تبليغاتX
آیینه انديشه ساری

آیینه انديشه ساری

مازندران . محمود زارع

گالری تصویر شخصی . شماره شش . نقاشیهای فاطمه

 نفت طلای سیاه

fatemeh zare from sari Iran

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 9:57  توسط محمود زارع  | 

گالری تصویر شخصی . شماره پنج . نقاشیهای فاطمه زارع

........................................................................................

fatemeh zare. sari.Iran

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 9:35  توسط محمود زارع  | 

گالری تصویر شخصی . شماره چهار

محمود ( ساری خ فلسطین )

محمود ساري 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 9:24  توسط محمود زارع  | 

گالری تصویر شخصی . شماره سه . فاطمه زارع

فاطمه زارع ( بابلسر )

فاطمه زارع ساري

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 9:14  توسط محمود زارع  | 

گالری تصویر شخصی . شماره دو

سروش زارع ( مازندران . ساری . سوربن )

سروش زارع

=======================

 

 

 

 

 

 

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 8:55  توسط محمود زارع  | 

گالری تصویر شخصی . شماره یک

محمود زارع

۱۳۸۰ ساری

محمود زارع/سال 1378 / ساری / www.mzare.ir

ادامه را باکلیک بر ادامه مطلب ببینید


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 8:50  توسط محمود زارع  | 

خاطره آخرین اعزام به جبهه

بسمه تعالی

     ایام عاشورای امسال به روستایم – سوربن – رفته بودم . فرصتی شد که به پشت بام خانه قدیمی در حال تخریب پدری ام  رفته تا بلکه به بعضی از کتبی که قبلا در آنجا گذاشته بودم و بجهت نداشتن مسکن امکان جابجائی آنرا نداشتم ؛ دست یابم. در بین بسیاری از کتب و مجله و ... که گوش و کنار آنرا موش و موریانه جویده اند و بعضی هم با رطوبت تغییر شکل و رنگ داده اند ؛ یک دفترچه کوچک یادداشتی را دخترم فاطمه پیدا کرد و بمن نشان داد که چند صفحه ای از خاطراتم در باره یکی از اعزامها به جبهه در 20 سال پیش نوشته بود. امشب آنرا خواندم و بسیار برایم شیرین نمود. تصمیم گرفتم که برای ماندگاری این خاطرات برای فرزندانم آنرا تایپ کرده و در جای مطمئنی بایگانی کنم. چون اکثر نوشته های شخصی خویش را در وبلاگی که بهمین منظور تدارک دیدم  قرار میدهم ؛ لذا این خاطره را هم به نوشته های شخصی ام اضافه میکنم که مرحوم پدر می فرمود:  ... من نمانم خط بماند یادگار!...قلمی با حال و هوای جبهه است و گرچه از نظر نگارشی و ... چندان مناسب شاید ننماید اما به جهت حفظ اصل نوع نوشتن و بویژه حال و هوای آن دوران تصمیم گرفتم که هیچ کلمه ای را در این متن مربوط به بیست (20 ) سال پیش , جابجا ننمایم و عینا اصل آنرا املاء نمایم.

محمود زارع بعد از بیست سال از گذشت عمر

خاطره آخرین اعزام به جبهه

شماره پلاک شناسائی 448- 323 - E


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم فروردین 1386ساعت 15:48  توسط محمود زارع  | 

ن والقلم و ما یسطرون

بسم الله الرحمن الرحیم

3/10/1376*

ن والقلم و ما یسطرون

 ن و قسم به قلم و آنچه خواهد نگاشت

     مدتی قبل به لطف وعنایت حضرت پروردگار مصمم شدم که مجوز انتشار یک نشریه ای را از وزارت ارشاد دریافت داشته وکار مطبوعاتی را البته بر اساس سوابق ذهنی وفکری و بویژه انگیزشی خود شروع کنم .

     البته این انگیزه ازدوران کودکی دروجود من بشدت وجود داشت وخیلی به کار نویسندگی و کار با قلم علا قه داشتم البته بدلیل کم توجهی به این استعداد خدادادی خیلی نتوانستم در پرورش آن توفیق یابم ولی حس غریبی دراین خصوص در من وجود داشت که گهگاهی به اشکال متفاوت ومتناسب با حال وهوای روحی وفکری و محیط و موقعیتی که در آن قرار می گرفته ایم این استعداد را به فعل در آورده و بروز میدادم که حاصلش را می توان در پراکنده نوشته های من مشاهده کنید. که گاه به ضرورت تحصیلی می نوشتم مانند جزواتی که برای تحقیق در دروس خاصی از سر تکلیف و البته شوق و علاقه تهیه و تدوین کرده ام؛ جزواتی یا بهتر بگویم مقالاتی مانند بهره و ربا وامثالهم و یا ضرورتهای اداری و شغلی مانند تحلیلهای مختلف بودجه ای و برنامه ای و... و یا تکالیف تعهدی تحقیقی که چند نمونه بر اساس قرارداد منعقده با جهاد سازندگی انجام داده ام که میتوان به مشارکت در طرح مطالعاتی توسعه روستائی ( که بخش قابل توجهی از کار بر دوش من بود که در سال 1372 و 73 مشغول بوده ام ) و
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم فروردین 1386ساعت 15:45  توسط محمود زارع  | 

شماره پلاک شناسائی 448- 323 - E

بسمه تعالی

     ایام عاشورای امسال به روستایم – سوربن – رفته بودم . فرصتی شد که به پشت بام خانه قدیمی در حال تخریب پدری ام  رفته تا بلکه به بعضی از کتبی که قبلا در آنجا گذاشته بودم و بجهت نداشتن مسکن امکان جابجائی آنرا نداشتم ؛ دست یابم. در بین بسیاری از کتب و مجله و ... که گوش و کنار آنرا موش و موریانه جویده اند و بعضی هم با رطوبت تغییر شکل و رنگ داده اند ؛ یک دفترچه کوچک یادداشتی را دخترم فاطمه پیدا کرد و بمن نشان داد که چند صفحه ای از خاطراتم در باره یکی از اعزامها به جبهه در 20 سال پیش نوشته بود. امشب آنرا خواندم و بسیار برایم شیرین نمود. تصمیم گرفتم که برای ماندگاری این خاطرات برای فرزندانم آنرا تایپ کرده و در جای مطمئنی بایگانی کنم. چون اکثر نوشته های شخصی خویش را در وبلاگی که بهمین منظور تدارک دیدم  قرار میدهم ؛ لذا این خاطره را هم به نوشته های شخصی ام اضافه میکنم که مرحوم پدر می فرمود:  ... من نمانم خط بماند یادگار!...قلمی با حال و هوای جبهه است و گرچه از نظر نگارشی و ... چندان مناسب شاید ننماید اما به جهت حفظ اصل نوع نوشتن و بویژه حال و هوای آن دوران تصمیم گرفتم که هیچ کلمه ای را در این متن مربوط به بیست (20 ) سال پیش , جابجا ننمایم و عینا اصل آنرا املاء نمایم.

خاطره آخرین اعزام به جبهه

شماره پلاک شناسائی 448- 323 - E

با سلام و درود به انبیاء و اولیاء و اوصیاء و شهداالله

     به عشق شکوهی در شهادت راهی جبهه ها شده؛ شکوه معنوی و خدائی. آنهم نه در این جهان و تنها این جهاد؛ بلکه در جهان جان و جهاد درون. بهمین سبب در مورخه 4/ 5 / 1367 راهی سپاه منطقه سورک ( بعضی ها هم بجای سورک , صبرا میگفتند )  شدیم و اطلاعات لازم را درخصوص اعزام به جبهه های نبرد حق علیه باطل اخذ کردیم.تعدادی عکس و چند فتوکپی شناسنامه لازم بود. به منزل برگشتیم و آنشب را در میان خانواده گذراندیم در حالی که روحیه پدر و مادر و بروبچه ها را خیلی خوب دیدم . شاید بخاطر آن بود که بار اول نبود. تنها سفارشاتی بود که مادرم بمن در خصوص مواظبت از خود و دیگر مسائل این چنینی که حاکی از عمق علاقه مادر بمن بود؛ حساسیت دیگری مشاهده نشد. البته بابا بروز نمیداد اما در درون بسیار در فکر و ذکر بود. نامزدم در منزل ما بود و در بین دو حالت یا دو احساس و عقیده شدیدا  درگیر بود؛ از طرفی علاقه و عشقی که بمن ابراز میداشت و از طرفی هم  ایقان به اینکه باید به ندای امام عزیزمان لبیک بگوییم؛ سردرگمش کرده بود و بخوبی حدس میزدم که در درون خود درگیر این ماجراهاست. حالتی عجیب داشت بخوبی حس میکردم که در درون خویش در جدال است؛ و نهایتا ایمان و عقیده بر علاقه به من , غلبه کرد و با سکوت حرف دار خود رضایت خویش را اعلام کرد.

     آنشب را ما با هر وضع روحی که تک تک اعضاء خانواده داشتند بالاخره گذراندیم و چند صفحه ای هم سفارشات لازم در خصوص بدهی ها و اسباب و وسائلی را که به امانت داشتم نگاشته و به نامزدم دادم. علی ایحال صبح روز بعد با گروهی از برادران روستای خودمان در حالی که خانواده مان تا بیرون منزل به بدرقه ما آمده بودند؛ به قصد اعزام راهی سپاه ناحیه سورک شدیم.

     نکته قابل توجه برایم  در صبح روز اعزام , دو نکته  بود؛ اول آنکه نامزدم جهت خداحافظی من کیف و وسائل مرا مرتب نمود و در اتاق دیگری منتظر بود که من به تنهائی در چند لحظه هر چند کوتاه برای آخرین بار دیدار داشته باشم؛ چون منزل ما آنموقع شلوغ شده بود. او رویش نمیشد که بمن بگوید بیا اتاق اینطرفی تا آخرین دیدار را داشته باشیم اما کیف مرا در دست گرفت و در اتاق بغلی منتظر بود با حالتی عجیب. من سعی میکردم جریان را خیلی طبیعی و عادی جلوه دهم اما او...! دوم آنکه مادرم به یکی از دوستان همراهم فرمود که : فلانی ! مواظب محمود باش و جان تو و جان محمود !

