خوب اين آقايان هم بند كرده اند به حرفهائي از آنجور حرفها و حرپها؛ به اين تغيير و تحولات كاري ندارند. فارسي را يا همان پارسي را كه پاس ( فاس ) بداريد كافي ( كاپي ) است. اينقدر دگر انديش و غير خودي و دشمن هست كه وقت نمي كنيم به اينها كه ف را پ ميكنند، بفردازيم، حالا شايد " بفردا" زيم.
شما فعلا ( پعلا ) از اين ف ف هاي من ناراحت نشيد، پدري از اين پ يا ف دربيارم كه تازه آخرش متوجه خواهيد شد و مي پهميد كه جريان " پ " چيست؟ منتظر باشيد!
حتي اگر اين ف ف ها به فيس و افاده هم رسيد، صبر كنيد، تا من يه چند خطي پدر آمريكا و اروپا و اسرائيل و... را در بياورم تا بموقع ماجراي ف را برايتان تپسير كنمو شرح نمايم. پعلاوه در خماري و خلسه و خيال بمانيد، تجربه بد نيست، عالمي دارد. خوب عالمي است تجربه! همچنان در حال آنيم. لابد ميدانيد كه تجربه غالبا نامي است كه ما بر روي اشتباهاتتمان مي گذاريم!! بله همچنان در حال آنيم و درآنيم... در اشتباه غرقه ايم...آقا...!
برگرديم سر عشق و جدي بگيريم داستان عشق را! چنانكه مستضعفان جديش انگاشتند. آخرش و عشقه! ( راستي تا اينم از خيالم نخليد بگم كه اگه دوباره از همين الآن برگردم به عقب تمام " ف" ها و يعني اكثرش را حذپ ميكنم. چون خيلي لوس شده است و بي مزه، ما كه قصد مطايبه نداشتيم. شوخي كه نداريم. لطفا همه ف هاي اضافي را خودتان حذف كنيد. زحمت دادم، پوزش... البته ميدانم كاري نبايد كرد كه منجر به عذر خواهي شود ولي مگه قرار است كه هر چه را ميدانيم عمل كنيم چون اولا خيلي به آنچه كه خود ميدانيم باور نداريم، يعني عميق بود، گل توش ريختند، ديگه از هر چه دانسته اي خود ميدانيم... حتي از داشته هاي خود داريم...البته نداريم... خودتان ميدانيد ديگه...! تازه عشق، اينه كه ديگران هستند و خوب ميسازند و حسابي فكر ميكنند و كار و ما هم هي رابطه برقرار ميكنيم، انواع و اقسام رابطه ، بويژه در مديريت سازمانها و دستگاهها، اداره و نهاد و... رابطه خوبي داريم و دست اندر كار سركار آوردن مديراني هستيم كه هزاران سروگردن از زير دستانشان زير سر ترند. صد البته همه مادونها را عقده اي كرده ايم. البته مادونهاي معرفت دار و فهميده را ، و مشكل از همين فهم و معرفت است. كاش مديران بيشتر مي فهميدند و اين برتري در فهم و دانش و فكر و ايده براي مادون ها اولين محصولش تمكين است به يقين و به جان ، ولي در غير اينصورت تمكين است به درد و سازش و منجر شدن به خودسانسوري و نهايتا پفيوزگري، ( رويم بديوار البته )!
البته اگه نبودند بهتر از اينا كه دردي نبود ، حرف ( كه مدتهاست، سكوت پيشه كرديم ) خون دل و مرض اعصاب و قرصهاي مسكن اعصاب هم چه پيري زودرسي را توليد ميكنند، اين است كمال مستخدمين دولت اسلامي زير لواي مديريت ايراني!! بقال و چغال، خياط، برنج فروش و بزاز باش ! مهم نيست، با نماينده و فرماندار و فرمانبرو... رابطه بده و بستاني خوبي داشته باش، حالا تنها پول در دادوستد نبايد حتما باشه كه چيزهاي ديگه اي رو هم ميشه داد كه داريد ميديد!!
