بسم الله الرحمن الرحیم
هـو ا لـبا قـــــی
این اثر را تقدیم میکنم بروح مطهر مرحوم پدر " احمد آقای زارع " که عمری تلاش کرد و رنج فراوان ببرد تا فرزندانش روزی بتوانند مفید فائده و مثمر ثمر بحال اجتماع بویژه در حوزه علم و اندیشه و قلم باشند.
از خداوند تبارک و تعالی عاجزانه میخواهم که چنانچه خیر و ثوابی از این اثر صادر شود بروح مرحوم آن عزیز سفر کرده نثار و ایثار بفرمایند. غفرالله لنا و لکم
محمود زارع
مازندران . ساری . سوربن
زمستان 1378
شب نشینـی با خود یا گـاهنوشتـهای سحـری
بلطف ایزد متعال این اثر را نیز بپایان برده ام به خیر و خوشی و سلامتی . در تاریخ 19/12/1378 درست راس ساعت 3 بامداد اولین مطلب این اثر را آغاز کردم که با مطلبی در مورد عزیز من شیخ ابوالحسن خرقانی ؛سلطان العارفین و عبد عبید خالص خدا بود و در ساعت 5/11 نیمه شب مورخه 31/3/1379 آنرا بپایان برده ام. اگر یک حساب سرانگشتی بکنیم ، طول مدتی را که من در نگارش این دفتر صرف کرده ام عبارت بود از 100 روز تمام. یکصد روز طول کشید تا این اثر بدینجا رسید!
با پایان رسیدن فصل گل و بلبل و شکوفه ها این منتخب نیز بپایان رسید. البته تمام این صد روز را در بخش نویسندگی زندگی خویش باین اثر اختصاص نداده بودم، بلکه فاصله ای که شروع این دفتر 425 صفحه ای تا آخرش بخود اختصاص داده است 100 روز بوده است.
در طول این مدت ، مشغول تدوین و تنظیم آثار دیگری نیز بمانند گفتگوهای تنهایی تاریخ و... بوده ام. این در واقع سومین اثری است که در حدود فاصله 100 روز گذشته به پایان برده ام درست میانگین هر یکماه یک اثر حدودا 400 صفحه ای!
البته حجم نگارش چندان مهم نیست . من معتقد به عمق و محتوای نگارش هستم.
این اثر بیشتر منتخب میباشد و باز نیز اعتقاد دارم که یک نویسنده خوب تنها چیزهایی خوب را خودش ننوشته و خلق نکرده بلکه شاید مهمتر این باشد که بهترین را انتخاب کند. نقش انتخابها فوق العاده در زندگی آدمها مهم میباشد. ارزش یک یا چند انتخاب خوب از ارزش یک خلق نمی تواند کمتر باشد.
من حاصل غور و تفحص و مطالعه در آثار دیگران را در این اثر خلاصه کرده ام. البته حاصل مطالعاتی را که در طول این سه ماه و اندی داشته ام در خیلی از قسمت ها نیز خودم بدون انتخاب و اقتباس از دیگران ، مطلب نوشته ام که مجموعا هم در بخش انتخاب و هم در قسمت نوشته های خودم خویشتن و این کتاب را مستغنی از نقد نمی بینیم. قطعا اشتباهاتی نیز داشته ام که از نقاط ضعف مهم این اثر می باشد.
ولی برای جلوگیری از تخریب زیبایی ساختار اثر آنها را از دست نوشته حذف نکردم ولی اگر خداوند دوباره لطف فرماید که تا بخواهم این اثر را چاپ و نشر دهم قطعا نیاز به ویرایش متنی و شکلی دارد یعنی هم باید بخشهایی حذف شوند ، قسمت های اضافه و تکمیل شونمد. دسته بندی مناسبتری گردند. ویرایش ادبی را که اصلا مراعات نکرده ام بایستی توجه شود. و خلاصه اینکه بایستی از جهت محتوایی و شکلی کلی تغییر یابد. ولی خدا را شاکرم که بر نیت خویش از شروع کار تا انتهای آن باقی بوده ام همینکه حق تعالی فرصت و مجال لازم را دارد تا بتوانم این اثر ناچیز خود را نیز بپایان ببرم ، خیلی شاکر و سپاسگذارم.
این اثر گرچه جنبه کشکولی دارد اما در لابلای مطالعاتی که داشتم نه لزوما بهترین هایش را بلکه جالب توجه ترین هایش را خلاصه کرده ام و گاهگاهی از مافی الضمیر خویش پیرامون موضوعات مختلف نیز نوشته ام.
احساسی که در پایان بردن یک نوشته یا یک کار بآدم دست می دهد احساس خوبی است و نشاط خاصی را بآدمی میدهد. گرچه من خیلی راضی نبوده و نیستم ولی بحکم تا توانی بجهان خدمت ... کن بدمی یا درمی یا قدمی یا قلمی ، همینکه عمر را در اوقاتی که مشغول نوشتن بودم به بطالت نگذرانده ام خدای را بی اندازه شاکرم. والسلام خداوند بتمامی ما و شما جزای خیر و عاقبتی نیکو عنایت فرماید.
محمود زارع . ساری 1/4/79 ساعت 15/4 بامداد
هدیه بروح مرحوم مغفور احمد آقای زارع :
بسم الله الرحمن الرحیم
الحمدلله رب العالمین ؛ الرحمن الرحیم ؛ مالک یوم الدین ؛ ایاک نعبدو و ایاک نستعین ؛ اهدناالصراط الذین انعمت علیهم ؛ غیرالمغضوب علیهم والالضالین .
بسم الله الرحمن الرحیم
قل هوالله احد الله الصمد لم یلد و لم یولد ولم یکن له کفوااحد .