     به پایگاه بسیج سورک رسیدیم و با سیل خروشانی از مردم داوطلب عازم جبهه روبرو شدیم؛ اکثرا جوانان و نوجوانان و از خانواده های محرومترین ترین مردم از لحاظ اقتصادی و حتی یک نفر از بچه های مردم مرفه تر منطقه که ما می شناختیم در آنجا دیده نمیشد. اما در ادارات و حتی نزد امام جماعتها ووکلاء و مجالس دیگر تعداد آنها و بخصوص آبرومندی آنها معمولا بیشتر بود!

     اجتماع مردم برای ثبت نام از همدیگر سبقت می گرفتند و مسئولین نام نویسی را کلافه کرده بودند. البته تدبیر مسولین هم در این خصوص کم بود و من همانموقع این ضعفها را مشاهده میکردم و واقعا حسرت میخوردم که چرا چند تا آدم بدرد بخور تر را برای امورات مربوطه منصوب نمیکنند. پارتی بازیها و جلو افتادنها برای نام نویسی شروع شد. خدایا این مردم تنها میتوانند در این جاها پارتی بازی کنند و در صف بایستند و از همدیگر سبقت بگیرند. در ادارات و دیگر جاها , نه پارتی دارند و نه اصلا اهلش هستند. واقعا چه پارتی بازی شیرینی در صف جان باختن, نه پارتی بازی در صف مرغ و متکاء و مقام ونام و...

     بالاخره با تلاش فراوان توفیق یافتیم که نام خود را در کنار این پاکان و پیروان محروم اما بسیار محترم خمینی عزیز بنویسم و افتخار همراه شدن با اینها را داشته باشم. حدود نزدیکی های ظهر روز 5 / 5 / 1367 روز چهارشنبه بود که از پایگاه سورک ( صبرا ) سوار اتوبوس شدیم و به ساری آمدیم. در جمع زیادی از مشتاقان شهادت و رهروان رهبر, گم شدیم. تعداد نیروها آنقدر زیاد بود و غیر قابل پیش بینی که حتی تدارکات آنها بسیار دشوار بود. بعد از صرف نهار و ادای فریضه نماز؛ دسته جمعی راهی مصلای نماز جمعه شدیم و در آنجا بعد از سازماندهی اولیه و اخذ لباس و کفش و... جهت اعزام سوار اتوبوس شدیم. نفری 300 تومان هزینه سفر بما دادند و یک دست لباس بسیجی و یک زیرپیراهنی و یک جوراب و شرت و کمربند و یک جفت کفش که خیلی بزرگتر از پاهای من بود! آری حقیقتا جدای از بزرگی ظاهری کفش که من آخرین نفر بودم که کفش گیرم آمد؛ پا کردن در این کفش بزرگ برای پاهای کوچک و ناتوان من , مشکل بود و این کفش از پایم می افتاد. این کفشها را کسانی باید بپوشند که بتوانند مردانه گام در راه جان باختن بر سر عقیده و رهبر نمایند. و این کفشها برای پای من بسیار بزرگ بود.

      ابتدائا مقصدمان جبهه های جنوب بود ولی بعدا تصمیم عوض شد و بطرف غرب کشور ( باختران – اسلام آباد غرب ) راهی شدیم. دلیل این امر را هم در جای خود توضیح خواهم داد. ظاهرا تعداد نیروی اعزامی بسیار زیادتر از پیش بینی ها بود( بخصوص در شهرستان ساری ) از هر وسیله نقلیه ای را که خالی می دیدند ( مسئولین اعزام ) جهت اعزام نیرو حتی بالاجبار آماده میکردند. یک اتوبوس فیات متعلق به شرکت خونوش ( کانادا ) ساری را برای سواری ما در نظر گرفتند؛ راننده که راضی به این سفر اجباری نبود؛ شروع به دادو بیداد کرد و بنای عذرخواهی مبنی بر خراب بودن و جفت شدن لاستیک های ماشین را گذاشت که کارگر نیفتاد و بالاخره با ناراحتی زیاد راننده شروع بحرکت کردیم. راننده دق و دلش را روی ما پیاده کرد ( از عدم توقف برای نماز و شام گرفته تا کج خلقی های بین راه.)

     ساعت حدود 4 بعد از ظهر مورخه 6 / 5 / 1367 به باختران رسیدیم. پیاده شده و منتظر بقیه نیروها ماندیم که با هم به مقر نامعلوم برای ما, برویم. در بین راه از کنگاور گرفته تا خود حومه باختران ( که برای من ناآشنا نبود چون پیش از این در سال 61 بیش از یکسال و اندی را در آن مناطق بودم ) در اطراف جاده مردم زیادی با اسباب و اثاثیه منزل پراکنده بودند. ( علت اجبار نمودن این راننده و وضعیت این مردم پراکنده را هم که همگی بهم بنوعی مرتبط هستند را در جای خود توضیح خواهم داد )

     بعد از رسیدن کلیه نیروها داخل شهر باختران در شهرکی بنام الهیه در یکی از مدارس مستقر شدیم و حدود دو ( 2 ) روز در آنجا ماندیم که طی این دو روز کارت جنگی و پلاک و تقریبا سازماندهی مختصر و نامداومی بما دادند. نصف از این نیروهای اعزامی را در یک گردان متشکل از سه ( 3 ) گروهان سازماندهی کردند؛ در پایان روز دوم ( یعنی صبح روزی که میخواستیم آنجا را ترک بگوئیم ) آقائی بنام واحد ؛ فرمانده سپاه ساری که بهمراهمان بود توضیحاتی را مبنی بر اینکه چرا نیروها باینجا اعزام شدند و برای چه و اشکالات تدارکات و کمی غذا و غیره ... داده اند. قبل از ظهر ماشین ها آماده شدند و نیروهای سازمان نیافته راهی منطقه مریوان شدند و نیروهای سازمان یافته ماندند. ما هم که جزء سازمان نیافته ها بودیم؛ طبعا می بایست می رفتیم اما چون در آخر صف بودیم؛ ماشین ها تمام شدند و ما هم ماندیم!

     بعد از ظهر همان روز ما را هم سوار ماشین نمودند و به اردوگاههی در ده (10) کیلومتری سنندج منتقل کردند و حدود سه (3) روز ماندیم. به محض رسیدن به اردوگاه چادرهای انباشته شده را گرفتیم و چادر درست کرده و نصب کردیم.

     آنشب موقع خواب پشه زیاد بود, بطوری که اگر روی خود پتو می کشیدیم از شدت گرما جان بلب می شدیم و اگر نه پشه های عجیب و غریب بود و نیشهای زهرآلود و سوزناک آنان و بدن زخمی و ورم و آماس پوست بدنمان! بفکر چاره افتادیم چون واقعا غیر قابل تحمل بود لذا رفتیم داخل مینی بوس که از آشنایان بود؛ خوابیدیم و تا صبح راحت روی صندلیها بخواب رفتیم؛ چون خیلی خسته بودیم.

     شب بعد داخل چادر بودیم که یکدفعه چشمم به یک رتیل افتاد که دور و بر نور چراغ فانوس که از سقف چادر آویزان بود؛ افتاد. چون ما از این موجود زهردار کشنده همگی می ترسیدیم, بالاتفاق بسویش حمله ور شده و اورا کشتیم! روز دوم که در اردوگاه بودم با دو نفر از دوستان ( حاج اکبر دوستدار و حسن زارع که برادر خانم من هم بود ) به سنندج رفته ضمن استحمام و صرف نهار در شهر به مخابرات رفته و هرکدام تلگرافی به خانواده زدیم و به فیلمی بنام " قدرت طغیان " که تصویری از یکی از اتفاقات جنگ بین ژاپن و چین بود , رفتیم و بعد برگشتیم به اردوگاه . آنشب را که مقداری باد می وزید راحت تر خوابیدیم و روز بعد هم چون هنوز وضعیت ما مشخص نبود دوباره به سنندج رفتیم و بعد از خرید مقداری وسایل و گرفتن یک عکس یادگاری برگشتیم. میدان زیبائی در اول شهر سنندج بود که فشفشه های آب همراه با نورهای مختلف زیبائی و جلوه خاصی به محیط می بخشید. از موقعیت بعمل آمده استفاده کرده و دراینجا هم دو قطعه عکس یادگاری گرفتیم. بعد طبق اعلام قبلی به پادگان فجر – تیپ 75 ظفر – برگشته و برنامه ای بمناسبت شب غدیر بود؛ بعد از برنامه دوباره جهت استراحت به اردوگاه برگشتیم که فردا در روز عید غدیر خم در راهپیمائی بیعت با امام که از سوی فقیه عالیقدر........ اعلام شده بود شرکت کنیم در راهپیمائی در شهر سنندج شرکت کردیم. بعد از راهپیمائی برای صرف نهار و سازماندهی و اعزام مجدد به پادگان فجر تیپ ظفر آمدیم. نهار را صرف کردیم و به خط شدیم و اسامی رزمی ها را از خدماتی ها و... جدا کردند و ماها که رزمی بودیم با سه (3) اتوبوس به منطقه ای بنام " دیزلی " مریوان که در خطوط مرزی با دشمن بود؛ انتقال دادند. در بین راه در جاده نزدیک به بیست(20) کیلومتری مریوان لاستیک اتوبوس حامل ما پاره شد و علیرغم اینکه راننده خیلی تلاش میکرد تا شب نشده به مقر برسد و باصطلاح در کمین دشمنان ضد انقلاب ( کوموله و دمکرات و... ) نیفتد؛ حدود نیم ساعتی معطل شدیم. ما از این فرصت استفاده کرده و پیاده شده و مقداری در جاده پراکنده شدیم. در همان منطقه بالای کناره جاده در سمت چپ مقداری درخت کوتاه قد بود که روی شاخه های آن پارچه های رنگارنگ زیادی وصل بود. مقداری عمیقتر شده و توجهمان را بخود جلب کرده لذا از دو نفر مرد کرد که از جاده می گذشتند پرسیدم ؛ این پارچه ها چیست؟ و علت این کار چه می باشد؟ آنها ضمن بی اطلاعی گفتند ؛ مثل اینکه این درخت شفابخش است و مردم نذر میکنند و به آرزوهایشان میرسند....

