررسي نظريه طبيعيون و علماي علوم طبيعي در اين رابطه به موضوع تازه اي اشاره ميكند كه اين دسته ، هيچ يك از دو نظريه صدرالذكر را قبول ندارند. البته كامل نميدانند، نه اينكه قبول ندارند بطور مطلق و بصورت سياه و سفيد! خير؛ كاملا آنها را صحيح و پر و بي نقص نمي دانند. نقش عشق و اين جاذبه را در بشر بشرحي ( ظاهرا ) توصيف كرده اند كه نويسنده صراحتا به توفيق خويش در تجربه مورد نظر از اين منظر اشاره مي نمايد.

     اينان ميگويند عشق داراي عوامل رواني و عوامل و مباني هورموني است و يعني مبناهاي فيزيولو ژيكي نيز دارد . كه با طبيعت مادي انسان سروكار دارد. حالا شايد در تعريف عشق اينجا لنگي هائي هم زده باشند، حال بايد خواند و اما از پيش داوري پرهيز كرد. عشق داراي اهداف مهمي در سير تكاملي انسانهاست . در اين تئوري جريان تقدم و تاخر مرغ و تخم مرغ  بياد من ميرسد كه اگر چنين است كدام تقدم داشته؟ انگيزه جنسي ( توليد مثل ) يا عشق؟ از منظر بقاي نسل ؛ انگيزه جنسي تقدم داشته است و نياز به عشق ... بر مبناي چه دليلي توجيه تكميلي خواهد داشت؟! در اينجا ميتواني با يك پاسخ روتين و كپي شده در ذهنت بگوئي و خيالت را راحت كني كه بابا عشق چيز ديگري است و.... خوب اگر روحت باين قانع ميشود، ترا بس است و ما را با تو ماجرائي نيست.

     با اتكاء به نظريه و تئوري بقاء و استمرار اقوياي دارويني؛ ميگويند: عشق اولا موجب گزينش شريك جنسي برتر و درنهايت توليد فرزندان متكاملتر؛ در ثاني استمرار پيوند بر مبناي قواعد هورموني ( بين 7-4 سال ) در رشد و بقاي كودك ضروري است. ولي محبت درازمدت و احساسات شگفت مدت دار چه مبنا يا مبناهائي در بين عشاق دارد؟! درك اين رابطه  تنها در صورت ابتلاء فرد به عشق مبتلا ميداند و بس ( گويا تنها راه ممكن ) . عاشق در نگاه به ضمير خويش ميل و جاذبه شديدي در پيوند با معشوق در خود احساس ميكند كه گاهي باعث ملال ؟! و جنون ! نيز بر اثر اين فاصله و يا هجران خواهد شد.! حتي بذل موقعيت ؛ مال و آبرو تا در حد اعلايش ، بذل جان نيز گاهي آرزوي عاشق در پاي معشوق ميشود و از اين كار لذت هاي معنوي و حظوظ روحاني فراواني را در خود احساس ميكند.

     واقعيت و حقيقت عشق در تداوم و ماندگاري آن نيز معين و ثابت است؛ فارغ از اينكه در چه جامعه اي هستيم؛ شعله عشق همچنان فروزان است.

     در دوره فئوداليته اروپا هم وضعيتي بود كه از جهت تاريخي عده اي سطحي نگر اظهار داشتند كه عشق تب دوره اي عده اي يا قشري از افراد اجتماع ميباشد. في المثل : عشق يك تب عمومي محصول انقلاب صنعتي و چيزي بجاي مانده از سنتهاي جامعه طبقاتي است؛ يعني رعيت ها زن ميگرفتند و شوهر ميكردند اما اربابان و مرفهين، عاشق يا معشوقه مي شدند !!

     در سال 1992 ميلادي طي يك تحقيق مشتركي بوسيله ويليام جانكر و ياك از دانشگاه نوادا – لاس وگاس و ادوارد فيچر از دانشگاه تولين در نئورلئان ، انجام شده ؛ شواهدي متقن از شيوع عشق به اشكال مختلف در حداقل 147 مورد از 166 فرهنگ بررسي شده ؛ بدست آمده است! اين كشف بخوبي ديدگاه " عشق اختراع ذهن غربي است نه يك حقيقت بيولوژيك " را زير سوال ميبرد . از قبايل وحشي افريقا تا سرخپوستان آمريكاي لاتين تا قبايل بيابانگرد چين ومغولستان و... همگي سنتهائي را براي عشق و ابراز علاقه دارند. اما در يك چيز ترديد نيست و آن اينكه عشق احساسي ساده و ابتدائي نظير ترس و خشم نميباشد. آتش عشق در شرائط مهيا بودن رفاهيات مادي بديهي و نسبي اوليه  زندگي حتي گاهي فروزانتر است...!