مگه واقعيت شاخ و دم دارد. خائنين به فرزندان آتيه ما نبايد مورد ملامت قرار گيرند. باش ( باشيد ) تا صبح ... بدمد! اندكي صبر ! سحر نزديك است. حتي اگه تقدير خداي براي خلق الله اين باشد كه امام زمان ( عج ) در اين عصر ظهور نفرمايند، قطع بدانيد كه خداي را حتما امت زمان به ظهورش ، در كنه ذاتمان در تك تك سلولهايمان گواه گرفته است. به آينده اميدواريم به لطف خداي اميدبخش كريم و صد البته جبار و منتغم!
برگرديم، " عودت " رجعت كنيم، انسان موجودي مرجوع ، رجعت كننده نيز خواهد بود. ادامه دهيم كه: هر موجودي چون از نظر جنسيت به تنهائي داراي نقض ميباشد كمال خود و آنچه را كه ندارد، در جنس مخالف مي بيند، و لذا شيفته او ميشود. و اين احساس بطور كل با كشش جنسي متفاوت است.
يك بحثي هم ميتوان بابش را اينجا حداقل باز كرده و آن اينكه نگاه شرط است. همه تك جنسي اند ( دو جنسيان مستثني هستند ) همه نقص دارند، يا حداقلش احساس نقص دارند. پس براي ارضاء حس كمال طلبي ناچار از پيوند با ديگري. حالا نوع رابطه متفاوت است، حالا ديگري را با دو موضع ميتواند بصورت انتخابي ( از لحاظ باطن ) نظر نمايد. يا كشش به طرف مقابل براي رفع نقص كه اصل اين كشش در كش و قوس زمان و مكان و موقعيت با درجات متفاوتي از حب به عشق وشيدائي و... منجر ميشود. يا چنانچه چنين كششي را بر اثر تمايلات القائي شيطاني نخواهد يا نتواند ، پيش مي آيد كه دچار حقد و حسد و كينه خواهد شد و براي همين است كه گناهان كبيره اي از اين دست به وفور يافت ميشود و در واقع رسالت ، يا يكي از رسالتهاي انبياء عظام الهي بعد از دعوت به توحيد و... به قسط و عدل بوده است چون تنها با جوهره عدل ميتوان شخصيت تعديل شده اي را داشت و مزاحم ديگران نشد، يا دوستي – مورد تاكيد است – يا تعديل . يا ايثار يا عدل ، در جنبه هاي فردي ايثار تقدم خواهد يافت ، يعني توان تقدم را دارد، در جنبه هاي اجتماعي عدل ، معيار و مقوم است و ايثار عليرغم شانيت خويش موخر بر عدل ميباشد!
كششها را بايستي با توجه به انگيزه آنان مورد ارزيابي قرار داد ، كشش هاي جنسي ، غريزي اند و پست ( البته وقتي ميگوئيم پست منظور در مقايسه با كشش عشق و عرفان از لحاظ رتبه ماهوي است نه پستي از جهت اخلاقي كه آن بحث جداگانه اي است، چون در كشش جنسي، انسان وجه مميزه اي با حيوان ندارد، بلكه از غالب حيوانات حتي خروس و مگس و خرس و شغال هم از جهت رتبه پايين تر است ، بلكه كشش غيرجنسي از نوع ماورايي است كه لاهوت ، ملكوت و... ) كشش از ضمير عشقي، تمايلي است ماورائي و باصطلاح آسماني . البته بودند انسانهاي شريف و وارسته و با معرفتي كه حتي كششهاي تناني ، بويژه كشش و تمايل جنسي و ميل به دوستي به جنس مخالف از اين منظر كه در نهايت ميتواند به تمايل يه ملكوت منجر شود غنيمت شمرده و مي ستوده اند. اما راهي بس خطرناك هم هست كه كار هر كسي نيست و از جهتي بقول شمس : " اگر دمل پشت گردن نداري ( اي صوفي ) چرا عكس ماه را در آب پياله ميبيني ؛ خوب سر را بالا كن و ماه را در آسمان و بي واسطه ببين!" .