     متاسفانه ناتمام ماند و من هم دچار کم حافظه گی شدم و درست نمی توانم جزئیات این خاطره را نقل نمایم اما احتمالا شما عزیزانم اگر در دفاتر دیگرم بگردید خواهید توانست نوشته هائی از این دست را پیدا نمائید.

     بعضی از دوستان مستقر در گروهان فجر از گردان شهادت که من در آن بودم عبارت بود از : علی شیریان فرزند عیسی از شهرستان ساری روستای شیخ علی محله . آقای امرالله طالبی از دودانگه ساری روستای دادوکلاء . آقای ابراهیم گوران از روستای ماهفروزمحله ساری. آقای کیومرث گوران که آدرسش را اینجوری بمن داد: خزرآباد – منزل اجاره ای عباس دادگر تلفن مخابرات خزرآباد ( فرح آباد ) 5089 و 5709 . آقای صادق عباسزاده از روستای زید ( زیت ) ساری. آقای علیرضا ببری از روستای انجیل نسام ساری . آقای محمدرضا زیاری ؛ ساری خیابان مازیار نرسیده به میدان راه آهن قنادی زیاری و عده ای دیگر که در دفترچه خاطراتم متاسفانه نام آنها را ننوشته و حتی الآن اصلا بیادم هم نمی آید که چه شکلی هستند. امان از این حافظه . کاش همیشه خاطراتم را می نوشتم. اما این خاطره شیرین ناتمام ماند و تنها میتوانم بگویم من و چند نفر از دوستانم تنها تا زمان پذیرش قطعنامه 598 در آن منطقه ماندیم و با ناراحتی و حتی بدون تسویه حساب از گروهان به ساری بازگشتیم که بعدا با هزار زحمت تنها توانستیم بخشی از ماموریت خویش را از طریق سپاه برای گزارش ماموریت به محل کار – یعنی جهاد – ارائه دهیم. و یک خاطره پیوستی بد در همین رابطه که فردی که نامش را نمیخواهم ببرم در تشکیلات اداری ما بود که علیرغم اینکه خئدش اهل جبهه و جنگ نبود اما در تعداد روزهای ماموریت ما تشکیک کرده بود وباقی ماجرا که میدانید چه خون دلی آدم میخورد از این بد خواهان تنگ نظر. ما که نه بقصد استفاده ای از ماموریت رفته بودیم و نه واقعا از مزایای آن در زندگی استفاده ای کرده ایم اما... اما...خدا ببخشاید و بپذیرد!

محمود زارع

مازندران . ساری . سوربن

http://bahoo.blogfa.com

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم بهمن 1384ساعت 12:0  توسط محمود زارع  | 

ن والقلم و ما یسطرون

بسم الله الرحمن الرحیم

3/10/1376*

ن والقلم و ما یسطرون

 ن و قسم به قلم و آنچه خواهد نگاشت

     مدتی قبل به لطف وعنایت حضرت پروردگار مصمم شدم که مجوز انتشار یک نشریه ای را از وزارت ارشاد دریافت داشته وکار مطبوعاتی را البته بر اساس سوابق ذهنی وفکری و بویژه انگیزشی خود شروع کنم .

     البته این انگیزه ازدوران کودکی دروجود من بشدت وجود داشت وخیلی به کار نویسندگی و کار با قلم علا قه داشتم البته بدلیل کم توجهی به این استعداد خدادادی خیلی نتوانستم در پرورش آن توفیق یابم ولی حس غریبی دراین خصوص در من وجود داشت که گهگاهی به اشکال متفاوت ومتناسب با حال وهوای روحی وفکری و محیط و موقعیتی که در آن قرار می گرفته ایم این استعداد را به فعل در آورده و بروز میدادم که حاصلش را می توان در پراکنده نوشته های من مشاهده کنید. که گاه به ضرورت تحصیلی می نوشتم مانند جزواتی که برای تحقیق در دروس خاصی از سر تکلیف و البته شوق و علاقه تهیه و تدوین کرده ام؛ جزواتی یا بهتر بگویم مقالاتی مانند بهره و ربا وامثالهم و یا ضرورتهای اداری و شغلی مانند تحلیلهای مختلف بودجه ای و برنامه ای و... و یا تکالیف تعهدی تحقیقی که چند نمونه بر اساس قرارداد منعقده با جهاد سازندگی انجام داده ام که میتوان به مشارکت در طرح مطالعاتی توسعه روستائی ( که بخش قابل توجهی از کار بر دوش من بود که در سال 1372 و 73 مشغول بوده ام ) و طرح زمینه یابی گاوداریهای صنعتی در دو شهرستان ساری و قائمشهر بطور جداگانه و یا طرح مطالعه خانه همیار روستای اسلام آباد ساری یا مشارکت 50 درصدی در طرح مطالعاتی زمینه یابی تشکیل تعاونیهای بازرگانی و... و مهمتر از همه این نوشته ها مطالبی است که در مجموعه ای بنام " نامه ای به پسرم سروش " گردآوری کرده ام که در واقع گفتگوهای بخشی از اوقات تنهائی من بوده است. بهر حال موضوع نگارش و نوشتن با توجه باینکه وضع اجتماعی و نفوذ مقررات قانونی در این نوع کارها بویژه در بعد از انقلاب , ضرورت اقدام قانونی را بعنوان پایه کار الزام آور می نمود, مرا واداشت تا درخواستی را در حدود یکی دو ماه قبل به اداره کل ارشاد اسلامی  استان دادم که هنوز جواب نداده اند ( البته بعد از مراجعه من به ارشاد برای این کار بدینصورت بود که واحد مطبوعات و آگهی ها در ارشاد یک فرمی را بمن دادند که حاوی خلاصه اطلاعات سجلی و شغلی من بود و بهمراه یک قطعه عکس تا پر کرده و تحویل آنها بدهم. ظاهرا آنها قبل از هر اقدامی این فرم را برای تایید اداره کل اطلاعات استان می فرستند تا بعد از اینکه مشخص شد منع در واقع سیاسی برای متقاضی وجود نداشته باشد آنها مراحل بعدی کار را انجام دهند ) اما نمیدانم چرا این قدر این پروسه طولانی میشود. این تطویل کار غیرمنطقی بوده ( البته بعدا مطلع شدم که تایید اداره اطلاعات آمده بود و مسئول مربوطه در ارشاد که فردی از منطقه غرب استان بود عمدا یا سهوا آنرا در پرونده های خویش گم کرده بود و در راستای مراجعه من میگفت که اطلاعات هنوز جواب نداد اما من از طریق اطلاعات پیگیری کردم و آنها گفتند که ما پاسخ را قبلا داده ایم )

     نکته ای را باید ذکر کنم و آن اینکه بعضی از دوستان و آشنایان در این کار همواره مشوق من بوده اند و علیرغم حسن نیت این دوستان در این تشویقها, متاسفانه بدلیل اینکه آشنایان مربوط را خیلی جدی در همکاری نمیدیدم, کمتر حساب باز کرده بودم ولی دلگرمی آنها خودش کار مهمی بود.

     نکته دیگر اینکه انگیزه اصلی این اقدام من با توجه به موقعیت زمانی و حال و هوا و فضای سیاسی اقتصادی و اجتماعی جامعه , چه بوده است. البته بنده در اولین یا اولین های شماره نشریه اگر بلطف خدا بمن اجازه انتشار بدهند در این باره بطور مفصل البته در حد ضرورت خواهم نگاشت اما در این جا تنها در یک کلام به شما فرزندان عزیزم میگویم که " به حضرت دوست قسم که برای حضرتش است و بس " و تنها او را پناهگاه, ملجاء , ماواء , رهنما, حامی و همه کاره خویش در این کار بویژه و انشاء الله در تمام کارها عموما میدانم. بخودش قسم اگر ذره ای احساس کنم که رفیق رضایت ندارد, کار را رها میکنم و تمام علائق و سلائق را بیکباره البته باز بلطف حضرت رفیق اعلی  رها میکنم. هم در ابتداء و هم در جریان امور و هم در انتهای کار تنها به کرم او چشم دوخته ام و یقین دارم تا زمانی که باین لاشریک, شریکی در انگیزه و هدف و... نگیرم, او شراکت خوبی در این کار دارد که حتما ایقان دارید که صمد علیم قادر ؛ خوب شریکی است.

     من یکشب یک خوابی دیده بودم؛ همین چند ماه پیش احتمالا " و خلاصه آن این بود که وقتی خواستند جان مرا از جسمم بیرون کنند تنها التماسی که داشتم این بود ... من حرفها و درد دلها و مطالب زیادی دارم که باید میگفتم و هنوز نگفتم و حیف است؛ این اسرار ناگفته در دل خاک همراهم دفن شود و... گر چه چندان اعتقادی ندارم که بهمراه خاک شدنم , آب وجودیم نیز از بین برود و ترس تقریبا بیهوده ای در خواب داشتم اما بجای خود نشان این حکایت دل است که : یک زبان میخواستم به پهنای فلک تا دهم من شرح آن زیبا ملک !