                                                        ***

     اين آقا – جالب است – حتي عشق از ديدگاه شيميائي را هم مورد بررسي قرار داده اند. با هم ملاحظه خواهيم كرد كه چه گفته است؟! مدعي اند اين بررسي تازه در ادبيات فارسي  جالب باشد و وبلاگرها هم جوانند و جواني است و موضوعي گنده بنام عشق. تاكيد بر كنترل بيشتر احساسات و روابط را نيز بدوا دارد.

     تاثير عشق در بيولوژي و سير تكامل آدمي ...

     مايكل ميلر ( استاد روانكاوي دانشگاه مري مونت لس آنجلس ) :  " عشق صداي گفتگوي درگوشي اجدادمان با ماست "

     حتي تاريخ و قدمت عشق را هم معين كرده اند بدين شرح كه : " نخستين نشانه هاي عشق ورزي را احتمالا حدود 4 ميليون سال پيش در فلاتهاي آفريقا در ميان  نخستين نمونه هاي گونه بشر ميدانند " . پس رابطه بابا آدم و مامان حوا چه شد ؟!! ... پس از خروج از جنگل و راه رفتن روي دو پا آدمها توانستند منظره كاملي از بدن همديگر را ببينند ( عشق جسماني ! ) ويژگيهاي  انحصاري هر فرد بشر وضعيتي را بوجود آورد كه عشق قبلي كه صرفا به توليد نسل خلاصه ميشد و يك رابطه ساده آرام آرام به يك رابطه رمانتيك تبديل گرديد. نقش مهم نگاهها و جذابيت هاي ظاهري تاثير بسزائي در اينگونه عشقها داشت. ميگويند سكس و عشق دو موضوع جدايند ولي رابطه ظريف و عميقي با هم دارند؛ محبت عاشقانه كه باعث استمرار روابط در طولاني مدت ميشود نقش مهمي در پرورش فرزندان مي يابد. يك نفر در آن دوران نمي توانست هم بچه داري كند و هم بدنبال تهيه غذا برود، لذا مجبور شدند نوعي تقسيم كار – كه زن بچه داري و مرد تامين غذا و شايد هم در بعضي قبايل بالعكس يا در بعضي از زمانها – بوجود آمد و همين تقسيم كار موجب انسجام و تداوم رابطه گرديد. ميگويند : فرهنگ غربي ( شايد بيهوده ) تلاش دارد بگويد كه عشق واقعي ابدي است !! ولي ظاهرا در طبيعت؛ آتش عشق پس از مدت حدود 4 سالي !! فروكش ميكند!

     هلن فيشر (Helen Fisher ) مردم شناس و نويسنده آناتومي عشق ميگويد :

     " زوجهاي ماقبل تاريخ ، فقط تا هنگامي كه يك بچه متولد شده و دوران طفوليت را طي كند با هم مي ماندند و بعدا از هم جدا شده و هر كدام شريك جديدي مي يافتند ... ".

     آنچه فيشر ( Fisher  ) اشتياق 4 ساله مينامد ؛ در آمارهاي طلاق امروزه بخوبي مشهود است !! فيشر در اكثر 62 فرهنگي كه بررسي كرده ؛ بيشترين آمار طلاق را در سال چهارم ازدواج ديده است ! رتبه دوم طلاق – بعد از 7 سال از ازدواج – ميباشد. بدليل اينكه فرزند دوم ، سه سال پس از بچه اول متولد ميشود ( غالبا ) لذا وابستگي عاطفي والدين براي 4 سال ديگر تمديد ميشود...

     مقاله نويس مورد نظر ما ميگويد : محبت عاشقانه ، حسب اقتضاي طبيعت نه تنها دائمي نيست بلكه ضروري هم نيست. تنها پنج درصد (5% ) گونه هاي پستانداران زوجهاي وفاداري را تشكيل ميدهند!!!