در آثاري كه از بزرگاني مثل سعدي و حافظ و... عطار و.. بجاي مانده، سمبلهاي عشق زميني و آسماني را گاهي آميخته بهم مي بينيم. پذيرش و گزينش دو ديدگاه مطروحه درباره عشق از سوي شما بستگي به تجربه يا تجربيات و حتي تعصبات شخصي و اجتماعي تان ( تا حدود زيادي ) وابسته مي باشد.
البته در بررسي نظريه طبيعيون و علماي علوم طبيعي در اين رابطه به موضوع تازه اي اشاره ميكند كه اين دسته ، هيچ يك از دو نظريه صدرالذكر را قبول ندارند. البته كامل نميدانند، نه اينكه قبول ندارند بطور مطلق و بصورت سياه و سفيد! خير؛ كاملا آنها را صحيح و پر و بي نقص نمي دانند. نقش عشق و اين جاذبه را در بشر بشرحي ( ظاهرا ) توصيف كرده اند كه نويسنده صراحتا به توفيق خويش در تجربه مورد نظر از اين منظر اشاره مي نمايد.
اينان ميگويند عشق داراي عوامل رواني و عوامل و مباني هورموني است و يعني مبناهاي فيزيولو ژيكي نيز دارد . كه با طبيعت مادي انسان سروكار دارد. حالا شايد در تعريف عشق اينجا لنگي هائي هم زده باشند، حال بايد خواند و اما از پيش داوري پرهيز كرد. عشق داراي اهداف مهمي در سير تكاملي انسانهاست . در اين تئوري جريان تقدم و تاخر مرغ و تخم مرغ بياد من ميرسد كه اگر چنين است كدام تقدم داشته؟ انگيزه جنسي ( توليد مثل ) يا عشق؟ از منظر بقاي نسل ؛ انگيزه جنسي تقدم داشته است و نياز به عشق ... بر مبناي چه دليلي توجيه تكميلي خواهد داشت؟! در اينجا ميتواني با يك پاسخ روتين و كپي شده در ذهنت بگوئي و خيالت را راحت كني كه بابا عشق چيز ديگري است و.... خوب اگر روحت باين قانع ميشود، ترا بس است و ما را با تو ماجرائي نيست.
با اتكاء به نظريه و تئوري بقاء و استمرار اقوياي دارويني؛ ميگويند: عشق اولا موجب گزينش شريك جنسي برتر و درنهايت توليد فرزندان متكاملتر؛ در ثاني استمرار پيوند بر مبناي قواعد هورموني ( بين 7-4 سال ) در رشد و بقاي كودك ضروري است. ولي محبت درازمدت و احساسات شگفت مدت دار چه مبنا يا مبناهائي در بين عشاق دارد؟! درك اين رابطه تنها در صورت ابتلاء فرد به عشق مبتلا ميداند و بس ( گويا تنها راه ممكن ) . عاشق در نگاه به ضمير خويش ميل و جاذبه شديدي در پيوند با معشوق در خود احساس ميكند كه گاهي باعث ملال ؟! و جنون ! نيز بر اثر اين فاصله و يا هجران خواهد شد.! حتي بذل موقعيت ؛ مال و آبرو تا در حد اعلايش ، بذل جان نيز گاهي آرزوي عاشق در پاي معشوق ميشود و از اين كار لذت هاي معنوي و حظوظ روحاني فراواني را در خود احساس ميكند.
واقعيت و حقيقت عشق در تداوم و ماندگاري آن نيز معين و ثابت است؛ فارغ از اينكه در چه جامعه اي هستيم؛ شعله عشق همچنان فروزان است.