     البته بگذریم که در کار نویسندگی و یا مطبوعاتی, این تنها حرف زدن و مطالب گفتن نیست که تنها مبنای کار باشد بلکه از یک نظر ایجاد این انگیزه که مردم خوب بخوانید, خوب گوش دهید و خوب فکر کنید, یا بزبان دیگری بجای رساندن مخاطبین به مقصد از پیش در نظر داشته خود؛ بهتر است راه رفتن به مقصد را نشان داد یا اینکه انگیزه راهیابی را ایجاد کرد که مخاطبین خود میتوانند راه بیافتند و مسیر را پیدا کنند و به مقصد نیز انشاء الله برسند. ولی بهر حال این خواب حکایت از آن دارد که من در درونم نگفتم که پس زن چی؟ پس فرزندانم چی؟ پس زندگی و... چی ... چی |! یعنی در آن شرائطی که در رویاء راست ترین حرفها و اعتقادات را ناچار میگوئی من مطالب فوق را نگفتم بلکه ....! این خود رنگ رخساری را می نمایاند که نشان از سر ضمیر دارد.

     برای این کار بخشی از مقدمات همان طی طریق پر پیچ و خم و غیرمعقولانه کار اداری است و تا اخذ مجوز و... اما مهم داشتن همراهانی صدیق و علاقمند هست که فعلا کیمیاست. حال اگر صادق و شائق هم باشند که...!

     بضاعت کار جای مسئله است. و این محدویت ها بخودی خود محدویتهای کیفی را نیز عامل میشوند, بهر طریق ما تیری رها میکنیم و باقی قضایا را بخدا می سپاریم. البته با دیدگان بینا و دلی پرسودا به لطف حضرت دوست و رفیق اعلی...

     من کمبود مطبوعات و رسانه های صادق و یا شاید نبود آنها را خیلی جدی و بوضوح حس میکنم. نشریات ریز و درشت و جورواجور و هزار رنگ. خیلی دوست دارم نشریه نیز مانند نام صندوقی را که فعلا اداره اش می کنم ؛ حنیف بگذارم. هیچگونه وابستگی به مفهوم تشکیلاتی آن هم نمی خواهم داشته باشم بلکه حقیقت خالص و ناب را طالبم.

     خوشبختانه خداوند متعال و حکیم, گهگاهی الطافی را کرامت میفرماید که ( البته کل حال کرامت است ) من مشاهده میکنم مثلا در نبود همکاران صدیق, علاقمند, با بضاعت, یکدفعه یک آشنا و دوست قدیمی بنام آقای علیزاده آملی بنا به ضرورتی جلوی من سبز میشود و وقتی بحث از ارتباط بیشتر میشود, من بذهنم همکاری او و امثال او خطور میکند که البته باید خدا را شاکر باشم.

***

     مدتی قبل غروب روز پنجشنبه ( شب جمعه 25/10/1376 مطابق با 16 ماه مبارک رمضان ) مراسم افطاری داشتم. چند تن از دوستان را دعوت کرده بودم منجمله آقای قاسمیان را موضوع نشریه را با او در میان گذاشتم او ضمن بیان مطالبی اظهاراتی داشت که اجمالا گفته بود که : اگر در سراسر جهاد از من بپرسند که چه کسی اهل قلم است من اول میگویم آقای زارع و واقعا دیگر کسی نیست... ( خود من البته در چنین اعتقادی با آقای قاسیمان مشترک نیستم ) و یا گفت که البته آقایان اسدی ( علی اسدی ذغالچالی ) و حجت پژهان میتوانند مطالبی بنویسند. اگر پژهان وسط راه موضوع را رها نکند... و یا در بخشی دیگر از اظهاراتش گفت که حال که شما انگیزه تان از انتشار نشریه ایجاد انگیزه مطالعه در مخاطبین و ترغیب آنها به تفکر است بهتر است که اسم نشریه را بگذارید: پژوهش یا کنکاش یا جستجو ... ضمنا آقای دکتر رنجبر سرش درد میکند برای اینجور کارها و...

     دیشب نمیتوانستم بخواب بروم یعنی شب 27/10/76 هنگام خواب پیرامون نشریه فکر میکردم چند اسم بنظرم آمد که میتوانند در فهرست اسامی پیشنهادی نشریه باشد مثل : طلوع – طلیعه – سحر – بحار – ایده – تکاپو – هدایت – افق – فلق – شفق – دیده – حنیف – وجین .

     آقای نصیری سخت طرفدار این است که اسم نشریه را بگذاریم : سروش . ولی من علیرغم اینکه از این اسم خوشم می آید و با مسمی میدانم و حتی نام فرزندم نیز هست, بدلائلی با آن مخالفم. سربسته بگم که حیف ... از انسانهای پفیوز!

     راستش در این مملکت افراد زیادی هم هستند که چاپلوسند ( در عین اینکه از چاپلوسی بدشان می آید ) ولی وقتی بحث منفعت شخصی میشود, چاپلوسی را برای خود ( البته تنها برای خود ) مباح میدانند. بهمین دلیل حرف حق و درست و حسابی و منطقی و بدردبخور را هر چند منافع زیادی هم برای فردی ؛ جمعی یا مملکت داشته باشد؛ خوب گوش نمیدهند و فقط حرفهای مهم در این شرائط حرفهائی است که آدمهای مهم میزنند, حال هر چقدر هم حرف بی ربطی باشد, چون فلانی گفته پس ... این یک مشکل!

     مشکل دوم در اینجا این است که بعد از چاپلوسی دزدی هم زیاد است. (اینکه میگویم زیاد به نسبت دیگر ممالک نیست که از آنها خبری ندارم بلکه به نسبت زشتی دزدی در دین مقدسمان ) اگر حرف حسابی را بشنوند, می دزدند و بنام خود نشر میدهند و واقعا این بدترین نوع دزدی است.

     مشکل سوم این است که هر چرندیاتی را در خیلی از مواقع متناسب با منافع خود مهم جلوه میدهند و بالعکس حرفهای خوبی را باز متناسب با نفع شخصی و باندی و فامیلی و ژنتیکی و... بی اهمیت می نمایانند.

     مشکل چهارم این است که سوخته دلانی هستند که حرفهای مهم دارند و نمیدانند کجا و به چه طریق بزنند و باصطلاح امروزی تریبونی گیر نمی آورند.

     مشکل پنجم این است که چاپلوسان ؛ دزدان؛ نالایقان قابل توجهی در اینجا پست گرفته اند و لذا اوضاع را بر وفق خواسته های کثیف خود می چرخانند؛ چون حرف جدی ای در مقابل خود نمی بینند یا نمی گذارند که زده شود. برای کم کردن روهای کریه آنها لازم است حرفهای حسابی زده شود.

     و بالاخره باید نشریه ای بوجود بیاید که مزرعه سبز انقلاب را از وجود علفهای هرز وجین کند. راستی چه خوب است که نام نشریه را وجین بگذاریم. اینرا هم میگذاریم بعنوان پیشنهاد در لیست اسامی نشریه.

     جدیدا چند تا روزنامه در مملکت اضافه شده است که نام یکی دوتای آنها روزنامه آفرینش – روزنامه جهان اقتصادی – هفته نامه آبان و... می باشد.

     ... در راستای دادن پیشنهاد در باره اسم نشریه خانم منیره نظری ( دختر خاله همسرم) هم نظری جالب برای من نگاشت : " یا الله . در صبح روزی که نمیدانم چندم است در منزل شوهر خاله بمن پیشنهاد شده که اسامی را برای گاهنامه ایشان مکتوب کنم که من بر حسب وظیفه ای که نسبت به ایشان دارم این کار را انجام میدهم ؛ آسمان – انیران – پارس – تور – جام جم – چهرزاد – دوجهان – سارویه – شبدیز – سروش – اقلیما – بلقیس – تسنیم – ققنوس. معنی این واژه ها را هم برای من نگاشت  :

     آسمان : کوهی است در نزدیکی جنوب ایران. یکی از ایزدان آیین زرتشتی؛ مظهر آسمان و موکل روز بیست و هفتم هر ماه شمسی موسوم به آسمان روز.

     انیران : روشنائی بی پایان – موکل روز سی ام هر ماه شمسی موسوم به انیران روز.

     پارس : نام قومی از اقوام ایرانی آریائی که در قسمت جنوب ایران سکونت کردند . جزیره ای از مجمع الجزائر سیکلا در جنوب دلس و در آنجا مرمرهای سفید و زیبا مشهور بوده است.

     تور : یکی از سه پسر فریدون پادشاه پیشدادی. فریدون ممالک خود را به سه بخش تقسیم کرد؛ ایران را به ایرج و توران را به تور و شام را به سلم. سلم تور بر ایرج حسد بردند و او را کشتند و منوچهر پسر ایرج بخونخواهی پدر سلم و تور را بقتل رسانید و خود پادشاه شد.

     جام جم : مثنوی است به پارسی اثر اوحدی مراغه ای که آنرا بنام غیاث الدین محمد وزیر کرده و شامل 5000 بیت است. این منظومه در سال 733 ه.ق بنظم درآمده و در آن افکار عرفانی و مطالب اخلاقی و اجتماعی و تربیتی مانند آداب و رسوم و مناسبات با مردم و شرائط ساختن عمارت و شهر و اصول تربیت اولاد و راه مردی و مردمی آمده. در قسمت اخیر جام جم از صفات مرشد و مقامات سالک و اصطلاحات عارفان مانند دل و نفس و عشق و سماع و امثال آن سخن رفته است.

     چهرزاد : لقبی است که در شاهنامه فردوسی به همای دختر بهمن داده شد.

     دوجهان : دنیا و عقبی؛ این جهان و آن جهان.

     سارویه : ابن فرخان بزرگ؛ از فرمانروایان آل بویه در طبرستان که از 88 تا 96 ه . ق در دوره کودکی برادر زاده خود خورشید بن دادمهر نایب السلطنه و فرمانفرمای طبرستان بوده و بقولی نام شهرستان ساری از نام او ماخوذ است.

     شبدیز : بمعنی شبرنگ – اسب خسرو پرویز که وی بدان بسیار علاقه داشت و بمناسبت سیاهی رنگ آنرا شبدیز میگفتند.