     بنظر من انسانهايي كه از ناحيه همسر خويش بنوعي خيانت ديده اند؛ خيانتهاي ناموسي و سكس ؛ علاقه مندي زيادي را در نهايت به اين عدم ضرورت پيدا ميكنند؛ البته بطور طبيعي پس از برخورد و... و در نهايت ناتواني وقتي ميخواهند با اين خيانت كنار بيايند، مي آيند اصل و صورت مساله را ساده كرده و خيال خودشان را راحت ميكنند كه ..... آري ضرورتي به وفاداري در ازدواج نيست!! حال من نميگويم همه ؛ ولي غالب نظريه پردازان اين چنيني قطعا با اين مشكل مواجه بوده اند. قطعا بدلائل همان علوم روانشناسي، روانشناختي و روانكاوانه اي كه خودشان چهارچوبهايشان را براي ما بيان ميكنند! فعلا جاي بحث آن در اين مقال نيست!

     باز فيشر ميگويد كه : " دربين انسانهاي نخستين تك همسري ، ولي داشتن روابط پنهاني با غيرهمسر هم متداول بوده است. هوسهاي ناگهاني كه منتهي به رابطه جنسي ميشوند، موجب افزايش احتمال تشكيل  تركيبات جديدي از ژنها و انتقال آنها به نسلهاي بعدي ميشوند و لذا هوسراني مردانه ، ريشه بيولوژيك دارد! ... ". خلاصه نتيجه ميگيرد كه تعدد دوست پسر در دختران امروزي چيز جديدي نيست و ريشه بيولوژيك در ماهيت بشر دارد!؟! حالا بگذريم تا بعد....

     از لحاظ بيولوژيكي؛ در لحظات آغازين عشق(؟!!) بدن ناگهان با سيلابي از هورمونها و مواد شيميائي مواجه ميشود. تلاقي نگاهها، تماس ملايم دستها يا استشمام بوي عطري دلربا موجب آغاز جرياني شديد از مواد شيميائي پيام رسان در مغز و غدد داخلي ميشود كه از طريق اعصاب و جريان خون ، بسرعت در تمام بدن منتشر ميشوند. آثار اين فرايند: " سرخ شدن پوست بخصوص در گونه ها، عرق كردن كف دستها تنفس سنگين و تپش تند قلب. "

     اگر احساس عاشق شدن ، شبيه اضطراب بنظر ميرسد؛ بخاطر اين است كه اين دو حس از نظر انتقال پيامهاي شيميائي ، كاملا مثل هم هستند. البته شادماني و سرمستي ذلالي كه در لحظات دل باختن در انسان ايجاد ميشود با هيچ حس ديگر قابل مقايسه نيست. بيولوژيست ها اين احساسات شورانگيز را ناشي از ترشح مواد شيميائي هم خانواده – امفتامينها – ميدانند. از جمله اين موادند : دوپامين – نوراپي – فنيل اتيل آمين يا PEA  .

     آنتوني والش نويسنده آگاهي از اسرار عشق مينويسد : " ... عشق يك نقطه اوج در بعضي فعاليتهاي شيميائي بدن است . " او ميگويد : PEA  ( فنيل اتيل آمين ) باعث ميشود كه فرد عاشق آن لبخند احمقانه را تحويل غريبه ها دهد!

     كريس دبرگ ، راجع به اين لبخند احمقانه اي كه فرد عاشق بطور ناخودآگاه نثار هركسي ميكند در ترانه " آغوش عشق " ميگويد : Smile.Like a Fool at Every One I Meet خلاصه ؛ وقتي فرد دلربائي را ملاقات ميكنيم، زنگ كارخانه فنيل اپي نفرين در مغز بصدا در مي آيد. اينجاست كه شايد فروغ فرخزاد ميگويد : آري آغاز دوست داشتن است          گرچه پايان راه ناپيداست

           من به پايان دگر نيانديشم               كه همين دوست داشتن، زيباست.

     ولي متاسفانه اين مقادير بالاي ترشح PEA   كه موجب سرمستي و نشاط عاشق ميشوند هميشگي نيستند و اين نصيحت مادربزرگهاي ما كه " عشق آتشين زودگذر است " داراي مبناي علمي ميباشد. در روزهاي آغازين ، بدن اين ماده PEA را زياد توليد ميكند اما حد تحمل معيني براي PEA وجود دارد. بعد از دو يا سه سال ؛ بدن آدمي ديگر قادر نخواهد بود مقدار PEA مورد نياز را براي شعله ور نگاهداشتن آتش عشق توليد كند. ( تكنولوژي جديد با قرص و... مشكل را حل ميكند، قطعا اگر مشكل همين باشد...غصه نخوريد قرص عشقي پايدار بخوريد ... ) و اينجا نقطه پايان اشتياق آتشين است!