﷼﷼﷼﷼﷼
از مرادم بوالحسن خرقانی بگویم
[ .....هر کس که در این سرای درآید نانش دهید و از ایمانش مپرسید ، چه آنکس که بدرگاه باری تعالی به جان ارزد ، بر خوان ابوالحسن به نان ارزد!
علم بامداد برخیزد و طلب علم کند و زاهد طلب زیادتی زهد کند و ابوالحسن دربند آن بود که سروری بدل برادری رساند!
اگر به ترکستان تا به در شام کسی را خاری در انگشت شود آن از آن نیست . همچنین از ترک تا شام کسی را قدم در سنگ آید زیان آن مراست و اگر اندوهی در دلی است آن دل از آن من است!
کاشکی بدل همه خلق ، من بمردمی تا خلق را مرگ نبایستی دید ... کاشکی حساب همه خلق با من بکردی تا خلق را به قیامت حساب نبایستی دید!
کاشکی عقوبت همه خلق مرا کردی تا ایشان را دوزخ نبایستی دید ، بهترین چیزها دلی است که در وی هیچ بدی نباشد!
اگر سروری بگوید و به آن حق را خواهد بهتر از آن بود که قرآن خواند و بدان حق را نخواهد . هر چه برای خدا کنی اخلاص است و هر چه برای خلق کنی ریا ؛ هر که عاشق شد خدای را یافت و هر که خدای را یافت خود را فراموش کرد ...... ]
سخنان فوق از مراد من ، شیخ ابوالحسن خرقانی با نام کامل شیخ ابوالحسن علی بن جعفر بن سلمان خرقانی یا علی بن احمد ، عارف بزرگ اسلامی قرن 4 و 5 هجری است. او براستی مرید و شاگرد روحانی سلطان العارفین بایزید بسطامی است که گفته است : مرید من آن است که بر کناره دوزخ بایستد و هر که را خواهند بدوزخ برند دستش گیرد و به بهشت فرستد و خود بجای او به دوزخ رود.
سالها پیش من با خواندن جمله مشهور این بزرگ مرد عرفان ایران زمین - ... از ایمانش مپرسید ... – خیلی تاسف خوردم که دنیای اسلام با وجود داشتن چنین ستارگانی در آسمان دانش و معرفت و عرفان چرا در تبلیغ این چهره ها دارای تسامح میباشد! اگر این فرهنگ غنی که برخاسته و ملهم از آموزه ها و آموزشهای دینی دین مبین و انسانی و انسان ساز اسلام اعلی است ؛ بطور صحیح و سالم و بدور از گرایشات خاص سیاسی و ... در سرتاسر دنیا تبلیغ و ترویج گردد ، آیا واقعا میتوان مسلمانی را در اقصی و نقاط عالم نیافت ،اگر این فرهنگ در مثلا آمریکای جنوبی ترویج شود آیا غیرمسلمانی یافت خواهد شد؟!
تعجب میکنم که حوزه های علمیه برای یک فرد مثلا فیلسوف مشرب که حالا درست یا نادرست جلوه ای از جلوات دین را در مباحث احکام فقهی آنهم در موضوعات قضاء اسلامی آنچنان با بهره گیری از عمده ترین امکانات نظام در حال تبلیغ و ترویج است که حتی در بین مسلمانان شیعه دلسوخته آرمانهای دینی این فرد تئوریسین خشونت نام گرفت و مطلعین میگویند ایشان چهره ای عبوس و خشن از اسلام ترسیم کرده و میکند که بجای جذب تنها توانسته است بدفع جوانان معصوم این دیار بمباحث دینی اقدام نماید! چرا این فرهنگ تبلیغ نمیشود؟ فرهنگی که با فطرت بشری سازگاری تام و تمام دارد ، فرهنگی که پیامبرش رحمة للعالمین است! دینی که خدایش در 114 مکتوب مصحف شریفش خود 113 بار با لطف نامه را آغازیده است با کلام دلنشین و امیدوارکننده " بسم الله الرحمن الرحیم " !
شما توجه بفرمایید به متن کلام شیخ ابوالحسن ؛ من واقعا وقتی مطالعه می کردم اشک در چشمانم حلقه بسته بود آنجایی که در نهایت ایثار از خداون تبارک و تعالی میخواهد که او را بجای مردمان محاکمه کند ؛ ( کاشکی بدل – بجای – همه خلق ، من بمردمی تا خلق را مرگ نبایستی دید ... کاشکی حساب همه خلق با من بکردی تا خلق را بقیامت حساب نبایستی دید. کاشکی عقوبت همه خلق ، مرا کردی تا ایشان را دوزخ نبایستی دید ... ) و من نیز میگویم کاشکی امثال شیخ بزرگوار ابوالحسن خرقانی را خداوند در هر نسلی به بشریت هدیه فرماید تا بشریت معنی و مفهوم انسانیت را بفهمد ... کاشکی ... کاشکی ... !
روحت شاد شیخ ؛روانت شاد شیخ ؛ .. کاشکی ماها هزار هزار بمردمی تا حتی یکی مثل تو بر این ملت و امت و بلکه انسانیت امروز خدا جایگزین فرمودی ، تا خلق الله در اقصی و نقاط عالم می فهمیدند که معنی انسانیت در منطق دین مبین اسلام و مکتب اهل بیت یعنی چه و حقوق بشر در چه مکتبی دارای جایگاه اصیل و فطری است !