     سروش : بمعنی ملک – فرشته – روز هفدهم از هر ماه شمسی را گویند. از دادن و گرفتن قرض بایستی خودداری گردد ( در این روز عبادت کردن و به آتشکده رفتن نیکو بود. { البته خود من نیز در باره نام سروش که بر پسرم نهادم قبلا تحقیقاتی را کرده بودم که بطور خلاصه در اینجا مینویسم و آن اینکه ؛ " مفهوم سروش یا " سرااوشا " یعنی فرمانبرداری بخصوص اطاعت از اوامر الهی است. از صفات بزرگ " سروش " – تن فرمان – است ؛ یعنی کسی که سراسر وجودش فرمانبرداری از خداوند احد است. ضمنا وظیفه او همانا آموزش راه اطاعت و رسم بندگی الهی به مردمان نیز هست. در فرهنگ اوستائی؛ رهبر دارای فره ایزدی و موید به تاییدات – سروش – و یکسره تن بفرمان الهی سپرده است, از این رو مطیع و منقاد و مطاع است. }

     اقلیما : نام دختر حضرت آدم ع

     بلقیس : معروف به ملکه سبا؛ همسر سلیمان بن داوود و دختر سراصیل می باشد.

     تسنیم : نام چشمه ایست که از زیر عرش و بروایتی از بهشت عدن بیرون می ریزد؛ بهترین آب آشامیدنی که بنا بر قرآن کریم ( مطففقن /28 ) مقربان و نزدیکان از آن بنوشند.

     ققنوس : مرغی است خوشرنگ و خوش آواز سرزمین هند. منقارش 360 سوراخ دارد و با ایجاد صداهای عجیب و غریب طعمه را بسوی خویش میکشاند و شکار می کند و هزار سال عمر کند.

 

 

محمود زارع

مازندران . ساری .سوربن

http://www.bahoo.blogfa.com

...........................................................................................

 

* این مطلب را قبلا دردفتر خاطراتم بمناسبت اقدام به انتشار نشریه ای که بالاخره در سیستم اعصاب خرد کن نتوانستم جامه عمل بدان بپوشانم در دی ماه سال 1376 نوشته بودم.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم بهمن 1384ساعت 18:59  توسط محمود زارع  | 

گزارش سفر به دودانگه ساری در سال 1366/ قسمت اول

 

                                                    بسم الله الرحمن الرحيم

                                               گزارش سفر به دودانگه ساري

                                                     در مردادماه 1366

     بعد از يكسال تحصيل در دانشگاه با فراگيري تئوريها و نظريه هاي ذهني ، جهت تحقيق پيرامون اثرات اجتماعي، اقتصادي مراكز جهاد دهستان در تاريخ 24 مرداد ماه سال 1366 بروستا رفتيم. روستاهائي كه تاكنون بدليل كارم يا روستا زادگي ام كم نديده ام ولي گوئي اين بار عينكي ديگر بر چشم داشتم، عينك تحقيق و با نقش باصطلاح محقق وارد روستا شديم.

     منطقه مورد تحقيق ما را بخش دودانگه از توابع شهرستان ساري كه يكي از جهادهاي دهستان بود، انتخاب كرده ايم. در بادي امر وارد جهاد دهستان شده ايم تا هماهنگيهاي لازمه با مسئول آنجا صورت پذيرد. از ماشين كه پياده شديم و در حين رفتن بداخل ساختمان، يك راس گاوميش بومي با عصبانيت بسوي ما حمله ور شد، بطوري كه ما مجبور به فرار شديم. دور و بر ساختمان جهاد دهستان كه بي حصار بود، پر بود از اين گاوهاي بومي و حيوانات اهلي ديگر.

     بالاخره داخل ساختمان شديم و بعد از مدتي با مسئول جهاد دهستان به گفتگو نشستيم. ضمن گفتگو قضيه حمله گاوميش ها را مطرح كرديم كه نهايتا دريافتيم كه اين بنده خداها هم دچار مشكلات زيادي در اين خصوص هستند. با تبسمي گفتند كه مدتي فبل يكي از اين گاو ميش ها با شاخش شيشه يكي از پنجره هاي ساختمان اين مركز را شكسته اند. گفتيم چرا فكري بحال اين مشكل نميكنيد، مثلا چرا دور مركز را حصاركشي نميكنيد؟ گفت كه فكر زياد كرديم و حرف هم زياد زدهايم و مقدمات را هم فراهم ساخته ايم اما...اين تازه مشكل خيلي ناچيز و ابتدائي ماست...انشاء الله... در عرض اين چند هفته خودتان متوجه خواهيد شد كه...!

     خلاصه متوجه شديم كه برادران آنجا دلي پردرد دارند. در نهايت به ما گفتند كه اگر عندالله ميخواهيد تحقيق كنيد واقعيات را منعكس نماييد و از همين مشكل كوچك بي حصاري ساختمان شروع كنيد. ما هم قول داديم تا آنجا كه در توان باشد و بهتر " صلاح باشد " حتما اين كار را از راه صحيح و قانوني و بطوري كه درد به دردشناس برسد و بنحوي كه باصطلاح نتيجه تحقيق ما ( كه گزارش گونه اي خواهد بود ) ممهور به مهر عدم تكثير نشود، خواهيم كرد. اما گفتيم شما كه فرموديد ، ما هم فكر كرديم و هم حرف زديم و هم مقدمات را فراهم ساخته بوديم، ما كه كار ديگري غير از شما نميتوانيم انجام دهيم. اگر غرض انعكاس است كه شما خود اين مشكلات را منعكس نموده ايد.

     علي ايحال پيش خودمان اينجوري فكر كرديم كه شايد مشكلات مهمتري موجود بود كه در پرتو تز الاهم و فالاهم به اينها چندان توجهي نشده است. و با اين توجيه خيال خودمان را راحت كرده ايم!!!

     برگرديم سر اصل مطلب ؛ در راستاي اهداف تحقيق در تاريخ 24/5/1366 بهمراه گروه مطالعاتي به يكي از روستاهاي منطقه بنام " پاشاكلاه " رفتيم، سراغ منزل شوراي اسلامي ( بقول خود شوراها مصيبت كش و بلاكش مامورين دولتي ) را از بچه هاي داخل ميدان محل كه مشغول بازي بودند، گرفتيم. يكي از بچه ها سوار ماشين ما شد و با هم به سراغ منزل شوراي اسلامي رفتيم. حريم منازل روستا با چپرهائي كه از چوب و برگ و شاخه درختان تهيه ميشود، پوشانده بود. كوچه ها خاكي و خالي از جمعيت بود، تقريبا روستا را سكوت فرا گرفته بودي، فقط گاهگاهي صداي به به گاو يا صداي جيغ بچه اي كوچك سكوت پررمز و راز روستا را درهم مي شكست.

     ماشين ما با صداي دلخراش و تقريبا وصله ناجور و احيانا ناآشنا براي بعضي يا حتي غير منتظره براي افرادي، در برهم زدن سكوت و ابهت با صفاي روستا نقش اصلي را داشت. بچه هاي ده را خيلي بشاش و گشاده رو ديديم. نكته جالب توجه، كنجكاوي و تجسس بچه ها از اينكه ما براي چه آمده ايم؟ از كجا؟ بهر چه؟ چرا؟ و..... بالاخره بخانه شورا رسيديم، قبل از پياده شدن از اتومبيل صداي تعارف و دعوت  آقاي ش . م عضو شوراي اسلامي محل بگوشمان خورد؛ بفرمائيد، بفرمائيد!

     ساختماني تقريبا دو طبقه ، ساخته شده از چوب و گل كه طبقه زيرين آن نقش انبار را داشت، داخل حياط شديم و از پله ها بالا رفتيم، كفش ها را در آورديم. بعد از احوالپرسي و روبوسي داخل منزل شديم آنچنان برخورد مودبانه و صادقانه اي داشت كه بنده بيش از حد شرمنده شدم، با انساني صميمي ، پاك كه از چهره اش نمايان بود، مردي حدود 45 سال ، دستهاي پينه بسته كه به هنگام مصافحه و دست دادن آنقدر سرشار از لذت معنوي شديم كه باصطلاح وصف حال " يدرك و لا يوصف " ميباشد. دلم ميخواست بر دستهاي اين مرد زحمتكش و محروم محترم بوسه زنم كه با اين عمل احساس آرامش وجداني تقريبا يكساله اي را براي خويش فراهم كنم. با چنين انساني روبرو شدم، زن خانواده با برخورد صميمانه و مادرانه و پاك و بي آلايش خود يك بار ديگر صداقت ناب و صافي و سادگي انساني را برايم تجسم نمود. من در ته دلم ميگفتم؛ پدر ، مادر اگر از اين منطقه مهاجرت كنيد و كلا از روستا مهاجرت كنيد ( گرچه زندگي و ماندن در روستا سخت است ) و راهي شهرها جهت تامين رفاه بيشتر بشويد ( كما اينكه خيلي ها شدند ) و در حقيقت از اين انسانيت و صميميت هم مهاجرت خواهيد كرد. گويا محيط با صفاي روستا اين گوهر خويش را از دست مهاجرينش ميگيرد. و در دامن خود دارد. ته دلم ميگفتم ؛ شماها باشيد؛ نكند روزي شماها برويد به شهرها ، نه به جهت اينكه در آنصورت خدمات رساني به شهرها براي دستگاههاي دولتي مشكل خواهد شد؛ نه ، تنها به جهت اينكه كشاورزي كم ميشود، كه اينها مقوله هاي اقتصادي اند، ميگفتم شماها در روستا بمانيد و اين محيط را زنده و برپا نگهداريد تا شاهدي باشيد براي كساني كه بعدها خواهند آمد، شما نمونه ايد، الگوئيد، انسانيد، شما در راهي ميان بر از طريق قلب و دل و عشق تقرب به خدا داريد، چرا كه اينهمه پاكيد و صادق و صميمي و بي آلايش . شاهدي باشيد كه بتوانيم ادعا كنيم به كساني كه تنها از راه عقل و استدلال و فلسفه بافي نميتوان بخدا قرب يافت و انسان شد و پاك زيست. شماها بمانيد. خواهد رسيد آنروزي كه وجدان انسانيت از زرق و برقهاي شهر و شهري ؛ از محيطهائي كه تنها با عقل حسابگر مزين شده و رنگ گرفته و نظم دارد؛ خسته شود؛ كه در آن روز بناچار مامني مي بايد.