     شما توجه كنيد به لذت دوران نامزدي كه بلااستثناء همگي از آن به نيكي و خوشي ياد ميكنند و يا حداقل ساليان اوليه زندگي مشترك . اين تنها شناخت نيست كه دو طرف را از همديگر جداتر ميكند، بلكه همين پايان شعله عشق آتشين است كه اتفاقا اين مبناي علمي PEA صحيح بنظر ميرسد. پس جوانان بايد متوجه باشند. حال اگر پدر و مادر باسواد و تحصيل كرده اي با علم باين موضوع برخلاف ميل فرزند زوجي مناسب را برايش انتخاب كند، چون اين فرزند بلحاظ عدم تجربه – تكرار اشتباهات ديگران – نميتواند باور كند كه با ديگران يا ديگري هم كه او ميخواسته نهايتا چنين ماجرائي بود.، لذا عقده اي ميشود و سعي در انتقام از گذشته ميگيرد و اي بسا منحرف هم ميشود.

     بلوغ جنسي هيچ تطابقي با بلوغ عقلي ندارد! اين چه رازي است؛ خدا ميداند! اگر بشر ظاهرا به اين ميوه هاي آگاهي دسترسي داشت ، زندگي در همان ابتداي امر تلخ ميشد و ظاهرا نظريه غفلت غزالي در وجوهات مختلف خودش در زندگي؛ صحيح و صحيحتر مي نمايد!

     دكتر مايكل ليبووتيز از مركز روان درماني ايالت نيويورك به اين افراد" معتادان به دل سپردن " مي نامد و ميگويد : اين اشخاص ديوانه وار شيفته عاشق شدن هستند و بهمان راحتي كه عاشق ميشوند از طرف دل مي كنند و دوباره رابطه جديدي را شروع ميكنند.

     سعدي را ببين بيچاره : هر گلي نو كه در جهان آيد         ما به عشقش هزار دستانيم ! شايد سعدي از اين افراد بوده ولي من شخصا دوست ندارم با هيچيك از اين افراد دوستي و يا رابطه اي داشته باشم.

     حال؛ چرا تعداد يا درصد قابل ملاحظه اي از روابط عشقي خيلي طولاني مدت تر ادامه مي يابند و دليل امر چيست؟! خوب آيا دسته ديگري از مواد شيميائي ، دليل اين امر است ؟!! حضور مداوم يار و معشوق در كنار عاشق ، موجب افزايش توليد اندوزفين ها ميشود كه برخلاف امفتامين هاي شورانگيز ، موادي آرامش بخش هستند! اندروفين ها، مسكن هاي طبيعي اي هستند كه فرد عاشق را لبريز از احساس امنيت و آرامش ميكنند و به گفته هلن فيشر ؛ بهمين خاطر است كه وقتي معشوق ما را ترك ميكند، يا از دنيا برود بشدت احساس فلاكت ميكنيم زيرا درواقع سهميه روزانه مواد مخدر خود را از دست ميدهيم . منظور او از مواد مخدر همين اندورفين هاي آرامش بخش است.

     او چو در من مرد؛ ناگه هر چه بود          در نگاهم حالتي ديگر گرفت

     گوئيا شب با دو دست سرد خويش           روح بيتاب مرا در بر گرفت

     مارك گولستون روانشناس دانشگاه ايالتي كالفرنيا در LA در مورد ترشح اندروفينها و... ميگويد : " عشق خام ، يعني ، وقتي شما احساسي كه طرف مقابل در شما ايجاد ميكند را دوست بداريد، نه خود او را، ولي ؛ عشق پخته و متكامل ؛ يعني خود فرد را آنگونه كه هست دوست بداريد " .

     در اين شعر فروغ فرخزاد ، آنچه گولستون عشق خام ناميده است ، بخوبي تصوير شده است:

     اگر بسويت اينچنين دويده ام          و به عشق عاشقم نه بر وصال تو

     به ظلمت شبان بي فروغ من         خيال عشق، خوشتر از خيال تو!

     هورمون ديگري كه اخيرا ردپايش در عشق بررسي شده؛ هورمون اكسي توسين است. اين ماده بوسيله مغز توليد ميشود و حساسيت اعصاب را بالا برده و انقباض عضلات را تحريك مينمايد. اين ماده در زنان موجب كمك به انقباضات رحمي در هنگام زايمان و همينطور توليد شير ميشود و مادران را تحريك به شير دادن به اطفال ميكند. دانشمندان گمان ميكنند كه اكسي توسين موجب گرايش به روش مشابهي براي به آغوش كشيدن همديگر در زنان و مردان بالغ ميشود. اين ماده چندمنظوره ممكن است در تقويت لحظات اوج لذت از سكس هم دخيل باشد. در مردان در لحظه ارگاسم مقدار Oxitosin خون چهار تا پنج برابر غلظت عادي آن اندازه گيري شده است و در مورد زنان بيش از اين.