در دوره فئوداليته اروپا هم وضعيتي بود كه از جهت تاريخي عده اي سطحي نگر اظهار داشتند كه عشق تب دوره اي عده اي يا قشري از افراد اجتماع ميباشد. في المثل : عشق يك تب عمومي محصول انقلاب صنعتي و چيزي بجاي مانده از سنتهاي جامعه طبقاتي است؛ يعني رعيت ها زن ميگرفتند و شوهر ميكردند اما اربابان و مرفهين، عاشق يا معشوقه مي شدند !!
در سال 1992 ميلادي طي يك تحقيق مشتركي بوسيله ويليام جانكر و ياك از دانشگاه نوادا – لاس وگاس و ادوارد فيچر از دانشگاه تولين در نئورلئان ، انجام شده ؛ شواهدي متقن از شيوع عشق به اشكال مختلف در حداقل 147 مورد از 166 فرهنگ بررسي شده ؛ بدست آمده است! اين كشف بخوبي ديدگاه " عشق اختراع ذهن غربي است نه يك حقيقت بيولوژيك " را زير سوال ميبرد . از قبايل وحشي افريقا تا سرخپوستان آمريكاي لاتين تا قبايل بيابانگرد چين ومغولستان و... همگي سنتهائي را براي عشق و ابراز علاقه دارند. اما در يك چيز ترديد نيست و آن اينكه عشق احساسي ساده و ابتدائي نظير ترس و خشم نميباشد. آتش عشق در شرائط مهيا بودن رفاهيات مادي بديهي و نسبي اوليه زندگي حتي گاهي فروزانتر است...!
***
اين آقا – جالب است – حتي عشق از ديدگاه شيميائي را هم مورد بررسي قرار داده اند. با هم ملاحظه خواهيم كرد كه چه گفته است؟! مدعي اند اين بررسي تازه در ادبيات فارسي جالب باشد و وبلاگرها هم جوانند و جواني است و موضوعي گنده بنام عشق. تاكيد بر كنترل بيشتر احساسات و روابط را نيز بدوا دارد.
تاثير عشق در بيولوژي و سير تكامل آدمي ...
مايكل ميلر ( استاد روانكاوي دانشگاه مري مونت لس آنجلس ) : " عشق صداي گفتگوي درگوشي اجدادمان با ماست "
حتي تاريخ و قدمت عشق را هم معين كرده اند بدين شرح كه : " نخستين نشانه هاي عشق ورزي را احتمالا حدود 4 ميليون سال پيش در فلاتهاي آفريقا در ميان نخستين نمونه هاي گونه بشر ميدانند " . پس رابطه بابا آدم و مامان حوا چه شد ؟!! ... پس از خروج از جنگل و راه رفتن روي دو پا آدمها توانستند منظره كاملي از بدن همديگر را ببينند ( عشق جسماني ! ) ويژگيهاي انحصاري هر فرد بشر وضعيتي را بوجود آورد كه عشق قبلي كه صرفا به توليد نسل خلاصه ميشد و يك رابطه ساده آرام آرام به يك رابطه رمانتيك تبديل گرديد. نقش مهم نگاهها و جذابيت هاي ظاهري تاثير بسزائي در اينگونه عشقها داشت. ميگويند سكس و عشق دو موضوع جدايند ولي رابطه ظريف و عميقي با هم دارند؛ محبت عاشقانه كه باعث استمرار روابط در طولاني مدت ميشود نقش مهمي در پرورش فرزندان مي يابد. يك نفر در آن دوران نمي توانست هم بچه داري كند و هم بدنبال تهيه غذا برود، لذا مجبور شدند نوعي تقسيم كار – كه زن بچه داري و مرد تامين غذا و شايد هم در بعضي قبايل بالعكس يا در بعضي از زمانها – بوجود آمد و همين تقسيم كار موجب انسجام و تداوم رابطه گرديد. ميگويند : فرهنگ غربي ( شايد بيهوده ) تلاش دارد بگويد كه عشق واقعي ابدي است !! ولي ظاهرا در طبيعت؛ آتش عشق پس از مدت حدود 4 سالي !! فروكش ميكند!