ملاقات بوعلی با شیخ
فریدالدین عطار نیشابوری درباره ملاقات شیخ ابوالحسن خرقانی ابرآگاه عرفان ( در بینش و کردار ) و بوعلی سینا ابرمرد دانش ایران ، چنین نوشته است :
[ نقل است که بوعلی سینا به آوازه شیخ عزم خرقان کرد . چون به وثاق شیخ آمد ، شیخ به هیزم رفته بود ،پرسید که شیخ کجاست ؟! زنش گفت :آن زندیق کذاب را چه کنی ؟ همچنین بسیار جفا گفت شیخ را ، که زنش منکر او بودی . حالش چه بودی ! بوعلی عزم صحرا کرد تا شیخ را ببیند ، شیخ را دید که همی آمد و خرواری درمنه بر شیری نهاده ، بوعلی از دست برفت ،گفت : شیخا این چه حالت است ؟ فرمود : آری تا ما بار چنان " ماده "گرگی نکشیم (یعنی زنش ) شیر بار ما نکشد ، پس به وثاق باز آمد ، بوعلی بنشست و سخن آغاز کرد و گفت : شیخ پاره گل در آب کرده بود تا دیواری عمارت کند ، دلش بگرفت و برخاست و گفت مرا معذور دار که این دیوار را عمارت می باید کرد و بر سر دیوار ، ناگاه تبر از دستش بیفتاد ،بوعلی برخاست تا آن تبر به دستش باز دهد ،پیش از آنکه بوعلی آنجا رسد آن تبر برخاست و بدست شیخ باز شد، بوعلی یکبارگی اینجا از دست بشد و تصدیقی عظیم بدین حدیتش پدید آمد تا بعد از آن طریقت به فلسفه کشید . چنانکه معلوم هست " دانش علم و بینش عرفان " . ]
یکدنیا معرفت در دیدار شیخ با سلطان محمود غزنوی
باز شیخ فریدالدین عطار عارف البته محقق قرن ششم و هفتم هجری جزئیات این دیدار تاریخی را چنین بیان داشته است :
[ نقل است که وقتی سلطان محمود وعده داده بود ایاز را خلعت خویش را در تو خواهم پوشید و تیغ برهنه بالای سر تو به رسم غلامان من خواهم داشت . چون محمود بزیارت شیخ " ابوالحسن خرقانی " رسول فرستاد که شیخ را بگویید که سلطان برای تو از غزنین بدینجا آمد تو نیز برای او از خانقاه بخیمه او درآی ! و رسول را گفت اگر نیاید این آیت برخوانید ؛ قوله تعالی : و اطیعوالله واطیعوالرسول و اولی الامر منکم .
رسول پیغام بگذارد ، شیخ گفت : مرا معذور دارید . این آیت بر او خواند . شیخ گفت : محمود را بگویید که : چنان در اطیعو الله مستغرقم که در اطیعو الرسول خجالتها دارم تا به اولی الامر چه رسد ؟!
رسول بیامد و به محمود باز گفت . محمود را رقت آمد و گفت : برخیزید که او نه از آن مرد است که ما گمان برده بودیم . پس جامه خویش را به ایاز داد و درپوشید ، و ده کنیزک را جامه غلامان دربرکرده و خود به سلاح داری ایاز پیش و پس می آمدند . امتحان را رو به صومعه شیخ نهاد ،
چون از در صومعه درآمد و سلام کرد ،شیخ جواب داد ، اما برنخواست . پس روی به محمود کرد و در ایاز ننگرید ،محمود گفت : برپا نخاستی سلطان را و این همه دام بود. شیخ گفت : دام است اما مرغش تو نه ای ! پس دست محمود بگرفت و گفت : فرا پیش آی ، چون ترا فرا داشته اند. محمود گفت : سخنی بگو ؛ گفت : این نامحرمان را بیرون فرست . محمود اشارت کرد تا نامحرمان همه بیرون رفتند ، محمود گفت : مرا از بایزید حکایتی برگو! شیخ گفت : بایزید چنین گفته است ؛که هر که مرا دید از رقم شقاوت ایمن شد، محمود گفت : از قدم پیغامبر زیادت است ؟ و بوجهل و بولهب و چندان منکران او را همی دیدند و از اهل شقاوت . شیخ گفت محمود را که ادب نگه دار و تصرف در ولایت خویش کن ،که مصطفی را (ع) ندید جز چهار یار او و صحابه او و دلیل بر این چیست ؟ قوله تعالی " و تراهم ینظرون الیک و لایبصرون " محمود را این سخن خوش آمد ، گفت : مرا پندی ده ،گفت چهار چیز نگه دار ؛ اول پرهیز از مناهی ، و نماز بجماعت ، سخاوت و شفقت بر خلق خدا . محمود گفت : مرا دعا بکن ! گفت : خود در این گه دعا میکنم " اللهم اغفر للمومنین والمومنات " گفت : دعا خاص بگو ، گفت : ای محمود ، عاقبتت محمود باد ! پس محمود بدره ای زر پیش شیخ نهاد ،شیخ قرص جوین پیش نهاد و گفت : بخور ! محمود همی خاوید و در گلویش میگرفت . شیخ گفت : مگر حلقت میگیرد ؟ گفت : آری ، گفت میخواهی که ما را از این بدره زر تو گلوی بگیرد ؟ برگیر که این را ( اشاره بزر ) سه طلاق دادیم . محمود گفت : در چیزی کن ، البته . گفت : فکنم . گفت : پس مرا از آن خود یادگاری بده ؛شیخ پیراهن عودی از آن خود بدو داد. محمود چون باز همی گشت ، گفت : شیخا خوش صومعه ای داری . گفت : آنهمه داری ، این نیز همی بایدت ؟ پس در وقت رفتن شیخ او را بر پای ساخت . محمود گفت : اول که آمدم التفات نکردی ، اکنون برپای می خیزی ، اینهمه کرامت از چیست ؟ و آن چه بود ؟ شیخ گفت : اول در رعونت پادشاهی و امتحان درآمدی، و به آخر در انکسار و درویشی میروی که آفتاب دولت درویشی بر تو تافته است . اول برای پادشاهی تو برنخاستم ،اکنون برای درویشی برمی خیزم ! ]