     سوال ديگر ؛ تركيبات شيميائي توليد شده در مغز و Hormon,s تا حدودي توجيه كننده هيجانات گوناگون راه Love هستند ولي چرا Lover,s اغلب شيفته يك فرد خاص ميشوند؟!

     باز هم بايد گفت كه اين هم داراي دلايل بيولوژيك و در واقع يك ضرورت سير تكامل است.

      شعراء اغلب ميگويند(؟!) دليلي ( منظور دليلي خاص ) براي دوست داشتن و عاشق شدن وجود ندارد!! ولي نظر بيولوژيستها و روانشناسان چيز ديگريست. باعتقاد آنان عوامل خاصي وجود دارند كه موجب شيفتگي ؛ دلدادگي فرد بيك زن يا مرد خاص ميشود. تفاوت مهم عشق با كشش جنسي در منحصر بفرد بودن معشوق است. در حاليكه در سكس اينگونه نيست؛ زيرا هستند كه بصورت Group,s به سكس مي پردازند!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم آبان 1384ساعت 4:13  توسط محمود زارع  | 

عشق یا غریزه حیوانی / قسمت سوم

     بررسي هاي آنتروپولوژيك Antropologic  و بيولوژيك Biulogic و سايكولوژيك Cicologic شامل مجموعه هاي قبلي ( چندين صفحه مقال بالا )در مورد عشق بوده است. سوال اساسي قبلي كه باتمام و آغاز آن رسيده بوديم اين بود كه ؛ چه عواملي موجب ميشود كه ما عاشق و دلبسته فردي خاص ميشويم؟! لازمه تحقق عشق واقعي ؛ منحصر بفرد بودن معشوق است. عشق كلاسيك Clasic از اينرو قبل از ازدواج بوقوع مي پيوندد و...! در جوامع مردسالار تا حدودي مثل جامعه خودمان ؛ دختران انتخاب ميشوند. حق انتخاب كمتري به نسبت پسران دارند؛ چيزي كه پيش مي آيد بعد از نكاح، حداكثر وابستگي مادي و عاطفي است. و با تعريف ما از عشق سازگار نيست.

     اينكه مقاله نويس مدعي شده است كه مخالفت در امر آزادي انتخاب دختر مخصوص .....ي كوته فكر ميباشد؛ را بشدت نفي ميكنم. من البته از اين سلك نيستم و قصد دفاع از آنان را هم ندارم اما بدليل حمايت از حق و حقيقت ميگويم كه تاكنون عكس آنرا ( از باصطلاح ي شما ؛ ملاها ) شنيده و خوانده ام و حتي شاهد بوده ام. بجرات بگويم كه حتي هنوز هيچ بچه ملائي را هم حتي نديده ام كه چنين اعتقادي را كه شما بآنان منتسب ميكنيد ، داشته باشد؛ بلكه برعكس از غير ملاها ، چرا! خيلي شاهد بوده ام . حالا شايد در عمل ، اينگونه در بعضي جاها عمل شده باشد ولي در اعتقاد و ظاهر امر تاكنون خلاف اينرا در اين جامعه – ايران – ديده ام و شاهد بوده ام. انصاف شرط اصلي و مهم يك تحقيق سالم است.