هلن فيشر (Helen Fisher ) مردم شناس و نويسنده آناتومي عشق ميگويد :
" زوجهاي ماقبل تاريخ ، فقط تا هنگامي كه يك بچه متولد شده و دوران طفوليت را طي كند با هم مي ماندند و بعدا از هم جدا شده و هر كدام شريك جديدي مي يافتند ... ".
آنچه فيشر ( Fisher ) اشتياق 4 ساله مينامد ؛ در آمارهاي طلاق امروزه بخوبي مشهود است !! فيشر در اكثر 62 فرهنگي كه بررسي كرده ؛ بيشترين آمار طلاق را در سال چهارم ازدواج ديده است ! رتبه دوم طلاق – بعد از 7 سال از ازدواج – ميباشد. بدليل اينكه فرزند دوم ، سه سال پس از بچه اول متولد ميشود ( غالبا ) لذا وابستگي عاطفي والدين براي 4 سال ديگر تمديد ميشود...
مقاله نويس مورد نظر ما ميگويد : محبت عاشقانه ، حسب اقتضاي طبيعت نه تنها دائمي نيست بلكه ضروري هم نيست. تنها پنج درصد (5% ) گونه هاي پستانداران زوجهاي وفاداري را تشكيل ميدهند!!!
بنظر من انسانهايي كه از ناحيه همسر خويش بنوعي خيانت ديده اند؛ خيانتهاي ناموسي و سكس ؛ علاقه مندي زيادي را در نهايت به اين عدم ضرورت پيدا ميكنند؛ البته بطور طبيعي پس از برخورد و... و در نهايت ناتواني وقتي ميخواهند با اين خيانت كنار بيايند، مي آيند اصل و صورت مساله را ساده كرده و خيال خودشان را راحت ميكنند كه ..... آري ضرورتي به وفاداري در ازدواج نيست!! حال من نميگويم همه ؛ ولي غالب نظريه پردازان اين چنيني قطعا با اين مشكل مواجه بوده اند. قطعا بدلائل همان علوم روانشناسي، روانشناختي و روانكاوانه اي كه خودشان چهارچوبهايشان را براي ما بيان ميكنند! فعلا جاي بحث آن در اين مقال نيست!
باز فيشر ميگويد كه : " دربين انسانهاي نخستين تك همسري ، ولي داشتن روابط پنهاني با غيرهمسر هم متداول بوده است. هوسهاي ناگهاني كه منتهي به رابطه جنسي ميشوند، موجب افزايش احتمال تشكيل تركيبات جديدي از ژنها و انتقال آنها به نسلهاي بعدي ميشوند و لذا هوسراني مردانه ، ريشه بيولوژيك دارد! ... ". خلاصه نتيجه ميگيرد كه تعدد دوست پسر در دختران امروزي چيز جديدي نيست و ريشه بيولوژيك در ماهيت بشر دارد!؟! حالا بگذريم تا بعد....
از لحاظ بيولوژيكي؛ در لحظات آغازين عشق(؟!!) بدن ناگهان با سيلابي از هورمونها و مواد شيميائي مواجه ميشود. تلاقي نگاهها، تماس ملايم دستها يا استشمام بوي عطري دلربا موجب آغاز جرياني شديد از مواد شيميائي پيام رسان در مغز و غدد داخلي ميشود كه از طريق اعصاب و جريان خون ، بسرعت در تمام بدن منتشر ميشوند. آثار اين فرايند: " سرخ شدن پوست بخصوص در گونه ها، عرق كردن كف دستها تنفس سنگين و تپش تند قلب. "
اگر احساس عاشق شدن ، شبيه اضطراب بنظر ميرسد؛ بخاطر اين است كه اين دو حس از نظر انتقال پيامهاي شيميائي ، كاملا مثل هم هستند. البته شادماني و سرمستي ذلالي كه در لحظات دل باختن در انسان ايجاد ميشود با هيچ حس ديگر قابل مقايسه نيست. بيولوژيست ها اين احساسات شورانگيز را ناشي از ترشح مواد شيميائي هم خانواده – امفتامينها – ميدانند. از جمله اين موادند : دوپامين – نوراپي – فنيل اتيل آمين يا PEA .