نمیدانم چگونه در دل این شب که مشغول خواندن و نوشتن این مطالب هستم ، احساسم را در قالب کلماتی چند برای شما بیان کنم . آنقدر احساس نزدیکی با این مرد خدا می کنم که آنقدر در فطرتم بدنبال کمالم ، احساس می کنم ذره ای از پاره وجود اویم ، اگر حمل بر خودستایی نباشد ، ضمن اعتراف باین نکته من و امثال من حتی به گرد پای این بزرگوار و امثالهم نمیرسیم ولی در بعضی از خصوصیات مثل همین برخورد با سلطان ، لااقل دره ای از وجودش را در وجودم احساس می کنم و احساس نزدیکی عجیبی باو در خود دارم ، کمترین از خود بیخودی در برابر قدرت و سلطنت در طول زندگی و عمرم نداشته ام . حتی در قبل از انقلاب آنموقع که بچه بودم یک روز یا شبی در منزل یک فردی منظره ای را دیدم که عده ای از دانش آموزان را صف کرده بودند و دست شاه ( محمدرضا پهلوی ) را داشتند می بوسیدند ، این منظره آنقدر موجب نفرت من شد که علیرغم ارزشی بودن چنین اعمالی در آن زمان ،من بمادرم گفتم : مادر اگر روزی شاه بمدرسه ما بیاید و همه بترتیب دست او را ببوسند بمن که برسد دستش را نخواهم بوسید .....
بگذریم حرف بوی خودستایی ندهد بهتر است از حضرت شیخ بیشتر بگویم . خواندم که نقل است چون شیخ ابوسعید ابوالخیر به خرقان رسید و نزد شیخ رفت به نقل از عطار گفت : " من خشت خام بودم چون به خرقان رسیدم گوهر بازگشتم " میگویند چون این دو عارف بهم رسیدند دست در گردن هم کردند ، ساعاتی گریه کردند ،شیخ ابوالحسن بوسعید را گفت : " سخن بواژ ، مرا نصیحتی بکن " شیخ بوسعید گفت : او را باید گفت . پس مقربان با شیخ بوسعید بودند ، اشارت کرد که قرآن برخوانید . قرآن برخواندند و صوفیان بسیار بگریستند و نعره ها زدند و هر دو شیخ بسیار بگریستند . شیخ بوالحسن ، خرقه ، از سر زاویه خود به مقریان انداخت .
خواجه عبدالله انصاری شاگرد و مرید خاص شیخ ابوالحسن خرقانی بود. خود پیر هرات گفته است : مشایخ من در حدیث و علم و شریعت بسیارند ، اما پیرم در تصوف و حقیقت ، شیخ ابوالحسن خرقانی است . اگر او را ندیدمی کجا حقیقت دانستمی . خواجه عبدالله انصاری در مناجات و مقالات خود در مورد شیخ چنین گفته است : عبدالله مردی بود بیابانی ، میرفت به طلب آب زندگانی ، ناگاه رسید به شیخ ابوالحسن خرقانی ، دید چشمه آب زندگانی ، چندان خورد که از خود گشت فانی ، که نه عبدالله ماند و نه شیخ ابوالحسن خرقانی ، اگر چیزی میدانی من گنجی بودم نهانی ، کلید او شیخ ابوالحسن خرقانی.
والســــــــــــــــلام
محمود زارع ( 3 بامداد 19/12/1378 )
افسانه عمر
از اینکه اولین مطلب این کتاب به این مطالب و این انسانهای شریف اختصاص یافته است خدای تبارک و تعالی را بی اندازه شاکرم. فی الحال کتابی را به قصد انتخاب یک مطلب خوب بازگشودم ، شعری از شیخ بوسعید ابوالخیر با عنوان افسانه عمر آمد که عینا برای شما نقل میکنم :
حال عالم سر بسر پرسیدم از فرزانه ای گفت یا خاکیست یا بادیست یا افسانـه ای
گفتمش آنکس که او اندر طلب پویان بود گفت یا کوریست یا کریست یا دیوانــه ای
گفتمش احوال عمر ما چه باشد عمر چیست گفت یا برقیست یا شمعیست یا پروانه ای
بر مثال قطره ی برف است در فصل تموز هیچ عاقل در چنین جا گاه سازد خانه ای
یا مثا سیل خانست آب در فصل بهار هیچ زیرک در چنین منزل فشاند دانه ای
فیلسوفی گفت اندر جانب هندوستان حکمتی دیدم نوشته بر در بت خانـــه ای
گفتم آن حکمت چه حکمت بود گفت این حکمتیست آدمی را سنگ شیشه،چرخ چون دیوانه ای
نعمت دنیا و دنیا نزد حق بیگانه است هیچ عاقل مهر ورزد با چنین بیگانـــه ای
آری چنین بود که ابوسعید ها ابوسعید می شدند ، این چنین نگاه به دنیا ، آدمی را آزادی مطلق و واقعی می بخشد؛ رهایی از قید و بندهای دنیا ،سه طلاقه کردن دنیا ، دل نبستن به خاک و باد ؛ طوری زندگی کردن که گویی مسافری نه آنچنان که الی الابد در این خاکدان خواهی ماند.