     در تدوين يك نوشتار تحقيقي نبايد به چرندگوئي متوسل شد. البته شايد عملكرد آن عده باصطلاح مدافعان احمق مدعي دين و دينداري در باشتباه انداختن و به چرندگوئي واداشتن اينان موثر بوده باشد. در همين نكته كه اين باصطلاح محقق با استفاده از عملكرد بزعم خويش چند نفر از مدعيان تبليغ دين ؛ كار را حتي تا سرحد توهين  و بدبيني به مقدسات ما هم كشانده است ؛ خود دليلي است كه نوشتار ايشان اصلا جنبه تحقيقي نداشته است. چون تحقيق در واقع يعني به حقيقت رسيدن ؛ نه آنكه ما تحت عنوان تحقيق علمي بخودمان اجازه دهيم هر بهتاني را آنهم در قالب ادبيات بسيار مسخره و سخيف ؛ به اعتقادات و باورهاي يك جامعه بزنيم. ديني كه باعث آزادي و حريت بشريت و بويژه زنان و دختران از قيد هرگونه اسارت بوده و مي باشد را به انتقاد احمقانه اي بگيرد. و خدا لعنت كند آنانيكه از دين بد دفاع كرده و ميكنند و هر عمل احمقانه اي از خود را بدين نسبت ميدهند و از طرف ديگر به اين كوتوله هاي مقاله نويس هم ميگويم؛ عليرغم اينكه در رونويسي تحقيق عده اي از بيولوژيست هاي غربي زحمت كشيده اما تنها جاهائي را كه تلاش كرده خود بنويسد؛ چيزي جز همين چرنديات ؛ و توهين و استهزاء نبوده است كه گفته ملاها با استناد به چند ... و روايت 1400 سال پيش ميخواهند مسائل را حل كنند!  و اين تمام هنر نويسندگي ايشان بود كه بر من البته پوشيده نماند. اين كوتوله ها حتي در خواندن ( از روي ) تاريخ اسلام ؛ چشمها را مي بندند؛ حال تحقيق علمي پيشكش آنها و سيره و سنت رسول گرامي ص و ائمه ع را كه درست برعكس مدعيات ايشان است ؛ نمي بينند و نمي خوانند.

     غالبا پسرها و مردها پا پيش ميگذارند براي اظهار تمايل؛ معمولا كم پيش مي آيد كه زني عليرغم تمايل و حتي علاقه شديد، در اين امورات بطور رسمي و آدابي پيش قدم شود؛ مگر در شرائط استثناء . در اين جوامع بعضا فلك زده عقب افتاده ، دختران مظلوم آدابي جز گستردن دام لبخند؛ نگاه ؛ جلوه گري و... نميداند و ندارد. دختر در اوج علاقه و نيازي كه به روابط عاشقانه با فرد محبوب خود دارد در ظاهر خود را بي نياز و بي علاقه نشان ميدهد و اين همان " ناز كردن " ناميده ميشود كه در ادبيات نظمي ما ستون و محور اشعار تغزلي است. از جهت بررسي روانشناسانه بيعلاقگي ظاهري طايفه نسوان را جدي نبايد گرفت. ناز كردن موجب احساس در آنان ميگردد كه برايشان ارزش و برتري نسبت به مرد را مي رساند و وظيفه ناز خريني از آن مردان در اين تقسيم كار رسيده است.

     شايد اينرا شنيده اي كه زنان          در دل آري و نه به لب دارند

     ضعف خود را عيان نميسازند        رازدار و خموش وو مكارند. ( فروغ فرخزاد )

     تفاوتي بين اصل عاشق شدن بين زن و مرد نيست و تنها تفاوت بين عوامل جذابيت و فاكتورهاي مورد نظر هر يك است.

     اين مقاله (رو) نويس گر ميگويد : ... مفهومي كه من در اين نوشته از عشق در نظر دارم ، بطوركلي از دو مقوله جذابيتهاي زودگذر و هوسهاي آني و رفتار ژيگولويي و نيز ازدواج برنامه ريزي شده و... جداست! .... بسياري از جواناني كه غريزه خود را با چنين تنوع طلبي عادت داده اند؛ پس از ازدواج با همسر خود ارضاء نميشوند و بناچار رو به طلاق مي آورند...

     نقشه عشق

     آنتوني والش ميگويد : " طبيعت ما را با سيمهائي نامرئي به يك فرد خاص متصل كرده است. هر انسان در مغز خود راهنماي منحصر بفردي براي يافتن شريك زندگي دارد كه والش آنرا " نقشه عشق " ميخواند. از اينرو امكان اينكه يك مرد يا زن ؛ همزمان شيفته دو نفر بشود؛ بكلي منتفي است.  اما كمي رمانتيك بنظر ميرسد چون داريم مواردي كه فردي بين دو نفر ترديد دارد كه كداميك را انتخاب كند.

     در جمع بندي نظرات آقايان ميتوان گفت كه ؛ در بررسي عوامل جذابيت و رازهاي شيفتگي ؛ سه دسته عوامل دخيل هستند:

1-     عوامل غريزي

2-     تاثير خاطرات

3-     شيفتگي شخصيت.