آنتوني والش نويسنده آگاهي از اسرار عشق مينويسد : " ... عشق يك نقطه اوج در بعضي فعاليتهاي شيميائي بدن است . " او ميگويد : PEA ( فنيل اتيل آمين ) باعث ميشود كه فرد عاشق آن لبخند احمقانه را تحويل غريبه ها دهد!
كريس دبرگ ، راجع به اين لبخند احمقانه اي كه فرد عاشق بطور ناخودآگاه نثار هركسي ميكند در ترانه " آغوش عشق " ميگويد : Smile.Like a Fool at Every One I Meet … خلاصه ؛ وقتي فرد دلربائي را ملاقات ميكنيم، زنگ كارخانه فنيل اپي نفرين در مغز بصدا در مي آيد. اينجاست كه شايد فروغ فرخزاد ميگويد : آري آغاز دوست داشتن است گرچه پايان راه ناپيداست
من به پايان دگر نيانديشم كه همين دوست داشتن، زيباست.
ولي متاسفانه اين مقادير بالاي ترشح PEA كه موجب سرمستي و نشاط عاشق ميشوند هميشگي نيستند و اين نصيحت مادربزرگهاي ما كه " عشق آتشين زودگذر است " داراي مبناي علمي ميباشد. در روزهاي آغازين ، بدن اين ماده PEA را زياد توليد ميكند اما حد تحمل معيني براي PEA وجود دارد. بعد از دو يا سه سال ؛ بدن آدمي ديگر قادر نخواهد بود مقدار PEA مورد نياز را براي شعله ور نگاهداشتن آتش عشق توليد كند. ( تكنولوژي جديد با قرص و... مشكل را حل ميكند، قطعا اگر مشكل همين باشد...غصه نخوريد قرص عشقي پايدار بخوريد ... ) و اينجا نقطه پايان اشتياق آتشين است!
شما توجه كنيد به لذت دوران نامزدي كه بلااستثناء همگي از آن به نيكي و خوشي ياد ميكنند و يا حداقل ساليان اوليه زندگي مشترك . اين تنها شناخت نيست كه دو طرف را از همديگر جداتر ميكند، بلكه همين پايان شعله عشق آتشين است كه اتفاقا اين مبناي علمي PEA صحيح بنظر ميرسد. پس جوانان بايد متوجه باشند. حال اگر پدر و مادر باسواد و تحصيل كرده اي با علم باين موضوع برخلاف ميل فرزند زوجي مناسب را برايش انتخاب كند، چون اين فرزند بلحاظ عدم تجربه – تكرار اشتباهات ديگران – نميتواند باور كند كه با ديگران يا ديگري هم كه او ميخواسته نهايتا چنين ماجرائي بود.، لذا عقده اي ميشود و سعي در انتقام از گذشته ميگيرد و اي بسا منحرف هم ميشود.
بلوغ جنسي هيچ تطابقي با بلوغ عقلي ندارد! اين چه رازي است؛ خدا ميداند! اگر بشر ظاهرا به اين ميوه هاي آگاهي دسترسي داشت ، زندگي در همان ابتداي امر تلخ ميشد و ظاهرا نظريه غفلت غزالي در وجوهات مختلف خودش در زندگي؛ صحيح و صحيحتر مي نمايد!
دكتر مايكل ليبووتيز از مركز روان درماني ايالت نيويورك به اين افراد" معتادان به دل سپردن " مي نامد و ميگويد : اين اشخاص ديوانه وار شيفته عاشق شدن هستند و بهمان راحتي كه عاشق ميشوند از طرف دل مي كنند و دوباره رابطه جديدي را شروع ميكنند.