ابو سعید ها دنیا را با همه نعمتهایش با تمامی زرق و برقهایش و در نهایت با تمامی کشش هایش ، بیگانه می دیده اند ، لذا با بیگانه مهر ورزیدن را خطا می دانسته اند. آدمی در نظر آنان غریبه ای بود در این خراب آباد ، آنها گرچه سالیان درازی به حساب مردمان این جهانی در این دنیا زیسته اند ولی در قرب و نزدیکی قریبی ؛ برای هبوط بوده اند ؛ آنها درد اخراج از بهشت را در سینه داشتند ؛ مرغ وجودشان برای رسیدن به عالم آنجا همچنان پر میزد و بال میزد . آنها آنقدر که بزرگ بودند ، دنیا در نظرشان کوچک بود . مقام آنها مقامی خاص و ویژه است . از خداوند رحمن و رحیم عاجزانه تقاضا میکنیم تا دره ای از دریای معرفت آنها را به ما نیز بچشاند؛ تا بلکه به حیات جاویدان رهنمون شویم !
19/12/1378 ساعت 5/3 بامداد
مازندران . ساری
محمود زارع
آمال پامال
شعری را از استاد جوهری با عنوان آمال پامال خواندم . گرچه شاید برایتان ساده و بدیهی بیاید اما کمی که فکر کردم خیلی عجب کردم. باز هم از بیوفایی دنیا ، از اینکه هر چه از نعمت داده است ،همه را یک به یک گرفته و ستانده است! و می گیرد و آنچه بجای گذشته است بار سنگین گناه بود و گناه . من خیلی ناراحت شدم ، شاید جای انتقاد باز باشد که چرا همیشه از غم و غصه و رنج و گرفتاری دنیا گفته میشود ؟! چرا پیله کردیم به ناراحتی های این دنیا و مطالب کدورت زا ؟ شاید باز باب این انتقاد باز باشد ولی نمیتوان خویشتن را فریب داد ؛گرچه واقعیتی تلخ است رسم بد دنیا را بایستی در نظر داشت و اما رنج نامه آقای جوهری را با هم بازخوانی میکنیم :
از روش این فلک سبـــــزفام عمر گذشته است مرا شصت عام
در سر هر سالی در این روزگار خورده ام افسوس خوشی های پار
آمدم از گردش دوران شگفت کآنچه بمن داد همه پس گرفـت
قوتم از زانو و بازو بــــــرفت آب ز رخ ، رنگ هم از مو برفــت
عقد ثریای من از هم گسیخت گوهر دندان همه همه یک یک بریخت
آنچه بجا ماند و نیابد خــلل بار گنه آمد و طول امـــــــــل
بار گنه بر سر دوشم چو کوه کوه هم از بار من آمد ستـــــوه
عفو تو گر دست نگیرد مــرا رحمتت ار باز گذارد مــــــــرا
جز به جهنم نرود راه مـــن در سقر انداخته بنگاه مـــــــن
ای که بر عفو عظیمت گناه در جلوی سیل بهار است کـــاه
آه ز بیزاری روز معــــــاد توشه کم و بعد مسافت زیــــاد
شادی و نشاط
اینروزها رسم شده است که گهگاهی مردم اعتراض میکنند که چرا همه اش از مرگ حرف زده میشود ، حتی وزیر ارشاد محترم آقای مهاجرانی ( که فردی باسواد و دانشمندی است ) گفته بود که ( نقل بمضمون ) : دین را نبایستی از شادی و خوشحالی تهی کرد و بایستی اعتراف کرد که تاکنون کمتر به امر شادی پرداخته شده است. و نیز مدتی قبل یک خواننده ای گویا اعتراض کرده بود که چرا صدا و سیما در قرائت قرآن کریم همیشه آیات جهنم و ... را میخواند ! شاید راست باشد اما من میگویم کسی که دنیا را خوب بشناسد و بهتر از آن آخرت را ؛ احتمالا کمتر می خندد و بیشتر شاید بگرید. منتها باید باین نکته ظریف توجه کرد که مرز بین دغدغه های شخصی و عرفانی فردی را و رابطه آن با مسائل اجتماعی را بایستی بنیکی تمیز داد و این دو مبحث را خلط و آمیزش نا موزون نداد ... بهر حال خدا عرفان همه ما را توسعه بیشتری دهد !
4 بامداد 19/12/1378
مازندران . ساری
محمود زارع
مـــرز لــــرز !
امان از آه مظلوم
امان از آه سحری و نیمه شب دردمند .....
پیر هرات ، خواجه عبدالله انصاری در همین باره شعری دارد که آنچنان گویاست که نیازی به هیچ نحوه توضیح و تفسیری ندارد. خوش ذوق با معرفتی عنوان این شعر را مرز لرز گذاشته است :
مکن که آه فقیران شبی برون تــازد فغان و ناله بعرش ملائک انــدازد
ز تیر آه یتیمان مگر نمی ترســــی ز سوز سینه پیری که ناوک اندازد
حذر همی کن از آن ناله سحرگاهی که گر بکوه زند روزنی در او سازد
بوقت نیم شبی گر بگویــــد او الله هزار همچو تو از خاندان برانــدازد
هزار جوشن پولاد اگر بپوشی تـــو ز آه گرم فقیری چو موم بگــدازد
هزار دشنه کشیده است و تیغ زهــرآلود برای گردن آنکس که گردن افــروزد
متاز بر سر مطلوم ساکن ای ظالم که دست فتنه ایام بر سرت تـــــازد
درون سینه مجروح بینوا مخراش بدان که روز جزا هست و با تو پردازد
اگر بحل نکند سائل ستمدیــده جزا دهنده ترا در جهنم انـــــــدازد
زبار جور لئیمان منال ( عبدالله ) که گر خسی بزند کردگار بنــــوازد
ظلم بر مظلومی که هم گرسنه است و هم بی پناه و بی کس و باعث ، نه جایی دارد و نه مکان و ماوایی و نه پول و نه پارتی ، اگر بمیرد ماموران شهرداری با اکراه او را گرفته و دفن کنند،نه کسی برایش مجلس ختمی میگیرد نه فاتحه ای برایش میخوانند و نه مجالس سیم و چهلم و سال ،دل دردمند و آرزومند ، از قافله ما آدمها ، اگر بتوانیم خودمان را آدم بنامیم ، با وجود این آدمها در گوشه و کنار این مملکت ، خدا حامی مظلوم بی یاور است بقول مرحوم ابوی احمد آقای زارع :کس بیکس خداست ! فرزندانم ! مبادا بدیده تخفیف و استهزاء حتی به آنها بنگرید چه برسد به آنکه عملا وارد این وادیهای پر هول و هراس شوید! الحذر الحذر که نه پدرتان و نه اجدادتان چنین مشی شیطانی را داشته اند!! من از همان ایام طفولیت کمترین بی اعتنایی را به آنها نکرده ام . از خدا بترسید در این گونه مواقع زود جزا میدهد!