 

     عوامل غريزي

     اين عوامل وابسته به جنسيت است. رفتارهاي زن و مرد در اين خصوص متفاوت از هم است. اين نيز بدليل اهداف تكاملي است كه غريزه در وجود انسان دنبال ميكند. اين عوامل بيشتر جنبه دروني؛ ناخودآگاه احساسي و خارج از كنترل دارند و اگر مهار نشوند به عشق هاي كور و بدون شناخت چون " عشق در اولين نگاه " منجر ميشوند. بد نيست هم به اين عوامل براي دو جنس زن و مرد نگاهي بياندازيم:

     عوامل غريزي عاشق شدن در مردها

     دوران باروري زنان محدود است و مردان در جستجوي پيداكردن بيشترين ميزان باروري در زنان هستند و بهمين دليل در مردان، زنان و دختران 17 تا 28 سال جذابتر و دلپذير تر بنظر ميرسند. زيرا بيشترين باروري زنان در همين فاصله سني است. درك اين احساس يك ويژگي كاملا مردانه است و زنان بيهوده تلاش براي درك آن نكنند... مردان سريعتر از زنان عاشق ميشوند. يكي از عوامل آن تقارن اجزاي صورت است. محال است مردي به چهره اي – هر چقدر هم زيبا – كه از تقارن برخوردار نباشد؛ جذب شود. اين تقارن بمرور زمان بهم ميخورد. البته اين فاكتورها براي معدل اجتماع بيان ميشود ؛ حالات استثناء هم كم نيستند.

     مشخصه ظاهري ديگر ؛ نسبت قطر كمر به باسن در زن ميباشد كه 7/0 باشد. يعني قطر كمر تقسيم بر قطر باسن ؛ ضربدر صد مساوي با 7/0 باشد. تحقيقات مويد آن است كه زناني كه اين نسبت در آنان حدود 7/0 باشد ؛ بيشترين جذابيت را دارند. ميزان كمتر از آن نشاندهنده نابالغي و عدم آمادگي براي توليد مثل؛ و نيز با افزايش سن و انباشت چربي در باسن، اين نسبت به بيشتر از 7/0 ي ميشود كه اين خود به ضمير ناخودآگاه مرد پيام ميدهد كه اين زن احتمالا بارور نيست. اغلب مردها؛ آگاهانه نميدانند چرا به چنين زناني جذب نميشوند. مگر اينكه مطالعه كرده باشند؛ همه چيز اتوماتيك بوسيله نفر و هورمونها انجام ميشود؟ توجه شود! چاقي يا لاغري زن براي مرد خيلي مهم نيست بلكه نسبت قطر دو بخشي كه يادآور شديم مهم است، نه ميزان قطر هريك! و اين نسبت در يك دختر جوان چاق ميتواند با يك دختر جوان لاغر برابر باشد.

     عامل ديگر ؛ ظاهري اما مهم؛ تاثيرش در آقايان از جهت باصطلاح عشق آفريني مهم است و علمي هم ثابت شده است ؛ سرخي گونه ها ميباشد و بخصوص لب ها كه نشانه جريان خون بيشتر در رگهاي دختر و شادابي و جواني بيشتر است. و دقيقا بهمين دليل است كه رژ لب و گونه ؛ از ديرباز رنگ قرمز تيره و براق بهترين رنگ شناخته شده است... يك خانم با شعور از رنگهاي عجيب و غريب مانند بنفش و سياه و طلائي و... كه پورنستارها را بخاطر مي آورد پرهيز مي نمايد!

     در مورد پوست بدن . براي جذابيت زنانه لازم است كه پوست بدن از هر نوع موي زائد خالي باشد. اگر موهاي بدنتان ريز و لطيف و ظريف است و به چشم نمي آيد؛ زحمتي نكشيد در غير اينصورت بايد از آن به اين دليل ( اگر برايتان مهم است ) خلاص شويد! مردان به پوست سفيد علاقمندند. اما اين گفته چندان دقيق نيست. زيرا در اروپا و آمريكا زنان بلوند كه بيش از حد پوستشان سفيد است؛ وقت و هزينه زيادي صرف ميكنند تا زير آفتاب پوست خود را برنزه و گندمگون نمايند و براي اينكار گاهي به نقاط دوردست هم سفر ميكنند. آنچه در مورد پوست تعيين كننده است قابليت انعكاس نور و يكنواختي رنگ آن است. جوش ؛ خال و لكه هاي زائد پوست بدترين چيز براي جذابيت يك زن هستند. تغذيه سالم و ويتامين دار ؛ استفاده از ميوه جات ، خواب كافي و... پرهيز از مصرف لوشنها و اويلمنتهاي شيميائي و بويژه ورزشهاي هوازي كه در هواي آزاد انجام شود براي سلامت و شادابي پوست مفيدند. پس براق بودن و يكنواخت بودن پوست مهمتر از سفيدي و يا سياهي آن است.