سعدي را ببين بيچاره : هر گلي نو كه در جهان آيد ما به عشقش هزار دستانيم ! شايد سعدي از اين افراد بوده ولي من شخصا دوست ندارم با هيچيك از اين افراد دوستي و يا رابطه اي داشته باشم.
حال؛ چرا تعداد يا درصد قابل ملاحظه اي از روابط عشقي خيلي طولاني مدت تر ادامه مي يابند و دليل امر چيست؟! خوب آيا دسته ديگري از مواد شيميائي ، دليل اين امر است ؟!! حضور مداوم يار و معشوق در كنار عاشق ، موجب افزايش توليد اندوزفين ها ميشود كه برخلاف امفتامين هاي شورانگيز ، موادي آرامش بخش هستند! اندروفين ها، مسكن هاي طبيعي اي هستند كه فرد عاشق را لبريز از احساس امنيت و آرامش ميكنند و به گفته هلن فيشر ؛ بهمين خاطر است كه وقتي معشوق ما را ترك ميكند، يا از دنيا برود بشدت احساس فلاكت ميكنيم زيرا درواقع سهميه روزانه مواد مخدر خود را از دست ميدهيم . منظور او از مواد مخدر همين اندورفين هاي آرامش بخش است.
او چو در من مرد؛ ناگه هر چه بود در نگاهم حالتي ديگر گرفت
گوئيا شب با دو دست سرد خويش روح بيتاب مرا در بر گرفت
مارك گولستون روانشناس دانشگاه ايالتي كالفرنيا در LA در مورد ترشح اندروفينها و... ميگويد : " عشق خام ، يعني ، وقتي شما احساسي كه طرف مقابل در شما ايجاد ميكند را دوست بداريد، نه خود او را، ولي ؛ عشق پخته و متكامل ؛ يعني خود فرد را آنگونه كه هست دوست بداريد " .
در اين شعر فروغ فرخزاد ، آنچه گولستون عشق خام ناميده است ، بخوبي تصوير شده است:
اگر بسويت اينچنين دويده ام و به عشق عاشقم نه بر وصال تو
به ظلمت شبان بي فروغ من خيال عشق، خوشتر از خيال تو!
هورمون ديگري كه اخيرا ردپايش در عشق بررسي شده؛ هورمون اكسي توسين است. اين ماده بوسيله مغز توليد ميشود و حساسيت اعصاب را بالا برده و انقباض عضلات را تحريك مينمايد. اين ماده در زنان موجب كمك به انقباضات رحمي در هنگام زايمان و همينطور توليد شير ميشود و مادران را تحريك به شير دادن به اطفال ميكند. دانشمندان گمان ميكنند كه اكسي توسين موجب گرايش به روش مشابهي براي به آغوش كشيدن همديگر در زنان و مردان بالغ ميشود. اين ماده چندمنظوره ممكن است در تقويت لحظات اوج لذت از سكس هم دخيل باشد. در مردان در لحظه ارگاسم مقدار Oxitosin خون چهار تا پنج برابر غلظت عادي آن اندازه گيري شده است و در مورد زنان بيش از اين.
سوال ديگر ؛ تركيبات شيميائي توليد شده در مغز و Hormon,s تا حدودي توجيه كننده هيجانات گوناگون راه Love هستند ولي چرا Lover,s اغلب شيفته يك فرد خاص ميشوند؟!
باز هم بايد گفت كه اين هم داراي دلايل بيولوژيك و در واقع يك ضرورت سير تكامل است.
شعراء اغلب ميگويند(؟!) دليلي ( منظور دليلي خاص ) براي دوست داشتن و عاشق شدن وجود ندارد!! ولي نظر بيولوژيستها و روانشناسان چيز ديگريست. باعتقاد آنان عوامل خاصي وجود دارند كه موجب شيفتگي ؛ دلدادگي فرد بيك زن يا مرد خاص ميشود. تفاوت مهم عشق با كشش جنسي در منحصر بفرد بودن معشوق است. در حاليكه در سكس اينگونه نيست؛ زيرا هستند كه بصورت Group,s به سكس مي پردازند!