     چه جائي بهتر از مكاني كه شمائيد. ته دلم ميگفتم مبادا روزي از اين مكان مهاجرت كنيد؛ مهاجرت از اين مكان ؛ يعني مهاجرت از خويشتن خويش؛ ميگفتم در شهر انسان ديگري ميشويد. تاكيد قلبي ما از عدم مهاجرت اين مردان خدا و تشويق به ماندنشان در روستا تنها بدين جهت نيست كه بگوئيم اگر شماها نباشيد كشاورزي ضربه خواهد خورد! شماها باشيد كه بكاريد؛ عرق بريزيد؛ دستهاتان پينه دار شود؛ شب و روزتان معلوم نباشد؛ بكاريد؛ اگر نكاريد ديگران ندارند كه بخورند و آنوقت بر دولت فشار مي آورند و فشار بدولت يعني ... ديگر هيچ!!  نه ؛ اين منظورما نيست از عدم مهاجرت اين عزيزان. اگر اينگونه تفكر كنيم در حقيقت نوعي خيانت پيشه گي است. و خداوند بر ما رحم فرمايد، به صالح ترين افراد اينگونه نظر داشتن....؟!

     آنها هم ميدانند و ميگويند و گفته اند كه هر چقدرهم به ما برسند تا ما در روستا باشيم و بدين كيفيت معيشت خودمان را از طريق كشاورزي تامين كنيم، چندان چنگي از نظر بعد مالي بدل نمي زند. اگر مي گوئيد، با اجراي برنامه هائي روستاهائي داريم كه مثلا با كشت مكانيزه فلان شدند و درآمد آنها فلان شد و با يكپارچه نمودن زمينها و تسطيح اراضي و بهبود در آبياري و... سطح زير كشت و مقداري محصول در هكتار و درآمد روستائي بالا رفت؛ اما در قبالش هيچ فكر كرده ايد كه اين پيروزي؟!! در قبال از دست دادن چه چيزهائي براي روستا و روستائي؛ بدست آمد.

     من مرتجع و غارگرا و ضد علم و تكنولوژي نيستم و غرضم هم نفي اينها نيست، اما اين را هم بدانيد تاكنون روستاهائي كه شبه شهر و صنعت زده و... شدند؛ رشد داشته اند ولي توسعه خير! يا حتي روستاهائي كه طرحهاي عمراني، كشاورزي و... در آنها اجراء و پياده شد، آري رشد داشته اند ولي توسعه هرگز؛ در همين منطقه مورد تحقيق ما بصورت عيني شاهد بوديم و مدرك داريم كه هر جا بيشتر باصطلاح كار شد، مردم بيشتر متوقع بار آمده اند، بيشتر چشم به غير دارند؛ منتظرند تا ديگران بيايند و براي آنها كار كنند. بنوعي ميشود گفت؛ استقلال وآن روحيه اتكاي بخود كه مايه اصلي است از آنها گرفته شد. چرا؟ بخاطر اينكه تمام برنامه ريزيها فقط به بعد سازندگي توجه داشته اند نه به بعد بالندگي و توسعه، به رشد توجه شده نه به توسعه.

     فعلا جاي طول و تفصيل اين بحث نيست كه اگر خداي بخواهد بجاي خود عنوان خواهيم داشت غرض اين بود ، اصرار بر عدم مهاجرت اين عزيزان ، اصرار بر عدم تهي شدن آنهاست. اصرار بر كوپني نشدن آنها، اصرار بر باكره بودن آنها، اصرار بر پاك بودن و به صدق زيستن آنهاست. اصرار داريم كه در آنجا، با سجاياي اخلاقي و انساني و خدائي بيشتري ميتوانند زندگي كنند، چرا كه انبياء هم براي اين گونه هدايت آمده اند؛ انسان معنوي بسازند، نه حيوانات مادي. در فضاي پاك روستا بهتر ميتوان بدين رفعت رسيد. بستر روستا آماده تر است؛ آنجا از نزول و ربا و بالاكش؛ ديركرد و... خبري نيست. آنجا از خط و ربط و... خبري نيست، آنجا تنها به هم خطها نيست كه مسئوليت ميدهند، آنجا تنها به همدين ها كمك ميكنند. آنجا غرضهاي سياسي آنها ، گرفتار كينه جوئي و انتقام كشي و حسد و حق كشي شان نمي كند. آنجا كشاورزان قبل از خورشيد در مزارع طلوع ميكنند. صداي زنگ كارشان نغمه خروسخوان سحري است كه با نماز و نيايش باستقبال روز يعني كار ميروند. چه بگويم ، قلم قاصر است آنجا همانجائي است كه اينجا نيست. پس بمان اي برادر و خواهر روستائي!

     داخل اتاق رفتيم ؛ بعد از احوالپرسي بلافاصله برايمان چاي آوردند و بهمراهش نان و پنير محلي كه...! ما زنگ در خانه آنها را بصدا در نياورديم كه اجازه ورود بخواهيم، ما يا الله گفتيم و همين جمله مباركه اذن دخول ماشد. از ما نپرسيدند، با كي كار داريد؟ ما را بدون در نظر گرفتن تيپ و هيئت و ماشين و... دنگ و فنگ ، حبيب خدا " مهمان " شمردند و گرممان گرفتند.

     قصد و هدف ما از مسافرت يا شايد " مزاحمت " همانطور كه بدوا عرض كردم تحقيقات ومطالعات اجتماعي روستائي كه هم كار عملي درسي دانشگاهي ما بود و هم وزارت جهاد سازندگي ميخواست باصطلاح بصورت يك مطالعه پيرامون اثرات اقتصادي، اجتماعي، فرهنگي، كاركردهاي جهاد دهستان، داشته باشد، براي دست يابي بدين مقصود، چند پرسشنامه جهت جمع آوري اطلاعات از روستا و بعضي از خانوارهاي نمونه آماري و خود جهاد دهستان ، تهيه ديده بوديم كه مي بايست بعنوان مقدمه مرحله تحقيق از طريق شورا و مردم روستا، باين اطلاعات دست مي يافتيم، تقريبا اگر بطور ضرب العجلي كار ميكرديم حدود 3 الي 4 ساعت در هر روستا تنها كار جمع آوري داشتيم. لذا شروع نموديم به سئوالات و پرسش نمودن، رگبار پرسشها و سئوالات از سوي دوست و همكارم شروع شد. نام – نام خانوادگي – تعداد فرزند – سن – شغل – مقدار زمين – منبع درآمد – نوع زراعت – ميزان بازدهي محصولات – بازار فروش – كارهاي جهاد در روستا و دهها سئوال ديگر اين چنيني!

     نكته جالب توجه براي بنده اين بود كه ، وقتي سوال از صنايع دستي شد؛ زن خانواده آمد و گليم و جاجيم بافته شده حود را ، از لاي لحاف انبار شده بيرون آورد و آنرا پهن نمود و گفت: ما اينها را مي بافيم و با حالتي و احساسي خاص كه آميخته با نوعي افتخار بود، سعي در نماياندن هنر خودش بود كه ؛ متاسفانه ... قدر زر زرگر شناسد / قدر گوهر گوهري.

     جاجيم كه به زبان محلي به آن گليج ميگويند، با طرحي ساده و زيبا و با صفا و رنگهاي متناسب مثل خودشان ، براي ما جالب توجه بود. اصلا همه چيز را در اين پاك دلان روستائي مثل خودشان مي بافند، درست مي كنند، همه چيز صاف و ساده و با صفا ، درست مثل خودشان، از شلوغي، پيچيدگي، چندرنگي اثري نيست، چون چندرنگي را دوست ندارند، پيچيدگي در شهرها و كحيط حاشيه شهرهاست. كه آنهم متاثر از فرهنگهاي وارداتي غربي است؛ نه تنها طرحهائي كه روي صنايع دستي شان نمايان است ساده است بلكه ديگر كارهايشان هم بي شيله پيله است، آوازهايشان ، اگر بخواهند بخوانند بدون هماهنگي موسيقي هاي گوش خراش جاز، و... فقط با حنجره صاف و خوب و دلچسب روابط شان هم از پيچيدگيهاي بي مورد و اعصاب خوردكن و انسان خراب كن و حقه ها و كلك ها بدور است همه چيزههماهنگ با طبيعت پاك و خدائي اين منطقه كوهستاني است. بالاخره جواب سئوالات را گرفتيم صادقانه پاسخ مي گفتند، سياسي كاري نميكردند، از مشكلات، از كمبودها، از گرفتاريها، از نداشتن ها از محروميتها، از تبعيضاتي كه در حقشان بروا رفت، از عدم برخورداري از حداقل امكانات بهداشتي و خدماتي بالاخره از هر چه كه مي بايست داشته باشند و نداشته اند، و همه اينها را از جهاد متوقع بودند و حق هم داشتند تقريبا جز جهاد چه كسي ميتوانست و ميتواند در روستاهاي اين چنيني لااقل به درددلهاي اين روستائيان گوش فرا دهد، بما مي گفتند، حرفهاي ما به جائي نمي رسد، صداي ما كوتاه است، كمتر بحرف ما گوش ميدهند و اصلا ما هم بلد نيستيم با زبان مسئولين با آنها حرف بزنيم، شما اين درددلهاي ما را بگوش مسئولين برسانيد، غافل از اينكه ما ... بسيار دست كوتاهي داشتيم و مسئولين... هم پايشان بر نخيل بود...!