     بزرگترين دشمن زيبائي يك زن ؛ سيگار و الكل هست. الكل در درازمدت پوست را چروكيده و تكيده ميكند.

     عوامل غريزي عاشق شدن در زنان

     اين عوامل در زنان براي مردان بطور كلي متفاوت است. سيستم عاشقي زنان بمانند سيستم جنسي آنان بمراتب پيچيده تر از مردهاست. دخترها بندرت با يك نگاه عاشق ميشوند . چون نيازهاي آنان بمراتب پيچيده ترو گسترده تر است، نياز به زمان بيشتري دارند. اين تصور كه زنان بظاهر توجه نميكنند؛ از نظر روانشناسي اشتباه است. مگر اينكه بعد مادي آن در شرائط خاصي براي يك زن ( يا بعد اجتماعي آن براي يك زن ) الويت يابد.

     نيازهاي جنس زن در چرخه تكامل عبارتند از :  تامين امنيت؛ غذا ؛ امكانات زندگي براي بچه هائي كه متولد خواهند شد. جداي از غريزه باروري ؛ توان جسمي مرد در برآورده كردن نيازهاي تناني زن ؛ مورد توجه زنان است. زنان غالبا از مردان يقور و چاق و شكم گنده تقريبا نفرت دارند ؛ زيرا توانائي هاي مورد نياز و انتظار آنان را محدود ميدانند. مرد چنانچه درشت اندام و باصطلاح يقور باشد ؛ براي زن بجاي احساس امنيت برعكس احساس ترس هم ايجاد ميكند. زن بطور غريزي از اينكه در برابر مرد خود ذليل و كوچك باشد چندان رضايت ندارد مگر آنكه زن تا حدود زيادي مريض باشد و تعادل نداشته باشد و باصطلاح خواهان مردي گردن كلفت و قوي جثه باشد كه احتمالا زنان با خصوصيات مازوخيسمي در بين اينگونه از زنان زيادند. زيرا غريزه ترس در زنان قويتر از مردان است. اگر در ظاهر مردي صورت يوغور؛ سبيل كلفت؛ ريش بلند؛ عضلات آرنولدي و... باشد بيشتر موجب فرار يا نفرت زنان ميشود تا شيفتگي آنان. ميگويند زنان به تقارن صورت مرد اهميتي نمي دهند؟!! و چندان غرق جزئيات چهره مرد نميشوند. بيش از چهره به تناسب اندام خود اهميت دهيد. اين تصور البته اشتباهي است كه دختران بزيبائي چهره پسران توجهي ندارند. زيرا غريزه اصيل وناب زيبائي شناسي اصولا در زنان قويتر از مردان است. لذا موي آراسته، اصلاح سرو صورت، جدا كردن ابروهاي پيوسته را توصيه ميكنند.

     مردان بي توجه به اين مباني خود موجب انحراف زنانشان ميگردند اما پفيوزانه به اين مطالب حتي شايد بعضيهاشان بخندند. در صورتي كه اگر جسما نه؛ روحا و روانا زنها در مكانها و نزد افراد ديگري سير خواهند كرد كه ....!

                                                         ***

     تنها آن بخشي كه از چند بيولوژيست يا روانشناس مطالبي را كه نقل كرده است؛ مطالبي بوده از جهت علمي در خور توجه ؛ ولي درباره عشق اصلا چيزي نداشت؛ هيچ چيز. عشق از ديدگاه ما با اين نظرگاهها ، تفاوت از زمين تا آسمان است. من ادعاي برتري اعتقاداتم را بصورت خشك و بيروح ندارم ولي اصل و مايه و پايه اعتقاد؛ در عشق، تقدس، خودباختگي، ايثار، تعالي، بي غرضي، فاصله از تمنيات حيواني ولو مقبول و... كه جاي بحثش اينجا فعلا نيست. در اين مقال البته ، در جاجاي آن نظرات يك آقاي مقاله نويس را مطرح كردم ؛ خودم هم نيز گرايشها و نظراتم را هم توضيح دادم كه البته باز شرح اين هجران و اين خون جگر / اين زمان بگذار تا وقتي دگر./.

                                                                                                            23/1/1383

                                                                                                        ساري ساعت 5 عصر

                                                                              محمود زارع

                                                                    http://bahoo.blogfa.com

                                                                  mahmood.zare@gmail.com

 

    

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم آبان 1384ساعت 4:12  توسط محمود زارع  |