5/5 بامداد 19/12/1378
پنجشنبه . مازندران . ساری
محمود زارع
دستـــمایه گــــور !
داشت شخصی در همه عالم سه دوست هر سه با او جور او با هرسه جـور
اولین آن ثروتی کز روی سعـــی کرده حاصل در سنین و در شهور
دومین حوری وشی کاو را نبــود یک سر مو در دلارایی قصــــور
سومین مجموع خوبی ها کــه او کرده با مردم بتدریج و مــــرور
چون زمان احتضارش در رسیــد خواجه داد آن هر سه را اذن حضــــور
کرده با ثروت وداعی ســـوزناک گفت کآی سرمایه عیش و سرور
از پس مرگم چه خواهی کرد،گفــــت چون تو بگذشتی از این دارالغرور
بر مزارت شمعها روشن کنــــم تا شود قبرت سراسر غرق نـــور
گفت با محبوبه کآی آرام جــان بعد مرگم باش آرام و صبـــــور
گفت بر قبرت چنان شیون کنم کز لحد جستن کنند اهل قبــور
گفت آخر کار با کــــــــردار خویش کای بخوبی غیرت غلمان و حـور
تو پس از مرگم چه خواهی کرد، گفت من نخواهم شد ز نزدیک تـو دور
چونکه دمساز تو بودم روز و شـــــب با تو خواهم بود تا یوم النشــــور
محتضر جان داد و دادند آن ســه دوست نعش او را سوی قبرستان عبـــور
آن یکی شمعی نهاد از روی کـــر (1) وآن دگر اشکی فشاند از روی زور
ثروت و زن هر دو برگشتند ، لیـــک رفت خوبیهای او با او بگــــــور!
........................................................................................
(1) . کر به فتح "ک" و سکون "ر" بمعنی کراهت و کاری از روی بی میلی و بی رغبتی و کراهت انجام دادن . در این بیت بمعنی آنکه ثروت از روی کراهت بر روی مزار آن شخص شمعی را روشن کرد! (م.ز)
انصافا این تذکار مایه عبرت و روشنی جان آدمی است . گهگاهی بقبرستان گذر کن و با حال دل غور و تفحص بحال اهل قبور بنمای تا جان بینا و دیده ای بصیر بیابی ( بخود بگویم ). همینطور است که این شاعر سروده است. نیک بنگریم ،وزر و وبال خویش را با خیانت و گناه و ظلم و جور بیشتر نکنیم که بعد ما ، زن و فرزندان با دیگران قسمت کنند در پی کیف خویش روند! سالی در سال بروحت نیز فاتحه ای نخوانند. ... پدر ! خدا رحمتت کند. بابا احمد عزیز از خداوند غفار ، آرزوی غفران و رحمت ترا خواهانیم / آمین یا رب العالمین
پنجشنبه. 45/5 بامداد. 19/اسفند/1378
مازندران . ساری
محمود زارع
علــم بهتــــر اسـت یا ثــــروت ؟!!
( هر کــرا این دهند ، آن ندهند ! )
انشاء معمول دوران مدرسه یادم آمد – علم بهتر است یا ثروت ؟ - پاسخ بدین سئوال را من هنوز از کسی نشنیده ام ولی اینرا اینک شاید دریافته باشم که یزدان پاک در مقام توزیع هر دو را با هم به کسی نداده است و یا لااقل کمتر اتفاق افتاده و یا من سراغ ندارم که کسی هر دو را (علم – ثروت ) را با هم یکجا داشته باشد.
چه حکمتی است و چه رمزی است ؛ خدا میداند! بقول ابن یمین :
هر که را این دهند آن ندهند !!
با خود گفتم ای مدبـــــــر کار
که بدانش چو تو نشان ندهنـــد
چیست حکمت که از خزانه غیب
برگ کاهی به راستان ندهنــــد.