     از چهره هايشان صميميت مي باريد؛ چرا من اين چهره ها را ستايش نكنم. آنهم در اين شرايط گاه جهنمي روزگاري كه باصطلاح سياستمداران ساخته اند. ديدار و ستايش اين چهره هاي پاك و بي آلايش ؛ اصلا نشاط آور است. آنها با نگاهها و چشمهايشان ما را نمي ترساندند، هميشه نهي از منكر نمي كردند بلكه با صميميت شان نه تنها امر به معروف ، بلكه جاذبه به معروف را در ما ايجاد ميكردند. مگر خدا براي چه انسان را خلق كرده است؟! اين بشر دوپا چرا بر روي اين خاك ، اسكان موقت يافته ، آيا جز براي اين است كه انسان باشد و صميمي و پاك و خوب و خدائي!!! و اينها انصافا انسان بودند.

     آري از جهاد همه چيز را توقع داشتند ، يك روستائي از روستاي "  كتريم " بنام ع . ب ميگفت : مسئولين ادارات ديگر ، علم دارند ولي حلم ندارند! ميگفت براي آنها در دوره شاه چه شد چه شد ؛ بود اما حالا چه بود چه بود ؛ است. كار نمي كنند و فقط حرف ميزنند.

     آنها راست ميگفتند. يك نمونه را بنده خدمتتان عرض كنم. يكي از استادان ما در دانشگاه تهران آقاي دكتر مصطفي ازكيا ، روزي در جلسه درس مي گفت : جهت يك تحقيقي به يكي از دهستانها رفته بودم و كار تحقيقي مان هم در خصوص مراكز خدمات بود. ميگفت : در يك منطقه كه خربزه كشت ميكردند رفتيم و از ماشين پياده شديم. كنار يك مزرعه ، يك كشاورز يك خربزه را براي ما پاره كرد. خيلي شيرين و آبدار بود. باغ سرسبز با بيشه هاي خربزه و سالم. در كنار اين مزرعه زنده؛ با تعجب ديديم كه يك مزرعه خشك با بوته هاي تقريبا مرده خربزه ديده ميشود، از كشاورز پرسيدم كه چرا اين زمين بوته هاش اينجوري زرد و پژمرده است؟ در صورتي كه زمين شما در كنار اين مزرعه بدين صورت سرسبز و زنده ميباشد. كشاورز در جواب گفت: من با تجربه ام و بلدم كه چگونه خربزه بكارم و چه موقع سمپاشي كنم و ...! گفتم مگر مزرعه بغل دستي چكار كرد كه بدين صورت بوته هاي بي برو پژمرده دارد. گفت: سم را بي موقع در مزرعه پاشيد. گفتم اين زمين مال كيست؟ گفت يك مهندس مروج مركز خدمات اين زمين را خريده است و كشت ميكند!!!

     خوب شما دقت كنيد؛ فردي كه يك مهندس هست، مروج است ، هنوز بلد نيست كه چه موقع مزرعه را سمپاشي كند؛ يك كشاورز بيسواد ، امي ميداند كه چه موقع سمپاشي و چه موقع كودپاشي كند. اما حالا بيا و ببين ادعا را!!!

     تنها آمار دادن كه ما در فلان مراكز اين تعداد مهندس و متخصص داريم كه درد كشاورز و مشكل كشاورزي را حل نميكند. مقداري تعهد ، مقداري دلسوزي ، مقداري ايثار ، مقداري محروم دوستي و... لازم است. و اين است كه مردم حتي در مشاورات و بگو مگوهاي محلي ، جهاد را مسئول حل و فصل ميدانند؛ بگذريم.

     ديگري ميگفت من اعتقادي ندارم كه پيغمبر ( ص ) دست كشاورز را بوسيد! اگر پيامبر (ص) چنين كرد، در مملكتي كه مال رسول الله است براي كشاورز بيشتر كار ميكردند ( آقاي ع . ب ). من در جوابش جمله اي از شهيد بهشتي را نقل كردم و گفتم : حاج آقا ، انسان موجوديست خودساز و محيط ساز. اسلام انسان را اينگونه بما معرفي كرده است. بساز ، ولو در اين ساختن بسوزي. برگشت بمن گفت: همه اين حرفا بالاي سر ما. روي چشم ما. قبول داريم و ادامه داد كه : روزي در اينجا يكي از وعاظ ميفرمود : آقا ! زن اگر بخواهد ميتواند جهت شير دادن به فرزند از شوهرش پول مطالبه كند. ميگفت ؛ من گفتم ؛ اين تقاضا براي عيال محترمه شما شايد مصداق داشته باشد اما خانم من اگر پشت سر من در مزرعه و... نباشد ؛ اصلا نميشود زندگي كرد، تا آنوقت جاي طرح اين مسائل باشد! مسئله درست است ولي موقعيت نيست كه بتوان بدين مسائل رسيد.

ادامه دارد....

+ نوشته شده در  شنبه هفتم آبان 1384ساعت 4:10  توسط محمود زارع  | 

گزارش سفر به دودانگه ساری در سال 1366/ قسمت دوم

 قسمت دوم

                                           

     علي ايحال خيلي درددل كردند و مشكلات را بيان داشتند و ما هم نوشتيم اما....! در پرسشنامه اي كه براي مطالعات روستائي خودمان تهيه ديده بوديم ، سئوالاتي را پيرامون مسئله مشاركت مردم گنجانيده بوديم. مثلا ، آيا در طرحها و برنامه ها ي جهادسازندگي شركت داشته ايد؟ براي جلب مشاركت بيشتر مردم چه پيش نهادي داريد؟ و... دست يابي به سئوالات فوق از اين جهت براي ما اهميت داشت كه " مسئله مشاركت مردم " در اجراي طرحها و پروژه ها يكي از هدفهاي مشخص توسعه روستائي است. برنامه اي متضمن توسعه است كه مشاركت مردم را بدنبال داشته باشد؛ آنهم نه به اجبار بلكه به اختيار!

     ما متاسفانه از مشاركت مردم به شيوه بسيجي ، ديدگاهي نه چندان مناسب را گاها داشتيم و حتي داريم. ميرفتيم از داخل ادارات ، نهادها ، كارمندان دولت را يك روز بيكار ميكرديم و با زحمات و چانه زني هاي زياد و اينكه آقا ؛ زياد پشت ميز ننشينيد، بياييد در متن مردم و...و يك روز تمام آنها را بيكار از كار اداره ميكرديم. آقايان حقوق خود را از بيت المال مسلمين ميگرفتند، هزينه خوراك ، اياب و ذهاب و هزاران دنگ و فنگ ديگه آنها كه در هر قدمش متحمل هزينه ميشديم و تازه روي طرحي آنها را مي برديم كه اولا آنها نه برخورد با روستائيان را بلد بودند و ثانيا نه هيچگونه آموزشي در آن كار داشتند كه كيفيت كار بالا باشد. بعد آمار ميداديم كه كاري را كه بنا بود با مثلا يك ميليون تومان تمام شود ما با نيم ميليون تومان تمام كرديم و غافل از آنكه نيم ميليون تومان مابقي و بلكه بيشترش را از جاي ديگر مثل حقوق همان كارمند از بيت المال مملكت به آنها پرداخت ميكرديم و در عوض آنها آن روز را در اداره نبودند و خيلي از كارها ي آنها مي ماند. مضافا باينكه ما در اينجا فقط مشاركت كرديم اما روحيه مشاركت را در مردمي كه طرح براي آنها اجراء ميشد ، بوجود نياورديم. آنها هر وقت طرحي بود كه نياز بمشاركت داشت چشم انتظار ميني بوسهاي پر از جمعيت هاي واكس زده و اتوكشيده و غريبه  و بعضا نه چندان بي غرض و مرض ، بودند كه بيايند و كارشان را انجام بدهند و بروند. وقتي كه ما ميگوئيم " مشاركت " ؛ منظور و اصل اين است كه روستائيان را از اتكاء به غير خود برهانيم و آنها را متكي و مستقل به خود بار بياوريم و به آنها بباورانيم كه منتظر دست غيبي نباشند ، آستين هاي همت را خود بالا بزنند و كارشان را خودشان بكنند. اين است  معناي واقعي مشاركتي را كه متضمن معناي توسعه باشد.

     ما اگر يك روستا را بسان يك مجموعه اي نگاه كنيم كه نيروهاي بالقوه و بالاستعداد فراواني در آن در زمينه هاي مختلف وجود دارد، در اينجا ميبايست نقش پرورش دهي استعداد هاي دروني روستا را داشته باشيم، يا اين قوه به فعليت درآيد. مسلما اگر مثلا جهاد بگويد ؛ تو صبر كن و من بذور اصلاح شده، سم و كود و... را برايت مي آورم ، مراكز خدمات بگويد من كارشناس را برايت مي آورم، فلان نهاد بگويد در مورد فلان تقاضا اگر مقداري تحمل كنيد؛ مي آوريمو.... اينجا ما تنها نيروي پتانسيل روستا را ضعيف و متكي به غير بار آورده ايم، بلكه به رشد، بي قواره بروكراسي و سيستم قرتاس بازي كمك نموده و در حقيقت هي ادارات را بزرگ كرديم و نيروي خلاقه روستا را برعكس! آنوقت ما با روستا و روستائياني مواجه ايم كه بسيار متوقع و ناراحت و هميشه منتظر ديگران و همه چيزش را از غير ميخواهد. اين بدترين روحيه اي است كه ضد توسعه ميباشد. نيتي خير ، كاركردي بي تعقل؛ و نتيجه اي شر! .

     خوشبختانه ؛ روستائيان ما بدليل پايبندي به احكام شريعت  كه بيش از پيش روحيه تعاون و مشاركت را صحه گذارده ، را در حد بسيار بالائي دارند، اما نبايد با كاركردهايمان اين روحيه را تضعيف كنيم. ما البته همين استدلالات را در نوشته هايمان به مسئولين خويش ميگفتيم و گويا آنها دستورالعملهاي صادره از دفتر مركزي را بسان وحي منزل ميدانستند و اصلا توجهي به اين حرفا نميكردند تا اينكه بالاخره زمانه و روزگار به آنها فهماند كه دست بردارند...!