بخسیسان دهند نعمت و ناز اهل دل را بجان امان ندهنــد
آنچه با جاهلان سفله دهند با بزرگان نکته دان ندهنــــد
گنج و دولت دهند نادان را با هنر پیشه نیم نان ندهنـــد
سفله بر صدر و اهل دانش را به غلط ره بر آستان ندهنـــد
کجروان را دهند خرمن ها قوت یکشب به نیکوان ندهنـد
مگسان را دهند شکر و قند با همایان جز استخوان ندهنـد
عقل گفت این حدیث نشنیدی هر که را این دهند ، آن ندهند
کسی دیگر سوز دلش را در این باره بصورت دیگری می گوید :
فریاد از این جهان که خردمند را از او بهره بجز نوایب و حرمان نمیرسـد
دانا بمانده در غم تدبیـــر روزی اش یکذره غم بخاطر نادان نمی رسـد
جاهل بمسند اندر و عالم بـــرون در جوید کلید و راه بدربان نمیرســد
جهال در تنعم و ارباب فضــــــل را با صد هزار غصه یکی نان نمیرسد
یا دیگری میگوید :
این مردمان که بینی یک مشت زرپرستند بیرون ز زرپرستان یک مشت خرپرستند
بیرون ز خرپرستان یک مشت شرپرستند بیرون ز شرپرستان جمعی هنر پرستند
ما را به کیسه زر نیست؛ اندر طویله خر نیست
بر سر هوای شر نیست ، سرمایه جز هنر نیست
6 صبح 19/12/1378
مازندران . ساری . محمود زارع
فتنه خداوندی !
معــراج انـدیشــه ناصـــرخســـرو قبادیانی را ببینید ! دعــوی با خــدا !؟ عشــق با خــداسـت !...
نهال فتنه در دلها تو کاشتـــی در آغاز خلایق آوریـــــــــدن
کسی کش تخم جور در کار دارد ز جو گندم نیارد بدرویـــــدن
خدایا راست گویم فتنه از تسـت ولی از ترس نتوانم چغیـــــدن
لب و دندان ترکان ختــــــا را نبایستی چنین خوش پروریدن
که از دست لب و دندان ایشان بدندان دست و لب باید گزیدن
برون آری ز پرده گلـــرخان را برای پرده مردم دریــــــــدن
اگر ریگی بکفش خود نـــداری چرا بایست شیطان آفریــــدن
به آهو میکنی غوغا که بگریــز بتازی هی زنی اندر دویــــدن
بما فرمان دهی اندر عبــــادت به شیطان در رگ جانها دویدن
بذات بی زوالت دون عدل است بروی دوست دشمن را کشیـدن
( 19/12/1378 )م . زارع (عزم )
فقر دهشتناک است !
مرگ بهتر است تا فقر !
جنگ بین فقر و غنا همواره وجود دارد – اصلا وجود این تفاوت خیلی ها را تا مرز بدبینی پیش برده است . خیلی ها زبان به کفر باز گشوده اند ؛ بعضی ها تا مرز انکار خداوندی پیش رفته اند ؛ فشار فقر و نداری ، از فشار قبر نیز شاید بیشتر باشد . بی سبب نیست که عده ای گفته اند که بهتر است آدمی بمیرد تا اینکه فقیر باشد. واقعا که فقر اگر از در وارد شود ، دین و اخلاق و معنویت از پنجره بیرون میرود! فقر نزدیک است که به کفر بیانجامد و بهمین سبب قسط از اهداف مهم بعثت انبیاء هست!
شاعری بنام ابوالقاسم لاهوتی میگوید ( تودهنی ) :
دارا که شود خسته ز آسیب ســــواری ده دختر گلچهره بمالند تنــــــش را
مزدور که نعمت ده داراست چو میــرد ده روز کسی نیست که دوزد کفنش را
نی کس که دهد لقمه نانی به یتیمش نی جا، که بخدمت بگمارند زنــش را
با اینهمه هر بنده بگوید که خدا هست بایست که با مشت بکوبی دهنــش را !! 29/12/78 عزم
طنز و فکاهه !
تفاوت طنز نویس و فکاهه نویس در این است که گرچه هر دو یک موضوع را می نویسند و گرچه هر دو خواننده را ، شاید ، می خندانند. طنز نویس از دید و بینش عمیق اجتماعی برخوردار است،در حالیکه فکاهه نویس معمولا فاقد آن است.
طنز نویس خواننده را به تفکر وامی دارد و به مسائل عمیقتر رهنمون میشود ، حال آنکه فکاهه نویس تنها به شرح یک حادثه مجرد بسنده میکند و ناچار اندیشه خواننده با خنده او پایان میگیرد.
طنز نویس مصور عصر خویش است. فکاهه نویس مصور رویدادهای مضحک زندگی آدمهای پراکنده عصر خویش است. طنز نویس و فکاهه نویس هر دو دود را می بینند . فکاهه نویس دود را تصویر میکند حال آنکه طنز نویس خبر از آتش سوزی می دهد.
حیاتی و مهم !
مضحکه غم آور بعضی از کارمندان اداره ها این است که کارهای مسخره و پوچ را چنان انجام میدهند که گویی حیاتی ترین کار دنیاست و آنها مهمترین آدمهای روی زمین اند!
کسبه قبل از عید
در گذشته در ایام عید و قبل از آن دکانهای شیرینی ، آجیل ، کفاشی ، کلاهدوزی و گیوه فروشی و ماهی فروشی و سبزی فروشی رونق بسزا گرفته ناهار بازارشان ( رواج ) شروع می گردید و کسبه و پیشه وران دیگری نیز بودند که بدور کوچه ها و گذرها براه افتاده ، ورود بهار را شدت می دادند. از جمله نعنا ترخونی ها که با لارک های چوبی پونه وحشی های پرعطر و بوی ترخونهای پاکوتاه و تربچه نقلی های آب زده خود داد:
آی گل پونه نعنا پونه نوبر بهاره گل پونه تربچه نقلیه نعنا و ترخون سر می دادند .
بستنی فروشهای چرخی و قالبی که با راه انداختن چرخها و سرگرفتن بشکه قالب بستنی شان!
بیا که بهار آوردم نوبر بهار آوردم جیگرو جلا میده بستنی پر هل و گلابه بستنی !