     خيال پردازي نمي كنيم، در همين روستاهائي كه جهت تحقيق رفتيم، هر جائي كه جهاد دهستان در آنجا بيشتر كارهاي عمراني از قبيل حمام و برق و.... داشت ؛ مردم آنجا را متوقع تر و معترض تر از ديگر جاها يافتيم. هي ميگفتند ، بايد بيايند و مشكلات اين روستا را حل كنند. هيچوقت باين فكر نمي افتادند كه آيا اصولا راهي وجود دارد كه خودمان بتوانيم با انباشته كردن نيروهاي فكري ، فيزيكي ، مالي خويش مشكلات را خودمان حل كنيم!

     نميخواهم بگويم كه نبايد راه ساخت ، جاده كشيد و حمام درست كردو.... اما بيائيم عمران را به معناي واقعي آن دنبال كنيم. متاسفانه عمران و آباداني را بعضا در جهت عكس معناي واقعي آن كاربرد داريم. عمران به معناي آباداني محيط با ساختن مدرسه ، راه ، ساختمان و حمام و.... نيست؛ بقول ابن خلدون ؛ عمران به معناي ايجاد تحول در افكار و روحيات معني صحيح دارد. تحولي كه خلاق و سازنده باشد ، نه اينكه ما بسازيم. كار براي مردم ، با مردم  و بوسيله مردم را ميتوان مشاركت ناميد. ادارات بيشتر مي بايت نقش سرويس دهي و آموزش را داشته باشند. علي ايحال ، برگرديم بر سر موضوع خودمان ، كه بحث از توسعه روستائي بود. باز اين عقيده يا شايد هم اين توهم و خيال دردناك بذهنم رسيد كه ؛ چه توسعه اي؟!!

     آيا الگو و استراتژي توسعه داريم؟! توسعه براي كي ؟! اصلا ما از روستا چه ميخواهيم؟! و منظور ما از توسعه روستائي چيست؟! چه ارگاني مستقيما دست اندركار اين امر مهم است؟! البته افراد زيادي هستند كه ذهن اندركارند! اما مسئوليت با كيست؟! يقه چه كسي را بايد گرفت؟! جواب اينهمه آشفته كاري و ندانم كاري با كيست؟ برنامه توسعه روستائي ازچه مقطع بوسيله چه ارگان يا وزارتخانه اي شروع شده و الآن كجاي كاريم؟ دورنماي كار ما چيست؟ چه دستها يا چه عواملي مانع تحقق توسعه است؟! و... كه اينهمه سئوالات بصورت يك نميدانم چه در آمده است و در اذهان علامت سوالي بزرگ را ايجاد كرده است.

     ما نيروهاي بالقوه فراواني داشتيم كه براحتي ميتوانستيم در مسير توسعه حداقل توسعه فقرزدا كه متضمن مشاركت مردم باشد، بكار گيريم و به فعليت و بروز درآوريم اما ديگر آنزمان خوب و ناب را براحتي از دست داده ايم و گذشت آنزمان كه آنسان گذشت...روزي ما اعتقاد داشتيم كه جهاد يعني مشاركت همه مردم و بسيج تمامي نيروها و امكانات . اما امروز اين عقيده در مرحله عمل منطقا و عقلا آيا قابل پذيرش است؟ يعني آيا ميتوان صرفا به شعار اكتفا كرد و دلخوش بود و دلخوشي داد كه بلي ، سعي كنيد ، همه باهم باشيم و آنوقت جهاد آنهم در بعد سازندگي ؟! عرض كردم تنها نبايد با شعار از اين منطق دفاع كرد بلكه عملا بايد يك باز بيني بشود كه در چه موضع ايم و تا چه حدي هم موفق. معناي بسيج و مشاركت مردم اولا با برنامه ريزي اين يا آن شروع نشد؛ بلكه يك تكليف ديني بود كه امام عزيزمان فرمود و اينگونه بود كه ... اما متاسفانه نتوانستيم يك جهت گيري صحيحي با اين حركتهاي توفنده و مشتاق و غيراجباري بدهيم كه اين جهت گيري صحيح متضمن حضور مشتاقانه دائمي همان پيشكسوتان باشد، اما رسيديم به مرحله اي كه اگر نگوئيم آن انگيزه ها ديگر نيست لااقل ميتوان گفت كه كم شده است و در اين شرائط ديگر ... البته آيه ياس نميخوانم. اعتقاد به متن مردم و حركتهاي مردمي  توده هاي مسلمان پيرو خط امام  داريم كه نميشود با اين اعتقاد نسبت به برنامه ها و طرحها و... نوميد بود اما بايد بابرنامه بود و مديران مدبر بصورتي برنامه ريزي كنند كه ما اگر دقيقا نه ، لااقل بطور نسبي بتوانيم دورنماي روشني از چند سال آينده را داشته باشيم.

     در پايان اين گزارش لازم است كه نظر خويش را درباره توسعه طرح نمائيم كه اصولا توسعه چيست؟ هدفهاي آن كدامند؟ يعني وقتي ما ميگوئيم توسعه روستائي چه هدفي از بكار بردن اين واژه داريم؟ هدفهاي مشخص توسعه را كه متضمن مشاركت موثر مردم باشد ميتوان بشرح زير برشمرد:

1-     بهره وري بالاتر و افزايش توليد يا رشد توليد ناخالص ملي

2-     توزيع عادلانه يا تساوي سهم يا توزيع منافع توسعه و يا آنچه كه ميتوان آنرا مشاركت مردم در منافع ناميد.

3-   اشتغال كه هم وسيله و هم از جهتي هدف است، از طريق استفاده از منابع كار جهت توليد و ايجاد درآمد براي مردم و نيز حرمت بخشيدن و معني دادن به زندگي افراد.

4-     مشاركت مردم، مانند اشتغال ، در ابعاد اجتماعي – سياسي ، هم وسيله و هم هدف است.

5-     اعتماد به نفس.

6-     حفظ نوعي توازن بوم شناختي بين انسان و طبيعت.

7-     تفويض قدرت سياسي.

8-     عدم تمركز قدرت اداري.

9-     تعميق ارزشهاي دموكراتيك. (( رام . سي. مالهوترا – مدير توسعه آسيا و اقيانوسيه سازمان ملل ))

 

     بزبان ديگر هدفهاي مشخص توسعه را از ديدگاه مالهوترا ميتوان بصورت سلسله مراتبي بشكل يك هرم نشان داد كه در آن ، قاعده هرم ، حداقل نيازهاي اساسي  معيشتي را تشكيل ميدهد و با برآوردن آن مجموعه بالاتري از نيازهاي اقتصادي – سياسي، و در نهايت هدف كلي شكوفائي شخصيت انسان يا " توسعه همه جانبه " و آزاد شدن نيروي خلاقه كليه افراد مطرح ميشود.

     آقاي ز.م.عبيدالله خان دبير وزارت كشاورزي دولت جمهوري خلق بنگلادش توسعه را چنين تعريف ميكند: توسعه عبارت است از توسعه انسان بعنوان يك فرد  و يك مو جود اجتماعي، با هدف آزادي و شكوفائي او .

     توسعه بايد عامل ارضاي نيازهائي باشد كه با از ميان بردن فقر آغاز ميشود. توسعه بايد بومي و متكي بخود، يعني هماهنگ با محيط و متكي به نيرو و توان جامعه اي باشد كه پيشبرد امر توسعه را بر عهده ميگيرد. كاهش گرسنگي ، فقر ، بيكاري و نابرابري ، همگي معيارهاي توسعه بشمار ميروند. اما هدف توسعه بالا بردن كيفيت زندگي توده هاي مردم و آزاد كردن نيروهاي خلاقه آنهاست.

     آقاي رام . پي.ياداو؛ مدير اجرائي مركز خدمات پروزه هاي كشاورزي نپال ؛ هدفهاي مشخص توسعه يكپارچه روستائي را بقول خودش بطور مشخص تر بقرار زير بيان ميدارد:

1-     افزايش توليد و بهره وري

2-     تساوي و برابري در الف: دسترسي به فرصتهاي كسب درآمد. ب: دسترسي به خدمات عمومي . ج: دسترسي به نهاده هاي توليدي.

3-     اشتغال سودمند.

4-     اعتماد به نفس.

5-     مشاركت مردم در فرايند توسعه.

6-     توازن بوم شناختي؛ يعني مديريت مناسب منابع مادي چون زمين، آب و جنگلها.

     آنچه از مطالب فوق بخوبي پيداست محور بودن مسئله مشاركت مردم در نظام يكپارچه توسعه روستائي است. يعني موفقيت يك برنامه توسعه دقيقا بستگي تام و تمام به مشاركت داوطلبانه و از روي رغبت مردم دارد. اينكه ذكر شد مشاركتداوطلبانه ؛ بدين معناست كه بهيچ وجهنميتوان و نبايد و حتي نميتوان تصور كرد كه بالاجبار و بدون ميل و رضاي مردم در مشاركت، به توسعه يكپارچه روستائي رسيد.

    (( اين گزارشگونه در شهريور ماه 1366 هجري شمسي واقع در منطقه دودانگه شهرستان ساري تدوين وتنظيم شده بود. آقايان علي رحيمي فرح آبادي – قربان مقصودلو – احمدي و    در اين تحقيق با ما بودند كه زير نظر دكتر طالب از دانشكده علوم اجتماعي دانشگاه تهران تحقيق مربوطه صورت پذيرفته بود.))

                                                                          محمود زارع

                                                               مازندران. ساري . سوربن

                                                             http://bahoo.blogfa.com

 

    

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هفتم آبان 1384ساعت 4:3  توسط محمود زارع  |