سر می دادند . آب آلویی ها که لگن های آلو خیس کرده خود را سر هر سه راه و چهار راه بروی چهار پایه های بلند خود گذارده :
مرا به آب آلو تشنه بیا آب آلو صفر بره آلو ؛ داد می زدند و باغبانها که بیل بدوش :
آی باغچه بیل می زنیم آی مو هرس مس کنیم داد میزدند! روحت شاد بابا احمد آقا !
20/12/1378
جمعه ساری . محمود زارع
نکتـــــه !
وقتی آدم بی پولی پولی بدست می آورد تا بیاید فکر کند آنرا چطور خرج کند که به صلاح و صرفه نزدیک تر باشد ، پول خرج شده و بهدر رفته است !
یک وصیت نامه
( آلفرد برنهارد نوبل )
من امضاء کننده زیر آلفرد برنهارد نوبل پس از مطالعات و ملاحظات دقیق اعلام میدارم که آخرین وصایای من نسبت به میراثی که ممکن است پس از مرگ برجای بماند بشرح زیر است . به اجرا کنندگان وصایای خود توصیه میکنم در مورد میراث من که قابل تبدیل به وجه نقد است به ترتیب زیر اقدام نمایند :
آنچه را که از من به ارث می ماند به پول نقد تبدیل کنند ، و در موسسات معتبر بشکل سرمایه بسپارند . پولی که باین صورت نگهداری میشود سرمایه ثابتی بوجود خواهد آورد . منافع حاصل از این سرمایه را همه ساله بعنوان جایزه به کسانی که طی سال قبل به بهترین نحو به سود بشریت خدمت کرده اند اعطاء نمایند. این پول را به پنج (5) قسمت مساوی تقسیم کنید ،
یک سهم را به کسی بدهید که مهمترین اکتشاف را در دانش فیزیولوژی یا پزشکی نموده باشد.
سهم دیگر را به کسی بدهید که مهمترین اکتشاف یا اختراع را در رشته فیزیک بعمل آورده باشد.
یک سهم را به کسی بدهید که مهمترین اکتشاف یا اختراع را در رشته شیمی کرده باشد .
سهم دیگر را به کسی بدهید که از لحاظ معنوی برجسته ترین اثر ادبی را بوجود آورده باشد و
بالاخره یک سهم را به کسی اعطاء کنید که حداکثر مساعی را در استحکام و تشدید روابط برادرانه بین ملل و یا تشکیل و ازدیاد مجامع صلح مبذول داشته است.
جایزه فیزیک و شیمی بوسیله آکادمی علوم استکهلم ،جایزه فیزیولوژی و پزشکی از طرف موسسه پزشکی و جراحی کارولین در استکهلم و جایزه ادبیات بوسیله آکادمی سوئد ، و جایزه صلح از طرف کمیته ای مرکب از پنج نفر به انتخاب پارلمان نروژ تعیین و توزیع خواهد شد .
علاقه خاص من این است که در تقسیم این جوائز ، به هیچ وجه ملیت نامزدها ملحوظ نشود یعنی شایسته ترین افراد مشمول اخذ جایزه قرار گیرند اعم از اینکه اهل اسکاندیناوی باشند یا نباشند .
این وصیت نامه تنها وصیت معتبر من است و مفاد آن هر گونه وصیتی را که ممکن است پس از مرگ من ارائه شود ، باطل می سازد .
پاریس
27 / نوامبر / 1895
آلفرد برنهارد نوبل
روحش شاد و انشاء الله مشمول غفران و عنایت حضرت حق قرار بگیرد . راستی اگر بعضی از این سرمایه داران که غالبا از راه چپاول ضعفا ،سرمایه بچنگ می آورند ،چنین اقداماتی را انجام دهند ، چه میشود ؟!! اما مثل اینکه پول حرام به خرج حلال آنهم از این نوعش ، نخواهد رسید !!!
مرحوم نوبل پس از مرگ خود بیش از 31 میلیون کرون پول و سرمایه و وصیت نامه ای بجا گذاشت که شخصا و بتنهایی و بدون مشورت یا کمک کسی آن را نوشته است ( بود ) .
می گویند عده ای منجمله بازماندگان او به متن وصیت نامه شدیدا اعتراض داشتند .
اولین سری از جوائز نوبل در سال 1901 اعطاءگردید ( 5 سال بعد از فوت او )
وی در هفتم دسامبر 1896 دچار خونریزی مغزی شد و در ساعت دو بعد از نیمه شب دهم دسامبر 1896 در سن 63 سالگی در ایتالیا در ویلای شخصی خود دار فانی را وداع گفت .
نوبل از ماده نیتروگلیسیرین در ساختن دینامیت استفاده کرد.
جمله معروف وی در اواخر عمرش که حاکی از سوء استفاده از اختراعش بود شنیدنی است : خود را در میان کلیه طبقات مردم تنها می بینم و احساس تنهایی و غربت مرا بشدت رنج می دهد !
نوبل چندین حمله قلبی داشت ، بر اساس تجویز پزشک داروی وی نیتروگلیسیرین بود که بایستی همراه ود داشته باشد!
نوبل لحظاتی قبل از مرگش نوشته بود : نام این دارو را تری نیترو گلیسرین بگذارید ( TNG ) تا مردم و داروخانه ها از نام واقعی آن (نیتروگلیسیرین ) دچار وحشت نشوند!
در اواخر عمر در آزمایشگاه پاریس موفق به تهیه باروت بدون دود بنام " بالیستیت " گردید .
نقل از : مجله جدول جستجو شماره 109 سال نهم
﷼﷼﷼﷼﷼
محمود زارع
www.mzare.ir
www.bahoo.blogfa.com